semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۳.۹.۸۸

فدرالیسم= برابری خواهی

تقدیم به برادرم احسان جان:
که به عشق برابری خواهی ماندگار شد!

باشد تا ندای راستیها بتدریج در گوش جان وجدانهای در خواب مانده رسوخ کند!
شاید که حُسن و احسان در وجودشان برانگیزد
که رمز جاودانگی جز احسان نیست.


فدرالیسم= برابری خواهی

آری جرم ما این است!
"نظام" به جرم برابری خواهی اعداممان میکند!
"اپوزسیون" هم میگوید باید به رای بگذارید!
آخر انصاف هم خوب چیزیست! کدام رای؟از که؟!

اگر از تهرانیها و اصفهانیها بپرسی خواهند گفت بهیچوجه! اما ما قرار نیست درین خصوص از تهرانیها بپرسیم چون سالیانیست که قدرت مرکزی در پایتخت بوده و اکثر مردمان اقوام و ملیتهای گوناگون (ملتها نگفتم! ملیّتها! تهرانیها سعی کنید یاد بگیرید بجای ایراد!)
...اکثر ملیتها یا همه ملیتها و اقوام ایرانی احساس میکنند کنترل زندگی و برنامه ریزی برای آینده بهتر را از دست داده اند بنابرین اگر هم قرار بر رایگیری باشد، رای استانها شرط است نه استان مرکزی و پایتخت!

میگویند مردم ما هنوز به آن درجه از اطلاعات نرسیده اند که فدرالیسم را درک کنند! باید گفت از زبان خودتان و تهرانیها بفرمایید نه از زبان استانها و شهرستانهای ایران.
هر آنکه رنج برده و انتخابش را سالیانی از دست داده بی شک امروز به این درجه از رشد و بلوغ تاریخی رسیده که بداند فدرالیسم (اختیار برابر استانها در کنترل امور خود) در نهایت بهترین راه و شاید تنها راه حصول اطمینان از بهره مندی برابر همه ایرانیان و رشد یکسان همه سرزمین است و این مانند آمریکا و کاناداست و هیچ ربطی به تجزیه ندارد بلکه به "رشد و شانس برابر" ربط دارد.

بنظر من همانطور که "برابری خواهی" در مورد زن و مرد ایرانی تنها راه حصول اطمینان برای رشد و کمال یکسان نسلها در آینده است به همین شکل فدرالیسم پس از همه نقصانها و عدم تعادل رشدی که درین سالیان شاهد آن بودیم لازمه رشد متعادل ایران است.
در هر صورت شهرستانیها بخصوص خارج از منطقه استان مرکزی دیگر این اطمینان را به هیچ دولت و حکومتی در آینده نخواهند داشت و بنظر نمیرسد هیچ قانونی هر چند به امضای همه "احزاب و گروهها" برسد برای رضایت مردمانی که در نهایت فقر و عدم دسترسی به امکانات بسر بردند کافی باشد.

من هم بجای هر کدام از مردمان مناطق محروم- نگهداشته شده ایران که باشم رضایت نمیدهم! چون تاریخ ما فراز و نشیب زیادی داشته و هر زمان گروهی دیگر ممکن است بیایند و حق مرا باز هم زیر پا گذارند! تنها راه اطمینان اینست که کنترل زندگی در دست خود من و هر یک از ما باشد.

فعلا ایران مثل یک شوهرست در پایتخت با پنجاه زن عقدی و صیغه ای در استانها!!!
اگر این در خصوص حقوق زنان و حقوق بشر قابل قبول نیست در مورد حقوق اقوام نیز قابل قبول نیست! چه پایتخت بخواهد و چه نخواهد که این طلاق را صادر کند، استانها هر یک کنترل بر اوضاع خود را در دست خواهند گرفت و این طلاق یکطرفه هم میتواند صادر شود! به حکم حقوق برابر بشر.

