| * تو از قبیله لیلی * من از قبیله مجنون تو از سپیده و نوری* من از شقایق پر خون تو از قبیله لبخند * من از قبیله اندوه فضای فاصله صد راه * فضای فاصله صد کوه (زنده یاد مهر پویا) . * خیل مجنونان بیدل به طناب پوسیده اطاعت کورکورانه همچون مسخ شدگان مومیایی در ظلمت استثمار و تباهی انسان سقوط آزاد میکنند! * فرشتگان تاریخ اما خالص و رها به یمن ادراک و کشش عشق به هستی در هفت آسمان جاودانه به پروازند. کشش عشق کجا! و کید و یوغ اهرمن کجا! هفت آسمان کجا! و ظلمات جنون کجا! فرشتگان بالدار کجا! مومیایان در تابوت کجا! اطاعت و مسخ و انجماد کجا! ادراک و سلوک و پرواز کجا! |
| * * * |
| از اشکالات عمده ای که ادیان و ایدئولوژیها ایجاد میکنند انجمادست. و این انجماد هم محصول محاصره کردن خود در باورهاست. آنجا که بدون درک و شناختی راستین و درونی باوری را می پذیریم تنها برای اینکه خلاء درونی را با چیزی پر کرده باشیم. و چون گمان میبریم خلاء پر شد، پس آنگاه بدنبال درک و کشف بیشتر هم نمیرویم. و همچنان خود را در حصار باورهای درک نشده زندانی و محصور نگاه میداریم. و پس بمرور زمان هر چه بیشتر از خود و خودشناسی و ادراک و درک و اتصال به هستی و سیر و سلوک باز مانده و جا میمانیم. که این هم یعنی همان تحجر و مسخ شدگی. و اشکال عمده انجماد و تحجر و مسخ شدگی هم در اینست که خودش را درک نمیکند. هیچ مسخ شده ای نمیداند که مسخ شده است. تنها کسانی که مسخ نشدند میتوانند این را در او در یابند. نه خود او. تنها روشن بینان میتوانند بیدارش کنند و یا شوکی از طرف هستی. گر نه که همچنان در خواب و مسخ خواهد ماند. مشکل مسخ ماندگان هم به نسبت درجات آن از عدم درک خود و محیط و حقایق هستی است تا عدم درک راستیها و درستیهاست تا عدم درک شادی راستین و غمفزایی و تا عدم درک وجدان و تا عدم درک عشق! و گر همچنان پیش رود تا به مرز جنون هم خواهد رسید. کافیست یکسری عوامل دیگر بر آن افزون گردد تا براحتی به خود جنون هم برسد! گویند مرز بین نبوغ و جنون بس باریکست و بسیاری از نوابغ کارشان به جنون کشیده. شاید چون جان و خرد و روان اینان برای ادراک تنظیمترست و عادت کرده اند که سریعتر از دگران به پاسخ برسند. پس اگر از راه ادارک نروند و محصور شوند بجایی نرسیده و بیش از دگران عاصی خواهند شد و سرگردان. بهر روی این مسخ شدگی بد مصیبتیست. چرا که خود درگاه همه مصیبتهای عالم است. آنکه خود را با جهل و اطاعت کورکورانه محصور کرده و هیچ تلاشی در ادراک خود و هستی نورزد انگار که خود را عمری در زندانی انفرادی و تاریک افکنده که تنها دریچه ای هست که از آن خوراکی و آبی می نوشد و روزنه و کورسویی ناچیز و براستی کنه زندگیش همین است و بس. در دل تاریکی زندانش خیالاتی وهم گونه می بافد و می بیند. که سرابی بیش نیستند! و بدین سان عمری را در سراب تاریکی سپری کند. البته این درست که درجات مسخ و تحجر متفاوتند. اما بهمان اندازه که زندانی انفرادی با دریچه ای فراختر و روزنه یا پنجره ای بزرگتر و یا زندانی در کنار سایر اعضای خانواده و یا