semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۳.۹.۸۸

"بی بند و باریهای" غرب:

درک من از بی بند و باری اینست:

چون به نکویی در "خانواده بشر" کنکاو کنیم در خواهیم یافت همه آنانیکه از فراسوی تاریخی کهن فراز و نشیب زندگانی را با هوشیاری و درایت پیموده اند به نوعی جهان بینی انسان دوستانه و فرهنگی راستین دست یافته اند روشنی بخش مسیر تکال انسان و دلنواز و جانفزای.

همه فرهنگهای راستین بشری در اوج شکوفایی خود چون اکسیری انسان ساز شدند و این معجزه را چنان به انجام رساندند که در نهایت درایت و نکته سنجی و نرمی و رامش بود و هیچ دل آزردگی در رهپویان این راه ایجاد نمیکرد.
نتیجه شکوفایی فرهنگ راستین فراهم آوردن دو بال پرواز برای بشر است تا در اوج ستیغ تکامل انسان چون فرشتگان بال گسترند و به پرواز درآیند! این فرهنگ است در مفهوم راستین آن.

در فرهنگ راستین و انسان دوستانه و تکامل بخش بشر مردمان آموختند چگونه از نفرتها و خشونتها و همه کژیها پالایش یابند و در نهایت آرامش در کنار هم زندگی طبیعی و درخور انسان داشته باشند.
نظامها و قوانینی که از دل چنین فرهنگهایی برآمده دست و پا گیر و خشن نیست بلکه چنانست که بشر را به عشق و شیفتگی با خود همراه میکند و هدایت به مسیری که همگان در کنار هم به آرزوهایشان میرسند و کسی سد راه دیگری نیست!
و چنین میشود که رفتار و کردار و گفتار و پندار انسانهای تکامل یافته کسی را نمی آزارد!

انسانها همگی در کنار هم در پروازند! همه در اوج بودن! خود راستین خویش را تجربه میکنند.
در چنین فرهنگ انسان دوستانه و تکامل یافته هر یک چنان هوشیارانه ره میپوید که نیازی به شهنه و زندان نیست. چون انسانها چنان به هستی و انسانها و موجودات و خود مهر میورزند که خود بیش از همه آگاه به کنشهای خویش هستند نکناد هستی زیبا را بقدر ذره ای بیالاید!
فرهنگ راستین بشری چنین فرهنگیست و این در تاریخ رخ داده است. شاید هم هزاران هزار بار!

اما هر آنچه "بی بند و باری" است از تکامل نیافتن جوهره انسانیست و بی فرهنگی جوامع!
این در جایی اتفاق می افتد که انسانها هر یک بفکر خویشند و هر یک ساز خود را میزنند و هر یک لذات گذرایی را میجوید بی تفاوت به دگری و جمع!

آن جمع اضدادی که به نام "فرهنگ غرب" به آن اشاره میکنیم هیچ پیشینه ای از فرهنگ راستین انسان دوستانه بشری با خود بهمراه ندارد.
وصله و پینه هاییست از بشر تکامل نایافته در نقاط شمالی کره زمین (جنوبی از نظر من).

"بی بند و باری" غربی ریشه در پیشینه انسانی تکامل نیافته دارد که از سمت یکی از قطبهای زمین در جوار بزرگترین یخچالهای طبیعی و از ورای قله های یخزده بسوی دشتها سرازیر شد در حالی که تا پریروز تاریخ شکارچی بود و جنگجو و خشن!
بشری صیغل نیافته با اکسیر انسان ساز فرهنگ راستین! بهمین جهت نا هشیار به رفتار شایسته و فرهنگی و منفصل از خانواده بشر و جهان!

بی دلیل نیست که از همان ابتدای ارتباطاتش با جهان و خانواده بشر در گوشه و کنار زمین به کشتار و نسل کشی روی می آورد و رابطه ای خدایگونه با بندگان و بردگان ایجاد میکند!

تنها پس از سالیانی زندگانی مشترک با مردمان با فرهنگ دنیا بشر "غربی" دریافته که فرهنگ و هنر هم میتوان داشت و جور دیگری هم میتوان زندگی کرد! شاید هم دریافت چقدر مورد تمسخر مردمان دنیاست!
"بشر غربی" تازه همین دیروز تاریخ شروع به "فرهنگ سازی" کرده است! آنهم با وصله و پینه کردن فرهنگها و آیین و هنرهای موجود و کهن.
چیزی که اینک "فرهنگ غربی" گفته شود در مفهوم راستین نه تنها فرهنگ نیست که نوعی "ضد-فرهنگ" تولید کرده است. چرا که فرهنگ و هنر راستین زمانبر است و آن جوهره قرنها و هزاره ها زندگی و تجربه آگاهانه بشر!

