دلم برای عطر و بوی سرزمینم تنگ شده
هم عطر بهار
هم عطر آزادی
در همان کوچه و باغها قدم میزنی
اما این مملکت همان مملکت نیست
کوچه و برزنش بوی ترس میده
پس از بیست سال
به دریا زل میزنم
دریا هم همان دریا نبود!
سایه ها همه جا دنبالم میکنند
سایه ها مرا با خود میبرند...
گناهم چیست؟
چرا تنها نشسته ای زل زده ای بدریا؟
در کجای قوانین مملکت این جرم است؟
بیست نفری در اتاقی کوچک بمن زل زده اند!
افطاری نزدیک است.
بنظر میرسد افطاریشان منم!
پنجره را باز میکنم و فریاد میزنم.
سایه ها رهایم میکنند
اما بار دوم پایم را شکستند
.
نه این مملکت همان مملکت نیست
دریا چقدر غمگین بود
دریا جسد استفراغ میکرد
همه چیز بوی مرگ میدهد
این سرزمین نفرین شده
سرزمین من نیست
ماموران تهدیدم میکنند
خفه میشی یا بزنیمت تا بمیری؟
نعشتم میندازیم تو دریا
هیچکس هم بو نمیبره!
گریان دور میشوم
گناهم چیست؟
زن بودن؟!
ایرانی بودن؟
دلتنگی برای وطن؟
لازم نکرده
شما زحمت نکشید!
نشستم وسط خیابان
گریان و نالان
اینجا کجاست؟
اشتباه میکردم.
آنجا ایران من نبود!
پیرمردی مو سفید آمد
از جلوی مسجد دور شو!
روسریت را درست کن!
برو گم شو!
نه ازراییل نبود
ازراییل هم دم آخری
به روسری آدم گیر نمیده
یارو گیر داده
باید دستگیرش کنید
این زنیکه جلوی مسجد ما نشسته!
غلط کرده جلوی مسجد ما زیر ماشین برود!
از رو نمیرفت پیر مرد پر روی بی شرم
اینجا کجاست؟
ایران؟
.
آخ
این نکبت
هم وطن منست.
مجبورم دوستش بدارم!
.
چی میگی حاجی؟
من از جونم سیر شدم
تو چته؟
یکی گفت بیا با ما بریم
اینا می برنت
نکن!
بیا!
ایرانم همانجا مرد
وطنم جلوی چشمم پرپر شد!
آنروزآسمان زندگیم به زمین آمد
ایران من
ایرانی که میشناختم
ایرانی که بهتر از جان
دوست میداشتم
کجاست؟
چه بسرش آوردید؟
.
تو!
حاجی!
با ایران من چه کردی؟
من ایرانم رو میخوام
من ایرانم رو میخوام . . .
.
فریادم بر هوا بود
آه و ناله و زاری
بدون یک قطره اشک
شکه بودم
شاید اگر گریه میکردم
حاجی دلش به رحم آمده بود!
اما دست بردار نبود
صورتش را پوشانده بود
از ترس ملت!
آی حاجی حاجی ...
لعنت خدا بر شیطان
عاقبت کار خودش را کرد
مرغ یک پا
حاجی یک پا!
کشان کشان و بزور
مرا تا ماشین گشت برد
خود حاجی!
ایرانت رو میخوای ها؟
بیا یک ایرانی نشونت بدم حظ کنی!
!!!
عجب غلطی کردیم ها!
غربتیها کجا اینطوری بودن؟
آقا میخوام بمیرم!
جرمه؟
ولم کن مرتیکه!
.
نه!
حاجی ول کن نبود
دم در پیکان زد زیر پام!
زانوم لق خورد . . .
بیا:
اینم ایرانت
تا تو باشی حوس وطن نکنی!
...
هنوز هر وقت پام درد میگیره
یاد حاجی میفتم
.
عجب جونوری بود
این هموطن ما!
.
خوب شد.
دلم دیگه تنگ نمیشه!
نه برای بوی ترس
نه برای سایه ها
نه حاجی!
دیگه نمیگم
من ایرانمو میخوام!
با وطن من چه کردید؟
چی بسر ایران من اومده؟
...
دوزاری منم افتاد!
ایرانو نشونم داد!
.
خوب شیر فهم شدم:
تا امثال حاجی هست
ایران بی ایران
بهار بی بهار
آزادی بی آزادی!
.