آنانکه خود را درک نکرده اند، آنانکه انسان را درک نکرده اند و آنانیکه وجدان را و آنانیکه شرافت ناب انسانی را و آنانیکه هستی را... آیا زمان را درک توانند کرد؟!
براستی چه کسانی توانایی درک درستی از زمان خویش دارند؟ وگر زمان خود را درک نمیکنیم چگونه ممکن است درک درستی از دگر زمانهای پیش و پس از خود داشته باشیم؟
هفته گذشته اتفاق بس عجیبی رخ داد. چیزی از جنسی کاملا نو!
یکی از رهبران فرانسه میگوید: "من یک ایرانی هستم!" فکرش را بکنید؟ باور کردنی نیست.
این زبان دیپلماسی غربی نیست! هیچ نیازی نبود برای ابراز همدردی با حق طلبی ایرانیان چنین کلام "غیر دیپلماتیک" و حتی ضد دیپلماسی تاریخی غربیها را در مورد یک ملت شرقی بکار برد. هیچ نیازی نبود بگوید که من هم درین زمان خودم را یک ایرانی احساس میکنم. فوقش میتوانست مثل بقیه از روی نوشته ای بخواند که: بله ما رهبران جهان همه آزادیخواهان را حمایت میکنیم! و مثلا زنده باد آزادی و حقوق بشر و از همین حرفهای صد من یک غاز دیگران! نه؟ بله مثل همه زمانهای دیگر میتوانست فقط همین را بگوید و بگذرد و برود پی کارش!
نمیدانم اینرا گفته چون چنان تحت تاثیر شجاعت نسل جوان ایرانی در فریاد حق طلبی و برائت از ظلم قرار گرفته که بی اختیار احساساتش را برون ریخته و زبان دیپلماتیک را فراموش کرده؟ و یا بیدار وجدانهایی از نزدیکان او ندای زمان را شنیدند و به وی پیشنهاد کردند که چنین بگوی؟
و نمیدانم آیا این به احساسات ختم میشود و یا براستی "زمان" ما را درک کرده اند؟ و آیا براستی میدانستند چه دارند میگویند؟ و یا این کلمات هم در آن لحظات پر احساس به جانشان القا شد؟ اما خوشحالم که از دستشان در رفت و اقلا اینبار احساساتشان را در پس ماسکهای نفاق و یا دیپلماسی پنهان نکردند! و کاش دگر رهبران جهان هم از انسانهای با احساس در اطرافشان بهره گیرند تا مگر آنها هم خود را با زمان همراه سازند!
هر چند چنین احساسات ناب از انگلیسیها بعید است اما در چنین زمانه ای هیچ "بعید" نیست! بلکه آنها هم دست از تفرقه افکنی و کبر و ظلم دیرینه بشویند و به جمع آدمیان کره زمین بپیوندند و با زمان و همزمان پیش روند و بیش ازین مسیر سیر تکاملی انسان را با خودخواهیهای جنون آمیز خویش سد نکنند و صلح و دوستی جهانیان را و وجدان و شرافت انسانی را و پیشرفت راستین را و دارائیهای راستین و ارزشمند بشری را به طرحهای نفاق افکن زمینه ساز برای جنگهای بیشتر نفروشند و بیش ازین ماندگاریها را با قدرت پوشالی و توخالی کنترل بشر تعویض نکنند. که این زمانه زمان دگریست و بدا بحال هر آنکه درکش نتواند.
بله یاران. خلاصله خیلی جالب و عجیب بود که بناگاه بسیاری از غربیها احساس کردند که در آن لحظات "ایرانی" هستند. نمیدانم آیا خودشان میدانند چرا چنین همه اینرا فریاد کردند یا نه. اما چنین اتفاقی ماورای طرح و برنامه های سیاسیست. خود سیاستمداران هم میدانند که موضوع از دایره سیاست خارج شده. چه در ایران و چه در جهان.
