semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۳.۹.۸۸

بزرگترین اشکال "احزاب" ایران

بزرگترین اشکال "احزاب" ایران این بود که همگی در یک جنگ تمام عیار با دیگر احزاب یا "دگراندیشان" با کینه و نفرت و دهانی کف کرده از "خشم انقلابی" خنجر از پشت بسته و همواره برای خونین و مالین کردن یکدگر جانانه به میدان شتافتند!
و درین راه از هیچ دروغ و فریب و تزویری هم برای محق جلوه دادن خود و یا تخریب دیگران دریغ نکردند!

نتیجه چنین جنونی هم اگر جز این میشد صد البته معجزه بود! اما هرگز از نفرت و کینه و خشم و غضب و دشنام و تهمت و جنگ و جنون معجزه نروییده!
و هرگز از دروغ و تزویر اعتماد نمیروید!
آنقدر هر یک دروغ و فتنه علیه یکدگر و ملت بکار بردید که اگر هم بخواهیم اما رغبت نمیکنیم که باورتان کنیم!

اشکال "احزاب" ایران این بود و هست که همه بت پرستانی بودند و خود نمیدانستند. ایدئولوژی بتشان بود و در کتابهای مقدس هیچیک انگار کلامی از تعامل و تساهل یا احترام به "دگراندیشی" نیامده بود! یعنی که خنجر در پشت بدنبال "آزادی" دویدند!

هر یکی از ذن خود یار "آزادی" شدند و چنان مسخ "آرمانهای خیالی" که برای رسیدن به آن کم و بیش آماده هر نوع خیانت و دناعت و شناعت و جنایت بودند. یعنی که خون جلوی چشمانشان را گرفته بود و هر یک در یکی میدان عربده میکشید!

این تصوریست که نظاره گران این کارزار جنون هنوز از "احزاب" ایران در ذهن دارند. دلیل دلزدگی جوانان از هر آنچه "ایدئولوژی" و حزب هم همین رفتار دونپایه و شنیع نسلهای پیش است.

برای جوانان اینک بس آشکارست که هیچیک نه توانمندی درک و فهم درست از "آزادی" داشتند و نه حتی بقدر ذره ای آنرا حرمت میگذاشتند!
صد البته که چنین قومی هرگز لیاقت آزادی نداشتند. پس همگان از هر حزب و گروه بتدریج و بنوبت در زندان نشستند تا بلکه قدری از فکر خویش بدرآیند و شاید اینبار بالاجبار کمی هم به "آزادی" بیندیشند!

این نتیجه طبیعی و قانونمندانه خنجر کشیدن بنام آزادیست! یعنی تف سر بالا بطرف هستی پرتاب کردن!
طبق قوانین فیزیک هستی!
تفهای سر بالای تمامی دستجات و گروهکهای فعلی نیز همچون تفهای سابق بر این می بایست اینک در راه بازگشت باشد و با وجود حجم وسیع آن اگر با همان سرعت و شتاب افزاینده همیشگی محاسبه شود بزودی می بایست شاهد رگباری مهیب بود!

در این میان جوانان رشته ریاضی فیزیک و برخی آگاهان به قوانین هستی که از همان ابتدای نظاره جنگ قدرت "احزاب" بخوبی میدانند که چه اتفاقی قرارست بیفتد درست در زمان بارش رگبار در گوشه ای به نظاره می نشینند و به قیافه های مبهوت یکایک بازیگران صحنه تئاتر سیاسی ایران با همان اسف و ترحمی مینگرند که آگاهان در هزار و پانصد سال گذشته!!!

"احزاب" اما غرق در گرداب و رگبارهای مهیب خود انگیخته همیشگی آنچنان قیافه های متحیر و حیران و اسفباری بخود میگیرند که تو گویی این طفل معصومها همانها نبودند که تا دیروز خنجر بر پشت و تهمت بر لب آماده خفه کردن صدای هر دگراندیشی بودند و خوی کرده بطرزی جنون آمیز ملت را با مشت و لگد کنار میزدند تا بسمت سراب باورهایشان خیز بردارند! یعنی اینها همانهایند؟!

و چنین است داستان تکراری "احزاب" و ایدئولوژیها و جنگ قدرت و گردابهایی که تنها ثمره قانونمند آنهاست در صدها سال اخیر!
زهی خرد! زهی حافظه تاریخی!

درین صف طولانی و تاریخی:
هر یک تا بر صدر می نشینند باز به هستی میگویند: زکی! و خوی کرده و مسخ باور یا مست قدرت بی امان بر دگر اندیشان تف سر بالا پرتاب میکنند! و سعی در خفه کردن همگان دارند.

