semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱.۱۰.۸۸

* درک زمان *

*
آنانکه خود را درک نکرده اند، آنانکه انسان را درک نکرده اند و آنانیکه وجدان را و آنانیکه شرافت ناب انسانی را و آنانیکه هستی را... آیا زمان را درک توانند کرد؟!

براستی چه کسانی توانایی درک درستی از زمان خویش دارند؟ وگر زمان خود را درک نمیکنیم چگونه ممکن است درک درستی از دگر زمانهای پیش و پس از خود داشته باشیم؟

هفته گذشته اتفاق بس عجیبی رخ داد. چیزی از جنسی کاملا نو!
یکی از رهبران فرانسه میگوید: "من یک ایرانی هستم!" فکرش را بکنید؟ باور کردنی نیست.
بله اگر آنجا بودم و از خودش اینرا همزمان شنیده بودم باز هم باورش کمی دشوار بود!
این زبان دیپلماسی غربی نیست! هیچ نیازی نبود برای ابراز همدردی با حق طلبی ایرانیان چنین کلام "غیر دیپلماتیک" و حتی ضد دیپلماسی تاریخی غربیها را در مورد یک ملت شرقی بکار برد. هیچ نیازی نبود بگوید که من هم درین زمان خودم را یک ایرانی احساس میکنم. فوقش میتوانست مثل بقیه از روی نوشته ای بخواند که: بله ما رهبران جهان همه آزادیخواهان را حمایت میکنیم! و مثلا زنده باد آزادی و حقوق بشر و از همین حرفهای صد من یک غاز دیگران! نه؟ بله مثل همه زمانهای دیگر میتوانست فقط همین را بگوید و بگذرد و برود پی کارش!

نمیدانم اینرا گفته چون چنان تحت تاثیر شجاعت نسل جوان ایرانی در فریاد حق طلبی و برائت از ظلم قرار گرفته که بی اختیار احساساتش را برون ریخته و زبان دیپلماتیک را فراموش کرده؟ و یا بیدار وجدانهایی از نزدیکان او ندای زمان را شنیدند و به وی پیشنهاد کردند که چنین بگوی؟
و نمیدانم آیا این به احساسات ختم میشود و یا براستی "زمان" ما را درک کرده اند؟ و آیا براستی میدانستند چه دارند میگویند؟ و یا این کلمات هم در آن لحظات پر احساس به جانشان القا شد؟ اما خوشحالم که از دستشان در رفت و اقلا اینبار احساساتشان را در پس ماسکهای نفاق و یا دیپلماسی پنهان نکردند! و کاش دگر رهبران جهان هم از انسانهای با احساس در اطرافشان بهره گیرند تا مگر آنها هم خود را با زمان همراه سازند!

هر چند چنین احساسات ناب از انگلیسیها بعید است اما در چنین زمانه ای هیچ "بعید" نیست! بلکه آنها هم دست از تفرقه افکنی و کبر و ظلم دیرینه بشویند و به جمع آدمیان کره زمین بپیوندند و با زمان و همزمان پیش روند و بیش ازین مسیر سیر تکاملی انسان را با خودخواهیهای جنون آمیز خویش سد نکنند و صلح و دوستی جهانیان را و وجدان و شرافت انسانی را و پیشرفت راستین را و دارائیهای راستین و ارزشمند بشری را به طرحهای نفاق افکن زمینه ساز برای جنگهای بیشتر نفروشند و بیش ازین ماندگاریها را با قدرت پوشالی و توخالی کنترل بشر تعویض نکنند. که این زمانه زمان دگریست و بدا بحال هر آنکه درکش نتواند.

بله یاران. خلاصله خیلی جالب و عجیب بود که بناگاه بسیاری از غربیها احساس کردند که در آن لحظات "ایرانی" هستند. نمیدانم آیا خودشان میدانند چرا چنین همه اینرا فریاد کردند یا نه. اما چنین اتفاقی ماورای طرح و برنامه های سیاسیست. خود سیاستمداران هم میدانند که موضوع از دایره سیاست خارج شده. چه در ایران و چه در جهان.