زمانیکه ما مادهای شمال و کردها و لرها و بختیاریها و آذریها و بلوچها و ترکمنها و اقوام دیگر ایرانزمین خودمان را آزاد و رها برای کنترل امور خود اعلام نمودیم تازه آنزمان است که میتوانیم ایرانی بودن و اصالت و فرهنگ ایرانی را یاد شما تهرانیها بدهیم و شما از پیشرفت استانها در جهت درست و از زندگی زیبا و اصیل ایرانی مردمان این دیار انگشت حیرت بر دهان خواهید گذاشت! تازه میفهمید چه اشتباهی میکردید که زودتر به این درجه از درک در مورد مردمان و فرهنگهای زیبای این سرزمین جاوید نرسیده بودید.
کاش زودتر "ایرانیان" اصیل را می شناختید و قدر مینهادید و اعتماد میکرید به "برابری"!!!
اما اشکالی ندارد بموقع شما را هم به آن درجه درک که لازمه همزیستی برابر و ایرانی بودن حقیقی است خواهیم رساند!
شما هم از ما بوده اید اما سالیانی از اصل خود بدور افتادید و فراموش کردید! اقوام اصیل پارسی و ماد و کرد و لر و آذری هیچیک اینچنین که شما با فخر فروشی و تکبر و خودمحوری و بدور از فرهنگ اصیل زندگی میکنید نبودند و نیستند! هنوز خیلی نکات هست که شما میباید در مورد ایرانی راستین بودن و حتی "پارسی بودن" که به آن میبالید بیاموزید و حالا حالاها باید روی بسیاری از اصل بدور ماندگان کار کرد تا بتوانید حتی نام پارسی را بر خود نهید! ناراحت نشوید. بعنوان پندی خواهرانه میگویم. چون آگاهی و خودسازی را بالاخره باید از یک جایی شروع کنیم مگر نه؟

آنکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

این "خودمختاری" آن موجود عجیب و غریبی نیست که از آن در اذهان تصویر میکنند و تجزیه طلبی هم نیست! بیگانگان چنین میکنند چون میدانند برابری اقوام و ایرانیان موجب پیشرفت و بهروزیست. اینکه بعضیها به کردهای عزیز ایراد میگیرند که چون شما پرچم دومی دارید پس لابد تجزیه طلبید از ناآگاهیست و یا غرض و مرض!
ایالات آمریکا و کانادا هم هر یک پرچم خود را دارند که در کنار پرچم مملکت قرار میگیرد. پیشرفت و رفاه برابر هیچیک بدون خودمختاری و حق برابر استانها در اداره امور خود در کنار دولت مرکزی هرگز ممکن و میسر نمیبود! اینها این چیزها را میدانند اما فقط برای خودشان میخواهند.

پهنه گسترده ایران هم از زمان باستان همچنین اداره میشد و جز این اداره اش ممکن نبود و بعید نیست همین را هم غرب از ما آموخته باشد اما حال که مردمان سرزمینم همان روش اداره و حقوق برابر را طلب میکنند همه هوچیگران غرب با فتنه های تجزیه طلبی و غیره سعی در به بیراهه بردن این سیر تکاملی یا بازگشت به اصل را دارند! و یا اینطور تبلیغ میکنند که این چیزها برای ایرانی اخ است چون عقلش نمیرسد! یکی نیست به اینها بگوید عقل ایرانی زمانی به تمدن رسیده بود که شما چون جانوران وحشی یکدگر را کشتار میکردید. حالا هم همان اندازه هارید اما با ظاهری "مدرن"!

باری، این بحث و جدلها هم عادت احزاب شده در غربت و بیکاری و علافی! اما در همین مقاله تمامش میکنم.

بنظرم این بحثها با بسیاری از پایتخت نشینان که هرگز غم و درد و ظلم مضاعف شهرستانیها را اصلا نداشته و درک نکردند شاید بی فایده است.
نیازی به بحث نیست. چون شکی نیست که هر استانی خواهان کنترل مستقل بر امور خود است. حال اسمش را هر چه میخواهید بگذارید! فدرالیسم، خودمختاری، حق برابر اداره امور، دولت استانی یا بقول الهه عزیز "درخت گیلاس"! در نهایت موضوع همان آزادی و استقلال و برابریست ولاغیر. البته مشکل آقایان هم دقیقا با همین کلمات است و برای طفره رفتن از همینهاست که مغلطه میفرمایند و اعدام!

