و درین راه از هیچ دروغ و فریب و تزویری هم برای محق جلوه دادن خود و یا تخریب دیگران دریغ نکردند!
نتیجه چنین جنونی هم اگر جز این میشد صد البته معجزه بود! اما هرگز از نفرت و کینه و خشم و غضب و دشنام و تهمت و جنگ و جنون معجزه نروییده!
و هرگز از دروغ و تزویر اعتماد نمیروید!
آنقدر هر یک دروغ و فتنه علیه یکدگر و ملت بکار بردید که اگر هم بخواهیم اما رغبت نمیکنیم که باورتان کنیم!
اشکال "احزاب" ایران این بود و هست که همه بت پرستانی بودند و خود نمیدانستند. ایدئولوژی بتشان بود و در کتابهای مقدس هیچیک انگار کلامی از تعامل و تساهل یا احترام به "دگراندیشی" نیامده بود! یعنی که خنجر در پشت بدنبال "آزادی" دویدند!
هر یکی از ذن خود یار "آزادی" شدند و چنان مسخ "آرمانهای خیالی" که برای رسیدن به آن کم و بیش آماده هر نوع خیانت و دناعت و شناعت و جنایت بودند. یعنی که خون جلوی چشمانشان را گرفته بود و هر یک در یکی میدان عربده میکشید!
این تصوریست که نظاره گران این کارزار جنون هنوز از "احزاب" ایران در ذهن دارند. دلیل دلزدگی جوانان از هر آنچه "ایدئولوژی" و حزب هم همین رفتار دونپایه و شنیع نسلهای پیش است.
برای جوانان اینک بس آشکارست که هیچیک نه توانمندی درک و فهم درست از "آزادی" داشتند و نه حتی بقدر ذره ای آنرا حرمت میگذاشتند!
صد البته که چنین قومی هرگز لیاقت آزادی نداشتند. پس همگان از هر حزب و گروه بتدریج و بنوبت در زندان نشستند تا بلکه قدری از فکر خویش بدرآیند و شاید اینبار بالاجبار کمی هم به "آزادی" بیندیشند!
این نتیجه طبیعی و قانونمندانه خنجر کشیدن بنام آزادیست! یعنی تف سر بالا بطرف هستی پرتاب کردن!
طبق قوانین فیزیک هستی!
تفهای سر بالای تمامی دستجات و گروهکهای فعلی نیز همچون تفهای سابق بر این می بایست اینک در راه بازگشت باشد و با وجود حجم وسیع آن اگر با همان سرعت و شتاب افزاینده همیشگی محاسبه شود بزودی می بایست شاهد رگباری مهیب بود!
در این میان جوانان رشته ریاضی فیزیک و برخی آگاهان به قوانین هستی که از همان ابتدای نظاره جنگ قدرت "احزاب" بخوبی میدانند که چه اتفاقی قرارست بیفتد درست در زمان بارش رگبار در گوشه ای به نظاره می نشینند و به قیافه های مبهوت یکایک بازیگران صحنه تئاتر سیاسی ایران با همان اسف و ترحمی مینگرند که آگاهان در هزار و پانصد سال گذشته!!!
"احزاب" اما غرق در گرداب و رگبارهای مهیب خود انگیخته همیشگی آنچنان قیافه های متحیر و حیران و اسفباری بخود میگیرند که تو گویی این طفل معصومها همانها نبودند که تا دیروز خنجر بر پشت و تهمت بر لب آماده خفه کردن صدای هر دگراندیشی بودند و خوی کرده بطرزی جنون آمیز ملت را با مشت و لگد کنار میزدند تا بسمت سراب باورهایشان خیز بردارند! یعنی اینها همانهایند؟!
و چنین است داستان تکراری "احزاب" و ایدئولوژیها و جنگ قدرت و گردابهایی که تنها ثمره قانونمند آنهاست در صدها سال اخیر!
زهی خرد! زهی حافظه تاریخی!
درین صف طولانی و تاریخی:
هر یک تا بر صدر می نشینند باز به هستی میگویند: زکی! و خوی کرده و مسخ باور یا مست قدرت بی امان بر دگر اندیشان تف سر بالا پرتاب میکنند! و سعی در خفه کردن همگان دارند.
تا باز بنوبت بر زیل شوند و آسمان میهن خویهای خودشان را بر سر خودشان فرو بریزاند!
آنگاه باز هر یک مظلومانه به گوشه ای چپیده و در هم بلولند و ملت را به دادخواهی خویش بخوانند! داد و قالشان گوش فلک را کر کند چندانکه دگران را به توپ انتقاد ببندند!