بشر همواره در تاریخ مکتوب و پیش از آن درک کرده است آنچه را که "روح زمانه" نام گرفت. همواره خردمندان بیدار دلی بوده اند که چنین درکی را به مردمان پیام دهند! و کوششها شده تا همراهی و همسویی نسلهای پیشین با "زمان" را در لفافه داستان سراییها و متلها و حکایات گوناگون سینه به سینه نقل کنند و بدست ما بسپارند تا بلکه فانوس راهی شود بهر آیندگان! چه نیازی به اینکار بود؟ مگر آن خردورزان زمان نمیدانستند که "روح زمانه" در هر زمان متفاوت است و شرایط هر زمان متفاوت و ساز و کارها هم؟ چرا میدانستند.
اما آنان این را هم دانستند و بگونه ای درک کردند و دریافتند که هر چند شرایط هر زمان بالکل هم متفاوت باشد اما اصولی درین جهان و در زندگانی بشر و در مسیر سیر تکاملی ما انسانها هست که همواره یکسان است!
آنها تنها میکوشیدند که این اصول و قوانین جاودانه هستی را به ما یادآور شوند! و نکته اصلی در همه روایات و داستانها و متلهای تاریخی همین بوده. قوانین ثابت و جاودانه هستی!

و شگفتا که ما هر چه بیشتر در آن داستانها غرق شدیم بیشتر به سطح آمدیم و عمق و کنهشان را درک نکردیم و دلیل اصلی بودنشان را! و دلیل اصلی بودن انسان را و دلیل اصلی حضور خود را.

نسلهای جوان اما پاک و خالصترند و این عمق را بهتر از دگران درک میکنند. هر چند هرگز آن داستانها را نه شنیده باشند و نه در معنای آن غور کرده باشند. نکته جالب هم همینجاست!
اینکه بشر با همه وجود قادر به درک "روح زمانه" هست و همواره بوده و خواهد بود. کافیست وجدانی بیدار داشت و جان و روانی پاک. کافیست آیینه جانها صیقلی باشد تا نوری از وجود در آن انعکاس یابد. تا انسان انعکاسی از هستی شود.
کافیست انسان شویم و باشیم تا درک کنیم. بله همین بودن کافیست! انسان بودن. بودن ِانسان!

میخواستم قدری در خصوص "روح این زمانه" بگویم اما ...
بیایید فعلا باشیم! بیدار و هشیار و خالص و پاک و شریف...
که آنگاه دگر نیازی به توضیحی نیست و همگان خود درک خواهیم کرد
و خواهیم دانست چگونه همراه و همزمان شویم با روح این زمان!
* * *
* خوبست رهبران ایران بیاد آورند "روح محرم"را!
که در لفافه خود یکی از همین هشدارها بود: بهر تنبه چونان حاکمانی چون خود آنان!
اگر لنز بد بینی را از چشم جان بدر آورند و زمان را شفاف بنگرند
هنوز اندک فرصتی برای تبری از ظلم هست که بهترست این دم واپسین را با جفا بر انسان و زمان از دست ندهند!
کاش "حرّ "شوند! با روح زمان همراه و ماندگار!
کاش باز یزیدیان زمانه با "ادعای دینداری" انسانیت و شرافت را سر نبرند!
کاش بقدر رهبران فرانسه وجدان یابند! به ایرانیان احترام بگذارند: حق انسان ایرانی بودن!
کاش رهبران ما هم کمی در پیام رهبران فرانسه غور کنند بلکه تلنگری بر وجدانشان باشد.
که تا بیش از این به زمان و زمین بی اعتنا و به نسل جوان ایران بد دل و بد گمان نمانند
تا مگر به انسان و "روح زمان" خود بیش از این خنجر نزنند!
حرید یا یزید؟ انسان شریف یا ظالمان زمان؟!
"زمان" زمان انتخاب شایانست اینک! و این تازه پیش درآمدیست
و فرش قرمزی بر درگاه ورود "روح زمان" در زمان ما که میرود تاریخ انسان را ورقی دگر زند!
*
ققنوس اینک اینجاست! هیچ میفهمید یعنی چه؟
یعنی آمده تا خس و خاشاک "زمان پیشین" را به عناصری پاک بدل سازد.
همین!
.
ما ایرانیان آنرا "خانه تکانی" مینامیم!
پاکسازی پلشتیهای دوران و پاک و خالصانه و شادمانه به پیشباز عصری نوین رفتن!
زمان خانه تکانیست: خانه تکانی وجدانها! و این "کار" امروز ما انسانهاست در سراسر جهان!
کار فرداها هم بنیان گذاری بدعتی نوین است در تاریخ بشر. زمان زمان بیداری وجدانهاست و دور دور انسانهای شریف!
کلید رمز همراهی و همزمان شدن با زمان:
همواه"شرافت انسانی" بوده و هست و خواهد بود.
این آن اصل و قانونمندی جاودانه هستی است.
قانونی ورای مکان و زمان!
.
اهمیت ایرانیان هم
در همان نکته کلیدیست:
" انسانی شریف شدن "
کلید رمز ورود به زمان نو
* * * * * * * * * * * *
*
نوروز بشر در راهست
در آستانه "زمان نو":
وجدانی بیدار می باید
برای انسانی شریف شدن!
پس برخیزید و جان گیرید
ای مومیاییهای زمان!
*
هر "زمان نو":
فرصتی دوباره است!
برای بازگشت بشر
به بهشت جاویدان
*
اهرمنیان اما:
راه را سد کردند!
*
این زمان نوین:
چون هر زمان نو
میتواند آخرین باشد!
برای بازگشت بشر به بهشت جاویدان
بهشت همواره ممکن بود و هست!
*
اهرمن اما:
جهنم را دوست تر داشته است!
مکر او میگوید: که بهشت ممکن نیست!
سود خود, در جهنم ما میجوید:
افتنه ها می انگیزد
او خوب میداند چرا!
آخرین زمان را میداند او
بهشت جاودان را میداند او
و من و تو هنوز سرگردان
و من و تو باور کرده ایم:
که آخرین زمان یعنی جنگ
نه لزوما چنین نیست!
بشر با انتخاب آفریده شده
و بشر انتخاب خواهد کرد
و نه اهریمنیان!
اهرمن کاش که قلبی می یافت!
*
پیام زمانهای پیش یادتان هست؟
اهرمن بر "شرافت" انسان تعظیم نکرد!
شرافت: تجلی نور حق در انسانها!
اهرمن برای همین"اهرمن" شد!
*
کافیست اما: این بار
اهرمن صاحب قلب شود: صاحبدل!
کافیست خودمحوری رها کند!
و با زمان همراه شود:
__اهرمنیان جهان!
____فتنه رها کنید
باز این : زمان تعظیم شماست !
__بر شرافت انسان
___تعظیم کن!
___ بر حق!
نه بر حاکمان و خلفای دوران
* * *
اهرمن جان! بیا قلب من مال تو
اگر مرد راهی شرف یاب تو!
شرف یاب شو تو هم برادرم:
با انسانهای شریف زمین
به زمان نوین !
به بهشت برین!
* * * *
.
.
> Zeitgeist ... روح زمان:
.
هم میهنان اگر به بخش اول فیلم "زایت گایست" دقت کنید (نمیگویم آنرا دربست بپذیرید!)
حرکت خورشید و افلاک را توضیح میدهد که چگونه "دورانها" و یا "زمان" های متفاوتی را پدید می آورند. و در تاریخ بشر هم نشانه های اطلاع و همگونی و همراهی با هر زمان را هم می بینید.
این بنوعی یکی از همان قانونمدیهای هستیست که اشاره شد.هر چند این بمعنای پدیداری دین جدیدی نیست چنانچه پیشینیان پنداشتند!
(دین هر چند بر بنیان "تکامل بشر" بنا شد. اما بیش از تکیه بر تکامل, همواره نوعی ابزار سلطه و تحمیل شده و راه را سد کرده.)
اما اینکه خود را با قوانین هستی منتطبق کنیم و یا از آن کمک گیریم، چندان هم بدور از خرد نیست.
چرا که نه؟ بشر صاحب انتخاب است!
و صرف توجه به هستی و رمزگشایی از قوانین آن به معنای پیشگیری از این حق انتخاب نیست.
