ضعیف بودن یا نبودن؟! اینست انتخاب پیش روی زن و مرد امروز!!!
ضعیف بودن برای مرد میتواند "ضعیف النفس" بودن باشد.
ضعف مرد یعنی: افسار بدست هوا و هوس دادن!افسار بدست خشم دادن!در کل افسار بدست نفس دادن...
هرگونه خودمحوری و مازاد حب نفس در حد غرور کاذب هم بمعنای افسار بدست نفس دادن است. همچنین است نیاز به تملک دیگران و دیکته کردن و امر و نهی کردن و سرکوب دیگران بشکل مردسالاری یا پدرسالاری یا خوانسالاری یا هر نوع دیگری از دیکتاتوری و استثمار انسانها.
اصولا این از روی ضعف و استیصال مرد است که افسار بدست نفس میدهد و نه نشانه قدرت.
نفس بمانند زالویی است که پیوسته خون میمکد و باد میکند تا بدانجا که خود از فشار آن بترکد و بمیرد! و دیکتاتورها دقیقا همینند.
براستی افسار گسیختگی نفس را همچونان زالو هرگز سیری متصور نیست! چنان بر جان و روح و خرد فرد بتازد و آنرا بیمار و زایل کند که فرد دیگر قابل شناسایی نباشد و به دیو و هیولایی بی شاخ و دم بدل گردد که موجب زجر و اندوه خود و یاران شده و دوست داشتن چنین موجودی حتی بر آنان ناممکن گردد!
متاسفانه هنوز در دنیای "مدرن" و "متمدن" نشانه های ضعف نفس که خشونت و هرزگی و خودمحوری و غرور کاذب و دیکتاتوریست در مردان حتی مدعیان دینداری یا روشنفکری بوفور هویداست!
کسی نیست به این خیل افسار گسیختگان بگوید: اهوی! کجای رفتار و کردار شما نشان از تمدن دارد؟!آیا ممکنست شرح دهید؟ انشایی بنویسید و تشریح کنید که چه بسر آن کودک که شما بودید آمد؟خوبست بزرگترها هم گاهی انشایی در مورد "خود" بنویسند نه؟ مردسالاری بهترست یا عشق و دوستی؟! نسل جوانتر مردان چون هنوز اندر خم اولین کوچه های حب نفس میپلکد تصور میکند که از پدرانش متفاوت است و مثلا دیکتاتور و مغرور و مردسالار و پدرسالار و ... نیست.
پدران برای پسرانتان بگویید روزگاری شما هم عاشق پیشه بودید و برای عشق و دوستی و صفا و صمیمیت و یاری و همدلی فرش قرمز پهن میکردید و کلی زنان را تحویل میگرفتید! اما بمرور تبدیل شدید به دیکتاتورهای مردسالار و خشک و خشن امروزی!
بگذریم! و برویم بسراغ بانوان عزیز:
ضعیفه بودن یعنی چه؟ ضعیفه کیست؟ و زن توانمند کیست؟
ضعیفه بودن: بطور کلی یعنی قدر خود ندانستن!
ضعف نفس: شنیدی میگن ضعف نفس داره؟ یعنی به اندازه لازم و کافی حب نفس نداره.
{حالا همه اینا به فارسی چی میشه؟ مهم نیست بعدا یادم میاد. مهمتر اینه که هر چه زودتر ضعیفه های جامعه ما یاد بگیرن که خودشون رو دوست داشته باشن. اونوقت همه شادتر خواهیم بود.}
ناممکن است که ما انسانها را دوست بداریم اما خودمان را دوست نداشته باشیم.
"انسان" کیست؟ و چرا دوست داشتنی است؟ *
ما همان "انسانیم"! ما همان کودکیم! *
براستی انسان آمده به این دنیا که چه بکند؟خدای من! چقدر هنوز از پاسخ این سوال دوریم و پرت افتاده ایم!
شاید پس از اینهمه بحثهای فلسفی و هنوز هم به نتیجه واحد نرسیدن بهتر باشد
اگر بجای قرنها تلاش در مغز شویی کودکان به قدر لحظه ای از او می آموختید
بگذریم! بین خودمان "ضعیفه"ها بماند:
انسان آمده تا کشف کند و کشف میکند تا بشناسد و می شناسد تا بستاید و میستاید چون براستی ستودنیست!
اما چگونه؟ چه شده که اینهمه از آن کودک که بودی آن موجود فرشته سان بدور افتادی؟
به کودک بنگر:
آنچه او را شاد و راحت و آرام میکند را دوست میدارد
آیا تو براستی به اندازه آن روزها که کودکی بودی اینک میدانی از زندگانیت چه میخوهی؟
اما جامعه کودک را مغزشویی کرده و به او دیکته میکند که چه بخواهد و چه نخواهد!
قدرت تو از آنجا شروع میشود که بدنبال آنچه میخواهی بروی و از آنچه نمیخواهی بگریزی!
پس از یاد مبر که روح کودک برای شکوفایی نیاز به عشق بی قید و شرط دارد! و اینک این وظیفه توست!
رمز زندگانی از ابتدا در درون تو بود: تو آن کودکی که میداند چه بخواهد و چه نخواهد!
قدرت تو در اینستکه: قادر باشی عشق بی قید و شرط به او دهی!
.
آنروز تو لایق پرورش خود و نسلهای آینده ای!
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ *