semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۲۵.۹.۸۸

بسیجی برادرم

.
بسیجی برادرم، ببین داداش
.
من میخوام چند کلمه، خودمونی بات گپ بزنم:
همین الان به فکرت بودم اشکم هم در اومده بود.
تازه من که کم گریه میکنم. کمتر از مردا هم.
هیچوقت واسه خودم هم گریم نمیگیره.
واسه هیچ آزادیخواهی گریم نمیگیره.
اما نمیدونم چرا.
وقتی بتو فکر میکنم داداش. خیلی دلم میسوزه.
بعد ماهها گریه کردم. اونم های و های.
نمیدونستم چرا. اما فکر کنم شاید بدونم حالا:
* * *
فکر میکردم چرا از هم دوریم...
کلی هم حرصم گرفت ازون دیوا.
که ما رو با هم دشمن کردن.
دیگه از هر چی که اهریمنیه، بدم میاد.
حالم هم داره دیگه بر هم میخوره از کاراشون.
هم ازون دزدیهاشون، هم همین کلاشی و رمالیها بنام دین.
هم از اون دستای غیب شیطونی، که یه عمری جدایی انداختن، بین ما ایرانیا!
تو بگو راستی چرا؟
.
با هزار توطئه از هم جدا و تقسیم و تفریق میکنند!
خیلی هم دلشون میخواد، من و تو اسلحه برداریم و بجنگیم با هم.
و اونام بنشینن و، باز دوباره همه بخندند به ما! کی جدامون کرده؟ تو میدونی؟
.
نمیدونم هیچ فکر کردی این روزا، چرا بین همه ملت فاصله افتاده؟ راستی چرا؟
نمیدونم کی بوده، اما همینقدر میدونم که سی سال، تو رو به جان من انداختن و ما.
توی گوش ملتم، از تو بد میگفتن!
لابدی پشت سر ملت هم، براتون صفحه میگذاشتن اونا! شایدم هنوز میذارن دیوا.
کی جدامون کرده؟ دیوا رو نمی بینی؟! کُجان دیوا؟
.
فکر کنم! شایدم تا حدودی بدونم چرا
شایدم بدونم که تو، تو و امت چی میخواهید و چه فکری دارید. که چه راهی دارید.
باورات محترم اما... تو هیچ میدونی:
من و ما و ملتم، یه روزی روزگاری، آرزوهای زیادی داشتیم
آرزوی صلح و امنیت و آزادی و هم استقلال! که همش دود شد و رفت به هوا.
هیچ ندونستیم ما، که سر راه من و تو در کمینن دیوا!
.
هیچ میدونی داداش؟
دوست دارم همین الان بهم بگی!
اینکه آزادی میخواستیم بد بود؟ کمی هم شادی میخواستیم، بد بود؟
جشن و پایکوبی چطور؟ دایره، تنبک و ضرب، رَسم ایرونی میخواستیم، بد بود؟
آه ببین! لباسای رنگ و وارنگ، چارقدای منگوله منگوله دار
رشتی و بختیاری، آذری، کرد و بلوچ و ترکمن... همه رو " ایرونی" میخواستیم بد بود؟
.
آوازای بختیاری یادته؟
آیینای ماندگاری یادته؟ جشنهای باستانی یادته؟ سنّتای کهن و جاویدان!
یادته ، هیچ یادته؟ یه روزی چه شاد بودیم من و تو!
عاشق آوازای محلّیم.
یادمه بچگی ها، رفته بودیم توی روستا عروسی، جاتون خالی.
نمیدونی چه صفا و چه نوایی اونجا بود، و چقدر خوشحالی!
همه در عین خاکی بودن، همه در عین خلوص، همه از جنس زمین و جنگل، همه از گوهر انسان و خدا!
صدای دایره تنبک رفته تا عرش علا، حس میکردم که فرشته هام میرقصن با ما.
.