چرا که در نهایت بودن و نبودن ما در زمان و با زمان در انتخاب خودمان است!
هر چند اهرمنیان هر زمان همواره مانع شدند و راه آزادی و انتخاب بشریت را در هر دوران سد کردند.
اما ما هنوز هم میتوانیم انتخاب کنیم! و هر "زمان نوین" یک شانس دیگرست!
آمدن زمانی نوین بمعنای مرگ باورهای پیشین نبوده چنانکه هم اکنون می بینید. اما پدیده های جدید در سیر تاریخ زمان موثر خاصی داشتند که قوانین هستی و سیر افلاک تنها همین را تاکید میکند و نه مرگ آنها را. بنظر من مرگ و نابودی تاریخی تمدنها و باورها تنها با نبودن و نشدن و نرفتن فرا میرسد. هستی بود را درک میکند و نبودنهای ما سازگار با قوانین هستی نیست و پس بتدریج کمرنگ خواهد شد. اثر ما بر هستی و تاثیر هستی بر ما تنها هنگام بودن اثری مثبت است!
میتوان گفت هستی هم نوعی "خانه تکانی" دارد!
بودن یا نبودن؟ این انتخاب انسانهاست و بشریت.
بودن ما با "خود بودن" آغاز میشود و هر پدیده ای هم اینطور که پیداست زمان موثری دارد.
طبق رمزگشاییهای فیزیک هم نبود بمعنای نابودی کامل نیست. بلکه تنها بمعنای تبدیل است. تبدیلی به پدیده ای نوین!
سیر تکامل بشر قهقرایی نیست! هیچ پدیده نوینی نمیتواند در خود و بخودی خود بد باشد و یا در سطحی پایینتر از پدیده های پیشین. اما ممکن است از درون دگرگون و تهی شود و دگر نباشد آنچه بود!
کژیها و اهرمنیان که اینهمه بزرگان ما را از آن پرهیز میدادند همواره بوده و هستند تا با مکر و فریب انسان، هر آن پدیده نوین را در چنگال سلطه خود خواسته اند و دگرگون و تهی از محتوای اصلی!مرگ انسان و مرگ تمدن خیلی هم بیربط به هم نیستند.
.
زندگانی انسان و تمدنها و پدیده ها همه زمان موثری دارند و بعد تبدیل میشوند به پدیده ای نوین!
بنظر من که از کودکی بر همین باور داشتم انسانها نمی میرند بلکه تبدیل میشوند به پدیده های جدید تا سیر تکامل را ادامه دهند تا بجایی که تکامل یابند. این را خودم کشف کرده بودم اما در هند هم انگار ثبت شده بود! آنهم هزاره ها پیش. شاید خیلی از قوانین هستی رمزگشایی و کشف شده بود که امروز در دسترس ما نیست. شاید هم در دسترس عده ای خاص باشد و بس. شاید در دست همان اهرمینانی که تمدنها را به آتش کشیدند و چپاول کردند هم باشد کسی چه میداند. اما آنها هرگز جز استفاده ابزاری از پدیده ها را ندانسته و نتوانند!
در طبیعت هم زمان بندیهای متفاوتی داریم. زمان نو شدنها!
مثل روز و ماه و سال و قرن و هزاره. که همه اینها بنوعی خانه تکانیست!
نوعی نو شدن است. اما نو شدن روزها کجا و نو شدن هزاره ها کجا! نه؟
اگر انسان و هستی تابع یک نوع قانونمندیهای ثابت باشند که به احتمال قریب به یقین هستند و مرتبط با هم.
از خرد دور نخواهد بود که بپنداریم انسانها هم در مسیر تکامل فرصت نو شدنهای متفاوتی را می یابند.
مرگ انسان را هم برخی از همین دید نگریسته اند که فرصتی است برای نو شدن.
البته همه باورهای دگر هم محترم.
.
اما گاهی زمانی فرا میرسد که پدیده های هستی دگر جایی برای تکامل بیشتر ندارند آنگاه چه؟
آنگاه آن "زمان نوین" یا دوران نوین در هستی آغاز شده! انسان هم پدیده ای جدا از هستی نیست.
ما هم میتوانیم به درجه ای از تکامل برسیم که پای در دورانی نوین گذاریم. هم بشریت همواره این انتخاب را دارد و هم هر انسان. هم در تاریخ و هم در هر زمان و هم در "زمان نوین" و هم در ماورای مکان و زمان. بنظرم انسان میتواند هم درین زمان و مکان یعنی در زمین فرشته شود و هم در زمان و مکانهای موازی این پس از تکامل نهایی برای همیشه از جنس فرشتگان شود. مولانا هم همین را گفته پس لابد که باور داشته میشود! بعید هم نیست که خودش هم برای همیشه فرشته شده. راستی فرشته یعنی چه؟ پس از آن هم راه تکاملش بسته نیست!
هر بار هم که انسان بر زمین پای میگذارد می بینید که کم از فرشتگانی کوچک ندارد! فرشتگانی با بالهای نامرئی عشق و ادراک. آماده برای مکاشفات و رمزگشاییهای بیشتر. اما حیف که راهش بیش از همیشه اکنون سد شده. شاید فرشتگان میدانند اما در هر حال می آیند باز برای نجات بشر و ورودش به زمان نوینی! اما ما چه میکنیم؟ "دهانشان را می بوییم نکند گفته باشند: عشق!" زرنگ بارشان می آوریم تا دگر خردمند نباشند! با باورهایمان چشم جان و خردشان را روزانه داغ میزنیم تا فرشتگان هم همچو ما کوردل شوند!
.
راه تکامل همه پدیده های هستی الی بی نهایه بازست!
این هم با خرد بیشتر جور در می آید تا بن بستهای تحمیلی که برخی به اصرار بشر را بسویش میکشانند!