چه وامصیبتا سر دهند و بنالند که آخر کدام یابویی اینهمه تف انداخته بر ما؟
ملت بیچاره مضحکه همیشگی تئاتر "کمدی-درام" سیاسی ایران هم از سر دلسوزی هر بار مجبورست همانها را که در تقسیم قدرت و ثروتها نیم نگاهی هم بوی نینداخته بودند دلداری دهد! همانها که در همان حال مظلوم نمایی هم انبانشان پر است از ذخایری که می باید قوت نوادگان ملت میبود! همانها که تا مسخ و مجنونند و میجنگند هیچ حواسشان به فرزندان ملت بردبار و صاحبخانه هم نیست که در زیر دست و پا و نعلینشان میشکنند!
فلک اما حافظه تاریخی خوبی دارد. هیچ میدانید؟
فلک صدای خرد شدن هیچ استخوانی را زیر پای یابوهای تشنه قدرت فراموش نمیکند!
حتی صدایی به ظرافت پرپر شدن جوانه های ملت هم تا ابدیت طنین اندازست و باقی!
و "احزاب" ایران، که بیشتر فرق و مافیا را مانند یا گله های رم کرده و افسار گسیخته را، هرگز درک نکردند قوانین جاودانه هستی را.
هرگز نفهمیدند روزیکه فرزندان ملت را یا زهرا گویان از بلندیهای جنونشان به آغوش خاک میهن پرتاب میکردند هستی از شرم سرخ شده بود! اینرا گنجشکان کوی دانشگاه فهمیدند که ناگاه چهچه مستانه شان به سکوتی غمگنانه بدل شد!
اما توی سیاستکار دغل هرگز نمی فهمی!
هر حزب دیگری هم که در قدرت بوده و باشد به همین اندازه مسخ ایدئولوژی و مست قدرت خواهد شد و این چرخه باطل ادامه خواهد داشت چون اینها اگر توان ادراک داشتند از همان ابتدا باور و ایدئولوژی و سراب آرمانها چنان کورشان نمیکرد که آزادی را به آرمانها بفروشند و برای رسیدن به سراب باورها به جنگ دگراندیشان روند!
شک ندارم که همین مطالب را هم که میخوانند یک جو شرافت ندارند که بگویند خطا کردیم اما هر آنچه خواهی انگشت اشاره بسوی دگراندیشان درازست که ایناهاش اینها بودند! همینها!
جالب اینکه حرصشان هم میگیرد از نسل جوان هوشیار ایران که: "پس چرا این ذلیل مرده ها با ما همراه نمیشوند؟ اینها چه مرگشان است؟"!!!!
و اینرا هم آنقدر میگویند و در دهل میدمند و پیش این و آن می نالند تا اربابان جهان هم باخبر شوند و بگویند: ای وای انگار نسلی در ایران پیدا شده که با ایدئولوژی خر نمیشود! چاره ای نیست جز اینکه جنگی براه اندازیم تا زندگی و مهلت این نسل هم بسوزد! تا نسلهای بعدی کی مرده ما زنده؟!
چون هر جنگی بشود لابد که میگویید اینرا هم لاکن اجانب به ما تحمیل کردند. چون شما که گوش شیطان کر اهل جنگ و این مسائل نیستید؟ اصلا به قیافه تان هم نمی آید! بخصوص وقتی از خر مراد بزیر می افتید و قیافه طفل معصومها را بخود میگیرید.
پس باز اینقدر برای دنیا هارت و پورت نکنید و شاخ و نشان نکشید تا باز هم جنگ دیگری لاکن بما تحمیل گردد! مگر بیماری خودآزاری یا مازوخیسم دارید شماها؟ "دشمن" هم که میدانید سادیسم دارد!
پس دگر این ننه من غریبم بازیهای زمان شروع جنگتان از برای چیست؟ چند بار باید جام زهر نوش کنید تا هارت و پورت کردن و خشم و نفرت کاشتن از عادتان بیفتد؟ چند نسل دیگر از سیاستکاران ایران باید زیر و بم شوند و استخوان ملت را خرد کنند تا بیاموزید که عقوبت تف سر بالا انداختنها به از این نیست؟ پس کی این رسم شوم و جنون آمیز خنجر از پشت و رو بستن برای دگراندیشان از مد میفتد؟ کی صاحب این فهم و درک میشوید؟
کاش یکی از هر حزبی می آمد و چنین مژدگانی به ملت نجیب و صبور ایران میداد که بالاخره پس از قرنها ما احزاب سیاسی ایران صاحب این درک و فهم شدیم که آزادی را فقط برای خودمان و خودیهای خودمان نخواهیم! و کاش این بار حتی انگشتی بسوی دگران اشاره نرود که: اما آنها هنوز به این درک نرسیده اند! فقط ما رسیده ایم! پس بیاید به ما رای دهید! خیر!!!
تا زمانیکه مثل حیوانات وحشی به سر و روی هم چنگ میندازید رای دادن را هم از همان حیوانات وحشی بخواهید نه ملت ایران.
تشریف ببرید انتخاباتتان را در باغ وحشها به میمنتی و مبارکی برگزار کنید. بلکه آنها زبان شما را از جوانان بهتر بفهمند!
:) :(