semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۲۹.۹.۸۸

تقوا. حيا. ايمان. يقين؟

جالبه ...
نمیدونم چرا اینارو که میشنوم پیش و بیش از همه، یاد فرهنگ زیبا و انسانی و شرافتمندانه خودمون ایرونیا میافتم. جالب نیست؟
چون طبق مبارزان حراست از امنیت ملی ما لیبرالیسم غربی اینها را هدف قرار داده تا اسلام را از سرش باز کند! یا انسان را از سرش باز کند؟ یا زمان را؟ یا مثل برخیها حق را؟ (از که میپرسی؟)
لحظه ای تامل کردم که: ای وای اینها چقدر آشناست؟
نکنه فرهنگ ایرانی اینارو به اعراب بادیه نشین یاد داده؟ بالاخره این سلمان پارسی کار خودشو کرد! نه؟ پس اونقدرام که راجع بهش میگن آدم خبیث و اهرمنی نبوده! بد کرده فرهنگ مارو به سرزمینهای مجاور برده تا مگر مودب شوند به شرافت انسانی و بیش ازین پاپیچ خلایق و من جمله ماها نشوند؟ البته کاش یکی همون موقع به انگلیس هم سری زده بود!
اما نه! قوم و قبیله های راهزنان صحراها که هنوز هم پاپیچند! از کجا معلوم فرهنگ ایرانی در راهزنان دریایی کارگر میفتاد؟ و راستی چرا اینطورند اینها؟ اذعان میکنم که من هم مثل این برادر خیلی دلم میسوزه که درین برهه از تاریخ بشر هستیم و چقدر هنوز پرتیم ما ها! ما بشریت. راستی چرا اینطوریم ماها؟
گیرم اصلا ایمان و یقین پیشکش! اما مگر از آزادگی و شرافت انسانی، و مگر از "تقوا و حيا" دگر چه بدی دیدیم که چنین از ارزشهای والای انسانی گریزانیم؟ و نه اصلا چرا ایمان نیاوریم؟ به پایان فصل سرد؟ به زایشها و رویشهای هستی؟ که می بینیم با چشم سر هم! چرا همین هستی را که پیش رویمانست نمی بینیم؟ چرا هستی را نمی ستاییم؟ بلکه جان و روانمان خالصتر شد! از چه میترسیم؟
ما طبیعت و هستی و زندگی و رویش و زایش و بودن و شدن و رفتنها همه را از ترس ایمان باختن پس زدیم! مگه نه؟ و همان موجب کدر شدن جانها شد! و ایمانمان هم کم کمک زائل شد!
کاش ترس که برادر مرگ بود را در دل و جان و اندیشه ها راه نداده بودیم! نه؟
چرا ترس؟ ترس از چه؟ مگر چه میخواهد بشود؟ خود را گم خواهیم کرد؟ مگر پیدا بودیم؟!
.
از ترس گم شدن خود را با زنجیرها به هم بستیم!
و راه تاریک و طوفانی را با اشارت هر خودباخته ای پیمودیم! و گم شدیم! جای تعجب هم نیست.
با چراغ ادراک که ره نپیموده بودیم! اگر گم نمی شدیم معجزه بود! و بود! گر نه که بیش ازینها گم شده بودیم. معجزه بود. تا اینجایش را هم با معجزه آمده ایم. چرا که دریغ از لحظه ای تامل و ادراک! دریغ از ستایش هستی! دریغ از ایمان! ایمان! ایمان!
ایمان چیست؟ ایمان به که؟ به چه؟
اگر به خود, به آدم بودن, به انسانیت, به گوهر انسانی, به شرافت انسان ایمان نیارم! به چه ایمان خواهم آورد؟ هیچ. پاسخ راست جز این نیست!
سلمان اشتباه کرده بود! شاید هم خودش درست درک نکرده بود! شاید خودش را درک نکرده بود و هستی را. نمیدانم. یک کسی یک جای کار اشتباه بزرگی کرده. نمیباید اینطور میشد! اشتباهی رخ داده. و می باید آن اشتباه را تصحیح کرد! و می باید جلوی ضرر بیشتر را از همینجا سد کرد.
