چه آمد بر سرت مردا؟
مگر در کام دیوانی؟
چرا میهن ز یادت رفت؟
دمی بنشین بیاد آور!
که تو سرباز ایرانی!
*
چرا خنجر به یاران زنی؟
چرا همدست استبداد؟!
چرا همراه دشمن شوی؟!
چرا شمشیر بر ایران؟!
*
مگر زندانی ِ مکری؟
مگر در بند شیطانی؟
زهی چشم خرد بگشای
که در تقدیر درمانی!
مبر فرمان ز اهریمن
مزن بر فرق مظلومان!
مکش خنجر تو بر مردم!
مکش شمشیر بر ایران!!!
*
کجایی ای سپاهی تو؟
کجای دهر سرگردان؟!
چه بر روز تو آوردند؟
که در ظلمت شدی حیران
شهامتها ز یادت رفت؟
شرافت را که دزدیده؟
*
نه حرمت بر وطن آری
نه ملت پاس میداری!
نه حق باشد تو را رهبان
نه استقلال! نه آزادی؟!
نه در اندیشه میهن؟
نه با ملت نه با یاران؟
نه با مردم نه با ایران؟
مگر خوابی؟!!!
زهی چشم دلت وا کن!
چها را پاس میداری؟
دغلبازی دزدان را؟!
حریم مکر شیخان را؟
جنون مسخ یاران را؟
رذالتهای دوران را؟
بساط ظلم شیطان را؟
و یا ناموس ایرانی؟
*
کجایند آن جوانمردان؟!!!
کجایند آن دلاور فاتحان ِراه آزادی؟
دلم از هجر خونین شد
وطن غارتگه دین شد!
ز مکر و کید شیادان!
فغان! از قتل ِآزادی!
هوار! از ظلم و استبداد!
کجایی رستم دستان؟
کجایی ای یل ِایران
همان یاری که در آغوش تو جان داد؟
نگو رستم! که میدانم
بیاد مرگ سهرابی
جگر صد پاره همچون من
هنوزم یاد ایرانی
*
هنوز اندر مصاف زجر ِوجدانی؟
هنوز از رنج آزرده؟
هنوز از زخم دلخسته؟
تو هم از غم بفریادی؟!
رشادتها بیاد آور
حجاب غُبن را از چهره برگیر و
ببین اینک تو در میهن:
به جنگِ عشق ِ سهرابی!
و گلگون کردن ِ هر بارهء ایران
و استمرار این زندان و استبداد!
بیا بر گو تو با اینان
بنال از زخم ِوجدانت!
بر آور ناله ای از جان
بزن سیلی تو بر وجدان ِ
این گمگشته سربازان
مگر از خواب برخیزند!
*
بیامد ناله ای محزون
طنینی از دل ِ وجدان
چو شلاقی به وجدانها
بگفتا رستم آنها را:
چه ها کردی تو با ایران؟!
شرافت را که دزدیده؟!
مگر آزادگی اینست؟!
مگر تکریم ِاز انسان
بر ِ مام وطن اینست؟!!
زدن بر پیکر بابا؟!
به چه جرمی؟!
به جرم ِعشق ِآزادی؟!
به زندان کردن ِحقّ و
جفا کردن به یاران و
به خون غلتاندن ایران؟!
بگو شاید بفهمم من
بگو در سر چه ها داری
چه را تو پاس میداری؟
کجای کار در وَهمی؟
کجای حقّ ِ آزادی...
کجای ظلم و استبداد
را مر تو نمی فهمی؟!
کی آزادی و وجدان را
و حق خواهی ِ ایران را
و خون ِسرخ ِ یاران را
سپاهی! پاس خواهی داشت؟
.
زهی چشم ِدلت وا کن!
به خلوت شو تو با وجدان
پیام ِرُستَمان بشنو
پیام عشق و آزادیّ و
استقلال ِ یاران را!
چه بر روز تو آوردند؟
چه آمد بر سر وجدان؟
تو را من چشم در راهم
مرو در دام بدخواهان
ز قتل عشق پروا کن!!
مشو در جنگ با سهراب!
مکش شمشیر بر حقّ و
مَزن بر تارُک ایران!
مزن بر تارک ایران!
کجا رفتی برادر تو؟
تو را من چشم در راهم
من و آزادی ِ ایران