جامعه. اما در هر حال زندانیست و نه آزاد و رها. بقولی الحق و الانصاف این کم اِشکالی نیست!! * اشکال دیگر دین و ایدئولوژی آنجاست که عده ای منفعت خود درین بینند که این زندان را بر انسانها تحمیل کنند! چرا که کنترل خیلی از گمگشتگان در زندانی که کلیدش بدست مفتی شهر یا زندانبانان دگرست بس سهلترست تا کنترل انسانهای رها و خود شناخته و قادر به ادراک! چون آنها به همان میزان قادر ترند به یمن همان ادراک. مشکل از خودشناسی و ادراک و عرفان نیست بلکه مشکل از آنهاست که مردمان را در چنگ خود میخواهند و یا مایلند همگان را به راه خود برند. حاکمان همواره بدنبال بردگانی رام میگردند و سیاستمداران همواره بدنبال مردمانی طابع قوانین آنها و دینفروشان همواره بدنبال گوسفندانی که در آخور آنان بچرند و فربه شوند و نیازهای آنان راهم برآورده سازند! اشکال کار اینست و نه در ادراک و خود شناسی. عارفان هرگز بردگان رامی نبوده اند. زین جهت محنت حاکمان بیفزودند! حاکمانی هم که به "سادیسم کنترل" مردمان دچار بودند همواره محنت عرفا و آزادگان بیفزودند. اینان هرگز در طول تاریخ با هم خو نگرفته و نخواهند گرفت. * پس اشکال بخودی خود در دین و باورها و ایدئولوژیها نیست. بلکه در آنست که باورها همواره بهترین ابزار کنترل بشر بوده و هستند و خواهند بود. حاکمان و وزرا (سیاستمداران) و دینفروشانشان در طول هزاره ها بشر را با همین ابزار خام و رام و برده خود کردند. . یعنی ادعا کردند که حق تنها در مشت ما و خدایان ما و رسولان ما و کتب ما یافت میشوند و بس. . و تنها راه رسیدن به حقایق عالم هم اینست که بر درگه ما و معابد ما زانو زنی و یوغ بندگانی ما و یا خدایان ما را بر گردن افکنی و بس. دگر هیچ راهی جز این نیست! . چون این تنها ما هستیم که در ارتباط با رموز هستی هستیم و تو قادر به ادراک آن نخواهی بود! . چون تو گوسفندی و برده و بنده ای بیش نیستی و نامقدارتر از آنی که حقایق عالم را درک کنی! * * * * مشکل اصلی این خیل "سادیسمی-کنترلچی" : همواره و در طول تاریخ بشر همانا عارفان و آزادگان راستین بوده و هم پیامبران زمانه. مشکل دوم آنان هم همواره نسل جوان است! این نه مختص زمان ما که در طول تاریخ هزاران هزاران ساله بشر صادق است. چرا که این طفل معصومها آزاده و رها زاده شده اند همچون فرشتگانی با دلهایی به شفافی و گوارایی چشمه ساران! و بالهایی نامرئی! لبریز از شوق و شعف بودن! رها و بی ریا و بی پروا و چالاک و کنجکاو و آماده برای مکاشفه جهان هستی. *چنان شور و هیجان و عشقی برای کشف اسرار هستی در وجود این موجودات شگفت انگیزست که تو گویی اصلا برای همین کار مجهز شده و پای به هستی گذارده اند! کودکان همواره مایلند که خودشان خود و محیط و هستی را کشف کنند و رمز گشایی. انگار حس میکنند که به جهانی از اسرار پای نهاده اند. همگی خود را همچون "آلیس در سرزمین عجایب" احساس میکنند. و بشدت علاقمندند که خود جهان اطراف را کشف کنند و اگر بهر ترتیب جلوی مکاشفاتشان را بگیری یا حتی یاری اضافی به آنها برسانی بلافاصله دلگیر خواهند