پس بگذار تا از طرف همه اقوام سرزمینم و استانهای زیبای مملکت و هم از طرف شیر زنان دلاور ایرانزمین، همه این انسانهای نازنین برابر با شما (بلکه هم بهتر و نیکوتر) همینجا و هم اینک آب پاکی را روی دستتان بریزم!

آقایان! یک بار و برای همیشه:
برای اداره مستقل امور استانها در فردای آزادی ایران از هیچ شهروند پایتخت یا هیچ دولت موقتی رای و اجازه نخواهیم گرفت.
همانطور که زنان هم برای برابر شمردن حقوقشان از مردان اجازه نخواهند گرفت و برابریشان با سایر افراد ایرانی را به رای نخواهند گذارد!!!

این یک حق انسانی و بشریست که سالها به تصویب جامعه جهانی رسیده است. برابری همه انسانها از زن و مرد و کودک تا اقوام و ادیان مختلف بدیهیست!
و نظام فدرالی هم در کشورهای پیشرفته سالیانیست که امتحانش را بخوبی پس داده و هم معرف حضورست و هم ارجحیتش بدیهیست.

امید است تا اینجا متوجه اصل مطلب شده باشید.
از همه کسانی که هنوز قادر به درک اهمیت تاریخی مسئله "استقلال استانها در کنترل امور خود" نشده اند پوزش میطلبیم که بیش از این جثه نحیف و فقیر و تضعیف شده و تحت ظلم ما یارای توسری خوردن و تحمل سالیان بیشتر ظلم مضاعف را ندارد!!!

همین را میتوان در خصوص برابریهای دیگر هم گفت.
مثلا ما زنان ایرانی هم از مردان برای اینکه بیش از این تحمل ظلم مضاعف و کتک و توسری خوردن از شما را نداریم متاسفیم اما نداریم!!! و بیش از این ظلم و نابرابری را نخواهیم پذیرفت و تحمل نخواهیم کرد. به همین سادگی!

بنابرین بهترست هر چه زودتر همه ایرانیان برای "شوکه نشدن" خودشان هم که شده و برای دوری از برافروختگی و هارت و پورت یا کتک کاری احتمالی احزاب به این درجه از درک برسیم که:

حقوق بشر برای همه اعضای بشر یکسانست!
زن ایرانی حقوق برابر و حق انتخاب سرنوشت خود را خواستارست و این حق اوست و برایش صبر هم نخواهد کرد و اجازه هم لازم ندارد!
چون این بخشی از حقوق بشر است.
حقوق کل ایرانیان هم بنابر اعلامیه حقوق بشر برابر است! و هر ایرانی حق انتخاب سرنوشت خودش را داراست. و این در کشور ما یعنی:
استانها حق استقلال در کنترل امور خود را دارند.

این به رای گذاشتنی هم نیست. چون روش فعلی نه تنها اجحاف است که پاسخگوی حفظ و حراست اقوام و فرهنگها هم نیست و اکنون همه آنها در خطر نابودیند و بیش از این برای توانمند سازی فرهنگهای گوناگون سرزمینمان تحمل و صبر نخواهیم کرد و جایز هم نیست!!!

هیچ تهرانی یا اصفهانی یا غیره (بعنوان مثال میگویم)نمیتواند بگوید نه صبر کنید دست نگهدارید!
چون اوضاع من که خیلی خوبست و شما غلط میکنید خودمختار باشید! باید نابرابریها را همچنان تحمل کنید! من اکنون قدرت برترم پس من تعیین میکنم شما حق کنترل امور خود را بطور برابر داشته باشید یا خیر!!!

