در نقد مدنیت نکاتی را نمیتوان نادیده گرفت.و آن رابطه مستقیم نظامهای سلطه و روابط ناانسانیست با افزایش تمرکز بشر در شهرها.عظیمترین شهرهای جهان در تاریخ همواره پایگاه عظیمترین و مخوفترین انواع برده داری و استثمار بارز و پنهان بوده اند و مامن دونپایه ترین روابط و ظوابط بشری.همانا که عظمت شهرها لازمه کنترل نظامهای سلطه بر مردمان بوده و هست. و نوع "مدنیت" زاییده از این نظامها و شهرهای بزرگ مدنیتی مصنوعی بوده و غریبه با طبیعت انسان. این عجب نیست که زیباترین و سبزترین انسانها را بیش از همه در دامان طبیعت می یابیم در شهر و روستاهای کوچک همراه با زندگی طبیعی،و مسخترین روباتهای انسان-نما را نیز در عظیمترین شهرها!
۱۳.۹.۸۸
مدنیت و قانون جنگل
در نقد مدنیت نکاتی را نمیتوان نادیده گرفت.و آن رابطه مستقیم نظامهای سلطه و روابط ناانسانیست با افزایش تمرکز بشر در شهرها.عظیمترین شهرهای جهان در تاریخ همواره پایگاه عظیمترین و مخوفترین انواع برده داری و استثمار بارز و پنهان بوده اند و مامن دونپایه ترین روابط و ظوابط بشری.همانا که عظمت شهرها لازمه کنترل نظامهای سلطه بر مردمان بوده و هست. و نوع "مدنیت" زاییده از این نظامها و شهرهای بزرگ مدنیتی مصنوعی بوده و غریبه با طبیعت انسان. این عجب نیست که زیباترین و سبزترین انسانها را بیش از همه در دامان طبیعت می یابیم در شهر و روستاهای کوچک همراه با زندگی طبیعی،و مسخترین روباتهای انسان-نما را نیز در عظیمترین شهرها!
آنانکه جذب بزرگترین شهرها میشوند مسخ رویاهای سیستم شده اند و میروند تا یوغ این بردگی را داوطلبانه بر گردن نهند و هر چه بیشتر از انسانیت تهی شده و مسخ و مومیایی شوند! که معادلش در زمان ما پاک شدن حافظه انسانی و برنامه ریزی شدن با و برای سیستم سلطه است.تکنولوژی زاده از چنین سیستم و روباتهایی عجب نیست که نه در خدمت انسانیت و بشر که برای گسترش سلطه بر اوست و مسخ هر چه بیشترش!
بی جهت نیست که فلاسفه و "روشن شدگان" روشندل تاریخ هرگز توان زندگی در چنین محیط غیرانسانی را نداشته اند و همواره به دامن طبیعت از شر اینچنین روابطی پناه برده اند. یعنی که قوانین طبیعی جنگل وحوش و بشر سبز را بر قوانین مصنوعی سیستم و مردگان مومیایی و مسخ شدگان همواره ارجح شمرده اند!هم آنانند که اشاره کرده اند بشر در مسخ شدگی چنان سقوط میکند که از مرحله حیوانی و چه بسا نباتی هم بس فروتر میرود!می بینید که حیوانات تنها به قدر نیاز روزانه شکار میکنند و نه از سر نفرت و خشم و تنها بمقدر نیاز خود مصرف میکنند به دور از هرگونه حرص و آز و طمع. اگر بشر همین دو نمونه را از قوانین وحوش رعایت کند هنوز هم شان و پایه حیوانات نگشته چرا که آنان با وجود و هستی بیگانه نیستند و با قوانین زیبای دیگری در هستی هم در ارتباطند که در قاموس ضد-طبیعی مسخ شدگان هرگز نمیگنجد!
نباتات هم که معرف حضور هستند. حضور و وجودی زیبا و پرثمر در نهایت انتطباق با تمامی ظرافات قوانین طبیعی هستی.
