semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۳.۹.۸۸

مافیای مواد مخدر و فحشا:

عزیزان مغلطه میفرمایند!
آنها که همه ساله برای عیش و نوش به ایران سفر میکنند خوب میدانند که بساط عیش و عشرتشان را چه کسانی کوک میکنند و بساط سوت و ساز و دم و دود را هم! مگر کسی هم در ایران مانده که نداند اینها همان بازوهای موازی متقاطع مورب اختاپوس مافیاها هستند؟ با گندی که براه انداختند امروز بخوبی معرف حضور هستند.

عزیزان خودشان را بخواب زده اند!
خواب آلوده، خماران مافیاها: گناه سنگین و ننگین مافیا را بگردن بسیج و سپاه می اندازند!
یعنی شما هنوز فرق بین نیروهای مردمی را با موازیهای مافیاها نمیدانید؟
شما براستی نمیدانید که نیروهای موازی یعنی نیروهای در خدمت قدرت و ثروت مافیاهای نظام و نه در خدمت ایران؟ مزاح میفرمایید!
انگار لازم شد شما هم کمی بیشتر در چشمان آئینه خیره شوید تا بلکه به درک حقایقی چند نائل آیید.

عالیجنان! امروز بر همگان واضح و مبرهن است !که:
مافیا هم نیروهای اطلاعاتی-امنیتی-چماقداری-موادفروشی-جاکشی خودش را داشته و هنوز هم دارد!

اگر توانسته باشد بخشی از نیروهای بسیج و سپاه را با تطمیع به بازوهای خود افزوده و تقلیل برده باشد اما این دلیل بر "اینکاره بودن" سپاه و بسیج نیست! و عالیجنابان هم خوب میدانند! برایشان متاسفیم که مغلطه عادتشان شده آنها که منافعشان به هزار شکل با مافیاها گره خورد و از احزاب هم انتظار بیشتری داشتیم اما حیف!

اینک کمی با خود بیندیشید:
از کجا معلوم که قواه قضائیه و زندانها را هم همین مافیاها به لجن نکشیده باشند؟ بنظر شما اراذل و اوباش و مواد فروشان و چماقداران و پاچه گیران و شکنجه گرانشان در کجاها تربیت میشدند؟ در پادگان سپاه؟ یا همان گنداب مافیاها؟!
اینها را سالهاست در کمیته های نکیر و منکر و مساجد جاسازی کرده اند و بخیالشان گناه همه این کثافات را به پای بسیج و سپاه نوشتند و شما هم به همین راحتی مغلطه کردید و تمام شد؟ حل شد؟!
خیر! سالهاست که تحت نظرید و سرتان بیخبر.

عالیجنابان گرام و میکروفن بر کف:
پیش از آنکه شما بتوانید جانمازهای آلوده به نجاسات مافیاها را برایشان آب بکشید، بسیج و سپاه خدمتشان رسیده اند و همه را شسته و رفته از بندها آویزان کرده اند توی حیات خلوت ها! تا حسابی آفتاب بخورند و اساسی خشک شوند!!!
(البته برادران امیدوارم قاطی این رخت چرکها یک وقت خدای ناکرده فرزندان خوب میهن را نبرید آب خنک بدهید؟ کاش حواستان بیشتر جمع بچه های ما باشد اینها قلبشان با ایران است و بس! سپاس.)

بنده هم از طرف نیروهای خوب میهنی به همه دستمالچیهای ضد-میهنی خواهم گفت:
برای این خوشخدمتیها کمی دیر شده! از ماگفتن اما شما هم زورهای آخرتان را بزنید حالا.
خیالی نیست! زمان صف آراییست!
سره از ناسره جدا میشود
مافیا میماند و حوضش همان گنداب
گنداب مافیا هم سمپاشی خواهد شد
و لاروای پشه های خونآشام برکنده!
* * *


عالیجنابان گرام
خوش بخوابید و خمار!
که ما هستیم و ایران هست!
به کوری چشم برخی دشمنان

