semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۹.۲.۸۸

ضعیف بودن یا نبودن؟!

براستی انسان ضعیف یا ضعیفه کیست؟
مردان و زنان امروز خوبست قدری درین مورد اندیشه کنند چرا که خودشناسی هم این روزها بسیار مد است و بدون آن نمیشود پز "امروزی" بودن داد...بهر حال از ما گفتن!

ضعیف بودن یا نبودن؟! اینست انتخاب پیش روی زن و مرد امروز!!!

ضعیف بودن برای مرد میتواند "ضعیف النفس" بودن باشد.
یعنی قدرت افسار زدن بر نفس را نداشتن و بجایش افسار خود در دست نفس دادن! یعنی قدرت کنترل خشم و غضب را نداشتن. یعنی وقتی کسی را کتک میزنید در واقع از ضعف نفس خودتان است که خشم افسار شما را در دست میگیرد بجای اینکه شما افسارش را بکشید و بر او لگام زنید!!!
ضعف مرد یعنی: افسار بدست هوا و هوس دادن!افسار بدست خشم دادن!در کل افسار بدست نفس دادن...
هرگونه خودمحوری و مازاد حب نفس در حد غرور کاذب هم بمعنای افسار بدست نفس دادن است. همچنین است نیاز به تملک دیگران و دیکته کردن و امر و نهی کردن و سرکوب دیگران بشکل مردسالاری یا پدرسالاری یا خوانسالاری یا هر نوع دیگری از دیکتاتوری و استثمار انسانها.
اصولا این از روی ضعف و استیصال مرد است که افسار بدست نفس میدهد و نه نشانه قدرت.
نفس بمانند زالویی است که پیوسته خون میمکد و باد میکند تا بدانجا که خود از فشار آن بترکد و بمیرد! و دیکتاتورها دقیقا همینند.
براستی افسار گسیختگی نفس را همچونان زالو هرگز سیری متصور نیست! چنان بر جان و روح و خرد فرد بتازد و آنرا بیمار و زایل کند که فرد دیگر قابل شناسایی نباشد و به دیو و هیولایی بی شاخ و دم بدل گردد که موجب زجر و اندوه خود و یاران شده و دوست داشتن چنین موجودی حتی بر آنان ناممکن گردد!
متاسفانه هنوز در دنیای "مدرن" و "متمدن" نشانه های ضعف نفس که خشونت و هرزگی و خودمحوری و غرور کاذب و دیکتاتوریست در مردان حتی مدعیان دینداری یا روشنفکری بوفور هویداست!
کسی نیست به این خیل افسار گسیختگان بگوید: اهوی! کجای رفتار و کردار شما نشان از تمدن دارد؟!آیا ممکنست شرح دهید؟ انشایی بنویسید و تشریح کنید که چه بسر آن کودک که شما بودید آمد؟خوبست بزرگترها هم گاهی انشایی در مورد "خود" بنویسند نه؟ مردسالاری بهترست یا عشق و دوستی؟! نسل جوانتر مردان چون هنوز اندر خم اولین کوچه های حب نفس میپلکد تصور میکند که از پدرانش متفاوت است و مثلا دیکتاتور و مغرور و مردسالار و پدرسالار و ... نیست.
اما نمیداند که پدرانش هم از ابتدای راه چنین نبودند!
پدران برای پسرانتان بگویید روزگاری شما هم عاشق پیشه بودید و برای عشق و دوستی و صفا و صمیمیت و یاری و همدلی فرش قرمز پهن میکردید و کلی زنان را تحویل میگرفتید! اما بمرور تبدیل شدید به دیکتاتورهای مردسالار و خشک و خشن امروزی!
باشد که جوانان حواسشان را بیشتر جمع کنند تا بدانند قدرتمندی در چیست.
___________________________________________________

بگذریم! و برویم بسراغ بانوان عزیز:
ضعیفه بودن یعنی چه؟ ضعیفه کیست؟ و زن توانمند کیست؟

ضعیفه بودن: بطور کلی یعنی قدر خود ندانستن!
نه باور کن!
یعنی ضعف آقایان معمولا در مازاد حب نفس و ضعف خانمها معمولا در کمبود حب نفس است. جالبه نه؟
پس حب نفس بخودی خود چیز بدی نیست! تازه خوب و لازم هم هست. اما زیاد و کمش برای همه دردسر ساز میشود!
ضعف نفس: شنیدی میگن ضعف نفس داره؟ یعنی به اندازه لازم و کافی حب نفس نداره.
برای خود بعنوان یک انسان ارج و قدر قایل نبودن از روی ضعف نفس است!
چنین کسی نخواهد توانست برای هیچ انسان دیگری هم ارج و قدر بداند!
{حالا همه اینا به فارسی چی میشه؟ مهم نیست بعدا یادم میاد. مهمتر اینه که هر چه زودتر ضعیفه های جامعه ما یاد بگیرن که خودشون رو دوست داشته باشن. اونوقت همه شادتر خواهیم بود.}

ناممکن است که ما انسانها را دوست بداریم اما خودمان را دوست نداشته باشیم.
ناممکن است خودمان را دوست بداریم و انسان را دوست نداشته باشیم.
ناممکن است خودمان را دوست نداشته باشیم و انسان را دوست بداریم!