بشر همواره در تاریخ مکتوب و پیش از آن درک کرده است آنچه را که "روح زمانه" نام گرفت. همواره خردمندان بیدار دلی بوده اند که چنین درکی را به مردمان پیام دهند! و کوششها شده تا همراهی و همسویی نسلهای پیشین با "زمان" را در لفافه داستان سراییها و متلها و حکایات گوناگون سینه به سینه نقل کنند و بدست ما بسپارند تا بلکه فانوس راهی شود بهر آیندگان! چه نیازی به اینکار بود؟ مگر آن خردورزان زمان نمیدانستند که "روح زمانه" در هر زمان متفاوت است و شرایط هر زمان متفاوت و ساز و کارها هم؟ چرا میدانستند.
اما آنان این را هم دانستند و بگونه ای درک کردند و دریافتند که هر چند شرایط هر زمان بالکل هم متفاوت باشد اما اصولی درین جهان و در زندگانی بشر و در مسیر سیر تکاملی ما انسانها هست که همواره یکسان است!
آنها تنها میکوشیدند که این اصول و قوانین جاودانه هستی را به ما یادآور شوند! و نکته اصلی در همه روایات و داستانها و متلهای تاریخی همین بوده. قوانین ثابت و جاودانه هستی!
و شگفتا که ما هر چه بیشتر در آن داستانها غرق شدیم بیشتر به سطح آمدیم و عمق و کنهشان را درک نکردیم و دلیل اصلی بودنشان را! و دلیل اصلی بودن انسان را و دلیل اصلی حضور خود را.
نسلهای جوان اما پاک و خالصترند و این عمق را بهتر از دگران درک میکنند. هر چند هرگز آن داستانها را نه شنیده باشند و نه در معنای آن غور کرده باشند. نکته جالب هم همینجاست!
اینکه بشر با همه وجود قادر به درک "روح زمانه" هست و همواره بوده و خواهد بود. کافیست وجدانی بیدار داشت و جان و روانی پاک. کافیست آیینه جانها صیقلی باشد تا نوری از وجود در آن انعکاس یابد. تا انسان انعکاسی از هستی شود.
کافیست انسان شویم و باشیم تا درک کنیم. بله همین بودن کافیست! انسان بودن. بودن ِانسان!
میخواستم قدری در خصوص "روح این زمانه" بگویم اما ...
* * *
* خوبست رهبران ایران بیاد آورند "روح محرم"را!
کاش "حرّ "شوند! با روح زمان همراه و ماندگار!
کاش باز یزیدیان زمانه با "ادعای دینداری" انسانیت و شرافت را سر نبرند!
کاش بقدر رهبران فرانسه وجدان یابند! به ایرانیان احترام بگذارند: حق انسان ایرانی بودن!
که تا بیش از این به زمان و زمین بی اعتنا و به نسل جوان ایران بد دل و بد گمان نمانند
"زمان" زمان انتخاب شایانست اینک! و این تازه پیش درآمدیست
.
پاکسازی پلشتیهای دوران و پاک و خالصانه و شادمانه به پیشباز عصری نوین رفتن!
کار فرداها هم بنیان گذاری بدعتی نوین است در تاریخ بشر. زمان زمان بیداری وجدانهاست و دور دور انسانهای شریف!
کلید رمز همراهی و همزمان شدن با زمان:
قانونی ورای مکان و زمان!
در همان نکته کلیدیست:
" انسانی شریف شدن "
کلید رمز ورود به زمان نو
* * * * * * * * * * * *
نوروز بشر در راهست
در آستانه "زمان نو":
وجدانی بیدار می باید
برای انسانی شریف شدن!
پس برخیزید و جان گیرید
ای مومیاییهای زمان!
*
فرصتی دوباره است!
برای بازگشت بشر
به بهشت جاویدان
*
اهرمنیان اما:
راه را سد کردند!
*
این زمان نوین:
بهشت همواره ممکن بود و هست!
اهرمن اما:
مکر او میگوید: که بهشت ممکن نیست!
سود خود, در جهنم ما میجوید:
افتنه ها می انگیزد
او خوب میداند چرا!
آخرین زمان را میداند او
بهشت جاودان را میداند او
و من و تو هنوز سرگردان
و من و تو باور کرده ایم:
که آخرین زمان یعنی جنگ
نه لزوما چنین نیست!