داداشم داداش خوبم، اگه این بهشت نبود پس چی بود؟
مگه تو جهنمم دایره تنبک میزنن؟
مگه آب از گلوها به خوشی پایین میره؟
مگه میشه؟ نه نمیشه به خدا!
.
دم در کرک کرک پلو میپختن مامانا.
مامانا آی مامانا ! کلی محترم بودین اون زمونا! اقلا تو ده ما.
عروس و آوردنش با دایره، نقاره میزدن و تنبک و دف. چه لباسای قشنگی. چقدر رنگارنگ.
همه با هم دست افشان پایکوبان، شاد و خوش. با یک عالمه صفا و با خلوص.
رفته پایین از گلوها آب خوش!
همه روستا با هم "چکه سما" میکردیم. چه بی ریا!
راسیکه "اون زمونا چه خار بیه!" راسیکه "با اتا گل بهار بیه!"
.
و ندانستیم فرداها را. که بجای اونهمه لطف و صفا توی بهشت با پریا!
و بجای اونهمه نعمت و ناز! و بجای: شادی و چکه سما! بجای بزن و برقص...
سهممون فقط بشه: بزن و بگیر! بزن و بکش! بگیر و ببند! بکش و بمیر!!!
.
چی شده داداش من؟ همه فرشته ها خفقون گرفتن این روزا؟
چرا شادی از دلامون رفته؟ دوست کجاست. دشمن کیه؟
دیو کوش؟ ایرونی کیه؟
آب خوش سیری چند؟ گلوهامون چرا از بغض پُره؟!
کی کجا, کودک ایرانی, میفهمید اعتیاد چیه؟
کجا رو اشتبا رفتیم؟ داداشی
بگو ای برادر من هر چند، واسه این گفتنهام یه کمی دیره.
.
چی شده چی به سر ما اومده؟ من هنوز نفهمیدم دیوا کجان؟ تو فهمیدی؟
یادمه داداشای سابقمون، کلی با دیوا همراه شدن. بعد هم حسابی مغزاشونو خوردن دیوا!
تو کوچه خیابونا، با تفنگ خانوما رو تهدید کردن! با چماقی میزدن تو سرمون!
مامانا پس افتادن غش کردن. پریام بالا سرشون، یادمه "گریه میکردن پریا!"
.تو بگو داداش من
هیچ مرد عاقلی با زنا در می افته. مامانا رو میزنه؟! نمیدونن که چیه عاقبت این کارها؟!!!
نمیدونن آه مادر، چه جور آهیه؟ نمیدونن پریا، فرشته ها، ممکنه یه وقعی عاقمون کنن؟ نمیدونن؟
.
بعدشم جنگ و جنون. بعدشم آتش و خون!
پدرم چند ماهی مرز خدمت میکرد، اما سرباز نبود.
همه هفته توی شهر، برامون یکریز تابوت میومد. هشت سال آزگار!
میدونی، خیلی زیاده هشت سال...
سال اول: زار مامانا و اشک پریا!
هشت سال: مرگ و تباهی و جنون!
.
اه چه خواب بدی بود. کی برامون اینارو خواب دیده بود؟ نکنه تکرار شه؟
این روزا نمیخوابم, از ترس اون روزای بد. نمیخوام خواب ببینم, دیوا رو تو خواب ببینم.
پریا گریون و هم ، تو رو بیتاب ببینم.
"پاشو. پاشو!"
دیگه وقت خواب نیست, دیوا باز تو ایرونن!
نکنه به دام دیوها ما بریم؟ نکنه دوباره فرصتی بدیم؟
بیا ما ازین سراب فرار کنیم! بیا خواب دیوارو بر آب کنیم!
.
اون دفعه هشت سالی فرصت داشتن! هشت سالی که ما در جنگ بودیم
فرصتی کافی بود...! همه چی رو مافیایی کردن. مردمم مسخ میکردن, دیوا.
مردمم مسخ بزن بگیر بودن! بعدشم مسخ بزن بکش شدن! بعدشم مسخ جنگ.
