semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۵.۳.۸۸

اصول بنیادین جنبشهای زنان

ببینید یکسری اصول هست که پایه های جنبشهای زنان هستند
و در سراسر جهان مشترکند.
این اصول در واقع تاکیدیست بر بیانیه حقوق بشر:
*زن بشر است و حقوقش همان حقوق بشر است!
.
این اصل کلی است و توضیح بیشتر در همین راستا اینکه:
*زن بشر است و احترام به بشر و حقوقش واجبست!
.
بشر یعنی: روح و روان و جسم.
*احترام به روح و روان و جسم زن واجب است!
.
از جمله حقوق بشر: حق انتخاب است.
ابتداییترین حق انتخاب: حق انتخاب بشر بر روح و روان و جسم خودست!
این یعنی ارزش قائل شدن برای مقام انسان.
ارزش و احترام انسان = حق انتخاب فرد بر روح و روان و جسم خود.
ایندو با هم کاملا در ارتباط مستقیم هستند! این یکی از اصول اساسی جنبشهای زنان جهانست. چرا که این همان نکته ایست که سیستم هژمونی طلب و استثماری "مردسالاری" در تاریخ از حذف آن بهره برده تا زن را تبدیل به برده مرد کند.

پس دقت فرمایید:
روش مردسالاری برای بهره کشی جنسی و جسمی و روحی و روانی از زن
با زیر پا گذاردن ارزش و احترام زن و همین حق انتخاب او بر وجود خود است!
با استناد به همه معضلات تاریخی زنان در جوامع و دنیای مردسالار خواهید دید که این مطلب تا چه حد مهم و ریشه ایست!
پس جنبش زنان هم با استفاده از همین اصل ریشه ای به کمک زنان دنیا می آید و خواهد پرداخت.
اصول اساسی استرداد حقوق هر بشری هم همین است:
اصل احترام به خود و همه انسانها. اصل احترام به انتخاب خود و همه انسانها!
آموزش این اصول به کودکان است که نسلهای آینده را آماده برون رفت از نظام جهانی مردسالار میکند اما این باید در سراسر دنیا همزمان اجرا و انجام شود. دقیقا برای پیشگیری از همین آموزشهای حقوق بشری و جلوگیری از پیشرفت کمال انسانی در جوامع بشریست که استعمارگران جنگ براه میندازند و امنیت و آرامش مادران را سلب میکنند! چون عدم امنیت این روند رشد و تکامل بشری را مختل میکند.

عوامل بازدارنده تکامل تمدن بشری
سدی بر سر راه حقوق برابر انسانها در دنیا:

*جنگ و عدم امنیت و آرامش
*چپاول و ستم استعمارگران
*فقر که نتیجه تداوم جنگهاست
*دولتهای خودکامه و چپاولگر
*سواستفاده از قدرت
در نهایت اگر دقت شود خواهیم دید که :
ریشه استعمار > همان مردسالاریست و ریشه آنهم > همان طمع و زیاده خواهی است!
ریشه طمع > خودخواهی زیادی و خودمحوریست! یعنی حب نفس بی اندازه!!!
ببینید این نفس چقدر میتواند خطرناک باشد!خوبست اینرا برای پسرانتان توضیح دهید.
حب نفس: ریشه استعمار جهانی است!
حب نفس > خودمحوری > طمع > استعمار > استثمار
یعنی ریشه همه این بدبختیهای بشر در چندین قاره برای چندین دهه و قرن و ریشه همه این جنگها و تجاوزات و فقر و چپاول و دیکتاتوری و استعمار و استثمار و برده کشی جسمی و جنسی و روحی انسانها!مان از این حب نفس!وا مصیبتا!!!!
بیایید خودخواهیها را به کنار بگذاریم!
تا بتوانیم حقوق دیگران را در نظر بیاوریم!
ما هم در نبرد با نظام مردسالار باید پیش از هر چیز از حب نفس زیادی خلاص شویم.
در عین حال که می آموزیم خودمان را دوست بداریم و برای خود احترام قائل باشیم باید از خودخواهیها تهی شویم!
خودشناسی و خودسازی:
پیش نیاز پرورش انسانها و نسلهاست!
ببینید چقدر مهم است که مادرانی داشته باشیم که خودشان را بعنوان یک انسان بشناسند!
بدانند که انسان قابل احترام و دوست داشتنی است! پس احترام خودشان را پیش از هر چیز نگاهدارند و خود را دوست بدارند!