"انسان" کیست؟ و چرا دوست داشتنی است؟ *
براستی "انسانها" این آفریده های جهان آفرینش با همه تفاوتها و پیچیدگیها و تضادها و شخصیتهای گوناگون که حتی از کودکی با خود دارند چه موجودات جالب و عجیبی هستند و چه متفاوت با همه جانداران دیگر! انسان ابتدا بشکل کودکی پا به عرصه وجود میگذارد که همچون فرشتگان دوست داشتنی و ستودنیست. درین شکی نیست!!!

ما همان "انسانیم"! ما همان کودکیم! *
همان که آمده تا متفاوت باشد تا خودش باشد و خودش را و سایرین را کشف کند تا جهان را کشف و درک کند.
همان که با پتانسیل درک خود و جهان هستی آمده تا...؟ آمده تا چه کند؟
براستی انسان آمده به این دنیا که چه بکند؟خدای من! چقدر هنوز از پاسخ این سوال دوریم و پرت افتاده ایم!
آنهم پس از اینهمه تمدنها که آمدند و رفتند و . . . ای وای!
وای من! که هنوز نمیدانم برای چه آمده ام! *
شاید پس از اینهمه بحثهای فلسفی و هنوز هم به نتیجه واحد نرسیدن بهتر باشد
بزرگان دین و جامعه اقلا اجازه فرمایند این سوال را هر کودکی برای خودش و در آرامش و خلوت خودش پاسخ گوید!
اگر بجای قرنها تلاش در مغز شویی کودکان به قدر لحظه ای از او می آموختید
امروز بشر در کرات دیگر بدنبال بهشت نمیگشت!

بگذریم! بین خودمان "ضعیفه"ها بماند:
انسان آمده تا کشف کند و کشف میکند تا بشناسد و می شناسد تا بستاید و میستاید چون براستی ستودنیست!
و از ستودن به مهر میرسد!
هستی چون کودک دوست داشتنی است.
تو هم جزوی از آن هستی و سزاوار مهری و میتوانی همانقدر دوست داشتنی باشی.
اما چگونه؟ چه شده که اینهمه از آن کودک که بودی آن موجود فرشته سان بدور افتادی؟

به کودک بنگر:
براستی این انسان کوچک از ابتدا میداند چه میخواهد و چه نمیخوهد!
برای او این بسیار ساده است. چنان ساده که انگار بشکلی غریزی میداند.
آنچه او را شاد و راحت و آرام میکند را دوست میدارد
و با کوچکترین چیزی که مورد ناراحتی و آزارش شود جیغش گوش فلک را کر میکند!
آیا تو براستی به اندازه آن روزها که کودکی بودی اینک میدانی از زندگانیت چه میخوهی؟
یا در زندگی چه چیزهایی را نمی خواهی و آزارت میدهد؟!
___________________________________________
کودکان می آیند تا بما درس بدهند!
اما جامعه کودک را مغزشویی کرده و به او دیکته میکند که چه بخواهد و چه نخواهد!
متاسفانه ما آموختیم که آنچه شاد مان میکند نخواهیم!
یا بزور از ما بگیرند! و در عوض چیزهایی که ناراحتمان میکند بزور بپذیریم!

قدرت تو از آنجا شروع میشود که بدنبال آنچه میخواهی بروی و از آنچه نمیخواهی بگریزی!
و برای اینکار باید به کودکی بازگردی و گرد و غبار عمر بزدایی و با خود خودت خلوت کنی و پیمان ببندی که خود تو:
بهترین دوست خودت باشی و خودت را دوست بداری و کودک درونت را بیدار کنی تا راهنمایت باشد!

پس از یاد مبر که روح کودک برای شکوفایی نیاز به عشق بی قید و شرط دارد! و اینک این وظیفه توست!
رمز زندگانی از ابتدا در درون تو بود: تو آن کودکی که میداند چه بخواهد و چه نخواهد!
آنچه شادت میکند و بتو آرامش میدهد بخواه و از آنچه ناشادت میکند و تو را می آزارد پرهیز کن.
تا جایی که دیگران را ناشاد نکرده و نیازاری!
.
کودک نه کسی را می آزارد نه ناشاد میکند و نه خودش را میازارد یا ناشاد میکند!
قدرت تو در اینستکه: کودک درونت بیدار و شادمان باشد!
قدرت تو در اینستکه: قادر باشی عشق بی قید و شرط به او دهی!
که مسولیت بپذیری و از گزند حفظش کنی!
.
روزی که قدر کودک درونت را دانستی
و به هر چیزی که او را میرنجاند "نه!" گفتی
آنروز تو انسانی توانگر و قدرتمند و سالم و مفیدی.
آنروز تو لایق پرورش خود و نسلهای آینده ای!
تا آنروز . . . . بهترست از کودکان بپرسی و بیاموزی که:
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ *
* البته این پندها بیشتر مربوط به عالم درون بود!
* چون بحثهای فلسفی را انتهایی نیست! برای ادامه بحث در این زمینه به بخش مربوطه در گوگل مراجعه فرمایید!

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________