با وصله و پینه کردن فرهنگ و افکار و اشعار و هنر و آرزوهای مردمان دیگر نمیتوان به "فرهنگ راستین" دست یافت! این آن نکته ایست که غرب فراموش کرد و این ناآگاهی را به ما سرایت داد.

باری، بی گمان برای هشیاران جهان که دیروز تاریخ شاهد آن بودند، "ضد-فرهنگ" غربی از همان بدو تولد موجودی "عجیب الخلقه" بود و در بهترین حالت "غیر طبیعی" و در بدترین حالت موجودی شوم و خطرناک برای خود و هم جهان!

هنوز لیست کاملی از تمامی جنایات و فجایع و خساراتی که این "فرانک اینشتاین" غرب به جهان بشری وارد آورده در دست نیست! اما انگار همین دیروز تاریخ بود که یک بازویش مشغول کشت خشونت و خشخاش در آسیا بود و جنگها درو میکرد و یک بازویش در عربستان آیین شیطان پرستی را از بدوها می آموخت و با خون پیمان برادریشان را امضا میکرد و برای امروز بشر نقشه میکشید! غیر قابل باورست که باز هم بازویی مانده باشد اما بود و در سراسر قاره آمریکا از شمالی تا جنوبی مشغول نسل کشی سرخپوستان و ازتکها و مایاها و سایر اقوام بومی قاره بود. آنجا هم موفق شد اقوامی را بطور کامل نسل کشی کند و نسلهای دیگر در حال انقراضند همراه با فرهنگهای راستین هزاران هزار ساله که با ارزشترین دست آورد زندگانی بشر است و بهیچوجه قابل جایگزین کردن نیست!
اگر تنها خسارات وارده به "فرهنگهای راستین" بشر را در نظر بگیریم ماهیت این "فرانک اینشتاین" غربی را بدرستی خواهیم شناخت. او نه تنها "بی فرهنگ" است که بمیزان زیادی "ضد-فرهنگ" هم هست! در برخورد بشر جدید و بی فرهنگ غربی با جهان انسانها و فرهنگها این اولین ماهیتی است که در همه جا از خود بروز داده و برجای گذارده. البته امروز همچنان ادامه میدهد اما کمی مخفیانه تر و زیرکانه تر از دیروز به انگولک فرهنگهای جهان ادامه میدهد و انگار تا همه را محو و نابود نکند دلش خنک نمیشود و آرام نمیگیرد این موجود عجیب!
اینست مسئله "فرهنگ غربی" که از آن همه نوع سخنی به میان می آید اما ماهیت تخریبی بی بند و بارش هنوز به اندازه بایستنی برای نسل امروز شکافته و بیان نشده. آنان تصور میکنند این فرانک اینشتاین چیزی برای هدیه کردن به جهان! نمیدانند که هرآنچه در جهانست حاصل و دسترنج انسانهای کوشاست در سراسر جهان و سراسر تاریخ اما آنچه "ضد-فرهنگ" غرب بر سر دستمایه هزاران هزار سال زندگان خانواده ما بشر آورده و همچنان بر سر نسلهای امروز می آورد تهی کردن بشر است از هرآنچه فرهنگ راستین و در راستای تکامل بشر و انسان سازی و انسان دوستی و طبیعت راستین بشر و زندگی طبیعی و سرشار از مهر و راستیهاست!

"فرانک اینشتاین" این موجود عجیب الخلقه "ضد-فرهنگی" و ضدبشری همچنانکه در داستانها آمده بخاطر خلقش ناراحت است و بخاطر تمسخر شدن از طرف جهانی که دیروز به آن پا گذاشته بس خشمگین شده و میخواهد از جهان انتقام بگیرد! و چنین هم کرد و به تخریب فرهنگ و انسانیت ادامه میدهد.

بی بند و باری نتیجه "ضد-فرهنگی" زیستن است. این روش زندگی در هیچیک از فرهنگهای راستین نبوده!

"دینکاران" شاید به درستی از ماهیت ضد-فرهنگی غرب نالانند اما آنچه در نظر نمی آورند اینست که هر نوع تلاش برای "فرهنگسازی" یا "مهندسی فرهنگی" اگر بر محور "راستیها" و "بودن" انسان نباشد همان نتیجه را خواهد داشت و به همان میزان خطرناکست. "فرهنگ راستین" آن آشی نیست که دینکاران اینک برای جوانان میهنم میپزند!