بشر با انتخاب آفریده شده
و بشر انتخاب خواهد کرد
و نه اهریمنیان!
اهرمن بر "شرافت" انسان تعظیم نکرد!
کافیست اما: این بار
اهرمن صاحب قلب شود: صاحبدل!
به بهشت برین!
این بنوعی یکی از همان قانونمدیهای هستیست که اشاره شد.هر چند این بمعنای پدیداری دین جدیدی نیست چنانچه پیشینیان پنداشتند!
هر چند اهرمنیان هر زمان همواره مانع شدند و راه آزادی و انتخاب بشریت را در هر دوران سد کردند.
اما ما هنوز هم میتوانیم انتخاب کنیم! و هر "زمان نوین" یک شانس دیگرست!
میتوان گفت هستی هم نوعی "خانه تکانی" دارد!
بودن یا نبودن؟ این انتخاب انسانهاست و بشریت.
بودن ما با "خود بودن" آغاز میشود و هر پدیده ای هم اینطور که پیداست زمان موثری دارد.
طبق رمزگشاییهای فیزیک هم نبود بمعنای نابودی کامل نیست. بلکه تنها بمعنای تبدیل است. تبدیلی به پدیده ای نوین!
کژیها و اهرمنیان که اینهمه بزرگان ما را از آن پرهیز میدادند همواره بوده و هستند تا با مکر و فریب انسان، هر آن پدیده نوین را در چنگال سلطه خود خواسته اند و دگرگون و تهی از محتوای اصلی!مرگ انسان و مرگ تمدن خیلی هم بیربط به هم نیستند.
بنظر من که از کودکی بر همین باور داشتم انسانها نمی میرند بلکه تبدیل میشوند به پدیده های جدید تا سیر تکامل را ادامه دهند تا بجایی که تکامل یابند. این را خودم کشف کرده بودم اما در هند هم انگار ثبت شده بود! آنهم هزاره ها پیش. شاید خیلی از قوانین هستی رمزگشایی و کشف شده بود که امروز در دسترس ما نیست. شاید هم در دسترس عده ای خاص باشد و بس. شاید در دست همان اهرمینانی که تمدنها را به آتش کشیدند و چپاول کردند هم باشد کسی چه میداند. اما آنها هرگز جز استفاده ابزاری از پدیده ها را ندانسته و نتوانند!
اگر انسان و هستی تابع یک نوع قانونمندیهای ثابت باشند که به احتمال قریب به یقین هستند و مرتبط با هم.
اما گاهی زمانی فرا میرسد که پدیده های هستی دگر جایی برای تکامل بیشتر ندارند آنگاه چه؟
آنگاه آن "زمان نوین" یا دوران نوین در هستی آغاز شده! انسان هم پدیده ای جدا از هستی نیست.
ما هم میتوانیم به درجه ای از تکامل برسیم که پای در دورانی نوین گذاریم. هم بشریت همواره این انتخاب را دارد و هم هر انسان. هم در تاریخ و هم در هر زمان و هم در "زمان نوین" و هم در ماورای مکان و زمان. بنظرم انسان میتواند هم درین زمان و مکان یعنی در زمین فرشته شود و هم در زمان و مکانهای موازی این پس از تکامل نهایی برای همیشه از جنس فرشتگان شود. مولانا هم همین را گفته پس لابد که باور داشته میشود! بعید هم نیست که خودش هم برای همیشه فرشته شده. راستی فرشته یعنی چه؟ پس از آن هم راه تکاملش بسته نیست!
در نهایت هم کسی جلودارشان نخواهد تواند که بود!
* * * * * * * * * * * * *
چرا که کنه همه این پیامها یکی بوده: رهایی بشر از چنگال استثمار حاکمان!