مدنیت در "مدرنیته" اما نه تنها گامی در جهت انسانی تر کردن روابط به پیش نگذارده بلکه هیچگاه تعداد مسخ شدگان و "بردگان داوطلبانه" بشر به این حد که امروز می بینیم نبوده است. نمیدانم شما در شهرهای عظیم امروز چه می بینید اما اگر به کنه آن نیک بنگرید درخواهید یافت که روشندلان گزاف نمیگفتند. وگرنه شاید که شما هم مسخید، و همچون میلیونها دیگر، خوش خرامانه برده وار میروید، مفتخر به بندگانی خویش و مسخ بشر.
می باید که پند بزرگان شنود و دیده جان گشود و کمی بیشتر درین واژه "مدنیت" غور کرد و انسانیت را بیش ازین به سخره نگرفت.
مثالی دارم از زمان کودکی در خصوص ساکنین شهرهای عظیم و بی در و پیکر و مقایسه ای با مردمان همیشه سبز در دامان طبیعت: همه ساله مردمان شمال میهن خودمان میزبانان مهربان تهرانیهای عزیز بوده و هستند در هنگام نوروزگان و سراسر تابستان. همه ساله هم میهمانان با کوله بار پری از گرمی و صفا و مهر بازمیگردند و در ازای همه میهمان نوازیها تلی از صدها تون زباله در سواحل و دامان طبیعت بجای میگذارند. میهمانان ما هر ساله هنگام بازگشت خاطر نشان میکردند که لهجه شمالی شما کمی غلیظتر شده و ای کاش کودکان کمتر با این مردمان روستایی همصحبت شوند! و من نیشتر این "مدنیت" بس نوش کرده ام از همان زمان.
میفرمایید که نه این مدنیت نیست و آرمان مدنی شما همان مدنیت شهرهای بزرگ و مدرن و قانونمند کشورهای غربیست. آنهم جای غور و موشکافی بیشتر دارد که امیدست نسل فردا با چشم جان بدان بنگرد و درین راه همت کند. تنها مشتی از خروار خود بسنده است بهر روشندلان آگاه. که ظواهر امر را نمیتوان نشانه زیبایی باطن گرفت چنانکه بزرگان فرمودند: تن آدمی شریفست به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.
برای اثبات این امر کافیست تنها یک روز همه ماموران پلیس و امنیت را در سراسر جهان حذف کنید تا مدنیت طبیعی و انسانی را از مدنیت مصنوعی و غیرانسانی بازشناسید!
بقول شاعر:"تو مو می بینی و من پیچش مو!" بیایید بجای ظاهرسازیها موشکافانه تر با مسائل روبرو شویم تا بلک بشریت را گشایشی افتد.آنروز که خانواده بشر دامان طبیعت رها کند و از تمدن ناب زندگانی طبیعی که خاستگاه انسانیت و فرهنگ و تمدن ناب است به مدنیت مصنوعی شهرهای عظیم روی آورد، می باید که "فاتحه انسانیت و فرهنگ و هنر و علوم و تکنولوژی انسانی را خواند" که بازیافتش بسی دشوار خواهد بود.
طرحی که هر فرد بشر را تحت سلطه نظام جهانی میخواهد و کل بشر را به یک میزان مسخ شده همان طرح "دهکده جهانی" است که در برخورد ظاهری زیبا مینماید اما با کمی موشکافی کُنه و ذات ضد-انسانی آن هم بارزتر خواهد شد و مفهوم دقیقترش: دهکده تحت سلطه نظام جهانی. مفهوم راستین چنین دهکده جهانی سلطه سیستم استثماری جهانی است بر زندگانی یکایک افراد بشر در سراسر زمین برای اولین بار در تاریخ بشر! باور اینکه عدالت و آزادی و سرمایه را قرارست در دهکده جهانی بین بشر قسمت کنند بس ساده لوحانه است و از شما شهرنشینان محترم بس بعید! اگر ما مردمان ساده دل طبیعت پرورده اینرا باور کنیم جای ایراد نیست، اما شمایان دگر چرا؟
"پیچش این مو" چون موشکافانه بنگری خود گواهست بر سهم برابر هر انسان مسخ شده در بردگانی اجباری و یا محکومیت به فنا!
آیا چنین "مدنیت" براستی جای افتخار هم دارد؟!
و یا افتخار بشر در انسانیت و آزادگی است؟
* * * * *
unity
The enlighted
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
: First Lesson on a Spiritual Jurney
Calm your Mind!
Our Inner & Outer world
is the Sum of our Thoughts
_________________________________________