بسیجی برادرم، ببین داداش
همین الان به فکرت بودم اشکم هم در اومده بود.
هیچوقت واسه خودم هم گریم نمیگیره.
وقتی بتو فکر میکنم داداش. خیلی دلم میسوزه.
فکر میکردم چرا از هم دوریم...
دیگه از هر چی که اهریمنیه، بدم میاد.
هم ازون دزدیهاشون، هم همین کلاشی و رمالیها بنام دین.
هم از اون دستای غیب شیطونی، که یه عمری جدایی انداختن، بین ما ایرانیا!
.
نمیدونم هیچ فکر کردی این روزا، چرا بین همه ملت فاصله افتاده؟ راستی چرا؟
نمیدونم کی بوده، اما همینقدر میدونم که سی سال، تو رو به جان من انداختن و ما.
لابدی پشت سر ملت هم، براتون صفحه میگذاشتن اونا! شایدم هنوز میذارن دیوا.
کی جدامون کرده؟ دیوا رو نمی بینی؟! کُجان دیوا؟
شایدم بدونم که تو، تو و امت چی میخواهید و چه فکری دارید. که چه راهی دارید.
من و ما و ملتم، یه روزی روزگاری، آرزوهای زیادی داشتیم
دوست دارم همین الان بهم بگی!
مگه میشه؟ نه نمیشه به خدا!
.
دم در کرک کرک پلو میپختن مامانا.
مامانا آی مامانا ! کلی محترم بودین اون زمونا! اقلا تو ده ما.
.
سهممون فقط بشه: بزن و بگیر! بزن و بکش! بگیر و ببند! بکش و بمیر!!!
چی شده داداش من؟ همه فرشته ها خفقون گرفتن این روزا؟
چی شده چی به سر ما اومده؟ من هنوز نفهمیدم دیوا کجان؟ تو فهمیدی؟
پدرم چند ماهی مرز خدمت میکرد، اما سرباز نبود.
سال اول: زار مامانا و اشک پریا!
هشت سال: مرگ و تباهی و جنون!
.
این روزا نمیخوابم, از ترس اون روزای بد. نمیخوام خواب ببینم, دیوا رو تو خواب ببینم.
دیگه وقت خواب نیست, دیوا باز تو ایرونن!
نکنه به دام دیوها ما بریم؟ نکنه دوباره فرصتی بدیم؟
.
فرصتی کافی بود...! همه چی رو مافیایی کردن. مردمم مسخ میکردن, دیوا.
.
هر یکی بفکر دلداری بودیم در جبهه.
دیوها فرصت و از دس ندادن. یادته هیچ تو داداش؟
خودشونو خوب حسابی بستن!
نه بگو تا بدونم یادت میاد؟ بیداری؟!!! هیچ تو یادت هست, احتیاجی دیگه به , ماها نبود؟!!
الانم حوصله , این حسابا و کتابا رو ندارم.
هنوزم همون داداش خودمی. هنوزم بوی صفا و عشق ایرون میدی تو. هنوزم تو قلبمی.
من و ملت، تو و امت، مگه ایرونی نبودیم ماها؟
چرا تحمیل؟ چرا دشنه و چماق؟ چرا دعوا و بزن بکش سهم ماها شد؟! چرا این فاصله ها؟!
بازم اشک به چشمم افتاد، چقدر زیبا بود. نه, اشکم از نثر زیبات نبود.
که من و ما رو به تو وصل میکنه. هنوزم اون نخ هست!
و همون وقت بهمراه من، داداشم داشت یه نثری مینوشت, از ققنوس!
خودت فکرشو بکن، زیبا نیست؟ این مگر همون نخ نامرئی، در سراب این جداییها نیست؟
پس ببین! بین ما هر چند, دو دریا فاصله، قلبامون اما, یکی بود پریروز!
قلبامون، کاش دوباره یکی بشه!