.
هر یکی بفکر دلداری بودیم در جبهه.
نه بفکر دزدی آقازاده ها. نه بفکر دیوها! و نه هیچ چیز دیگه.
جنگ بود شوخی نبود!
دیوها فرصت و از دس ندادن. یادته هیچ تو داداش؟
از کمیته تا سپاه! از دادگاه انقلاب، تا سه قوه همه رو کِش رفتن. همه رفت دست دیوا. توی جیبای دیوا.
مردمم رو دم تیغ میدادن، واسه همون آرزوها! واسه کلاشی و هم دزدی آقازاده ها.
.
خودشونو خوب حسابی بستن!
جاشونو خوب فیکس کردن این دیوا! از همون اول جنگ تا این حالا. کلی لفت و لیس کردن این دیوا!
خوب که بارشونو بستن... حالیته، گفتن: این بسیج عجب بویی میده!!!
پیف، نگو ملتم انگار چ...ه! نگو بوی دیوا بود!!! همه جا اما حاشا کلا بود.
داداشی هیچ یادته؟
آقایون با پول نفت, توی عرش اعلا و ما هم این پایین پایینا بودیم, زیر نعلین دیوا؟
نه بگو تا بدونم یادت میاد؟ بیداری؟!!! هیچ تو یادت هست, احتیاجی دیگه به , ماها نبود؟!!
مست قدرت! ناز و نعمت! ماها رو به جون هم انداختن, هیچ یادته؟ نمیدونم که چرا، که چی بشه؟!
.
الانم حوصله , این حسابا و کتابا رو ندارم.
نه بیدارم اما، بغض مجالم نمیده. نمیخوام دیگه به دیوا فکر کنم.
من تو فکر تو و خاک ایرونم. خاک بر گور همه اون دیوا. دیو کیه ، دد کدومه.
.
بسیجی داداش من:
میخوام بگم دوست دارم روم نمیشه. جون بابا راس میگم، باور کن, خیلی ماهی.
هنوزم همون داداش خودمی. هنوزم بوی صفا و عشق ایرون میدی تو. هنوزم تو قلبمی.
داداشی اما تو هم, یه چیزی راست و خداییش میگی؟ رک بگو. رو راس بگو تا بدونم:
من و ملت، تو و امت، مگه ایرونی نبودیم ماها؟
پس چرا اینطور شد؟ چرا اینهمه جنون و تفرقه؟
چرا تحمیل؟ چرا دشنه و چماق؟ چرا دعوا و بزن بکش سهم ماها شد؟! چرا این فاصله ها؟!
منکه سر در نمیارم به خدا, اما تو چی، بمن بگو!
.
هان یادم افتاد! مقالتو میخوندم...همین پیش پریروزا.
بازم اشک به چشمم افتاد، چقدر زیبا بود. نه, اشکم از نثر زیبات نبود.
دیده بودم که درین سراب سرد، هنوزم یک نخ نامرئی هست،
که من و ما رو به تو وصل میکنه. هنوزم اون نخ هست!
من یه شعری گفته بودم, قبلش از "ققنوس."
و همون وقت بهمراه من، داداشم داشت یه نثری مینوشت, از ققنوس!
خودت فکرشو بکن، زیبا نیست؟ این مگر همون نخ نامرئی، در سراب این جداییها نیست؟
پس ببین! بین ما هر چند, دو دریا فاصله، قلبامون اما, یکی بود پریروز!
قلبامون، کاش دوباره یکی بشه!
بیا دستمو بگیر داداش خوب. "تا دیوار گلی رو خراب کنیم!"
بریم به آدما بگیم: ازسراب دیو بیان بیرون.
بیا تا با هم رها شیم از دیوا.
.
کاش بدونم، کی ماها رو دور کرد!
کی قوانین الهی رو به قلبم زور کرد.
ما که کافر نبودیم، بچه بودیم. هنوزم تو دلامون، مثل اون فرشته های پاک و کوچیک میمونیم.