.
گاهی از جنگ قادصیه بس حرصم میگیرد!
گاهی هم میندیشم بلکه در آن هم حکمتی بوده!
بله اشتباهی در ارسال پیام رخ داده و می باید که تصحیح شود.
آنها می بایست بدین دیار می آمدند. (نه بدین دیار) به دیار ما! به دیار دلداران! دیار عارفان خالص و ناب! دیار آنها که شهد ادراک را نوشیده بودند! دیار وجدان! دیار تجلی گوهر والای انسانی! دیار شرافت! دیار شرافت! دیار شرافت انسانی.
می باید می آمدند و شرف می یافتند. در عربستان ممکن نبود! اگر بود نیامده بودند. حکمتی در کار بوده. اما ... افسوس!
.
حکمت دیگری هم بود. آنرا در تحلیلهای همین برادر دریافتم! بله حکمت دیگری هم بود.
ملتی که همه عارف مسلک و فرشتگان شوند (نمیگویم همه بودیم اما بیش از دیگر ملل بودیم! بخصوص اهالی عربستان!) چنین ملتی نمیتواند برای قرون متمادی همواره جنگجو بماند. عارف کجا جنگجوست؟ اگر قرار بر دفاع در جنگها باشد کجا حافظ با همین برادر ما برابر است؟ نه! ممکن نیست عارفان در جنگی پیروز شوند مگر اینکه طور دیگری بجنگد. و جنگیدیم! با همان رهزنان! با فرهنگ! نه؟ اما هزار و چهارصد و اندی افسوس!!!
نه جنگ نبود! بیشتر به نوعی استراتژی انسان سازی میماند!
نه ازین جنگهای تبلیغاتی غربی هم نبود! جنگ روانی هم نبود!
چون اینها با نیت خیر نیست و شر میزاید! از عارفان بعیدست!
اما آخرش هم که شر زایید؟ ........ یا خیر بود؟!
اگر خیر بود, لابد که کار کار همان عارفان ایرانی بود.
وگر آخرش به شر ختم شود, پس راست گفته اند که سلمان شرور بوده و پس نیتش سراسر خیر نبود! دگر خود دانید! چون خیر یا شر نتیجه اش را شما رقم خواهید زد! یا که ما؟!
امیدوارم نتیجه اش بدست "کل ملت ایران" رقم خورد که احتمال خیر شدنش بس بیشترست!
.
افسوس! خیل گمگشتگان بی دل مسخ را میبینی که:
در پس هزار هزاره ها هنوز تفاوت میان "پرستش" و "ستایش" را نمیدانند!
بس که هزار هزاره ها بت پرستی در ژنشان رفته! چه میدانم.
جالب اینکه اینها ما را بت پرست میخواندند!!! هنوز همان بت پرستانند!
خدایا! در دل سنگ رخنه کردی! در عمق هیمالیا هم رخنه کردی! اما شگفتا که...بگذریم.
* هنوز هم مسخ بت پرستیها چرا؟
نکند بت پرستی در ژن و روانمان رفته؟
نکند ما هم در اشکم نهنگ گیرکرده باشیم؟
از سگ اصحاب کهف که کمتر نیستیم ماها نه؟!
پس برون آییم و آیید زین مسخ!!!
.
عزیزان اینک غرب را هم بت کرده اید؟ نمیفهمم مسخ چه چیز اینها شده اید؟
من از ایران با گریه و بالاجبار با خانواده رفتم اما از سرزمین انگلیسیها با هزاران شوق و ذوق! و البته بسی دلخستگی و دلزدگی و انزجار! و چقدر خوب! خلاص شدم از دست این روباتها و آن فرهنگ تصنعیشان و آن فخر فروشیها به بشر و هستی!
.
تو را به وجدان که اگر هم ندارید اما میدانید که خوب چیزیست!
اگر مسلمانان خوبی نمیخواهید باشید ایرانیان خوبی باشید! کافیست.
به حق کافیست. اگر باشید! اگر ببینید و بخوانید و بدانید رسم انسان بودن را! اگر خود را بشناسید!