شد. و از "تحمیل" بیزارند! بلافاصله هم این بیزاری را با فریاد اعلام میدارند! این از جمله مکانیسمهای دفاعی مهم آنهاست. هر چند دستشان را میگیری و پا به پا میبری و یک حرف و دو حرف گفتن و زبان متداول را به او میاموزی برای ایجاد ارتباط . اما می بینی که کودک بدون کلام هم قادر به برقراری ارتباط است و هم انگار که درکت میکند. * فرشتگان با "قوه و توان ادراک" پای به عرصه زمین میگذارند! هر آنچه برای بقا نیاز دارند مادر زمین به وفور در اختیارشان گذارده و بجز آن تنها به عشق و مکاشفه نیازمندند و دگر هیچ. هیچ میدانی که کودک نه تنها بدون آب و خوراک که بدون عشق و اکتشاف هم خواهد مرد؟ همانطور که در بزرگسالی هم اگر در زندان انفرادی طولانی بماند میمیرد و حتی با وجود آب و خوراک کافی! هیچ هرگز فکر کرده ای که چرا؟! فرشتگان جهان و تاریخ را اگر رها میگذاردیم چه بسا که اینک بشر همه عارف و مکتشف می بودند! هزاران افسون و دریغ. و هزاران آه و فغان ازین "ژن سادیسم تحمیل و کنترل دگران". * * * * خرد: ادراک وجود و هستی. کلید و رمز خردپروری "نیکی" است. ادراک اما قابل آموزش و آموختن نیست! ادراک هدیه هستیست به انسانهایی که در راه خرد و شرافت استوار بمانند و ممارست ورزند. * این رمزگشایی از قوانین هستی را زرتشت به بهترین وجه خیلی ساده و شفاف بیان کرده: پندار و گفتار و کردار نیک. هر آن باورمندی و ایمان دگر هم اگر بر مبنای خرد و ادراک بنیان نشود ویرانگرست. و بقولی خیر نزاید و شر خواهد زایید. * نیکی یا تقوی یا خلوص و شفافیت جان همواره بالاترین نشانه تکامل انسان دانسته شده. و به بیانی نشانه "انسان" بودن. از بتهوون میپرسند دلیل برتریت چه بود؟ میگوید: برای برتری انسان دلیلی بالاتر از "خوبی" نمیشناسم! * رمز "بودن انسان" پیش از همه همان "درک" وجودست. درک وجود خود و هستی. رمزگشاییها همواره با همین ادراک ممکن شده! چه خردورزان بدانند و چه دلیل الهام و هدیه ادراکشان را ندانند. * وجود را نهایتی نیست! کمال انسان را نیز نهایتی نیست. درک و رمزگشایی از هستی را نیز نهایتی نیست. اما حتی در درجات پایینتر از "بودن" کافیست باشید و خود باشید تا همین "بودن" و حضور کامل و آگاه موجب شادمانی و شعف گردد. * "عشق" آن شادمانی ادراک وجود است از خودش! تجربه وجود و هستی عشق آفرینست. نبودن و نرفتن و نشدن انسان هم غمفزاست. درست در نقطه مقابل عشق هرآنچه هست و نامیده شود حاصل نبودن و عدم حضور آگاهانه و عدم تجربه بودن و وجود و هستیست. ممارست درین راهست که انسان میپروراند. همان وجود یگانه و ناب که هرآن میزان پاک و شفافتر و روانتر باشد به کل وجود و هستی متصلترست و قوانین هستی را بهتر درک میکند. * بدین ترتیب فرشتگان کوچکی که پای به هستی میگذارند بیش از ما آدمها به هستی مرتبطند و درکش میکنند اما قادر به انتقال این ادراک نیستند! انسان می باید به همان میزان خالص و شفاف بماند تا ارتباطش با هستی قطع نشود و در ادراکش خللی وارد نیاید. پس میبینید که ما انسان بدنیا می آییم و بعد می آموزیم که جمادی شویم! کاش اقلا