ما که دشمن نبودیم! فکر هیچ شر نبودیم! چه شری؟ چه دشمنی؟
.
ببینم بنظر تو. دست زدن جرم بزرگیه داداش؟ سوت چطور؟ جشن چطور؟
دیو میگه: جشن نگیرید، زاری کنید! آخه این هم شد حرف؟
مگه کم زاری میکردیم ماها؟! کافی نبود؟ یادشون نیست اصلا اون هشت سال...
سرامون رو تو جهنم کرده بودن دیوها؟ انگاری کافی نبود!!!
خودشون زاری کنن، این دیوا!
اگرم جنگ خوبه، زاری خوبه! باشه مال اونها!
.دیو همیشه فکر جنگ, جنگ با خلق و خدا
من تو فکرم: عید قربون, پس کی میرسه؟!
.
بیا امسال عید قربان که اومد:
من و تو, جشن بگیریم با هم!
بلکه هم، کور بشن این دیوها!
بلکه هم دق کنن از شادی ما
اگه تو ماه صفر دق نکنن.
نمیدونم! چی بگم. صد حسرت... دنیا آه!
.
هان ققنوس! ... چقدر زیبا بود.
من نوشته بودم از رستم دستان و تو از روح خدا.
از ته دل بود حرفات, لاجرم بر دل نشست.
میدونم یواشکی، تو هم این روزا، حرف دل ما رو میخونی.
دوست داشتی شعرامو؟ یا که نارحت میشدی؟ نه نباش ناراحت.
منکه نارحت نمیشم هر چی بگی، داداشمی.
داداش خوب خودم. هموطن، هم یاد و هم ریشه. هم زبون، هم آیین.
هم آیین؟ راستی تو چه آیینهایی داری؟ بگو اصلا بچه , کجای ایرانی؟
.
من یکی شمالیم. عاشق آیینا و گویشای محلیم.
نی چوپونا تو جنگل. رود و چشمه، کوه و شالیزار سبز! و یک عالمه گُل!
نمیدونی چقده تنگ دلم واسه شمال. خونمه، عشقمه، کاشونمه خوب!
وطن و میهنمه، همه جان و تنمه, از همون خاک خوش وخرّم, پا گرفته ام.
از همون مردم خوب. از همون صفای ناب.
.
یه باری هم اومدم. اومدم دیدم و رفتم. حالم بدترشد!
هیچ میدونی تو داداش, به خیالت تو یکی تنهایی؟ غم غربت داری؟ نه جانم, نه برادر.
منم از تو بدترم. باز خوبه، تو توی غربت نیستی. نمیدونی غم غربت برادر چه دردیه.
نمیدونی برادر, نه! بخیالت میدونی. اما این راز رو کور خوندی داداش. پس برو میهنمو قدر دون باش.
شکر ِیزدان، که تو توی ایرونی. پس ببر پیام من به خاک پاش:
ببوسش خاک منو. بگو دوستش دارم. بگو اینجا تنهام. بگو که یه روز میام به پا بوسش.
یه روزی همین روزا. یه روزی تموم میشه، اینهمه غربتها. غربت ما و شما.
الهی بشکنه اون شیشه دیو, شیشه عمر دیوا.
من و تو یه روز دوباره ما بشیم! دوباره ایرونی شیم, رها بشیم ازین سراب.
دوباره جشن بگیریم با پریا. ما بشیم فرشته ای مثل اونا: پریای شاد و آزاد و رها و با صفا!
.
بسیجی برادرم، خیلی دلم پره داداش.
این روزا یک غم سنگین رو دلم. چنگ انداخته، ولم نمیکنه.
نمیدونم، چی شده، یا چی قراره پیش بیاد.
سعی دارم کمی مثبت فکر کنم! بلکه هم به خیر گذشت.
بلکه هم ما به سلامت جستیم, ازین سراب!