اگر وجدانتان را همواره بیدار نگاه دارید. اگر هستی را بستایید! اگر خالص و پاک و روان شوید!
اگر آیینه جانها صیقل دهید تا نور معرفت و ادراک وجود بر آن بتابد و انعکاس یابد!
اگر انسان را بشناسید و شرافت انسانی را بیابید! دگر چه میماند؟! دگر از دام رسته اید! خلاص.
.
بله حکمت این بود که آنها بیایند و این دو موجود با هم ادغام شوند.
بلکه هم جان آنان به گوهر شرافت مزین گردد! و هم ما قادر به دفاع از داشته های خود شویم.
حکمت این بود. اگر درست درک کرده باشم. اما هزاران افسوس!
چه باید گفت؟ آقایان هیچ نقدی را بر خود نمی پذیرند. هرآنچه میگوییم همه باد هواست و بس.
.
برای دل خودم میگویم! بالاخره یکی دو وجدان بیدار درین شبهای تاریک دهر که پیدا میشود. نه؟
اگر ما در خوابیم بیدارمان کنید وگر شما در خوابید ... اما اگر خود را بخواب زده باشید چه؟!
* برای سی سالی که بر فرهنگ ایرانی و بر انسان و بر آیینهای کهن
و بر آزادگی و بر شرافت تاختید بی آنکه بدانید بر چه میتازید حسرت میخورم.
شگفتا! هزاره ای به کنار. اما چطور درین سی سال ندیدید "این همانیها" را؟
.
بله روشها متفاوت بود.
به شما حق میدهم که این شک برانگیز باشد. اما آیا چه انتظار داشتید؟
نکند انتظار دارید انسان شرافت یافته را هم با ترس و تهدید بسوی حق بکشید؟ که بس جهالت و جفاست.
یعنی هیچ تفاوتی بین روش ایمان آوری و سلوک ایرانی و انگلیسی نیست؟ چرا هست.
این یکی تا یادش هست در راه ادراک بوده و آن یکی تا همین پریروز تاریخ آدم میخورده! فرقی نیست؟!
فرقی برای روش سیر و سلوک و ادراک و حق شناسی آنان که تا پریروز فرزندانشان را زنده زنده به گور میکردند
با ما ایرانیان قائل نیستید؟ اشتباهتان در همینجاست!
فرق بین خدا ترسان و خدا دوستان فرق دو جهان بینی کاملا متفاوتست! برای دو موجود کاملا متفاوت!
یکی هزار هزاره ها با هستی کنار آمده و خو گرفته و بدان عشق ورزیده!
میخواهید از چه بترسانیدش؟ از رخ یار؟! از جان جانان؟!
اگر همه استراتژیهای تاریخ بشر را رویهم بکار برید نخواهید توانست عاشقی را از رخ یار بترسانید!
و اصلا چه نیازیست؟ چرا؟ برای چه؟!
تفاوت از زمین تا آسمانست! و صد افسوس! خیلی دیر شده! هزار و چهارصد و چند سال فرمودید؟
می بینید که چرا دلم میسوزد؟ آتش گرفته دلم! همانقدر که این غربیها دل شمایان را میسوزانند...
من هم دلم از زخم شمایانی خونین است که ندانسته بر فرق ارزشمندترین دستآوردهای انسان کوفتید!
و کوفتید! و کوفتید...و همچنان میکوبید؟! چرا؟
آیا تجربه آن هزاره پسیس کافی نبود؟ باز هم که آب در هاون میکوبی؟! یا فوق فوقش سر بر سنگها.
اینچنین در دهان نهنگان رفتن, آخر چرا؟
اینچنین در مسخ ماندنها ز چیست؟ اینچنین در دام باورها چرا؟
چون توانی اینچنین با جان جانانها جفا؟ چون ندانی چون شرافت یافتند آن جانها؟
اینچنین اصرار بر در غار ماندنها چرا؟ هان! برون آیی تو با اصحاب کهف از غارها!
گوهر عشق و شرافت باشد آن اعجاز کار! از جهان ناید بجز عشق و شرافت انتظار!
حکمتی بودست گر دهرت فکند در آن دیار! خود بدان! باش و برو! همواره باقی ماندگار!
