semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۲۷.۹.۸۸

تحمیل حجاب بر مردان!

.

سی سال حجاب را بر زنان ایران تحمیل کردند که از همان شعار منحوس: یا روسری یا توسری شروع شد.حال حجاب را بر مردان هم تحمیل میکنند!

نکات قابل توجه اینکه:آنگاه که زنان را با توسری و زنجیر و چماق و تهدید با اسلحه و زندان مجبور به پوشش حجاب کردند هیچ مرد ایرانی هیچ اعتراضی نکرد! نه به خشونتها و نه به تحمیلها! کاش به همینجا ختم شده بود. اکثر مردان ایرانی آنزمان کلی هم از این تضعیف حقوق زنان و شاید هم از توسریها قند توی دلشان آب شد که بله این ضعیفه مادر بچه ها و یا خواهر و مادرم چشمشان کور تا حقوق برابر با من نخواهند!

جوانان این نسل شاید باور نکنید اما اصلا کلی از نگون بختی شما امروز مدیون همان خود محوریها و سالار انگاریهای همان مردانیست که در عین اظهار روشنفکری از هر طیف چپ و راست یکی از اصلیترین دلایل حمایتشان از حکومت دین در مملکت همین بوده: تا همه آن حقوق برابر مادران شما را به زباله دان تاریخ بسپارد! بعید نیست که بیشترین حرصشان هم از شاه همین بوده باشد که برای زن ایرانی حقوقی برابر قائل بود!
و اکنون تحمیل حجاب بر مردان را بنگرید که سریعا مورد اعتراض خیل عظیمی قرار گرفته و همه رسانه های ایران و جهان به آن میپردازند! آقایان از سی سال توسری خوردن و تحقیر همسر و مادر و دخترانشان هیچ به غیرتشان برنخورد! اما بیا و ببین که الی ماشاالله اکنون محجبه شدن یک مرد و عکسش برایشان همان حکم آتش زدن عکس خمینی را دارد برای ذوب شدگان! شک نکنید که پدران شما هنوز ذوب شدگان در تحجر مردسالاری هستند و شاید در تمامی نسل پیش انگشت شمارند آنها که تمایل به تضعیف زنان ندارند. یعنی این سادیسم کنترل بشکلی اپیدمی در جامعه رواج داشته و چنان هم حاد بوده که شاه ایران را که به یاری زنان نگون بخت آمده بود تا مگر این بیماری را در مردان درمان کند در آتش خشم و جنون تعصب مردسالاری افکندند! و در کمینگاهها و پس کوچه های تاریک به کمین نشستند تا مگر صحنه های توسری و زنجیر خوردن زنان را بدست همزادان خود با ولعی جنون آمیز ببلعند و نشعه شوند!!!

به وجدان اگر قلو کرده باشم. پدران همه ما و نسل پیش محترم اما این بیماری سادیسم جنون کنترل بهر شکل طی قرنها در وجود مردان ایرانی و تا مغز استخوان رخنه کرده و وجدان و شرافتها پوسانده و همه را مسخ و نشعه آن احساس قدرتی پوشالی کرده که بیش از هر چیز نشانه ضعف و روان پریشیست تا قدرت راستین. و آن قدرت راستین را هم از آنان سلب کرده. که همانا غور و شناخت خویشتن و کنترل خویشتن است! که پیش زمینه هر شناخت دیگریست!

خوشبختانه این فاصله مرتبتی و شناختی بین زن و مرد در نسلهای جوانتر کمتر شده و مردان نیز همپای زنان به خودشناسی و رشد شرافت انسانی همت میگمارند. که جای بسی خوشنودیست. همین که پا به پای زنان در احقاق حقوق برابر آنها می آیند و دوشادوش ما هستند بسی جای تعجب و سپاس است چرا که چنین همدردی در تاریخ ما مثال زدنیست! به همین خاطر این خطای اخیر را هم با جان و دل بر آنان میباید بخشود و دانست که هرگز آگاهانه سعی در تحقیر مادران و خواهران خود که سی سال میباید همان حجاب را با توسری و ضعیفه انگاری و بدون حقوق برابر تحمل میکردند نداشته اند! و امیدواریم پس از آن در هر زمینه ای که بطور مستقیم با استضعاف زنان ایران ارتباط دارد با جنبشهای زنان مشورت کنند تا به بهترین نتایج دست یازند. مشورت شرط عقل است عزیزان.
البته لازم به ذکرست که آن جوانان بسیجی محترم هم چنان ذوبند و مسخ که گاهی تا اکثر اوقات خودشان هم نمیفهمند چه میکنند. کاش چند سیلی از مادران و خواهرانشان بخورند تا دگر پوشش انتخابی آنان را به تمسخر نگیرند!
در نهایت تصور میکنم که این هم همان فتنه صهیونیست بوده که در بسیج هم انگار اینک نفوذ کرده اند چرا که میخواهند بگویند مثلا در ایران ما حالا اسمش چی بود...چیز داریم. گی داریم. که البته تیرشان به هدف نخورد و همه فهمیدند که هر چیزی که تحمیل شود برابر با اصل نیست!

پس نتیجه میگیریم که:

هر حجابی که تحمیل شود دلیل تکریم حجاب و اسلام ناب زورکی نیست! و فقط زمانی مورد قبول درگاه حق تعالی است که زورکی نباشد.هر مردی هم که بزور سرش حجاب کنند زن نمیشود بلکه باید تحمیلی نباشد و خودش بخواهد زن شود تا بتوان در لیست سازمان ملل به حسابش آورد.
و نتیجه میگریم که عکس مردی که حجاب سر کرده خود بهترین تحقیر "تحمیل حکومتی" است و"حکومت تحمیل"!