آموزش و پرورش اگر انسان را به تکامل رهنمون نمیشود از او جمادی و روبات و برده نسازد. که آنگاه نه تنها از حیوانات که از نباتات هم پست تریم! نباتات که خیلی عالی قوانین هستی را درک میکنند و خود را وفق میدهند. پس آدمها از گیاهان هم کمترند مگر اینکه همان فرشتگان بالدار صاحب ادراک بمانند و سپس افزون بر آن اگر خرد و ادراک بیشتری کسب کردند که چه بهتر. بیدلیل نیست که عرفایی گفته اند به هر طرف مینگرم دد و دیو می بینم ! یا دی با چراغ میگشتم مگر انسانی بیابم! * * ** باری این "اهالی کنترل" با چنین فرشتگانی چه توانند کرد. آنها گوسفند میخواهند و برده و بنده فرمانبر و خنگ و مطیع! فرشتگان به چه کار اینان می آیند؟ تصور کن بشر همه بناگاه با فرشتگان جایگزین شوند! چه بروز حاکمان و دینفروشان خواهد آمد؟ دگر جایی برای آنها در سراسر زمین نخواهد ماند. چه بگویند به فرشتگان؟ چگونه در بندشان توانند کرد؟ فرشتگان با بالهای نامرئی ادراک به پروازند و دشوار بتوان آنها را صید و رام و مطیع کرد. * می بینید که چرا "کنترلچیها" همواره با هر نسل جدید که پای بر عرصه زمین میگذارد بر مشکلاتشان می افزاید؟ آنها هرگز اجازه خروج بردگان را از تار عنکوب استثمارشان به احدی ندادند که اینها استثنا باشند. و پس اینجاست که سیاستها شکل گرفته در تاریخ که می باید هر بار برای هر نسلی بکار گرفته شود. آنها خوب میدانند چه میکنند این وارثان فن کنترل و استثمار بشر. میدانند که اگر یک نسل از دستشان در برود و تحت مغزشویی سیاستهای تدوین شده و باورهای دلخواهشان قرار نگیرد کنترل از دستشان در میرود و ممکن است یک نسل عارف و صاحبدل بروی دستشان بماند! * اما آیا مادران و پدران هم می دانند که چه میکنند با این فرشتگان معصوم؟ آنها نمیدانند که با "تحمیل" انگار که روزانه داغی بر جان و خرد و دل و روان این فرشتگان میزنند تا بتدریج چشم جانشان کور کنند و قوه ادراک را از آنان بستانند و بردگانی تحویل حاکم دهند. بردگانی رام همچون خودشان! * * * * رسم حکومت بر بشر و کنترل انسانها جز این نبوده و نیست. هیچگاه در تاریخ به دقت امروز هم اجرا نشده و نمیشود. جهان را مینگری: حاکمان جهان با ابزار و آلات شکنجه بدنبال مردمان میدوند و همگان را داغ بر دل میزنند! ابزارشان باورهاست و دیگر هیچ. باور به حقارت بشر! باور به ترس و تنهایی. باور به کمبودها و نیازهای دائمی رنگارنگ. باور! * باور...باور به هر چیزی دستمایه اینهاست. هر آنچه باور شود. اما دریغ از باور به انسان و ادراکش و بشریت و هستی. * هر از چند گاهی هم کنترل از دست حاکمان جهان خارج شده و نسلی بر همه این باورها و اسارتها میشورند. و باور فروشان همواره نیازمند عوامل سرکوبند برای خفقان بشریت و استمرار کنترل و استثمار. * هر کنترلی برای استثمارست و "کنترل" در ذات خود هم نوعی استثمار روان بشرست! و گر نه کنترل و تحمیل برای چه؟! مگر نه اینست که بشر آنگاه که پای بر زمین میگذارد همچون فرشتگانی معصومست؟ کنترل این فرشتگان برای چیست؟ اگر نه برای اطاعت و اسارت؟ و اطاعت و اسارت بشر برای چه؟ * اگر اطاعت و اسارت کسی سودی نسیب شما نکند که اینهمه وقت و انرژی اضافی صرف مطیع و بنده کردنش نمیکنید! فوقش میگویید اصلا عطایت را به لقایت بخشیدم و عاقش میکنید و میروید بسراغ مسخ کردن و بهره برداری از دگران. * اما اگر چون جهانخواران شما هم به "جنون سادیسم کنترل" مبتلا باشید و مسخ جنون قدرت پوشالی کنترل خود شده باشید و بخواهید به هر قیمتی به سلطه خود بر جماعت ادامه دهید آنگاه شما هم دست به خشونت می برید! حاکمان جهان هم بهمین دلیل پلیس و دادگاه دارند و اگر کارگر نیفتاد، سپاهیان را برای سرکوب آنان که مطیع نمی شوند فرا میخوانند! و تا یکایکشان را به دام نینداختند انگار خوابی آسوده ندارند این دیوهای پلید. کابوسشان همواره اینست که نکند هر انسان مخالف سیستم استثماریشان دگران را هم از خواب غفلت بیدار کند و حس ادراک را در مردمان برانگیزد و آزاد اندیشی و آزاد منشی را به صدها نفر دیگر انتقال دهند. * ادعای سروری بر زمین و سالاری بر بشر دارند و چه بسا همه حقایق عالم را در کف خود هم می دانند! چون اینها به همان درجه جنون رسیده اند. شک نکنید که مجنونند به جنون تحمیل و کنترل و استثمار انسانها. * نهایت دانش هر باورفروش تحمیلگری: از بر کردن و نشخوار کردن سخنان فلاسفه و عرفا و آزادگان و پیام آوران تاریخ است! هزاران کتب را هم که از بر کنند چون ادراک نمیکنند موجب گمراهی مردمانند. و چون غرض و مرضی در اینکار دارند با فخر و غرور کاذب باز خود را دارنده حقایق معرفی کرده و انسان را خنگ فرض کرده و شما را مطیع میخواهند برای استثمار بهترتان. از دانش و اکتشافات بشر هم جز همان "استفاده ابزاری" به نفع اسمترار استثمار مردمان و بشریت درک و بهره بیشتری ندانند و نخواهند برد. * اهالی تحمیل و استثمار بازدارندگان چرخهای زمانه و سیر تکاملی بشرند. یعنی متحجر ترینهای تاریخ! * چنین کوردلان ظالم هر آنکه بوده و هستند، خودشان از همان مسخ شدگانند و بی شک اینها خود گمراهترینهای عالم و تاریخند. اگر باور ندارید کافیست اینها را با همان "فرشتگان معصوم" یعنی همان جلوه های راستین انسانیت و آزادگی در تاریخ مقایسه کنید تا بدانید تفاوت از کجا تا به کجاست! و انسان کیست و دیو کیست! عارف کیست و باورفروش کیست؟ آزادگی راستین چیست و جنون تحمیل و کنترل و مسخ شدگی کدامست. * هستی همواره این بهترین محک را بهر بشر هدیه میفرستد. دریغا که ما مسخ شدگان هرگز حتی لحظه ای از همه عمر را در فکر محک زدن خودمان هم نیستیم! و این خود بهترین محک و گواه است بر میزان تفکرو توان ادراک و یا مسخ شدگی . چنان داغ اهرمنی بر جان و خرد و روانها زده اند که دگر قادر به دیدن خود هم نیستیم، چه رسد به جهان و هستی. * بله خوراک اهرمن همین باور هاست! اینک براستی در می یابیم "اهرمن" که بزرگان تاریخ ما را از آن بر حذر داشته اند بواقع چیست که خوراکش باورست و بس. چون هر آنچه دگر ریشه در همان باورها دارد و بس. و مهم نیست چه باوری! هر آنچه کور کورانه باور شود. هر آنچه در هر دورانی از تاریخ پذیرفته شود. و هر آنچه بتوان