.
انسان سرخورده ایرانی! دلم بس میسوزد. برای این زیباترین موجود هستی.
اگر فرشتگان بر انسان سجده کرده اند به شرف که آن انسان ایرانی بوده و بس.
و این را از سر میهندوستی و عرق ملی و اینها نیست که میگویم. باورم کنید و انسان شریف را هم!
اگر روزی جانها طلب فوق دکترای انسان بودن و شرافت انسانی دارند
بهترین گاه چنین دانش همانا در مهد ایرانیان است و بس. اما... صدافسوس.
اگر شرافت نیابیم هیچ نیافته ایم! هیچ نداریم!
چه را میخواهیم به هستی هدیه دهیم؟ چه برای ارائه کردن داریم؟
چه در چنته جانها داریم؟ ختم کلام آقایان! اصل مطلب همینجاست.
و صد افسوس که هنوز بر فرق شرافت میکوبید و میکوبید! و خود را شریفترینهای عالم و آدم هم میدانید! غیرت و شرافت شما کجا و غیرت و شرافت انسان کجا!انسان راستین ایرانی. فرهنگ راستین ایرانی که از اسمش هم انگار وحشت دارید هم آن اندازه که از خدا!
.
درین عدم ادراک از پس هزاران ساله شما هم اگر حکمتی هست که براستی از درکش قاصرم.
خود بگویید این ترس و وحشت از فرهنگ من از چه روست؟!
به اندازه همان غربیان هار از ما میترسید! چرا؟
هنوز نام ایران و ایرانی لرزه بر اندام برخی می اندازد! چرا؟! کاش خودتان میدانستید! که چرا.
انگار نام فرهنگ و آیین و منش ایرانی که می آید اینها ناخودآگاه حس میکنند که چیزی کم میاورند و احساسی از عجز اینها را فرامیگیرد! اگر اشتباه نکنم همین در آنها ایجاد ترس کرده!
مثل ترس از چیزی که قادر به ادراکش نیستی! مثل ترسشان از خدا! نوع ترس همان ترس است. ترس از ناشناخته ها!
اما بی وجدانها هزار و چهارصد سال محلت شناخت داشتید! خوب اقلا میشناختید! بلکه ترس و وحشتتان از ما زائل میشد! نه؟!
.
بگذریم که گویند: اهرمنیان هرگز بر انسان سجده نکردند!
و از همین رو اهرمن شدند و ماندند و خواهند ماند! تا مگر روزی سجده کنند؟!
آره, اینطوریست داستان مگر نه؟ اهرمن می باید در نهایت بر انسان سجده کند!
صاحب قلب شود! وجدانش بیدار شود! مگر نه؟
بشود همان انسان ایرانی راستین خودمان: صاحبدل و شریف! مگر نه؟
چاره ای هم جزین نیست. سجده خواهد کرد. میدانم.
.
حکمت آمدن اعراب به دیار ما اصلا همین بوده.
پس هر چه زودتر دست بکار شوید و بشناسید بهتر.
از دفن فرزند ببین به کجا رسیده ای؟ جای بسی افتخار. نه؟
گیرم ایرانیان هیچ دخیل نبوده اند! اصلا همه این سالیان را فراموش کنید و ما هم.
.
اما اینک زمان: زمان شرافت یافتن انسان است!
گم گشته شما در فرهنگ ایرانیست عزیز.
"زمانش رسیده" مگر همین را نمیخواهی؟
شروع کنید: اگر وجود دارید! اگر مرد راهید! جان و روان بدین اقیانوس بیکران درافکنید.
تا ببینید: چند مرده "حلاجید" شمایان! نه؟!
ادراک و شرافت انسانی را گر یافتید: هرآنچه دگرست در دستان شماست.
و پایان همه انتظارها فرا رسد.
مگر اینکه انتظارتان: همین مسخ و جنون دنیاییست.
همچنان خوراکی بهر نهنگان! دگر خود دانید و حق.
* * *
از زمان. در زمان. با زمان. بی زمان؟
هر زمان. همزمان. بر زمان. یا زمان؟
یا حق!
* * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________