semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۲۳.۹.۸۸

پیامی به اهالی انجماد:

.
.از جمادي مردم ونامي شدم. واز نما مردم به حيوان سر زدم. مردم از حيواني و آدم شدم.
. پس چه ترسم ،كي ز مردن كم شدم. جمله ديگرهم بميرم از بشر. تا برارم از ملائك بال وپر!
.
.__" اهالی جمادی"__
.
* شما که قدرت اصلاح خویشتن خویش را هم ندارید!
و از آنهمه جنایت و خیانت و حقکشی نسبت به ملت و ایران پشیمان و نادم نیستید قادر به اصلاح دولت هم نخواهید بود! سنگ بر سر نکوبید. راست میگویند متنبه شوید و درسی تاریخی بیاموزید. دریابید که شما خود دستمایه های عبرتی تاریخی هستید!
*
* آنها که پس از همدستی با جنایات علیه میهنم و قتل عام آزادی و برابریها احساس پشیمانی نمیکنند براستی جایی در دل مردمان ندارند! تنها خود را بر ایران تحمیل میکنند. حق با شما نیست بر شماست!
اینک زمان تنبه شمایانست. فرصتها را دریابید.
*
* در رحمت برویتان باز شده و فرصت تنبه به شما داده شده پس از ملت برای خیانت به آزادی و استقلال و از امت برای خیانت به باورهایشان پوزش بخواهید تا مگر مورد رحمتی واقع شوید.
مگر حالا چه شده که فریادتان بر آسمانست؟ کسی حقتان را گرفته مگر؟ آنکه حقّ شما نبود، از ملت کش رفتید! اینک گروهی جلوی حق خوری شما را گرفتند و باید شاکر باشید و نادم تا مگر همین مقدار از گلویتان پایین رود!
*
* شما میخواهید سر به تن آنها نباشد چون جلوی عقوبت بدتر شما را گرفته؟
خودتان را بجای ملتی بگذارید که حق آزادی و استقلال و برابریها و انسان بودنش را هم کش رفتید! همراه و فرمانده و فرمانبر جانیان و قاتلانش هم شدید! همچنان حیران ِتوجیه وقایعید؟ آقایان خود کرده را تدبیر چیست جز ندامت و بازگشت از آن مسیر؟ ملت همان اندازه که شما از برخی بیزارید از همه شمایان بیزارست. اما ملت مثل شما جانی نیست!
*
* از چه مینالید؟ خودتان هم امروز گیر جانیان افتادید؟
به خیالتان تا آخر عمر حقوق ملتی را فرو میدادید و سر هستی هم خبردار نمیشد؟ آنچه هیچ ظالمی در طول تاریخمان نفهمید این بود که ایرانیان و ایران ایزدی داشته و دارند نگاهبان!ایزد آنان راستین است، به همان اندازه شرافت انسانیشان! و شما که هنوز پس از هزار و چهارصد سال نیاز به "سلولی در باغ وحش" دارید تا بلکه از جمادی بدر آیید! شمایان نه وجدان دارید و نه از گوهر شرافت انسانی بهره ای برده اید و این ناگفته پیداست که شما خدایی هم ندارید! خدا که هیچ اصلا در هفت آسمان یک ستاره هم ندارید شما!
اما هرآنچه خواهی کبر و آز و سادیسم فراوان.
*
* دگر برای توجیه دیر شده! ادراک کنید اگر قادرید! اصلاح شوید اگر لیاقت نام انسان دارید!
ملت از شمایان سالهاست که بیزارند و نفرین مادران ایران سالیانیست یکریز نثارتان شده تا کارتان به اینجا کشیده و بس فروتر هم خواهید رفت. اگر دست از ریا نکشید و آه و ناله های مادرانم ادامه یابد به هر سوی عالم روید (کل شما خیل زورگویان را میگویم) هر آنقدر پول ملت را با خود ببرید از دست تقدیر ظلم ِخود نتوانید رهیدن! اگر دو جو خرد و شرافت هم برایتان مانده بود می دانستید که خدای ایران ماسک از چهره هایتان بر خواهد کشید و چشم در چشمانتان خواهد دوخت! تا زمانیکه براستی نادم شوید. کاش گورتان را گم میکردید و میرفتید در جای دیگری به فکر حکومت می افتادید همان سی سال پیش! حقا که بد جایی را برای حکومت مافیاییتان انتخاب کردید!
*
* ایران برای "اهالی جمادی" حکم کوره آتشینی را داشته و دارد !
هر آنکه خود را درین مرز و بوم افکند بهترست با نیت خیر آید! که ایران هم ققنوسی دارد و حساب کتاب همه بدرستی نگاهداری شده.