بیا دستمو بگیر داداش خوب. "تا دیوار گلی رو خراب کنیم!"
بیا تا با هم رها شیم از دیوا.
کاش بدونم، کی ماها رو دور کرد!
کی قوانین الهی رو به قلبم زور کرد.
ما که کافر نبودیم، بچه بودیم. هنوزم تو دلامون، مثل اون فرشته های پاک و کوچیک میمونیم.
ما که دشمن نبودیم! فکر هیچ شر نبودیم! چه شری؟ چه دشمنی؟
ببینم بنظر تو. دست زدن جرم بزرگیه داداش؟ سوت چطور؟ جشن چطور؟
دیو میگه: جشن نگیرید، زاری کنید! آخه این هم شد حرف؟
مگه کم زاری میکردیم ماها؟! کافی نبود؟ یادشون نیست اصلا اون هشت سال...
سرامون رو تو جهنم کرده بودن دیوها؟ انگاری کافی نبود!!!
خودشون زاری کنن، این دیوا!
.
بیا امسال عید قربان که اومد:
من و تو, جشن بگیریم با هم!
بلکه هم، کور بشن این دیوها!
بلکه هم دق کنن از شادی ما
اگه تو ماه صفر دق نکنن.
نمیدونم! چی بگم. صد حسرت... دنیا آه!
من نوشته بودم از رستم دستان و تو از روح خدا.
از ته دل بود حرفات, لاجرم بر دل نشست.
هم آیین؟ راستی تو چه آیینهایی داری؟ بگو اصلا بچه , کجای ایرانی؟
یه باری هم اومدم. اومدم دیدم و رفتم. حالم بدترشد!
هیچ میدونی تو داداش, به خیالت تو یکی تنهایی؟ غم غربت داری؟ نه جانم, نه برادر.
نمیدونی برادر, نه! بخیالت میدونی. اما این راز رو کور خوندی داداش. پس برو میهنمو قدر دون باش.
ببوسش خاک منو. بگو دوستش دارم. بگو اینجا تنهام. بگو که یه روز میام به پا بوسش.
دوباره جشن بگیریم با پریا. ما بشیم فرشته ای مثل اونا: پریای شاد و آزاد و رها و با صفا!
این روزا یک غم سنگین رو دلم. چنگ انداخته، ولم نمیکنه.
نمیدونم، چی شده، یا چی قراره پیش بیاد.
بلکه هم ما به سلامت جستیم, ازین سراب!
وطنم، جان و تنم! به خدا میسپارمت.
بسیجی تو رو به خدا، یه فکری کن. فکر راه چاره شو، بهر خدا!
نکنه باز تو و من، ملت و امت رو، بندازن به جان هم، این دیوها؟! نکنه!
بلکه کوتاه اومدن، ازین جدال قدرت. بلکه کوتاه اومدن، ازین جنون مرگزا!
بلکه راحت شدیم از دست دیوا.
.
اون زمونا... بچه بودی داداشی.
بیا و باش و برو! برو به دیوا بگو، چی میخوان از جون ما؟
برو به دیوا بگو پاشن برن! ماها و ایران و راحت بذارن!
باش تو همیشه جاوید و رها.
.
بسیجی برادرم!
تو رو به اون خدای واحد سوگند
به همون شهید و شاهد سوگند, با من بگو:
کی تو رو ازم گرفت؟ کی منو از میهن؟
کی تو رو از ملت؟ کی منو از امت؟
من و تو کاشکی دوباره ما بشیم
کاش دیگه هیچوقت ما جدا نشیم!
.
بسیجی برادرم:
خالص و پاک و روونی میدونم,
مثل آب چشمه سارا، تو میمونی میدونم
میدونم تو هم الان دلت خونه!
میدونم این روزها...درگیری، زیاد توی ایرونه.
کاشکی این دشمن ما سوسک بشه!
کاش همین پس فردا,همین محرم و صفر،
خوار و روسیا بشن این دیوها!