نظرتان درین خصوص چیست؟آ
یا بنظرتان خیلی معمولی و پیش وپا افتاده می آید؟ یا دشوار و نشدنی؟ چقدر خودت را دوست میداری؟ چقدر خودت را دوست داشتنی و قابل دوست داشتن میدانی؟ اینها مهمترین پایه و اساس پا گذاشتن درین راه است! این تازه اول بسم الله است! یعنی پیش از اینکه بتوانید خیری به جنبش زنان و سایر زنان برسانید می بایست این مراحل را بدانید و آگاه باشید و به خودسازی بپردازید و خود را دوست بدارید تا بتوانید همان احترام و عشق را هم به سایر زنان و سایر انسانها ارزانی دارید!

زنان در نظام مردسالار گرفتار آمده و گاهی فراموش میکنند تا چه حد از خودشان بدشان می آید و یا چقدر خودشان را قابل دوست داشتن نمی دانند و یا به اندازه کافی دوست نمیدارند. این یعنی احتمال اینکه این انسانها احترام به خود را زیر پا گذارند بیشتر میشود! یعنی احتمال چشم پوشی از احترام خود بالا میرود و همچنین احتمال چشم پوشی از بی احترامی به دیگران! و متاسفانه بی احترامی به دیگر زنان!و دیگر انسانها!

می بینید که باز هم این اصول چقدر ریشه ای و اساسی و مهم است و تا چه حد برای شروع این راه مهم است. بگذارید باز هم تاکید کنم چون هر چه بگوییم و تکرار کنیم انگار باز هم کم گفته ایم! بس که در معرض بمباران فرهنگ مردسالار در هر لحظه و روز و زمان و مکان هستیم! پس مرور میکنیم:

اصلا جنبش زنان یعنی همین:
یعنی شما خود را انسان بدانی!
یعنی شما انسان را قابل احترام بدانی!
یعنی شما به خود بعنوان انسان احترام بگذاری!
یعنی شما احترام به خود و دیگران را سر لوحه کنی!
یعنی بدانی که انسان حق انتخاب دارد!
یعنی برای انتخاب خود و انسانها احترام قائل شوی!
یعنی از انتخاب خود و سایر انسانها دفاع کنی!
یعنی از انتخاب بشر بر خود و زندگیش دفاع کنی!
یعنی برای حق انتخاب خود بر زندگانیت و بر روح و جسم و روان خود احترام قائل شوی!
یعنی همه اینها!
اول شناخت و احترام و دوستی و دفاع از خود
و سپس شناخت و احترام و دوستی و دفاع از دیگران
این شد یک روش کلی تا بدانیم و گول نخوریم! وقتی اصل و ریشه را بدانیم بهتر و سریعتر عمل خواهیم کرد و بهتر به نتیجه میرسیم و کمتر به بیراهه میرویم یا به بیراهه هل داده میشویم!

انتخاب شما در زندگی هر آنچه هست:
بر مبنای همین اصول حقوق انسانی و بشری شماست!
اگر نمیدانید چه باید بکنید, اگر سردر گم شده اید و راه را گم کردید, اگر در مباحثات و تحقیقات کم آوردید:
همین اصول ریشه ای را دنبال کنید کهشما را به سر منزل مقصود رهنمون خواهند شد.

آسان نیست؟ دشوارست؟!!!
کسی نگفته که درست زندگی کردن به همین راحتی است!
اما راه درست را دنبال کردن آینده بهتری دارد.
بهتر ازین جهت که روح و جسم و روانتان از عذاب همیشگی بدرآید و به آرامش برسید.
مگر این چیزی نیست که همه ما میخواهیم؟ آرامش؟!
آرامش درینست که خودمان را بشناسیم که خودمان را دوست بداریم:
که بدانیم چه میخواهیم, بدانیم چه چیزی ما را شادمان میکند, بدانیم چه چیزی ما را ناراحت میکند!
به خودشناسی و خودباوری و اعتماد به نفس برسیم, تا قدرت تشخیص پیدا کنیم و قدرت و اراده دوری از هر آنچه ناراحتمان میکند!
و قدرت و اراده انتخاب هرآنچه شادمان میکند.

حساسیت شما تا چه حد است؟
یک کودک بسیار حساس است. براحتی تشخیص میدهد چه چیز شادش میکند و چه چیز ناراحتش میکند.
آیا شما هنوز این قدرت تشخیص را سالم نگاهداشته اید؟ و یا بخاطر بدآموزیهای جامعه و فرهنگ مردسالار این حساسیت طبیعی در شما کور شده؟! خودشناسی کمک میکند تا هم حساستر باشیم و هم قدرت انتخاب یابیم! مثل یک کودک بلافاصله تشخیص دهیم و بلافاصله هم عکس العمل انتخابی نشان دهیم!

