* * * بی پوزش و تعارف* * *
*
* "فِرق و جناحها" و احزاب ایرانزمین:
* بیایید بیش ازین "آب را گل آلود نکنیم!"
.
ظلم و ستم بر مردمان آتشی در زیر پای حکومتها روشن میکند که کل حکومتیان با هم در آن گرفتار می آیند! هر چند نقش حاکم و شکنجه گر متفاوت باشد و یا نیات برخی هم شر نبوده باشد اما کافیست پایه های نظام بر شفاف سازیها نباشد تا کل بنای ظلم فروپاشد! همین کافیست!
پس نیازی به جنگ و آتش افروزی بیشتر نیست. شفاف سازی ظلم و اجحاف و جنایات و عناصر اصلی آنها کافیست.
کاش تاریخ معاصر ایران درس عبرتی بوده باشد که همگان خود را در افشا کردن ظلم و اجحاف بر مردمان و پیشگیری از آن همگی به یک اندازه خود را مسئول بدانیم! بخصوص آنها که در داخل حکومتند و خواهان پایداری و ثبات.
* جنگ و حذف دگر اندیشان همان آتش افروزیهاست!
* برای مهار آتشی که بر حکومت و ملت افتاده شفاف سازی شرط اول است! هرآنکه میخواهد ازین آتش جان سالم بدر برد بهترست به اندازه نقشی که در حکومت داشته همانقدر هم در اذعان به ظلم و افشای عاملین جنایات داوطلب شود! وگرنه میسوزد!!!
* بازگویی حقایق شرط لازم بازگشت به صفوف مردمیست! ولا غیر.
* توطئه با اغراض به هیچ جا نرسیده و نخواهد هم رسید!
* درد دل کردن و از د لهای خسته گفتن اما چیز دیگریست
* * *
* * * ! Dictator* * *
.
فکر حذف ایرانیان, دگر تو مباش!
ور نه باز گوییم: دیکتاتور را باش!!
.
ور بفهمیم هنوز فکر آش پختنی
پس فرستیم آن آش را هم با جاش!
.
بپذیر همه را ز هر باور و رنگی
گر نداری به آستین هیچ نیرنگی!
.
خود بدان: گر تو هنوز نمیدانی
که بوَد ایران: بهر هر ایرانی!
.
آمدی به صفوف مردمی مرحبا!
باش! تا رفراندومی کنیم برپا
* * * *
.
* بود و نبود *
*
ای آنکه نبود ما، شده بود شما!
نابودی هر آنچه دگر، سود شما!
*
کی بود شده هیچ، ز نابودی دهر؟
کی هیچ شود دهر، ز این بود شما؟
*
هر دم که درو هوای نابودی دهر
آن دم شده نابود خود و بود شما!
*
این قانون هستی ار که میدانستی
هم بود به سود ما و هم سود شما
* * * * * * *
.
* سبز بودن*
.
من انسانم!
سبز ِسبز!
من سبز به سبز ِبودنم!
به سبزی ِشرافت و آزادگی!
تو خود بگوی که: کیستی تو؟
هست ی, یا که نیست ی تو؟!
نه! نبود من، بودن تو نیست!
نه! بود من، نبودن تو نیست!
*
من هستم و سبز!
تو هم باش با وجود
من سبزم و بود!
تو هم باش سبز سبز
سبز شو: به سبزی سبز ِ بودنها
سبزباش: به سبزی سبز زندگی:
سبز رستنها و رفتنها...
*
زیر گنبد کبود:
یکی بود, یکی نبود!
سهم تو درین جهان
آیا کدامین یکی بود؟
*
* * * * * * *
*گر به در میگویی درد دلی
کاش آن دیوارها هم بشنوند!
.
.
* * * * * * *