بیایید ما هم چون هستی در بن بستهای زمان نمانیم و چه درین زمان و چه در ورای مکان و زمان همواره برویم و نو شویم و نو تر از پیش. انسان و هستی، نو شدنها را بس دوست میدارند!
.
در نهایت هم کسی جلودارشان نخواهد تواند که بود!
* * * * * * * * * * * * *
* * * * * * * * * * * * *
یک پرش تا رهایی!
هر پیام آور نوینی از ابتدای تاریخ بشر تا کنون همواره با خشم و غضب حاکمان دوران روبرو شده است.
چرا که کنه همه این پیامها یکی بوده: رهایی بشر از چنگال استثمار حاکمان!
بشر در هر دوران برای خروج از استثمار روش متفاوتی را برگزیده اما همه آن روشها و جنبشها و پویشها چنانکه دیدیم و می بینیم سرانجام و همواره از مسیر راست منحرف و به یک مقصد منتهی شده: دربار حکومتها! اهالی کنترل در نهایت هر دین و باوری نوین را با فنون همیشگی سیاست و رمالی و جنگ و جنون و ترس در نهایت به حساب خزانه های خویش ریختند! هم باورها را غصب کردند و هم باورفروشانی پروردند و در معابد باشکوه جای دادند تا مردمان را سهلتر مسخ و کنترل کنند!
حاکمان و خلفا و باورفروشان دستبرد به پیام و باورها و دستکاری آنها را هم زمان در هر زمان نوین تاریخی به اجرا گذاشتند چرا که این تنها راه تضمین استمرار حکومتها بود. تا جاییکه همواره تاریخ گفته اند که اگر پیام آوران هر دوران یا "زمان نوین" در دوران بعدی به زمین آیند فرقه ها و مذاهب گوناگونی را خواهند یافت که هر یک بنوعی از ظن خود بر پیام آنان پایه ریزی شده درحالیکه حتی خود آنان هم نخواهند توانست آن پیام یگانه پایه ای را در هیچیک بیابند! ادیان موجود امروز هم از این اصل تاریخی مستثنی نیستید. می بینید که هر گروه باورفروشان خود را دارند که هر یک هم "حق" و یا آن پیام اصلی و اولیه و پایه ای را در مشت خود میدانند و بس! و برای تکمیل این انحصار و مسخ و تحمیل و بهره کشی هر چه بیشتر هم ادعا میکنند که هیچ بنی بشری در تاریخ قادر به درک آنچه هر یک از آنها در مشت خود دارد و با فروش و تحمیل آن قرنهاست که ارتزاق میکند نیست! بازار مکاره باورفروشان همواره تاریخ برپا بوده!
همه تمدنهای گذشته "زمان نوین" را طبق ارتباط زمین و خورشید و حرکت افلاک در کهکشان ما "راه شیری" و بنابر صور فلکی هر دوران دانستند.
علامات صور فلکی مربوط به هر دوران را نیز میتوان در آنچه بازمانده یافت. مثل علامت گاو که مربوط به یکی از همین دوران نوین و باورهای مربوطه بوده و بعدها هم محترم شمرده شده.
علامت دوران مسیح "دو ماهی" بود که بوفور در انجیل هم بدان اشاره شده.
احتمالا در آنزمانها همه صور فلکی را نمیشناختند. اما در میان صور اصلی قدیم "دلو" یا نگهبان آب است که امروزه بسیارانی در زمین با شوق برای خوش آمد گویی به دوران دلو آماده میشوند. عده ای هم اعتقاد دارند که در دوران آب سطح اقیانوسها بالاتر رفته و موجب تغییراتی در زمین خواهند شد.
تحلیل و امید من از دوران نوین بعدی اینست که همه باورفروشان حیلت رها کنند و بشر یکبار و برای همیشه تاریخ از شر همه مکاران انحصارطلب رها شود و درب این بازارهای مکاره باورفروشی را برای همیشه گل بگیرد! شاید توانستیم از شر مسخ و جنون و جنگها هم برای همیشه رها شویم!
خوبست اهالی زمین هر یک بنوعی به پیشواز دوران نوین رویم و در جای جای کره ارض بدین خانه تکانی تاریخی همت گماریم. همه باورها و ادیان و ایسمها را از چنگال پلید دیوهای بیمار و سادیسم و جنون کنترل همه آنان بدرآوریم و بشریت را از بردگانی این بتهای زمینی رها کنیم بهتر نیست؟
چرا که پیام بنیادین یک پیام واحد بیش نبوده!
پیام همه پیام آوران تاریخ و هر باور نوین هر چند به زبانهای گوناگون و در شرایط متفاوتی فریاد شده اما در همه آن فریادها یک طنین و آه مشترک بوده: رهایی انسان!
رهایی انسان از هر قید و بند و زنجیر!
رهایی بشر از هر نوع استثمار و کنترل کنه پیام همه دورانهای تاریخ بشر بوده. چرا که جز با رهایی از همه قیود نمیتوان خود و هستی را شناخت و درک کرد! و تا بشر از بازارهای مکاره دیوها و بت ها رها نشود و به در نیاید، دوران سروری عشق بر زمین شروع نخواهد شد!
به امید اینکه زمان پیش روی ما زمانه عشق و ادراک هستی باشد. زمان بودنها و شدنها و رفتنهای بشریت! یک بار دگر! یک تلاش دگر فاصله بشریت است با رهایی و عشق و صلح! تنها یک پرش جانانه سراسری راه است!
تا بهشت جاودان زمین. دگر خود دانید.
* * * * *
* دوزخ و پردیس
*
آنجا که دروغی نیست!
راهی به فریبی نیست
ماوای راستیهاست
نام آن بود پردیس!

