semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۳.۹.۸۸

"نظام کنترل بشر"

اشکال هر "سیستم و نظام کنترل بشری" دقیقا در همان بخش کنترل بشر است! سیستمها همواره از طرف طبقه "حاکم" بر جوامع بزرگ بشری و برای کنترل آنها تنظیم شده اند. قوانین سیستمهای کنترل همواره از "باورها" گرفته شده. باورهایی که از طرف همان طبقه حاکم القا میشوند!

باوهایی که پایه و اساس قوانین سیستمهای کنترل بشری را تشکیل میدهند انواع ایدئولوژیهای تاریخ بشر را در بر میگیرند.

نظام بدون کنترل طبقه حاکم تنها در جوامع کوچک بشری ممکن است. علم جامعه شناسی هم بعنوان اولین یافته هایش جوامع زیر بیست و پنج هزار نفر را به "طبیعت بشر" نزدیکتر دانسته! همچنین بیان میدارد که "مشکلات" جوامع با فاصله گرفتن از این جوامع طبیعی بشری بطور تصاعدی افزایش می یابد.

ایدئولوژیها همواره بهترین بستر کنترل بشر را برای سیستمها و حکام فراهم کرده اند. رسم سیاستگری از زمان پیدایش جوامع بزرگ بشری هم بر مبنای کنترل باورهای مردم و با اتکا به آن کنترل زندگی و سرنوشت آنها بوده است. تا بوده رسم این بوده و هنوز هم بر همین منوال است!

بنابرین اگر شما بجای طبقه حاکم جامعه بزرگی باشید!
و مسخ قدرت خود بهر ترتیبی خواهان حفظ قدرت و ادامه کنترل خود بر مردمان خواهید بود.
اما بشر بطور طبیعی از استثمار روگردان است و از بدو تولد کنجکاو و دوست میدارد خودش دنیای اطرافش را کشف کند! هر نسل جدید رویاهای خودش را بهمراه می آورد و تلاش خواهد کرد تا آنجا که ممکن است در همان جهت پیش رود. این کنجکاوی و کندو کاو در طی سالیان و قرون گهگاه از دامنه خانواده فراتر رفته و سلطه حاکمان را زیر سوال میبرد. گهگاه کشف میکند که نه تنها والدین که حاکمان هم به او دروغ گفته اند! و بر آنها میشورد! گهگاه قادر میشود که کشفیات جدید خود را از دنیای اطراف به باورهای مردمان بیفزاید.
با تغییرات بنیادین و اساسی در باور مردمان سیستمهای سابق خلع سلاح شده و قادر به کنترل مردمان نیستند! در جایگاه حاکمان شما دو راه بیشتر در برابر خود ندارد:
1)ادامه سرکوب مردمان تا جایی که کار به شورش و انقلابهای بزرگتر بکشد و بساط حکومت را با خشونت برچیند. که در تمام این دوران نیز مردم از اطاعت اوامر شما تا حد ممکن سر باز خواهند زد و کنترل شما کامل نیست.
2) اجازه ابراز باورهای جدید برای حفظ قدرت و بازسازی سیستم کنترل بر مبنای این باورها! (در مواردی هم پیش آمده که شما حاکم اندیشمندی بودید و باورهای نوین را براستی درک و پذیرش و تبلیغ کردید!)

در تاریخ بشر فراوانند نمونه هایی از این رقص تانگوی حاکمان و مردمان و یا انقلابهای بزرگ.
آنجا که نسلهای جوان حاکمان را مجبور به پذیرش باورهای جدید کرده اند آنچه شما بعنوان حاکم برای بازسازی سیستم کنترل سابق بر مبنای اصول جدید انجام میدهید گردآوری اطرافیان و درباریان برای تنظیم قوانینی جدید است.
این قوانین را هم طوری تنظیم خواهید کرد که هم بیشترین منافع را برای حکومت شما داشته باشد و هم بیشترین میزان کنترل را بر مردمان فراهم سازد!
برای اینکار بهترین روش اینست که شما خود بزرگترین مبلغ این باورها شوید و بناهای زیبایی هم برای تجمع مردم و تبلیغ باورها بنا کنید! آنگاه خواهید توانست با دستکاری باورهای مردم در همان زمان و یا بتدریج سیستمی پر نفوذتر و با کنترل صد چندان بر زندگی مردم پایه ریزی کنید! بهترین فرصت برای لشکر کشیها هم آنزمان خواهد بود. چرا که مردمان چنان داغ باورهاید که اگر بگویید بروید و سر شیری را برایم بیاورید خواهند آورد چه رسد سر انسان! آنگاه شما بفکر میفتید که بهترین زمان برای لشکرکشیها هم اینک است که به بهانه تبلیغ و گسترش باورهایشان تا انتهای جهان هم خواهند رفت! بیچاره مردمان چه زود از یاد میبرند که پیام و باور نسل جدید برای رهایی از سلطه بود نه جنگ و قدرت طلبی! و لابد شما تا آنزمان پیشروانشان را هم حذف فیزیکی کرده اید یا تبعید به گوشه ای دور افتاده تا مانع جنگهای شما نشوند!