وطنم، جان و تنم! به خدا میسپارمت.
به خدا میسپارمت برادرم.
بسیجی تو رو به خدا، یه فکری کن. فکر راه چاره شو، بهر خدا!
نکنه باز تو و من، ملت و امت رو، بندازن به جان هم، این دیوها؟! نکنه!
نکنه باز همون بساط جنگ بپا بشه. نکنه باز به دیو فرصت بدیم, واسه قتل عام ِآدما.
واسه قتل عام عشق! واسه ء هشت سال دیگه دزدی وننگ و جنون!
نکنه باز ببرن ایران و تو دریای خون. هم بنام دین و هم نام خدا!!!
بیا نگذار به خدا! بیا این بار اقلا، تو یکی پا بیش بزار!
بلکه کوتاه اومدن، ازین جدال قدرت. بلکه کوتاه اومدن، ازین جنون مرگزا!
بلکه راحت شدیم از دست دیوا.
بلکه اینبار بشه ایران ، مال خودمون ایرونیا!
.
اون زمونا... بچه بودی داداشی.
بابا دست تنها بود. جنگها برپا بود. حریف دیوا نمیشدیم ماها.
اما حالا, ماشالا مردی شدی واسه خودت.
بیا و باش و برو! برو به دیوا بگو، چی میخوان از جون ما؟
برو به دیوا بگو پاشن برن! ماها و ایران و راحت بذارن!
وطنم. جان و تنم. همه بود و نبود من تویی. راز هستی و وجود من تویی.
ای وطن ای دلپاک. ای وطن : ای مادر, ای همراه
باش تو همیشه جاوید و رها.
.
بسیجی برادرم!
تو رو به اون خدای واحد سوگند
به همون شهید و شاهد سوگند, با من بگو:
کی تو رو ازم گرفت؟ کی منو از میهن؟
کی تو رو از ملت؟ کی منو از امت؟
من و تو کاشکی دوباره ما بشیم
کاش دیگه هیچوقت ما جدا نشیم!
.
بسیجی برادرم:
خالص و پاک و روونی میدونم,
مثل آب چشمه سارا، تو میمونی میدونم
میدونم تو هم الان دلت خونه!
میدونم این روزها...درگیری، زیاد توی ایرونه.
کاشکی این دشمن ما سوسک بشه!
کاش همین پس فردا,همین محرم و صفر،
خوار و روسیا بشن این دیوها!
تا دیگه، تا دنیا دنیاست کسی جرات نکنه:
من و تو هموطن و از همدیگه جدا کنه!!!

داداشم, داداشی خوب خودم..
میهنم رو دست تو, ملتم رو دست تو میسپارم.
هم وطن. هم ریشه! به خدا هیچ جای دنیا ایران ما نمیشه!
به خدا هیچ کی تو دنیا، هموطن، همخونه ما نمیشه!
بسیجی برادرم. دست مهربونتو از راه دور میفشرم...
و هزار بوسه بر آن پیشونی بلند تو، با همه باورا و آرزوهات.
و هزاران آرزوی خوش، همین الان, فرستادم ایرون، پس نزنی؟
نمیخواد واسه عقوبتم, تو نارحت باشی! مگه چی میخواد بشه؟!
.
از جهنمی که این دیوا برامون بافتن، مگه جایی, بدتر هم هست؟
مگه از غربت ماها و شما، دیگه سخت تر هم هست؟!
.
واسه من دیگه چه اینجا, چه جهنم, چه بهشت!
هیچ کجا تو قلب من، مثل خاک پاک ایرون نمیشه.
هیچکس تو این جهان، یاور و هموطن من نمیشه!
بدرک جهنم و بهشت هم, باک نز جزا و سرنوشت هم.
من فقط تو رو میخوام و امت و ملت و ایرون و خدا.
همتون رو شاد و سرفراز و همراه و رها!