تا دیگه، تا دنیا دنیاست کسی جرات نکنه:
من و تو هموطن و از همدیگه جدا کنه!!!
داداشم, داداشی خوب خودم..
میهنم رو دست تو, ملتم رو دست تو میسپارم.
به خدا هیچ کی تو دنیا، هموطن، همخونه ما نمیشه!
و هزار بوسه بر آن پیشونی بلند تو، با همه باورا و آرزوهات.
نمیخواد واسه عقوبتم, تو نارحت باشی! مگه چی میخواد بشه؟!
از جهنمی که این دیوا برامون بافتن، مگه جایی, بدتر هم هست؟
مگه از غربت ماها و شما، دیگه سخت تر هم هست؟!
.
واسه من دیگه چه اینجا, چه جهنم, چه بهشت!
هیچ کجا تو قلب من، مثل خاک پاک ایرون نمیشه.
هیچکس تو این جهان، یاور و هموطن من نمیشه!
بدرک جهنم و بهشت هم, باک نز جزا و سرنوشت هم.
من فقط تو رو میخوام و امت و ملت و ایرون و خدا.
همتون رو شاد و سرفراز و همراه و رها!
___ ای خدا, خدای خوب ِآدما: یا که ما! یا که دیوا؟! ____
انتخاب با خودته خدا جونم! خودت خوب میدونی و میدونم
ایرانم دست خودت میسپارم، اگه تو شیشه دیوو بشکنی
اما یک خراش هم, رو صورت مامان نیار! فقط همین!
بیا ماها. من و تو. امت و ملت, دوباره یکی بشیم!
تو رو به هر چی که اعتقاد داری. نگذار دوباره ما ز هم دیگه جدا بشیم!
بیا ما با هم دیگه یکی بشیم و همراه! بخونیم سرود رفتن واسه فرداها.
دستامون، همّه تو دست هم باشه این روزها:
من و تو با ملت! من و تو با امت!
من و تو با همهء ایرونیای دلپاک و با صفا
همه یکدل, یکرنگ, بخونیم با همدیگه
سرود زندگی رو! رمز عشق و شادی رو!
نغمه آزادی رو! واسهء امروز و فرداها...
فکرشو بکن داداش؟ چی میشه!!!
دیو اگر ماها رو با هم ببینه:
سوسک شده از حرصش!
دیگه رنگی نداره حنای تزویر و ریا!
فدای تو داداش خوب مهربون. تو و ملت رو سپردم به خدا
تو و ملت، من و امت، همگی ایرونی. همگی همراه و همداستان
همگی جاویدان. با خدا, با ایران
.
منتظر میمونم! زنگی بزن
چشم , همواره به راه میهن
دست, همواره به درگاه حق
بهترین را خواهم بهر شما.
بهترینهای دهر! بهترین امروز و فرداها.
گوش بر زنگ جرس دارم و بس.
که ببین! دیو برفت. که بیا سبزه دمید!
که برون آی ز غربت! همه ایران جشن است!
باز پیچَد به فضا: عطر آزادی و ایمان ِ به عشق!
رسد از عرش علا: نغمه نیلبک و چنگ بگوش!
اندک اندک از غیب: دلنوازان هم رسیدند ز راه!
گلعزاران وطن چون لاله, بردمیدند برون از دلها!
همه یکدل, یکرنگ. همه با هم همراه
.
عید قربان و همه گلریزان ...
غم و دردی دیگه تو دلها نیست
مامانا ...کرک کرک پلوی نذری میپزن
نه ز بهر اشک و زاری و جنگ.
بهر شادی و رهایی میپزن!
در صف قیمه پلو با خورش ماهیچه
در فضا پیچیده:
عطر ایمان و امید و مزه آزادی!
همه دانند و تو میدانی هم
که محرم برود. زنگ جرس نزدیکست
سنگ ظلمش بر ما.