برای مغز شویی فرشتگان معصوم و تبدیلشان به بردگان کوردل رام و مطیع بکار گرفت. همان خوراک اهرمن است. چرا که با "جان و خرد" درک نشده. * * * * گیریم که اصلا باورهای حکام و باورفروشان همه راست و درست. گیریم هر آنچه باور بنام خود یا عارفان و پیام آوران سراسر تاریخ در پهنای گیتی به بشر فروختند تا بر وی حاکم شوند همه درست و بی کم و کاست نقل قول شده (هر چند پیام همه آزادگان تاریخ همواره آزادی و رهایی بشر از ظلم و استثمار همین حکما و باورفروشان کنترلچی بوده) وحتی اگر راست بگویند اینها، اما چرا ما می باید عمری بنده و برده اینها باشیم! و چرا مورد استثمار؟! * اگر خودشان به این باورها که به پیام آوران تاریخ نسبت میدهند براستی و از جان و دل ایمان داشتند که می باید در راه گسترش آن جانشان هم ناقابل می نمود! پس چرا آنرا میفروشند؟ * و چرا خودشان برای آن باورها حرمتی نگذارده و آنها را به حد چماقی تقلیل میدهند؟ چرا تحمیل؟ چرا تهدید؟ چرا سرکوب؟ چنین "استفاده ابزاری" از پیام و باورها چرا؟! * حقیقت اما اینست که اگر آزادگان و عارفان راستین و اهالی ادراک هستی را به درستی شناخته و یا دیده باشیم (که تعدادشان این روزها، بر اثر همین تحمیلها و کنترلهای تاریخی، بسی تقلیل یافته) و آن انسانهایی که خود را شناختند و هستی را درک کردند امثال مولانا و اینشتن ها در می یافتیم که هرگز اهل تحمیل و زور و خشونت نبوده اند که هیچ بلکه مخالفان سرسخت تحمیل و مسخ شدگی و استثمار بشر هم بودند. * آن یکی نه اهل اطاعت کورکورانه است و نه تحمیل و مسخ و نه جاه طلبی و باور فروشی, نه اهل چماق و سپاهداری. و این یکی هم اهل تحمیل و هم مسخ بندگان و هم باور فروشی و هم برده داری! و با داغ و درفش و زنجیر و زندانش همواره در جنگ و ستیزی دائمی با مردمانست! چرا؟! برای استثمار انسان و افزودن بر خیل بندگان مومیایی. براستی که تفاوت از قعر زمین تا آنسوی کهکشانهاست. * * * * می بینید که چه عفریته اهریمنیست این جنون تحمیل؟! این جنون تحمیل باورها که مسخ میکند و در بند میکشد انسان را! سادیسم کنترل انسانها برای بهره کشی. * گر مسخ شدی رهایت نکند تا که تو هم دچار جنون شوی! و اگر هنوز جنونی در خود سراغ نداری گمان مبر که کاملا رها شدی و هشدار که بل تو هم به نوعی مسخی. * پس دور شو از باور فروشان! و خود را باور دار تا درمان شوی و بلک هم دوباره انسان شویم. بیایید سبز و روان باشیم چون طبیعت و جویباران. * و اما با وجود همه این مشکلات: بشر پرواز خواهد کرد. * فراموش نکنیم هدیه های هستی را. فرشتگان هموراه به دیدارمان می آیند. بیایید بال پروازشان نبندیم و نشکنیم. بلکه روزی دستمان بگرفتند و ما را هم با خود به سرزمین انسانها بردند. * * * * چه زیان بزرگی |
۲۲.۹.۸۸
اِشکال ادیان و ایدئولوژیها در چیست؟
unity
The enlighted
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
: First Lesson on a Spiritual Jurney
Calm your Mind!
Our Inner & Outer world
is the Sum of our Thoughts
_________________________________________