بشر در هر دوران برای خروج از استثمار روش متفاوتی را برگزیده اما همه آن روشها و جنبشها و پویشها چنانکه دیدیم و می بینیم سرانجام و همواره از مسیر راست منحرف و به یک مقصد منتهی شده: دربار حکومتها! اهالی کنترل در نهایت هر دین و باوری نوین را با فنون همیشگی سیاست و رمالی و جنگ و جنون و ترس در نهایت به حساب خزانه های خویش ریختند! هم باورها را غصب کردند و هم باورفروشانی پروردند و در معابد باشکوه جای دادند تا مردمان را سهلتر مسخ و کنترل کنند!
علامات صور فلکی مربوط به هر دوران را نیز میتوان در آنچه بازمانده یافت. مثل علامت گاو که مربوط به یکی از همین دوران نوین و باورهای مربوطه بوده و بعدها هم محترم شمرده شده.
احتمالا در آنزمانها همه صور فلکی را نمیشناختند. اما در میان صور اصلی قدیم "دلو" یا نگهبان آب است که امروزه بسیارانی در زمین با شوق برای خوش آمد گویی به دوران دلو آماده میشوند. عده ای هم اعتقاد دارند که در دوران آب سطح اقیانوسها بالاتر رفته و موجب تغییراتی در زمین خواهند شد.
تحلیل و امید من از دوران نوین بعدی اینست که همه باورفروشان حیلت رها کنند و بشر یکبار و برای همیشه تاریخ از شر همه مکاران انحصارطلب رها شود و درب این بازارهای مکاره باورفروشی را برای همیشه گل بگیرد! شاید توانستیم از شر مسخ و جنون و جنگها هم برای همیشه رها شویم!
پیام همه پیام آوران تاریخ و هر باور نوین هر چند به زبانهای گوناگون و در شرایط متفاوتی فریاد شده اما در همه آن فریادها یک طنین و آه مشترک بوده: رهایی انسان!
رهایی انسان از هر قید و بند و زنجیر!
رهایی بشر از هر نوع استثمار و کنترل کنه پیام همه دورانهای تاریخ بشر بوده. چرا که جز با رهایی از همه قیود نمیتوان خود و هستی را شناخت و درک کرد! و تا بشر از بازارهای مکاره دیوها و بت ها رها نشود و به در نیاید، دوران سروری عشق بر زمین شروع نخواهد شد!
به امید اینکه زمان پیش روی ما زمانه عشق و ادراک هستی باشد. زمان بودنها و شدنها و رفتنهای بشریت! یک بار دگر! یک تلاش دگر فاصله بشریت است با رهایی و عشق و صلح! تنها یک پرش جانانه سراسری راه است!
راهی به فریبی نیست
ماوای راستیهاست
نام آن بود پردیس!
آنجا که راستی نیست!
راهی به درستی نیست
پایگاه نیرنگ است
نام آن بود دوزخ!
هم کید بود هم بند!
هم ننگ بود هم رنگ!
جای همه تزویریست!
جانها همه آزرده
ارواح همه نالان!
هم زور و هم آزارست
هم یار سر دارست!
نه توان رفتن هست
کس را نه سر یاری!
زین روی همه غمگین
شرمنده و آزرمگین
هر کس به یکی بند است
مکار و دغلبند است
در کیش زر و تزویر
کشتار کنندت هم!
بی هیچ پشیمانی!
در حزن و ملال اندر
با زهد و شکار اندر
جانهات بفرسایند
زاهدان ریایی!
هم درد و نه درمانی!
نه راه و نه رهبانی!
در حذیذ ذلتها
غرقی و نمیدانی!
* *
و اما پردیس
گویند که در پردیس:
نه بند و نه زنجیریست
نه کید و نه تزویریست!
جانها همه آزاده
ارواح همه رقصان!
نه زور و نه آزاریست
نه حاکم و سروانیست!
نه سیستم و نه زندان
کافیست خودت باشی!
زین روی همه شادند
آسوده و آزادند
هر یک به ره خویش است
نه بند و پی کیش است
نه مات کنندت هم!
با زهد و دغلکاری
با جشن و سرور اندر
با شادی و شور اندر
افلاک بوجد آرند
راهیان روحانی!
هم مستی و هشیاری
هم خوابی و بیداری
در اوج پریدنها
پا ز سر نمیدانی!
* * * * * * *