هرآنگاه هم که لازم باشد:
برای سمپاشی پشه های استکبار داخلی و خارجی
آزادگان امت و ملت همگی "بسیج" خواهیم شد!
و بسیج وار "خالصانه و بی مزد و منّت"
در خدمت ایرانیم.
شما هم اگر وجود داری باش!
ما که بخیل نیستیم
* * *
پس بقول استعاره خادم ملت:
الهی قلم پای "پشه های خونآشام"
بشکند تا ایرانمان را به لجن نکشند!
*
اما ایکاش درین بین هم مواظب باشید تا نکند خدای ناکرده مثل برخی مواقع ما خانمها را با پشه های استکبار عوضی بگیرید یا ساق پای دلسوزان ایران را جای دشمنان بشکنید! چون باری به اشتباه ساق پای خود مرا هم شکسته بودید و من تنها جرمم این بود که به مافیای مواد مخدر اعتراض کرده بودم که چرا هر روز صبح جلوی رستورانشان یک عالمه سرنگ مصرف شده ریخته؟ و به ناگاه گوریلی دو متری که قیافه اش به شکنجه گران معتاد میزد و شلوار و پوتین دفاع مقدس سپاه را هم به تن داشت آمد و تهدید کرد که یا بروم گم شوم یا با لگد بیرونم میکند. ایستادم! چه میدانستم که در فرقه اینها زن یعنی پشکل! او هم با همان پوتین مقدس سپاه ضربه ای زد که دو متر آنطرفتر پرت شدم. اما من که میدانستم این یارو قیافه اش به سپاه نمی خورد گفتم میروم به نیروی انتظامی شکایت میکنم تا بیایند این سرنگها را هم ببینند. لطف کرد طفلک خودش بلافاصله زنگ زد این مافیایی مواد پخش کن و کسی از نیروی انتظامی رکورد جهان را زد و ظرف پنج دقیقه خودش را رساند! بعد از کمی پچ و پچ اینبار هر دو دست به یکی کرده و شروع کردند به فحاشی و شاخ و نشان کشیدن که اگر نروی میزنیمت تا بمیری و جسدت را هم به آب خواهیم انداخت و احدی هم بویی نخواهد برد! لباس و آرم ماشین این دومی حقیقی بود اما من درک و باور نمیکردم که این بنده خدا هم نیروی انتظامی باشد. لابد که او هم نفوذی همان مافیا بوده و پول میگرفته و با اینها همکاری میکرده. نالان و حزین رفتم تا بلکه بنده خدای دیگری پیدا شود و مرا از این حال شوک و ناباوری بدر آورد که براستی چه در سرزمین من میگذرد؟ فریاد زدم که یکی بمن بگوید چه بر سر ایرانم آمده؟ خلاصه سرتان را بدرد نیاورم حاج آقایی از مسجد قدم رنجه فرمودند و منت نهادند بر این بنده شوریده حال و بی آنکه بداند یا حتی زحمت پرسش بخود دهد تهدید کرد که برو در خانه بنشین ضعیفه و تو را به این کارها چه کار؟ نرفتم. شوکه بودم. گفتم میخواهم همینجا بنشینم و با خدای ایران کمی راز و نیاز کنم و آنگاه خواهم رفت. تصور میکنم مرا با پشه های استکبار داخل و خارج اشتباه گرفته بودند چون مرحمت فرموده و کشان کشان مرا از جماعت دور کرده و ساق پایم را جلوی همان مسجد سابقا مقدس شکستند!
هنوز هم کاملا التیام نیافته این تاندونهای لامصب.
اما اشکالی ندارد. شاید او هم پسرش در جبهه شهید شده بود و تصور میکرد این پشه دارد آن خونها را به هدر میدهد.شاید او هم آن سرنگها را سالها می دید و دل پری از استکبار داخل داشت اما او هم زورش به آنها نرسیده بود.
خودش را سپردم به هستی اما درد زانوی ما هم فدای سر همه شهدای بسیج و سپاه که میدانم هنوز نیروهای پاک و خالصی هستند. فدای سر پسر شهیدش که اگر او نبود شاید من الان زنده نمی بودم. که کاش نبودم و چنین صحنه هایی را نمی دیدم!
بعدها مردم هم بمن گفتند: "ما هم دلمان از مافیای مواد خون است اما اینها در همین کمیته های نکیر و منکر ما لانه کرده اند و به سلاح گرم و سلاح دین هر دو مسلحند! تا هر آنکس رسوایشان کند خودش را به چوب کفر برانند یا سر به نیستش کنند. ما هم که بنی آدمیم و نمیتوانیم ادعای معصومیت کنیم. و هر بار اینها فاتح این جنگ میشوند. برای همین هم منتظریم تا شاید معصومین بیایند بلکه حریف اینها بشوند!"
می بینید که همگان دلشان ازین مافیای استکبار داخل و خارج خون است! هم مردم و هم حاج آقا و هم که احتمالا روان شهدا. راستی اگر جنگ نمیشد و آنهمه نیروهای عاشق آزادی و استقلال ایران الان بودند آیا استکبار میتوانست امروز همه ما را اینطور به جان هم بیندازد؟
راستش پدر من و بسیارانی از همین بانوان حقگوی که از چماقداران مافیایی و پدران شهدا کتک میخورند هم در خط مقدمها خدمت کرده بودند و هر یک بنوع خود انجام وظیفه کردند. ممکن هم بود و شد که بسیارانیشان شهید شدند. اما دفاع آنها بی مزد و منت بود و برای آزادی ایران. دلیل نمیشود که ما هم برویم چماق برداریم و توی سر ملت بکوبیم که همگی خفه شوید چون پدران ما هم در جبهه خدمت کردند یا شهید شدند. اینکه نشد حراست از حرمت شهیدان.
آنها برای سرفرازی میهنشان رفتند. و اگر هر کدامشان آن سرنگها را آنجا دیده بودند همان میکردند که من کردم و به همان اندازه اندوهگین مشدند. حال تصور کنید اگر شهیدان فرزند خودشان را می دیدند که آن بی وجدان با شلوار و پوتین دفاع مقدس دارد آن سرنگ را به گردنش تزریق میکند چه حالی میشدند؟ خوب اینها هم که آنجا بودند و خمار دور آن رستوران پرسه میزدند همه فرزندان من و شمایند! آیا جز این است؟
می بینید که چنین مصیبتی را نه با اعدام فرزندان مردم مظلوم که تنها با خشکاندن ریشه های آن گنداب میتوان درمان کرد؟
* * *
ایکاش سپاه و بسیج به خود آید و ببیند این موازیها و موربها بنامش چها کرده و میکنند. کاش حرمت آن لباسهای مقدس را اقلا حفظ کنند!
*
برادرانم ایکاش سمپاشیها را از همان مافیای مواد مخدر شروع میکردید که ریشه باقی مفاسد همانجاست!

