آزادگی مسلک من است
فراتر از ابعادم
رهاتر از باورها
ققنوسم من!
هفت آسمان آشیانه ام
در بند هم آزادم
ماورای زمان و مکان
و بر این آزادگی
فرشتگانم تعظیم کنند.
*
انسانم من! انسانی آزاده!
سجده نمیکنم! جز به راستیها
زانو نزنم من! جز به درگه وجدان
تعظیم نمیکنم! جز بر آزادگی!
چون فرشتگان!
*
فاش میگویم
آزاده ام هان بدان
سر فرو نیاورم به هر آستان
جز بر آستان راستیها
جز بر آن بیدارها وجدان
که پیام دهدم ز آزادگی!
*
پیامم ده! ندایم ده!
پیامی از دلِ وجدان
که بس تنها و غمگینم
درین پیکار نامردان!
"من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بدآهنگ است"
دگر اندیشگی جرمست!
سیاست پیشگی نُرمست!
ریاکاری پی رَنگست!
و هم آزادگی ننگست!
و من یاری نمی بینم!
"دگر اَندیشم" آری من!
به جز آزادگی من هیچ نندیشم!
اگر این جرم سنگینست
وگر اخلالگر دینست!
بخوبیتان ببخشایید
نفهمم من! بجز حق را.
پیامت را نمی فهمم؟ نمیدانم.
به جز آزادگی من هیچ نمیفهمم!
نه در گوشم رود این انکرالاصوات
بجز اصوات حق را من نمیفهمم.نمیخوانم
نفهمم من! ببخشایید
نفهمم من بجز حق را
دگر اندیشم آری من!
به جز آزادگی من هیچ نندیشم
*
پیامم دادی از ایران
پیامی خالی از وجدان!
که: "این قوم دگر اندیش
ندارد جایی در این کیش!"
نه خود مرهم نهی زخمی
نمک پاشیدی بر دل ریش!
حنایت بر "خودیها" بند
که ما سبز بوده ایم از پیش!
*
من انسانم! من انسانم!
فلک ز آزادگی زادم!
فراتر من ز ابعادم!
رهاتر من ز باورها!
همه از گوهر عشقم
نه از رنگ سیاستها!
پیامی ده همی درخور!
پیام سبز رُستنها
پیامی ده تو از آذر
که سوازند همه جانها
*
پیامی آمد از غربت!
ز بهر این دگر اندیش
پیامی نو! کلامی نو
به رنگ و بوی نو رُستن
بگفتا اینچنین با من
بگفتا با من تنها
و تنها او:
که"جانم فدای آزادی تو!"
آتشی افکند بر جانم!
*
چه خوش آن نوا که جان سوزد
آتشی از عشق افروزد
چه خوش آن سخن کز دل بُود
لاجرم بر دلش منزل بود
این همان پیامی بود
که قرنها در انتظارش بودم
چه آشنا بود این پیام
به اعماق تاریخم برد!
بوی خوش آشنایی داشت
کوروش را یادآور میشد
و ندای فرّه ایزدی
در پیامت همی خواندم:
نشانه های فرَّه جان
نوری ز راستیها
و ایمان به آزادی!
و به رسم آزادگان
سر فرود آورم من هم
بر بیداری این وجدان
بر آستان این راستی
که دارد ز آزادگی نشان
*
چه خوش پیامی بود
غبار جانم زدود
نوید افقی روشن
و چه خوش یادآور میشد
که آزادی مسلک منست!
آری من انسان ایرانیم
سرفرازم به آزادگی!
و جز به آزادگی نیندیشم!
ققنوس زمانم من!
در بند هم آزادم!
صد بار ببندم کش
هر بار رها گردم!
چالاک به پروازم
با مهر همآوازم
از نفرت تو بیزار
از ظلم همی سرکش!
ققنوس زمانم من
در بند نمانم من!
*
پیامم ده! صدایم کن!
ز تنهایی رهایم کن!
من اینجا در پس قافم
به کید زُهد علاّفم!
پَرم با مَکر بُبریدند
سرم را سبز مالیدند
دلم از دستشان خونست
ندانم عاقبت چون است؟
ولی همواره سبزم من!
ولی همواره سبزم من!
پیامم ده! صدایم کن!
که تا جان در بدن دارم
خیال دیگری جز مهر و
آزادی به سر نارم!
ز مکّاران مگو با من
من از ذحّاک بیزارم!
پیامی ده چو بوی خوش
که آشنایی بجای آرم!
بگو از کاوه ای یاور
فریدون را بیاد آور
منم ققنوس
منم سیمرغ
پیامت دادم از آرش!
پیامم دادی از کوروش
همه جانم برافرُختی
پَرم دادی تو بر آتش!
بعشق و یاد ایرانم!
و من تنهای تنهایم
و من غمگین و نالانم
گسسته بند از بندم
و من در فکر درمانم
ولی همواره سبزم من!
ولی همواره سبزم من!
و من پرواز خواهم کرد
و من اینجا نمی مانم
به یمن ایزد ایران
بپیوندم به یارانم!
*
ز آتش مهر و فراغ یار
توان یافت بندها بگسلد
و دوباره به پرواز درآید
از قاف تا ستیغ دماوند
همانجا که ذحاک را
به تاریخ سپردند!
و پیام مهر بهر یاران برد:
*
سلامت میدهم رستم!
سلامت میدهم سهراب!
پیامی بهرت آوردم!
همی با گوش جان بنیوش
پیامی همچو نوشدارو
بیا برگیر از آن مینوش
همه تلخی ز جانها زدای
به مهر و نیکویی میکوش
بدان هان ای جهان پهلوان!
مکش شمشیر بر یاران!
مشو در جنگ با سهراب!
که او هر چند دگراندیش
ورای آیین و هر کیش
ولی او هم چو نسل جوان
نهادش هست پاک و روان
دیده بگشای! خود ببین
سهراب پسر توست! بدان!
هم او و هم نسل جوان!
نباشند تو را دشمنان
مرو در دام اهریمن
مبر فرمان ز ذحاکان!
مشو در جنگ با سهراب!
بدان سهراب!
بدان! ای رستم دستان
شنو باقی این داستان
ز حکیم طوس بگوش جان
که او باشد ز آزادگان
ماورای زمان و هم مکان
شرح حال تو بازگفته!
دهدت پیام این دوران!
پند او بگوش جان می نیوش
بگسل همه بندها از جان!
* * * *
سر فرود آورم به روان پاک همه آزادگان