این همان بلاییست که شما بعنوان حاکمان تشنه قدرت بر سر "ادیان" آوردید! و باز همان بلایی است که در روزگار ما بر سر باورهای جدید آمده! با این تفاوت که نام "حاکم" تبدیل شده به رهبر یا رئیس جمهور. و چه کار زیرکانه ای!
اگر انقلابی شما را بعنوان "حاکم" سرنگون میکرد این بمعنای سرنگونی کل سیستم حکومتی شما بود! اما اینک با این ترفتد زیرکانه شما قادرید در پشت صحنه سیستمها بی هیچ واهمه به کارتان ادامه دهید و دل مردم خوش است که هر چند سال خودشان یک رئیس جمهور انتخاب میکنند! با این روش قادرید بر پهنه گسترده تری هم حکومت برانید. یعنی همان کلونیالیسم.
تنها اشکال کار اینست که گهگاه پادشاهانی در آن بلاد هستند که بر سیستم هزاران ساله تکیه زده اند و این کار شما را بس دشوار میکند چون اگر گوش به فرمان نباشند همین را به جانشینان منتقل میکنند و استعمار آن ممالک دشوارتر خواهد بود. باید بهر شکل ممکن در دربارشان نفود کنید!
و بتدریج زمینه را برای سست کردن آن نظام و جایگزین کردنش با نظامی گذراتر آماده سازید.
میتوانید با تحریک مردمان زمینه را برای انقلابی علیه آنان فراهم سازید. با همه تجارب تاریخی شما در کنترل مردمان این کار دشواری نخواهد بود.
با اینکار میتوانید هم امپراطوری چین و روسیه را بزانو درآورید و هم سیستمی حاکم کنید که بیشترین امکان را برای استثمار مردمان و خارج کردن ثروتهایشان فراهم سازد. میتوانید از انگلیس در این زمینه ها درس بگیرید: مامور انگلیسی پس از سالها در خاطراتش مینویسد چگونه بود که سالیانی طولانی کسی متوجه حضور وی نشد چون تنها کاری که می باید میکرد ارتقا درجه دادن به افراد کارآزموده با راندمان کاری بالا بود! کاری نان و آبدار به آنها میداد که هیچ تجربه ای در آن نداشتند. شما هم میتوانید الگو بردارید!

اما گهگاه پیش می آید که همین سیستم کنترل پشت صحنه شما هم شاید بخاطر طمع بیش از حد خودتان و استثمار بیش از حد مردمان با انقلاباتی راستین مواجه میشود! آنگاه چه میکنید؟
پاسخ آنهم ساده است. همچون گذشته های دور تاریخ باز هم یا رهبران باورها را به سمت خود جلب کنید که معمولا در جنبشهای اصیل ممکن نیست و یا مبلغین خودتان را که دو آتشه تر از او هم هستند و سخنان زیباتری میگویند و وعده های بزرگتری میدهند بجای رهبر اولیه می نشانید! بعدها هم رهبر واقعی را میکشید تا بعدها دست و پا گیر دومی نشود! پس هنوز هم شما حاکمید و سیستم کنترل میتواند با ماموران شما و برای منافع شما بنیان نهاده شود. و این همان بلایی است که بر سر انقلابهای معاصر می آید. روش جالبیست:

با این روش مثلا میتوانید پس از براندازی امپراطوریها باورهای نوین مردمان را بشکل نظریه مائو و مارکس و انگلس تبلیغ کنید تا بعدها سر فرصت به حسابهاب ملتها برسید. یا برای امثال چگوارا که موی دماغتان هستند رفقایی دو آتشه تر از خودش بتراشید تا مردم را بسوی خود بکشند!تصورش را بکنید با اینکار سیستمی جدید بنا میشود چندین برابر مستحکمتر از سابق! و تا سالها خیالتان بابت استثمار آن مردمان راحت است.

با شناختی که تا کنون از نوع کنترل تاریخی خود پیدا کردید میتوانید باقی احتمالات را نیز بهمین ترتیب بررسی کنید! یکی از کارهای مفید تغییر تاریخ بشر و بازنویسی آنست که بی تردید لازمه کار شماست. چون بشر نباید بفهمد براستی چه بر سرش آوردید وگرنه مشکل بتوانید ادامه دهید.