باید گفت دوران این نوع زورگوییهای نظام "مردسالارانه هژمونی طلب دیکتاتوری و خودمحوری" به پایان رسیده و شما هنوز در خوابید!

دوران "دولت مرکزی صرف" هم سالهاست بپایان رسیده و البته میدانید اما در خوابید!
زنان و جوانان ما بر دارند و شما آقایان در خواب.

ما هم تحمل نداریم تا شما از خواب برخیزید.
گیرم که خودتان را بخاطر حفظ منافعتان بخواب زده باشید؟!آنوقت تا ابد هم بیدار کردنتان ممکن نیست.

پس چه بخواهید و چه نخواهید:
برابری و حق تصمیم گیری مستقل حق مسلم همه ایرانیانست!
این از این.
* * *
اما باید مطالبی را افزود:
به اینجای کار که میرسیم معلوم میشود چه کسانی جلوی پیشرفت و آزادی ایران و نسل جوانش ایستادند و همچنان راه را سد میکنند و خودشان را هم به کوچه علی چپ که هنوز نمیدانم دقیقا کجاست بخواب میزنند! دم خروس اینجاهاست که بیرون میزند! و غرض و مرضها هویدا میشوند. و چه خوب! بگذار حقایق همینجا از پرده بدر افتند و همه بدانیم (بجز حاکمیت معلوم الحال) باقی اینها چگونه جانورانی هستند و چرا چنین میکند با میهنم!
عالیجنابان گویی فراموش میکنند که نسل جوان زیر دست خودشان رشد یافته و زیر و بمشان را دریافته!
امروز بر نسل جوان هویداست که دو گروه سد راه برابری ایرانیان شده اند:
1. گروهی از "قدرت طلبان متحجر خودمحور سالارمسلک هژمونی-طلب" (به هزار و یک بهانه و نق و نوق و زر و تزویر و عشوه و غمزه و بحث و مجادله و روشنفکر نمایی و دین فروشی و غیره که دیگر نخ نما شده!)

2. گروهی که دانسته یا نادانسته خط استثماری غرب را پیش میبرند و تئوریهای اجانب را در پیشگیری از حقوق برابر و پیشرفت مردمان و فرهنگ ایران دامن میزنند! (بخشی با ماموریت و بخشی از سر جهالت و مسخ شدگی و عادت به پیروی کورکورانه یا نشخوار هر آنچه غربیها جلویشان بریزند!)

اما یک چیز در هر دو گروه مشترک است:
اینکه به بهای قدرت و "سالاری" خود خون اقوام و جوانان و زنان ایران را (همچون نظام ظلم) بر دست و چهره کریه و شانه های نامردانه خود اندودند!

عده ای برای گرفتن و حفظ ثروت و قدرت در دستان کثیفشان (که حاضرست آفتابه خلفای دینفروش را بردارد و سلطه استعماری اجانب را هم بی چون و چرا بپذیرد) حاضر نیستند حتی سخنی هم از "حقوق برابر" بشوند!!! حرف "برابری حقوق بشر" که بمیان می اید آقایان انگار عقرب نیششان زده باشد بیدرنگ از جای میپرند و زرد میکنند و سرخ و برافروخته میشوند که وامصیبتا! داد و قال و هوار!(زهی حنّاق! زهی کوردلی! زهی تحجر و تعفن!)