تا باز بنوبت بر زیل شوند و آسمان میهن خویهای خودشان را بر سر خودشان فرو بریزاند!
آنگاه باز هر یک مظلومانه به گوشه ای چپیده و در هم بلولند و ملت را به دادخواهی خویش بخوانند! داد و قالشان گوش فلک را کر کند چندانکه دگران را به توپ انتقاد ببندند!
چه وامصیبتا سر دهند و بنالند که آخر کدام یابویی اینهمه تف انداخته بر ما؟

ملت بیچاره مضحکه همیشگی تئاتر "کمدی-درام" سیاسی ایران هم از سر دلسوزی هر بار مجبورست همانها را که در تقسیم قدرت و ثروتها نیم نگاهی هم بوی نینداخته بودند دلداری دهد! همانها که در همان حال مظلوم نمایی هم انبانشان پر است از ذخایری که می باید قوت نوادگان ملت میبود! همانها که تا مسخ و مجنونند و میجنگند هیچ حواسشان به فرزندان ملت بردبار و صاحبخانه هم نیست که در زیر دست و پا و نعلینشان میشکنند!

فلک اما حافظه تاریخی خوبی دارد. هیچ میدانید؟
فلک صدای خرد شدن هیچ استخوانی را زیر پای یابوهای تشنه قدرت فراموش نمیکند!
حتی صدایی به ظرافت پرپر شدن جوانه های ملت هم تا ابدیت طنین اندازست و باقی!

و "احزاب" ایران، که بیشتر فرق و مافیا را مانند یا گله های رم کرده و افسار گسیخته را، هرگز درک نکردند قوانین جاودانه هستی را.
هرگز نفهمیدند روزیکه فرزندان ملت را یا زهرا گویان از بلندیهای جنونشان به آغوش خاک میهن پرتاب میکردند هستی از شرم سرخ شده بود! اینرا گنجشکان کوی دانشگاه فهمیدند که ناگاه چهچه مستانه شان به سکوتی غمگنانه بدل شد!
اما توی سیاستکار دغل هرگز نمی فهمی!
هر حزب دیگری هم که در قدرت بوده و باشد به همین اندازه مسخ ایدئولوژی و مست قدرت خواهد شد و این چرخه باطل ادامه خواهد داشت چون اینها اگر توان ادراک داشتند از همان ابتدا باور و ایدئولوژی و سراب آرمانها چنان کورشان نمیکرد که آزادی را به آرمانها بفروشند و برای رسیدن به سراب باورها به جنگ دگراندیشان روند!

شک ندارم که همین مطالب را هم که میخوانند یک جو شرافت ندارند که بگویند خطا کردیم اما هر آنچه خواهی انگشت اشاره بسوی دگراندیشان درازست که ایناهاش اینها بودند! همینها!

جالب اینکه حرصشان هم میگیرد از نسل جوان هوشیار ایران که: "پس چرا این ذلیل مرده ها با ما همراه نمیشوند؟ اینها چه مرگشان است؟"!!!!
و اینرا هم آنقدر میگویند و در دهل میدمند و پیش این و آن می نالند تا اربابان جهان هم باخبر شوند و بگویند: ای وای انگار نسلی در ایران پیدا شده که با ایدئولوژی خر نمیشود! چاره ای نیست جز اینکه جنگی براه اندازیم تا زندگی و مهلت این نسل هم بسوزد! تا نسلهای بعدی کی مرده ما زنده؟!

چون هر جنگی بشود لابد که میگویید اینرا هم لاکن اجانب به ما تحمیل کردند. چون شما که گوش شیطان کر اهل جنگ و این مسائل نیستید؟ اصلا به قیافه تان هم نمی آید! بخصوص وقتی از خر مراد بزیر می افتید و قیافه طفل معصومها را بخود میگیرید.
پس باز اینقدر برای دنیا هارت و پورت نکنید و شاخ و نشان نکشید تا باز هم جنگ دیگری لاکن بما تحمیل گردد! مگر بیماری خودآزاری یا مازوخیسم دارید شماها؟ "دشمن" هم که میدانید سادیسم دارد!
پس دگر این ننه من غریبم بازیهای زمان شروع جنگتان از برای چیست؟ چند بار باید جام زهر نوش کنید تا هارت و پورت کردن و خشم و نفرت کاشتن از عادتان بیفتد؟ چند نسل دیگر از سیاستکاران ایران باید زیر و بم شوند و استخوان ملت را خرد کنند تا بیاموزید که عقوبت تف سر بالا انداختنها به از این نیست؟ پس کی این رسم شوم و جنون آمیز خنجر از پشت و رو بستن برای دگراندیشان از مد میفتد؟ کی صاحب این فهم و درک میشوید؟

کاش یکی از هر حزبی می آمد و چنین مژدگانی به ملت نجیب و صبور ایران میداد که بالاخره پس از قرنها ما احزاب سیاسی ایران صاحب این درک و فهم شدیم که آزادی را فقط برای خودمان و خودیهای خودمان نخواهیم! و کاش این بار حتی انگشتی بسوی دگران اشاره نرود که: اما آنها هنوز به این درک نرسیده اند! فقط ما رسیده ایم! پس بیاید به ما رای دهید! خیر!!!

تا زمانیکه مثل حیوانات وحشی به سر و روی هم چنگ میندازید رای دادن را هم از همان حیوانات وحشی بخواهید نه ملت ایران.
تشریف ببرید انتخاباتتان را در باغ وحشها به میمنتی و مبارکی برگزار کنید. بلکه آنها زبان شما را از جوانان بهتر بفهمند!

:) :(

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________