از سر راه برداشتن فرهنگهای باستانی نیز سودمند است چرا که سدی هستند بر سر راه القای فرهنگهای ساخته و پرداخته شما و باورهایی که حال شما بخوبی آموختید خود مبتکر آنها باشید. با از بین بردن مردمان هوشیار هر دوران ژن نبوغ را هم بتدریج در جوامع حذف میکنید و شما میشوید عقل کل!

پس تا اینجا قادر شدید بخشهای گسترده ای از جهان را از راه دور "کنترل" و استثمار کنید! اما اینک پرسشی از شما دارم. من مردمان گوناگون را در کشورهای مختلف دیده ام. مردمان همه جا خیلی دوست داشتنی و نازنین هستند. نمیدانم شما حاکمان جهان از کجا آمده اید و چرا با "بشر" تفاوتهای بنیادین دارید؟ نمیتوانم حتی تصور کنم جنایاتی که در تاریخ مرتکب شدید از عهده بشر بر می آید! شاید نوعی موتاسیون مضر در شما رخ داده باشد. آیا هیچ بیاد دارید؟! این درجه از رذالت از انسانها بعید است نیست؟ بنظر شما چگونه موجوداتی قادر به چنین جنایات تاریخی هستند؟ شاید ژن سادیسم مزمن را در آنها یافتیم و درمان کردیم! نظر شما چیست حال که در جلد حاکمان رفتید؟ چرا شبیه بشریت نیستند؟

برگردیم به ادامه استعمارگری!
شنیده ام که در دورانی از تاریخ معاصر از جنگ جهانی هم برای گسترش کنترل به جهان استفاده کردید. چنین حماقتی چرا؟ میدانم که با اینکار همه ثروتمندان دنیا مجبور شدند سرمایه هایشان را نزد بانکهای شما "گرو" بگذارند که البته یهودیان که بیشترین مقدار طلا را داشتند نتوانستند پس بگیرند مثل بسیارانی دیگر که مردند!
اما من اگر جای شما حاکمان دنیا بودم همین روش شبه "دموکراتیک" را فعلا در پیش میگرفتم و جنگ جهانی دیگری را دامن نمی زدم! چون پس از آن "ممکن است مردمان در جنگهای بعدی با بیل و کلنگ بجنگ بروند!" همچنانکه اینشتین هشدار داده بود.

اگر کسی باقی نماند بر کدام مردمان حکومت خواهید کرد؟ دیگر کسی نخواهد ماند که استثمارش کنید! حیف شما نیست؟ کار دیگری هم که بلد نیستنید.

ممکن است در جنگهای جهانی دیگر آنقدر جمعیت بشر کم شود که در سراسر زمین پخش شده و به همان زندگی طبیعی در اجتماعات زیر بیست و پنج هزار نفر روی آورند! آنگاه بنیاد نهادن "سیستم کنترل" بر آنان کاری بس دشوارتر خواهد بود!

و بدین شکل شما هزاره ها زیرکانه بشر را با سیستمهای گوناگون کنترل کردید و هر آن دین و باور جدید را بنفع خود مصادره به مطلوب نمودید!

حال ببینیم از این پس با بشر چه خواهید کرد! شاید روزی بشر از خواب بیدار شود و راه زندگی طبیعی سابق را پیش گیرد.

شاید این بار هم مادر زمین به یاری بشر آید و برسم خانه تکانی برای هر عصر نوین بساط سیستمهای شما را از هم بپاشد تا مگر فرزندانش بار دگر از شر موجودات اهریمنی رها شوند!
بی شک آنگاه در پردیس زمین خواهند بود.
تا زمانیکه باز هم سر و کله شمایانی پیدا شود که با بیماری مزمن کنترل و فتنه سیاست بخواهید آنانرا به زیر "چتر حمایت" خود گیرید!!!

بهترست داستان تاریخ سیستمهای کنترل بشر را برایشان بازگوییم تا بیاد بیاورند چه بر سرشان آمده و دگر بار از بهشت برین به جهنم کنترل و استثمار شما نزول نکنند!
به آنها خواهیم گفت: اگر شده در لالایی مادران!
در روایتهای افسانه ای از نسلی به نسلی دیگر پیام را خواهیم رساند! پیام خواهد رسید.
کاش آیندگان در افسانه ها و لالایی ها پیام را دریابند! و به این جهنم بازنگردند.
(شاید هم ژن سادیسم را یافتیم و حذف کردیم!)
* * * * * * *
چقدر دردناک است شنیدن خبر اعدام پرندگان میهنی
به جرم آزادیخواهی و عشق به پرواز!

یادشان همواره شاد

همه شهیدان راه آزادی.

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________