اهالی متعفّن خوش نشین در مردابها و گندابها از آبرو ریزی جهانی و نابودی همه فرهنگها و سنن و آیین زیبای ما خم به ابرو هم نمی آورد (اگر هم بیاورد گذراست یا مصلحتی) اما خوب بلد شدند تا برای حفظ حقوق نامردانه و نامردسالاری خود و ادامه تحقیر و تضعیف زن و کودک و جوان و اقوام (یعنی همه ایرانیان بجز خودشان مشتی سادیمی کوردل)آسمان و ریسمان را به هم ببافد و دلیل بیاورد که چرا با برابری زن "آبروی" خانواده به خطر می افتد(؟) یا با برابری اقوام و استقلال امورشان "آبروی" میهن و "تمامیت ارضی" به خطر می افتد(؟)!!!
برای این متحجرین "آبروداری" و "غیرت" یعنی توسری خوردن مادرشان ضعیفه باجی و ادامه همان باغ وحش بی قانون برای نسل ما! یعنی کتک خوردن دخترانشان در زندان مردانه! یعنی پس از یک عمر خدمت عاشقانه مادران آواره خیابانها شوند!
غیرت و آبروداری اینها یعنی صیغه شدن دختران ایران برای امرار معاش! یعنی همین قوانین نابرابر ضدبشری و همین حیات وحش در گنداب خودشان!

در قاموس قُلدری نامردسالارانه "تمامیت ارضی" کشور هم یعنی بذل و بخشش آب و خاک و سرمایه ها از جیب ملت و ملیتها و اقوام ایرانی! یعنی دزدی سهم استانها به نفع گردن کلفتی و دیکتاتوری خودشان!

آیا "تمامیت ارضی" یعنی تحمل ابدی ظلم مضاعف و نابرابریها از طرف اقوام ایرانی همزمان که شاهد بر باد رفتن فرهنگها و منابع طبیعیمان هستیم؟ شاخ و دم که ندارد دیکتاتوری و سلطه گراییست!
نسل جوان منظورشان را خوب درک میکند:
منظور همانا حفظ قدرت منحوس خودشان است و عرض و ارض و تمامیت ایران بهانه!!!

همانها که آب و خاک و منابع طبیعی و زیرزمینی ملت را سی سال "همه با هم" هپوری کردند و حاتم بخشی، دقیقا همانهایند که از شنیدن کلمه "برابری طلبی اقوام ایران" بدنشان کهیر و تاول میزند!
واژه تجزیه طلبی تنها در قاموس همینها جای دارد و هیچکس بجز خودشان آنرا مثل راحت الحلقوم در دهان مزمزه نمیکند!!! اینها واقعیت تاریخست.

نسل جوان خیلی خوب امثال این نامردان را میشناسد! خیال نکنند میتوانند در پس ماسکها و مدرکها پنهان بمانند! تصور نکنند با اعدام ما از سنگینی خیانت خود کاسته اند!!!

این خیانت تنها بگردن حاکمان نیست. کل متحجرین در آن مشترکند! در پس ماسکهای امروزی:
به توو هم می شناسیش! میدانی که را میگویم.
همین موجود متعفن ناایرانی که امروز راحت و بی درد نشسته و ناظر اعدام جوان کرد هم میهن منست!
اینها "ایرانی" بودنشان درین حد است!
همین یکی! این یارو که مدرک دکترا یا مهندسی هم خیر سرش گرفته و بر دیوار قاب کرده (که یعنی من آدم شدم!)اما به منزل که میرود زنش را کتک میزند و حق انتخاب به دخترانش نمیدهد و خدا نکند احدی بر خلاف میل حضرت شازده "سالار" آب بخورد که بناگاه قلبشان بدرد می آید و مثل دیوهای تیر خورده نعره میکشد! همینها!!!

همین نامرد هنگامی که میشنود دریای مازندران ما و آیندگان ایران را دو دستی مثل راحت الحلقوم تقدیم روسها کردند و رفت و هپوری شد، باید ببینید که چقدر راحت میپذیرد! نه اشکی و نه آهی! نه قلبش از شنیدن چنین خیانت شومی بدرد می آید و نه فریادش بلند میشود، نه هیچ! هیچ!هیچ! انگار نه انگار که انسانی ایرانیست! بی غیرت بی غیرت! همینها هستند که ایران را به گندابی بدل کردند! همین نکبتها!
"غیرت" و "وطن پرستی!" حضرات فقط برای سلطه جویی بر زنان و مملکت گل میکند و بس!!!
و "برابری" آن کلمه ایست که بخصوص قلب اینها را خیلی زود بدرد می آورد!(آخر کدام قلب؟ ناجوانمرد! تو مگر قلب هم داری؟!)