باز میشیم: دوست, برادر, خواهر
میتونیم جشن بگیریم ماها!
جشن آزادی ایران و همه ایرونیا
جشن دلداری یاران و عروسی شما!
یا خدا!... یعنی میشه؟
* * * * * * * * *
داداشی هموطنم:
همه آفاق به وجد آمده از هستی ما
همه دنیا فهمید, راز عشق ما ها رو!
بدونین! ما ,همه ایرونیا, ما هستیم
همیشه با هم و همراه و رها ما هستیم
.پس مواظب باش داداش!
حالا پیش مافیا تو کمی عزیز میشی!
برا فتنه اینا, یه لقمه لذیذ نشی؟!
دیوا با مافیاها , باز آش شوری پختن واسمون!
باز میخوان سرامونو تو آش کنن! آش کشک خالشون!
کور خوندن! نمیدونن, من و تو:
ما دیگه اسیر دیوا نمیشیم! توی آش مافیاها نمیریم! نه نمیریم!
آشارو پس میفر ستیم, با جاش! بس خیال باطلی, آقا رو باش!
.
من و تو میمونیم و ایرونیا! توی ایران، میهن مهر و وفا.
به خدا سپردمت ایران جان! بمونی پاینده، جاویدان.
خیر پیش ایرانی! خیر پیش داداش جان.
* * * * * * * * * * * *
> زنده بادا، زنده باد!
* * * * * * * * * * * *
آهن ایرانست و دیوان شیشه اند!
دیوها نی هیچ نیک اندیشه اند!
فکر دزدی و جنون و تفرقه!
و زوال عشقها با تیشه اند!
*
فکر درد و رنج ما کی بود دیو؟
چون تو خالص، باصفا کی بود دیو؟
داشت در دل جنگ با خلق و خدا
*
پس الهی دیوها سوسکی شوند
یا که موشی،اشتری بهر خدا
هر که ظلمی میکند در تخت او
*
چون تو در ایران گرفتی ریشه ای!
چون زنی بر ریشه اش با تیشه ای؟
.
حاش کلا! بر وطن تیشه زنی!
وان قمه بر فرق اندیشه زنی!
*
رو به دیوان گوی کی بهر خدا
میروید و میدهید ایران بما؟
.
هان برادر جان بدان بشناس دیو
چشم بگشا خود ببین کوش آن دیو
.
دشمن ایران و هم ایمان ِتو!
سنگ بر سر میزنند دزدان تو!
.
دزد مردی و شرافت، دزد نفت و دزد نان
دزد ِایران،دزد ِایمان، دزد ناموسست و جان!
*
دزدی عشق من و تو کار اوست
دیوها ایران و یاران را نمیدارند دوست
.
دیوها پیوندمان بگسسته اند
روحمان و جانمان را خسته اند
.
بیش ازین غربت، حقارت، دست بند
نیست مر ایران و یاران را پسند
* * *
جمله ایران آهنی خواهد شدن
پتک کاوه بر ددان خواهد زدن
.
هر چه ذحاکست در بند آوریم
در دماوندش به غاری افکنیم
.
بند باشد سهم دیوان و ددان
پند گردد بهر دیوان ِ جهان!
.
هر کسی تیشه زند بر ریشه ها
هم فنا ریشش بشد هم ریشه ها
* * *
ای برادر! که تو را از من گرفت؟
مهر را بر باد داد! جان را گرفت
.
آنکه نتوان دیدن ِمهر من و تو دور باد
آنکه نگرفته دلش آتش ز عشقی دود باد
.
هر که چشم دیدن یاران ندارد مور باد
ور که چشم دیدن ایران ندارد گور باد
.
* * * * * *
باشد عشق ما و یاران را همه هستی نظار!
از جهان ناید بجز "عشق و شرافت" انتظار!
.
از تو هم جز این مرا درخواست نیست
انتظارم، انتظارم، انتظارم، انتظار!!!