آنجا که راستی نیست!
راهی به درستی نیست
پایگاه نیرنگ است
نام آن بود دوزخ!
* *
گویند که در دوزخ:
هم کید بود هم بند!
هم ننگ بود هم رنگ!
جای همه تزویریست!
جانها همه آزرده
ارواح همه نالان!

هم زور و هم آزارست
هم یار سر دارست!
نه توان رفتن هست
کس را نه سر یاری!

زین روی همه غمگین
شرمنده و آزرمگین

هر کس به یکی بند است
مکار و دغلبند است
در کیش زر و تزویر
کشتار کنندت هم!
بی هیچ پشیمانی!

در حزن و ملال اندر
با زهد و شکار اندر
جانهات بفرسایند
زاهدان ریایی!

هم درد و نه درمانی!
نه راه و نه رهبانی!
در حذیذ ذلتها
غرقی و نمیدانی!
* *
و اما پردیس
گویند که در پردیس:
نه بند و نه زنجیریست
نه کید و نه تزویریست!
جانها همه آزاده
ارواح همه رقصان!

نه زور و نه آزاریست
نه حاکم و سروانیست!
نه سیستم و نه زندان
کافیست خودت باشی!

زین روی همه شادند
آسوده و آزادند

هر یک به ره خویش است
نه بند و پی کیش است
نه مات کنندت هم!
با زهد و دغلکاری

با جشن و سرور اندر
با شادی و شور اندر
افلاک بوجد آرند
راهیان روحانی!

هم مستی و هشیاری
هم خوابی و بیداری
در اوج پریدنها
پا ز سر نمیدانی!
.
* * * * * * *
.

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________