.
خاتمی: "با فحاشی به شخصیت های محبوب مشکل حل نمی شود."
هاشمی:" با حاکم شدن بی تفاوتی در جامعه همه چیز تباه می شود."
ملت! براستی به این حضرات چه باید گفت؟جالب نیست که پس از سی سال همان هشدارهای اولیه شما را تکرار میکنند؟
باز بگویید حکمتی درین عالم نیست. حقا که این شبهای تیره خود بهترین گواه بر یک "چیزی" است که حق نامیدندش! با همه خصوصیاتی که خودمان ما ایرانیان راستین تاریخ در وصفش گفته ایم! انگار همان چیز آمده گلوی آقایان را میفشرد!!!
که: "چه کردی تو با ایرانیان پاک نهاد؟ این زیباترین 'هستی ها' که همواره درکم کردند و تو هرگز از نوک بینی مبارک فراتر را ندیده ای." براستی که یلدا گواهی دهد که چیزی در راه است! طلوعی دگر! ظهور یک چیز تازه ای.
.
ای بچه یزد! کاش آن آتش پاک را نه هزاره ها که دو روزی در جان و خرد امثال تو بیفروزند. ای موجودی که هنوز هم بودنت را در نبود ما تعریف میکنی! "شخصیت های محبوب" تو را نمیدانم, اما شخصیت های محبوب صاحبخانه را هزار سال است ناکسانی در شکل و شمایل شمایان خفقان گرفته و نبود و نابود خواستند! کاش به ناسزا ختم میشد! (چهار صد سال قتل و غارت و جنون را میتوان پای "اجانب" نوشت اما شمایان هزار سال در شمایل و زبان ایرانی هرآنچه ایرانی بود لگدمال کردی!!!)
.
آیا ظلم و آزار و فحاشی و خودخواهیهای شمایان را پایانی هم هست؟
اگر هست کاش همین امروز باشد! که ما همه ما ایرانیان بقدر خیام کلافه ایم و زین پس جز به نفرین از شمایان یاد نکنیم. ببین چه کردید با بزرگان تاریخ ما هم، که چنان از رسوم اهرمنی زر و زور و تزویر همیشگی شمایان به ستوه آمدند، تا همگان از حافظ و خیام, تا پورسینا هم نفرینتان کنند که:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود! محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی! و آنهم کافر؟ پس در همه دهر یک مسلمان نبود!
.
حقا که رسم ایمانداری کجا و لگد مال شرافت انسانی کجا! و جایگاه انسان شریف در جان مردمان کجا و نفرین شدگان حق فروش خائن به هستی و جلاد انسانیت و آزادگی کجا! برو ای شیخ آن داغ نفرین ز سرت وا کن اگر وجود داری تو هم چون انسان.
.
"برادر سابق" جناب هاشمی هم که افاضات فرمودند!
بی تفاوت نیستیم! خیالت تخت تخت. باور کن ما هرگز بی تفاوت نبودیم! خودت بودی و امثال تو!
تو هنوز هم بی تفاوتی! به انسانیت و شرافت بی تفاوتی! به اعدام آزادیها و برابریها بی تفاوتی! به همه آن نفرینهای مادرانم که نثارت شد هنوز هم که بی تفاوتی؟ این چه خواب سنگینست؟ اهالی مسخ در سرابهای جنون کی بدر خواهید شد؟جنون قدرت پوشالی و جنون جاه طلبی!جنون خود محوری و پایمال حق! (یعنی همان کفر!)و .... الی بی نهایه درگیر جنونی شما و ندانی هم.
حیف!
حیف از آن هزاره که در خدمت چون تو ریاکاران دینکاری به آه و حسرت و نفرین گذشت!و شگفتا!
که هنوز هم سبز رستنها و رفتنها و بودنها را, سبز زندگیها را به سیاهی جنونتان چرکین میخواهید! سبز چرکین بازگشت به جنون آزار و تحمیل و تحجر جانفرسای نبود انسان! سبز راحل! سبز جنبشها را هم چون خودتان "انسان نماهای" دوران، تنها جسدی مومیایی شده از بودن در عین نبودها و نروییدنها و نرفتنها و نشدنها و نرسیدنها میخواهید.مومیاییهای دوران هم با جنبش سبز زندگی بر خواهند خاست! و جان خواهند یافت! دوباره همه با هم روییم و نو شویم، سبز سبز!و تو میمانی و شمایانی که بودن را جرم دانستید!
حق را هم نمی شناسی: نبودن برابر نابودیست!!!
* * * * *
من انسانم!
سبز ِسبز!
من سبز به سبز ِبودنم!
به سبزی ِشرافت و آزادگی!
تو خود بگوی که: کیستی تو؟
هست ی, یا که نیست ی تو؟!
نه! نبود من، بودن تو نیست!
نه! بود من، نبودن تو نیست!
*
من هستم و سبز!
تو هم باش با وجود
من سبزم و بود!
تو هم باش سبز سبز
سبز شو: به سبزی سبز ِ بودنها
سبزباش: به سبزی سبز زندگی:
سبز رستنها و رفتنها...
*
زیر گنبد کبود:
یکی بود, یکی نبود!
سهم تو درین جهان
آیا کدامین یکی بود؟
*
* * * * * * * *