چنین موجودات عصر حجری هستند که نه اجازه ابراز وجود به زن و کودک و جوان و یا اقوام ایران میدهند، نه حاضر به تقسیم قدرت و ثروت و تصمیم گیریها هستند و نه مخیله شان یارای درک شرایط زمانی و سیر تحول بشر را دارد تا بلکه خود فسیلشان منشا تحولی نوین باشند!!!

صد البته که خودشان خود را مهمترین و ارزشمندترین شهروندان مملکت هم میدانند! چون هر آنچه از جوانمردی و انصاف و وجدان و قلب و روان کم دارند بجایش تا بخواهی کبر و غرور و باد دماغ فراوان!!!

شک نکنید که:
نه من و نه هیچ زن و جوان ایرانی آزاده ای برای انتخاب سرنوشت خود هرگز از چنین موجودات متحجر خودمحور کوردلی اجازه نخواهیم گرفت!
و نه هیچیک از اقوام ایرانی قرارست برای رهایی از ستم مضاعف از چنین فسیل مغزان هژمونی طلبٍ متظاهر به میهندوستی اجازه و رای بخواهند!
دوزیستان در گنداب حتی قابل مشورت هم نیستند.

ما که میدانیم پاسخ و رای اینها چیست.
ما که میدانیم همین متحجرین روشنفکر-نما بودند و هستند که حق ما را زیر پا لگدمال کردند!

این با کدام منطقی قابل استدلال است که ما برویم برای آزاد زیستن و حق انتخاب سرنوشت خود (بعنوان بشری که آزاده زاده شده و برده نیست) از کسانی اجازه و حتی نظر بخواهیم که ما را برده خود میخواهند؟!!
براستی از نسل جوان چه انتظاری دارید؟
صاف و شفاف بفرمایید:
شما احزاب و روشنفکرنمایان براستی از جان ملت ایران و ملیتها و زن و جوان و کودک ایرانی چه میخواهید؟! آیا جز این را:
که همچنان تحمّلتان کنیم و سیلی بخوریم و شلاق و سنگسار و اعدام شویم تا مشتی سیاستباز ناجوانمردسالار بی وجدان پست و رذل همچنان ایرانمان را یکسره به نفع خود مصادره کنند تا هر چند گاه از آب و خاک ما باج و خراجی به اجانب بدهند و هرآنگاه که خوشیها زیر دلشان را زد بلکه نیم نگاهی هم بما بردگان خود انداخته و قدری هم از ثروتهای ملی خودمان را مثل استخوانی که جلوی سگ میندازند جلوی ما زنان و کودکان و جوانان و اقوام ایران بیندازند؟! جز اینست؟

آیا "حرف و حساب" شما همین نیست؟
خوب است ملت بداند که شما روی چه "چیزهایی" حساب باز کردید! و شما هم چون آخوندهای روحانی نمای منافق رویتان از همان سنگ پای قزوین است انگار! چه جالب که همه متحجرین هم جنسید! نه؟ انگار اصلا مهم نیست چندین صد جلد کتاب و چندین مدرک بر آن پالانها بار باشد، مهم آن اصل و جوهره انسانیست که هیچ متحجری از آن بهره ای نبرده!!!
براستی شما خودتان پیش خودتان کلاهتان را که قاضی میکنید، خجالت نمیکشید؟!!! هیچی؟! حتی ذره ای؟!

باری یاران!
چقدر خوبست که "حق دادنی نیست و گرفتنسیت"! نه؟
نسل جوان هیچ انتظار نداشت که مشتی سیاست پیشه و ایدئولوژیکار حرفه ای فرقه ای و معلوم الحال آزادی و برابری و حقوق بشر را در سینی بیاورند و بین همه قسمت کنند! خیر، بهیچوجه! اشتباه بعرض رساندند آقایان!