همان ققنوسی که صده ها شاهد ظلم اسلاف بت پرستتان بر ما بود! که ایزد شرافت انسانی را با بتهایشان عوضی گرفته بودند و خود را تنها صاحبان حق و راستیها میخواندند هر چند لبریز از نفرت و در انجمادی تاریخی! انجمادی که نه موسی و نه عیسی و نه احمد به "قلبش" کارگر نیوفتاد! و جز کوره فرهنگ عشق و شرافت ایرانی چاره اش نبود!
اینک آن هزاره به پایان رسیده و شما پسمانده های همان جمادی هستید که هستی به کوره ایران سپرده بود تا مگر انسان شوند. هر آنکه انسان شد زین آزمون سرفرازانه برست! و شما رفوزه های هزاره اید!!!
*
* ققنوس زمانه برای حسابرسی باز آمده.
آتشی بر خواهد افروخت که همه خس و خاشاک زمانه را خاکستر و پاک سازد!
و زایش نسلی دگر را تسهیل خواهد نمود. نسلی از انسان شریف!
*
* دوره جمادی بشر به سر آمده اینک. شما هنوز بیخبر و حیرانید.
اقلا اگر درک میکردید که پایان دوره ظلم فرا رسیده که آرام و صبور می نشستید و از جمادی تبری می جستید!
و پاک و خالص میشدید و به گوهر شرافت مزین ... با انسانها سرود عشق میخواندید!
*
نه ببخشید! این کار انسانهاست نه شما ظالمان.
شما همچنان بر زمین و زمان تف سر بالا خواهید انداخت تا در گرداب خود انگیخته برای ابدیت تاریخ فرو روید.
بله این کاریست که شمایان خواهید کرد. شما جمادیهای تاریخ بشر! شما دشمنان انسان و هستی!!!
اینک چه انتظاری از ملت ایران و جهان هستی دارید؟
*
نکند پس از آن هزاره پر تلاطم هنوز هم طلبکارید؟! نکند انتظار صبر بیشتر زمانه را دارید؟ که چاره کارتان نخواهد بود.
از ما گفتن اما چه کنیم که صبر ملت و هستی هم میزان و اندازه ای دارد! بنظر خودتان پسمانده های دوران جمادی بشر چند سال صبوری کافیست؟ سی سال کافیست؟ پنجاه سال چطور؟ صد سال خوبست؟
*
* پس بدانید که شما یک دوره پانصد ساله فرصت داشتید تا هر گلی که باید به سرتان بزنید و انسان شوید!
برخی هم انسان شدید و فرهنگ و منش ایرانی و وجدان و شرافت انسانی یافتید و تنها به همان جهت وارد دوره بعدی شدید.
اما امروز صبر هزار ساله هستی هم به سر آمده! زمان بازخواست است! و بدا بحال شمایان که بازخواست هزار ساله به گردن شما افتاده . (تنها خود دانید که چه حکمتی درین انتخاب هست و بس. پس بیندیشید!)
* * *
*
* زمان زمان بازگشت به انسانیت است و "زمان سالاری شرف انسانی بر زمین"!
اگر از نفس پاک نشوید خاکستری پاک خواهید شد تا از اتم اتمهایتان به یمن عشق, حیاتی نو بروید! بلکه بقول خیام از پس صد هزار سال آرمیدن در دل خاک باری چون سبزه روییدید و شاید آنروز درک کردید معنای سبز بودن را!!!
ایرانیان را به خیر اهالی انجماد امیدی نیست! بیش ازین شر مرسانید! که تقدیرتان فرا رسیده.
اگر برین آیین بت پرستی خود همچنان پای بفشرید و به ادراک هستی و آدمیت و شرف نایل نیایید:
* "بت بزرگ" هم مال خودتان شرافت باختگان بت پرست! اگر شرافت ندارید خدا و حق  بی معناست!
* ایران پیش از شمایان خود پروردگاری داشته با فرّه! خدای جان و خرد! خدای مهر و شرافت انسان!
.
هزاره ای را در خدمتتان بودیم و انسان نشدید! پس ما انسانهای ایرانی براه خود رویم و شما هم بره خود روید!
ما ره بشر پیماییم و شما را هم به ققنوس و هستی سپاریم. تا مگر روزی در گوشه ای از جهان ز جمادی بدر آیید و سبز شوید! تبریکات خالصانه ما هم بهر آن سبز شدنهای از پس صد هزاره شما!!!
راه گریزی از "ققنوس زمانه" نیست! الا یک راه.
*
دلم میخواست میتوانستم از خواب غفلت بیدارتان کنم، بلکه نجات یابید.
اما چه کنم که هستی مجال نمیدهد(!) پس دگر خود دانید و او.
* * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________