یا خدا! یعنی میشه؟ همین روزا... یه روزی دوباره ما بشیم, ما؟
ای خدا! همه اینها هم, دست خودت, من دیگه هیچ نمیخوام از دنیا.
" یا که دستمو بگیر! یا که بر دار من و هم باهات ببر! "
___ ای خدا, خدای خوب ِآدما: یا که ما! یا که دیوا؟! ____
انتخاب با خودته خدا جونم! خودت خوب میدونی و میدونم
من دیگه جز تو و ایران, هیچکسی رو ندارم!
ایرانم دست خودت میسپارم، اگه تو شیشه دیوو بشکنی
اما یک خراش هم, رو صورت مامان نیار! فقط همین!
دیگه خود دانی و تو! خدا جون خدای ایرون, ای خدای مهربون.
.
"دست خستمو بگیر"!!! هموطن! برادرم! خواهر من!
بیا ماها. من و تو. امت و ملت, دوباره یکی بشیم!
تو رو به هر چی که اعتقاد داری. نگذار دوباره ما ز هم دیگه جدا بشیم!
بیا ما با هم دیگه یکی بشیم و همراه! بخونیم سرود رفتن واسه فرداها.
اگه ما یکی بشیم! باز به امید خدا
دستامون، همّه تو دست هم باشه این روزها:
من و تو با ملت! من و تو با امت!
من و تو با همهء ایرونیای دلپاک و با صفا
تو کوچه خیابونا. همگی با لبخند. همپیمان، همپیوند!
همه یکدل, یکرنگ, بخونیم با همدیگه
سرود زندگی رو! رمز عشق و شادی رو!
نغمه آزادی رو! واسهء امروز و فرداها...
فکرشو بکن داداش؟ چی میشه!!!
بیا ننشین! راه همینه به خدا
دیو اگر ماها رو با هم ببینه:
سوسک شده از حرصش!
دیگه رنگی نداره حنای تزویر و ریا!
.
بسیجی!
فدای تو داداش خوب مهربون. تو و ملت رو سپردم به خدا
تو و ملت، من و امت، همگی ایرونی. همگی همراه و همداستان
همگی جاویدان. با خدا, با ایران
.
منتظر میمونم! زنگی بزن
چشم , همواره به راه میهن
دست, همواره به درگاه حق
بهترین را خواهم بهر شما.
بهترینهای دهر! بهترین امروز و فرداها.
گوش بر زنگ جرس دارم و بس.
مژده ای از ایران:
که ببین! دیو برفت. که بیا سبزه دمید!
که برون آی ز غربت! همه ایران جشن است!
باز پیچَد به فضا: عطر آزادی و ایمان ِ به عشق!
رسد از عرش علا: نغمه نیلبک و چنگ بگوش!
اندک اندک از غیب: دلنوازان هم رسیدند ز راه!
گلعزاران وطن چون لاله, بردمیدند برون از دلها!
همه یکدل, یکرنگ. همه با هم همراه
.
عید قربان و همه گلریزان ...
غم و دردی دیگه تو دلها نیست
مامانا ...کرک کرک پلوی نذری میپزن
نه ز بهر اشک و زاری و جنگ.
بهر شادی و رهایی میپزن!
همه با هم همدل! همه با هم در صف
در صف قیمه پلو با خورش ماهیچه
در فضا پیچیده:
عطر ایمان و امید و مزه آزادی!
به چه خوش عطر و طعم
همه دانند و تو میدانی هم
که محرم برود. زنگ جرس نزدیکست
و میفتد بر سنگ:" شیشه عمر دیوا"
سنگ ظلمش بر ما.
من و تو میمونیم و ایرونیا!
.
باز میشیم: دوست, برادر, خواهر
میتونیم جشن بگیریم ماها!
جشن آزادی ایران و همه ایرونیا
جشن دلداری یاران و عروسی شما!
یا خدا!... یعنی میشه؟
* * * * * * * * *
داداشی هموطنم:
همه آفاق به وجد آمده از هستی ما
همه دنیا فهمید, راز عشق ما ها رو!