نسل جوان حقوق انسانی خود را هم می شناسد
هم که میداند آزاده و برابر زاده شده!
هم قدر خودش را خوب می شناسد!
هم حقش را از شما خواهد ستاند!(هم از دهان شیر!)

این نسل حق و قدر و آزادگیش را با همه وجودش پاس خواهد داشت!
و اجازه نخواهد داد چون شما مکارانی دگر بار بیایند و برابریها را لگدمال کنند!
این از این.
***
شما هم بیهوده هارت و پورت نکنید زیباترست.
شما مطعلق به گذشته اید و هر گُلی که باید به سر ایرانمان بزنید، زدید و رفتید! بس است دیگر!

حال و آینده از آن نسل جوان است.
پس اصلا خودتان را برای این بحثها خسته نفرمایید!
تشریف ببرید استراحت کنید. آینده سازان هستند و خودشان برای خود و آینده شان تصمیم خواهند گرفت.

از استعمارگران هم باکی نداریم!
نگران نباشید ما مثل نسل شما برای منافع شخصی در جیب اجانب نمیرویم! و شما با این بلای تاریخی که بر سر ملت و زنان و جوانان و اقوام و فرهنگمان آوردید امروز اصلا قابل مشورت هم نیستید. اما خودتان هنوز خبر ندارید بس که از همه جا بیخبرید و فسیل شده در گذشته ها.
از نظر ما بحثی اصلا در میان نیست.

اما شما هم "خودمختارید" تا این بحث را بین خودتان ببرید و سی سال دیگر در مورد مصدق و فدرالیسم بحث کنید! نتیجه هم نداشت مهم نیست چون سرٍکاریست!

شما نامردسالاران ناجوانمرد خودمحور هم مختاید آنقدر دور محور خود بچرخید و در مورد: مردسالاری و چه و چه سالاری و شوکت و جبروت و باد غبغب و امر و نهی و ضعیفه و کتک و چند همسری و صیغه و شهوت و هرزگی و عیاشی و قلدری و عربده کشی و آفتابه داری و جماع با حیوانات بحث کنید تا بقول احمدی نژاد بحث دانتان بترکد!!!

ما با طناب پوسیده شما دگر باره به ته چاه نخواهیم رفت! ما از هم اینک برابری همه ایرانیان را اعلام کرده ایم! "دیر رسیدید قطار رفت".

نسل جوان همه برابرند!
باقی هم مختارید نابرابر با ما بمانید! (تا ابد در همان گنداب خودتان بخزید) ما هم از بوی تعفن شما فاصله خواهیم گرفت تا در فضایی آزاد زندگی و تنفس کنیم! همین! بدا بحال خودتان ضعیفه های فکری که قدرت درک و فهم بشر و انسانیت را ندارید.
***
اینها حقایقی بود که می باید گفته میشد!
حال میخواهد بهتان بر بخورد یا نخورد، یا سکته قلبی کنید! دگر خود دانید. میتوانید بروید در دشت و صحرا نعره بزنید تا فضای شهری ما را با آلودگی صوتی خود نیالایید. میتوانید مثل مادران بدبخت و ضعیفه خودتان که قرنها کتک خوردند اما گوشی بدهکار صدای دادخواهیشان نبود و در خلوت خود قرنها آه کشیدند و بر مزار وجدان شما زار زدند اما بیدار نشدید، اینک شما هم بروید بر مزار آنها زار بزنید و طلب عفو کنید! بروید به مادرانتان مژدگانی وجدانهای بیدار را بدهید. زندگیشان در پای نامردانگی شما تلف شد، بلکه روانشان با این بشارت خشنود و رها شود. مختارید برای وجدان خود تصمیم بگیرید!

اما حق ندارید بیش از این برای نسل جوان تعیین تکلیف کنید و دستور صادر فرمایید که حتما شما هم باید مثل ما عصر حجریها در همین گندابها بمانید!