قدرت یعنی توانائی انتخاب!
نه! گفتن به چیزی که روحت را آزار میدهد.
بله! گفتن به آنچه روحت را شادمان میکند.
روح که صیقل خورد ناخودآگاه میداند و انتخاب میکندو این یعنی نهایت آرامش!
یادتان هست؟ آرامش؟ به به!
در نهایت همه این کارها برای همان آرامش است!
این راه رسیدن به رشد و تکامل انسان است.
در هر آیینی هم که بگردید اگر حقیقت را بگوید و توسط مردسالاران دستبردی درآن نباشد باید به همین ریشه و اصول اشاره کند! اصول خودشناسی . انسان شناسی و رشد و تکامل انسانی. اما در جوامع مردسالاری زنان در عمل اجازه رشد و تکامل طبیعی را از دست داده اند! یعنی هزاران مانع بر سر راهشان گذاردند تا این اتفاق نیفتد! چرا؟ چون استثمار زنانی که به خودشناسی و تکامل رسیدن غیر ممکن است!بنظر من فمنیستها بطور غریزی و طبیعی همین راه را دنبال کرده و همین را میخواستند بگویند.
این شاخ و دم دارد؟
من اصلا نمیدانم فمنیستها چه گفتند که موجب خشم برخی از آقایان بخصوص دینمداران برخی نقاط عالم و از جمله مملکت ما شده! اما گمان میکنم سوتفاهم شده باشد! چون یک فمنیست راستین از نظر من همان چیزیست که همه ادیان از انسان کامل و خودشناسی تعریف میکنند!
** * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فمنیست کیست:
فمنیست یعنی زنانی که به خودشناسی رسیده اند!
این یعنی همه اینها که در بالا آمده! زنانی که خودشان را و در نتیجه حقوق خودشان را شناخته اند و به خود و حقوقشان و دیگران و حقوق همه انسانها احترام میگذارند! و این یعنی انسانهایی در جهت تکامل! که در نهایت این راه تکامل بشریست !

کجای این شاخ و دم دارد؟ نمیدانم!
مگر اینکه مردسالاران بخاطر غرض و مرضی که دارند صد البته سعی کردند که جنبش زنان را به بیراهه ببرند و برایش شاخ و دم بگذارند تا همه را بترسانند و از این راه منع کنند تا زنان به خودشناسی و تکامل نرسند و همچنان در استثمار و خوار و ذلیل و ضعیفه باقی بمانند! جز این نیست.

جنبشهای زنان تنها در جهت خودشناسی و شناخت زن بعنوان انسان و حقوق بشر است و هیچ دخالتی به افکار و عقاید و سیاستها و رسوم و نژاد و هیچ هیچ هیچ چیز دیگری در میان زنان جنبش و عالم ندارد.
این یعنی زنان دنیا هم مثل مردان دنیا از نژادها و رنگها و آیین و رسوم و فرهنگها و ملل و ادیان و افکار و سیاستها و آموزشها و عقاید گوناگون هستند! همین زنان هستند که جنبشهای زنان را در کنار هم به پیش میبرند. بدون در نظر گرفتن همه آن تفاوتها و با تاکید و تمرکز بر حقوق بشر و تکامل انسانها و تکامل کودکان و در نهایت بشریت!

ناگفته پیداست که تکامل انسان و بشریت با خودش صلح و دوستی و آشتی و احترام و همزیستی مسالمت آمیز کل بشر در کنار هم را در بر دارد! پس تعجب نکنید اگر فمنیستها یا برابر طلبان عالم همچنین در گروههای ضد جنگ و صلح دوستانه فعالیت داشته باشند یا بهر نوع دیگر کارهای انسان دوستانه و داوطلبانه در جهت خدمت به بشریت و بهزیستی و همزیستی در سراسر دنیا انجام دهند که معمولا هم چنین است و بسیار فعالند و با اشتیاق مسائل جوامع بشری و کودکان و زنان همه دنیا را دنبال میکنند و دوست دارند کمکی در جهت پیشرفت باشند.

گوناگونی زنان به این معناست که در کنار جنبش زندگی هم میکنند!
کار خانه و بچه داری هم ممکن است بکنند! آشپزی هم بلدند! شغلهای مختلف ممکن است داشته باشند! شغلی که شادشان میکند انتخاب میکنند جدا از اینکه دیگران چه میگویند! در سیاست هم ممکن است وارد شوند! در دولتها هم وارد شوند! کارهای داوطلبانه انجام دهند! و هر چیز دیگر ... همه اینها زندگی خودشان است جدا از جنبش و این زندگی و انتخاب شخصی خودشان است!
.
. سرفراز و پیروز باشید

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________