بدونین! ما ,همه ایرونیا, ما هستیم
همیشه با هم و همراه و رها ما هستیم
.پس مواظب باش داداش!
حالا پیش مافیا تو کمی عزیز میشی!
برا فتنه اینا, یه لقمه لذیذ نشی؟!
دیوا با مافیاها , باز آش شوری پختن واسمون!
باز میخوان سرامونو تو آش کنن! آش کشک خالشون!
کور خوندن! نمیدونن, من و تو:
ما دیگه اسیر دیوا نمیشیم! توی آش مافیاها نمیریم! نه نمیریم!
آشارو پس میفر ستیم, با جاش! بس خیال باطلی, آقا رو باش!
.
من و تو میمونیم و ایرونیا! توی ایران، میهن مهر و وفا.
به خدا سپردمت ایران جان! بمونی پاینده، جاویدان.
خیر پیش ایرانی! خیر پیش داداش جان.
* * * * * * * * * * * *
> زنده و جاوید میهن, مهد فرهنگ و هنر.
> زنده باد آزادگان در دلها, که درین یلدا به یاری آمده : یادها، اشعار و احوال شما
> زنده بادا، زنده باد!
* * * * * * * * * * * *
* * * * * * * * * * * *
* هان برادر جان بدان:
*
آهن ایرانست و دیوان شیشه اند!
دیوها نی هیچ نیک اندیشه اند!
فکر دزدی و جنون و تفرقه!
و زوال عشقها با تیشه اند!
*
فکر درد و رنج ما کی بود دیو؟
چون تو خالص، باصفا کی بود دیو؟
نفت ما خورد و زد آروغ بهر ما
داشت در دل جنگ با خلق و خدا
*
پس الهی دیوها سوسکی شوند
یا که موشی،اشتری بهر خدا
پس نگون بادش چو دیوان بخت ِاو
هر که ظلمی میکند در تخت او
*
چون تو در ایران گرفتی ریشه ای!
چون زنی بر ریشه اش با تیشه ای؟
.
حاش کلا! بر وطن تیشه زنی!
وان قمه بر فرق اندیشه زنی!
*
رو به دیوان گوی کی بهر خدا
میروید و میدهید ایران بما؟
.
هان برادر جان بدان بشناس دیو
چشم بگشا خود ببین کوش آن دیو
.
دشمن ایران و هم ایمان ِتو!
سنگ بر سر میزنند دزدان تو!
.
دزد مردی و شرافت، دزد نفت و دزد نان
دزد ِایران،دزد ِایمان، دزد ناموسست و جان!
*
دزدی عشق من و تو کار اوست
دیوها ایران و یاران را نمیدارند دوست
.
دیوها پیوندمان بگسسته اند
روحمان و جانمان را خسته اند
.
بیش ازین غربت، حقارت، دست بند
نیست مر ایران و یاران را پسند
* * *
جمله ایران آهنی خواهد شدن
پتک کاوه بر ددان خواهد زدن
.
هر چه ذحاکست در بند آوریم
در دماوندش به غاری افکنیم
.
بند باشد سهم دیوان و ددان
پند گردد بهر دیوان ِ جهان!
.
هر کسی تیشه زند بر ریشه ها
هم فنا ریشش بشد هم ریشه ها
* * *
ای برادر! که تو را از من گرفت؟
مهر را بر باد داد! جان را گرفت
.
آنکه نتوان دیدن ِمهر من و تو دور باد
آنکه نگرفته دلش آتش ز عشقی دود باد
.
هر که چشم دیدن یاران ندارد مور باد
ور که چشم دیدن ایران ندارد گور باد
.
* * * * * *
باشد عشق ما و یاران را همه هستی نظار!
از جهان ناید بجز "عشق و شرافت" انتظار!
.
از تو هم جز این مرا درخواست نیست
انتظارم، انتظارم، انتظارم، انتظار!!!
* * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________