و هم از زندانهاو قوه قضائیه تا مافیاییها بیش از این عدل و عدالت را بنام باورهای شما و آمال والای شهیدان به لجن نکشند،برای ادامه نفوذ منحوس خود در قوای سه گانه مملکت.اینها با تکیه بر سه قوه تا کنون بقا یافته اند و بجای خود منحوسشان فرزندان بی نوای مردم را اعدام میکنند و بخیالشان از سنگینی بار گناهان خود کاسته اند!

این پشه های کثیف از ملت نیست و با دشمن است! نه ما زنان که دلمان برای آیندگان مملکت سوخته و فغان میکنیم. و نه آن دخترانی که دلشان برای زندگی و آینده خودشان سوخته که باید همچون مادرانشان کتک بخورند و خفقان بگیرند! شهیدان هم برای ایرانی سربلند رفتند نه زنان و مادرانی سرافکنده!!!
امروز همه دلشان خون است اما دستشان به جایی بند نیست! پس خانواده شهدا به فرزندان بی نوای ملت می توپد و آنها هم به امت و بسیج و سپاه و آه نفرین همگان بر آسمان رفته و لاجرم از روی درماندگی امروز قبای رهبر را هم میکشند که اقلا تو بفریاد این مردمان برس! میدانیم که ادامه این دعوا و نزاع و نفرین راه چاره نیست اما چه کنیم که دستمان از آسمان و زمین کوتاهست. و مافیاییهای استکباری مملکت را بسوی جنگ میبرند و کسی هشیار نیست.
* * * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________