آزادی و برابری و خود مختاری مسیر سیر بشرست.
و بشر امروز حق خودش را میداند و ارج میگذارد. شما هم اگر جزو بشر نیستید پس بسی بیمقدارتر از آنید که سد راه نسل جوان و بشریت شوید!
کاش یک سلول مغزی سالم در مخیله و قلبتان بود و بکار می افتاد تا بلکه همراه بشر شوید!!!
* * * *
* * * *
آفتاب ایرانزمین دگر باره طلوع کرده!
و همه ابرهای سیاه را پس خواهد زد!
افق آینده روشن است و پرندگان میهنی عاشقانه در پرواز! همه عاشق! همه آزاد! همه همسان! همه همراه.

و رنگین کمانی باشکوه در پهنه آسمان سرزمینم خودنمایی میکند! با همه رنگها! همه طیف نور!
همسان و همراه! در کنار هم.
* * * *
به عاشقان میهنم:
(هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق)
(ثبت است در جریده هستی دوام ما!)

" پرندگان میهنم "
چه باشکوه میپرند!
چه عاشقانه نغمه خوان
ز شور عشق زندگی!

به چشم جان و دل نگر!
ببین شکوه جانشان!
طلوع صبح را بدان!
تو هم بپر! رها بشو!
ز یوغ ظلم و بندگی!

بخوان تو در سرودشان
که بر تو مژده میدهد
طلوع صبح دیگری!

ببین تو در نگاهشان
هماره موج میزند:
رهایی و برابری!

به چشم جان و دل نگر!
ببین وجود پاکشان!
ندای صلح را شنو
حضور سبز را ببین!
سفید و سرخ و صورتی
بیا به آسمان ما
رنگین کمان میهنی!
پاینده باد رنگارنگی

پرندگان میهنی
چه سرفراز می پرند!
چه عاشقانه نغمه خوان
بشارتی نوین دهند:
رهایی و برابری!
در اوج آزادگی!

نه خسته از ره سفر
نه باکی از ره خطر
خطر به جان میخرند
به عشق جاودانگی!
***
شکارچیان هزار هزار
امانشان نمیدهند!
هزار دام می تنند!
هزار تیر میزنند
به جرم عشق زندگی!
به قلب پاک و کوچکی!

شکارچیان شوم شب!
شکارچیان بی شرف!
پرنده را رها کنید!
پرنده را رها کنید!

آه! ببین پرندگان
یکی یکی تلف شدند!
گلوله را هدف شدند
به جرم عشق زندگی!
به جرم پاکباختگی!

شکارچیّ بی شّرف؟!!
نه این بود تُرا هدف؟
به جنگ عشق میروی؟
به جنگ شوق زندگی؟
زَهی خیال باطلی
زهی خیال باطلی!
***
پرنده گر نمیپرد!
نه اینکه سرفراز نیست!
به بند و دام اندرست
به بندِ دام خانگی!

پرنده گر نمیپرد!
بدان که رمز و راز چیست
تو بال او شکسته ای؟!
تو پای او ببسته ای!!
پرنده را رها کنید!!!!
بس است فرو مایگی
بس است فرو مایگی!

به چشم جان و دل نگر!
ببین تو رمز بودنش!
جز عشق پرواز نیست
دلیل بال و پر زدن!

پرنده را رها کنید!
گناه او چه بوده است؟
جز آرزوی نو شدن؟!
دوباره پر گشودن و
پرواز در آزادگی!

حسادتت برای چیست؟!
خودت بپر! پرنده شو!
به انجماد در نمان!
رو رمز عشق را بدان!
گندابها تا به چند؟
تا به کی خزندگی؟!
***
تو هم بپر! پرنده شو!
ره امید را بپوی!
طلوع صبح را ببین!
در پهنه رنگین کمان
بپر تو با پرندگان
بخوان! سرود زندگی:

فلک دَف و دُهل زند!
بخوانَد اینچنین جهان
وجود با تو هم "ندا"
سرود عشق بر لبان:
رهایی و برابری!
رهایی و برابری!
در اوج آزادگی!
به "حُسن" جاودانگی!
* * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________