و در نهایت همگی فهمیدیم که اصولا و بعنوان یک اصل کلی: تحمیل و تحقیر انسانها کار خیلی زشتیست! و اصولا کار متحجرین ذوب شده در ایگوی مردانه است و بس. دستتان درد نکند بسیجیان که سبب خیری شدید.

قبح تحمیل و تحقیر را دیدی؟! ... پس شما هم از ذوب شدگی بدر آی!!!

* * * * * * *

چند روز بعد:

باید اذعان کنم که با دیدن عکسهای برادران عزیز در حجاب قبح این مسئله بر من یکی هم حتی بیش از پیش شفاف و هویدا شده!

یادم آمد چندی پیش در مخالف با طرح "مردانه" دیگری که از بانوان میخواست تا برای اعتراض به تحمیل حجاب و آنهمه توسری و باتوم برقی انگلیسی خوردنها و زندان رفتنها و اجبار به امضای برگه ای که به فحشا و زنا شهادت میداد...
سخت دلگیر و برآفشته شدم و کلی هم دلم برای خودمان زنان ایرانی سوخت که ببین: همین مردانی که سی سال توسری خوردن ما را با لبخند ژوکوند نظاره کردند و از تمسخر و تحمیق و تحمیل و زور بر ما قند توی دلشان آب شد، هنوز آنقدر وجدان نیافتند که خودشان بروند به این تحمیل به مادران و خواهران و همسران و دختران و نوادگانشان اعتراض کنند! باز میخواهند ما زنان را پیش بیندازند! آنهم به دلایل دعواهای خانوادگی و یا نزاع قدرت خودشان نامردسالارانی که برابریهایمان را لگدمال کرده اند! یادم آمد که اعتراض کردم و گفتم آنها حق ندارند برای زنان تعیین تکلیف کنند و یا دختران ایران را برای رسیدن به قدرت باز دم تیر و باتوم انگلیسی دهند! بس است این شرارتها و رذالتها بس است.

گویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
البته برادران حزب الله هم که انشاالله تعالی عدوی ما زنان ایران نیستند و ما هم که عدوی کسی نیستیم اما از سر لج و لجبازی با ما هم که شده کاری کردند که مسبب خیر شدند! دست مریزاد.

طرح حجاب از سر برداشتن زنان به خشونت صد چندان علیه زنان ختم میشد که دگر پس از سی سال توسری خوردن تحمل خشونت بیشتر را ندارند و جایز نبود!!!
این طرح براستی " قبح " تحمیل تحمیق و تسخیر زن را در نظامهای توتالیتر مذهبی و سیستمهای نامردسالاری بخصوص برای "مردان جامعه و جهان" به نمایش میگذارد. یعنی ریشه ای عمل کرده! دست مریزاد.

حقا که شما جوانان به همان "زبان مردسالاران" سخن گفتید!

و همین موجب است تا بهتر "قبح تحمیل" بر زنان را بفهمند!

حال اگر نامردان و ناکسان جهان میخواهند چشم بر انسان بودن مادران و دخترانشان ببندند (یعنی خودشان هم زاده انسان نبوده اند!) و یا بر ظلم و اجحاف دیرینه خود باز هم با فتنه و خدعه سرپوش بگذارند دگر خود دانند. اما اگر وجدان ِسگ اسحاب کهف هم بود تا کنون می باید از این خواب سنگین تاریخی بیدار میشد و قبح تحمیل و تحمیق زنان را درمی یافت و بیش ازین بر ما زنان ایران و جهان ظلم روا نمیداشت! حال هر ظلمی در هر گوشه از جهان.

در تاریخ معاصر ایران تنها انگشت شما مردانی برین ظلم مضاعف بر ما شوریدند و براستی "همدردی" کردند. خوشحالم که اینک این نسل از جنس دیگریست انگار و فوج فوج بر ظلم به زن میشورند. حال یا در کلام و پیام و یا با تظاهر قبح "یا روسری یا توسری!"
* * * *

پیشنهادی به خادمین ملت:

میدانیم وقت کم دارید و انسان نیز هم!
اما این نسل حقوق بشر را میشناسد و از حقوق انسانی کوتاه نخواه آمد. هر نسل جدید که چون هر بار انسانی آزاده زاده شده پس هر بار تا چشم میگشاید و ظلم و تحمیل و اجحاف را می بیند بطور غریزی هم که شده باید بر ظلم نظام بشورد و شما هم که بطور غریزی جبهه میگیری و میخواهی سر به تن کل نسل جوان حق خواه ایران نباشد و این هیچ خوبیت ندارد به وجدان!

کوتاه میگویم: کاش بجای زندان کردن, بیایید مثل دو تا انسان با هم در برنامه ای زنده از سیما مناظره کنید

و پاسخ این معترضان را هم مثل آدمها بدهید! نه؟ راحت تر نیست؟

البته اگر پاسخی برای حق خواهی ملت ما ندارید که هیچ. آن دگر بحثی جداگانه است که میرود به مسائل استراتژیک جنگی که برخی با ملت ایران داشته و دارند. شما هم اگر سر جنگ داری با ملت ما آن حرف دیگریست. پس بیخود نیست به شماها میگویند: دیکتاتور! لابد یک چیزی هست که میگویند! نه؟ وگرنه که میلیونها جوان ایرانی مگر مریضند اینها که بیایند و بگویند دیکتاتور؟ لابد که غرض و مرضها از خود نظامست. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. نه؟
اتفاقا. بله !

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________