ایرانی نیازی به آش تلخ و شور "ضد-فرهنگی" با مواد خام "خرافات" و "ناراستیها" و "نبودنها" ندارد! مواد خام "فرهنگ ایرانی" مهر است! و هیچ لازم نکرده شمایان "ایرانی بودن" و بودن را به ایرانی بیاموزید اگر خود چندان بهره ای از "مهر" و "بودن" ندارید! "وجود" به شما خواهد خندید.
هر نوع نبودن حاصل از "ضد-فرهنگی" و خرافاتی زیستن هم نوعی "بی بند و باری" است و "سر به هوا" و "شلخته" زیستن! در مقابل هشیار زیستن!

ایرانیان هم خوشبختانه از جمله انسانهای جهان بودند که شهد فرهنگ راستین را چشیده اند و بارها و در هزاره ها تجربه کردند. انسانهای کمال یافته ای که چون فرشتگان دو بال داشتند و قادر به پرواز بودند در پردیس ایرانی.

چنین مردمان و فرهنگ والایی هر زمان اراده کنند قادرند به "فرهنگ مهر" بازگردند و دگرباره پای در مسیر تکامل گذارند! کافیست به "خود راستین" خویشتن بازگردند با کمک همان شهد فرهنگ و هنر کهن که مهر را سرمایه زندگانی میداند.

این مسیر با "خرافه کاری و رمالی" ممکن نیست:
دغلکاران که جوانان ایرانی را از ضد-فرهنگ غربی بر حذر میدارند و بجایش نوچه هایشان را در سراسر ایران برای خرافه فروشی و مواد فروشی و سکس فروشی بسیج کرده اند بدانند که ایرانیان هرگز آنان را برای این "خیانت و جنایت" نخواهند بخشود و بخوبی مشغول شناسایی آنانند و جزو اولین ردیف محکومین محاکمه شوند و همراه اربابان محکوم به کارهای خیرخواهانه! که برایشان بس زجرآورست.
خوبست مردم بدانند و هشیار باشند که مروجان خرافات و مواد و فحشا همه در یک صف هستند و همان "لباس شخصیها" یا بقول مردم: اراذل و اوباش مافیایی! نتیجه سی سال "فرهنگسازی" آقایان را مشاهده میفرمایید؟ "فرنک اینشتاینهای وطنی!"

در زمینه "خرافات و رمالی" باید افزود هنگامیکه از "دست سرنوشت و دست تقدیر و هستی" سخن بمیان میرود که در زبان ما متداول شده منظور ناآگاهان باور به دستی است که سرنوشت تان را بدون دخالت خودتان رقم میزند!
اما منظور آگاهان که به این تئوری باور ندارند اشاره ایست به "ظرافت قوانین فیزیک هستی" که در آن همه نیروها و افکار در تعاملی پایدار بپیش میروند. و هم قابل حس و ادراک است.
از نظر من هستی و وجود "هشیارست" و قادر به این تاثیر پذیری متقابل! (معادلاتش را از فیزیکدانها بخواهید نه من!) بدین ترتیب هر آنچه از "دست تقدیر" یا هستی بما میرسد نتیجه "تجزیه و تحلیل" و "برآیندگیری" پر ظرافتیست از آنچه ما از خود بارز میکنیم! برآیند همه افکار و اندیشه ها و باورها و سخنان و کردار روزانه و سالانه خود را اگر آگاهانه و هشیارانه خودتان هم محاسبه کنید به چیزی نزدیک به همان "تقدیری" که پیدا کردید خواهید رسید! سپس فرهنگ و آیین "پندار و گفتار و کردار نیک" را بهتر درک خواهید کرد!

فرهنگ راستین از بشر "انسان راستین" میسازد (یعنی به نهایت درجه تکامل ممکن رسیده) و چنین انسانی: هر لحظه هشیارانه زندگی میکند و متصل به کل هستی! تا جاییکه خودش حساب برآیند این نیروها را در زندگیش نگاه میدارد و در تعاملی تعادلی و پایدار با هستیست! نیازی به گوشزد قوانین و شهنه و حاکمان هم ندارد! این یعنی انسان کامل و فرهنگ راستین و انسان ساز! در فرهنگ ایرانی "مهر" بکاوید خواهید یافتش.

اگر از "سیلی خوردن از دست سرنوشت!" هراس دارید و برای همین هر چند به اکراه اما به کوی خرافات و رمالی سرک میکشید... کافیست بجای آن ابتدا ترس و هراس را کنار بگذارید و سپس "بی بند و بار" زندگی کردن را رها کنید و بجایش "خیلی هم هشیارانه و آگاهانه و خردمندانه و شادمانه" زندگی کنید! دست تقدیر و هستی کاری به کار انسانهایی که خودشان هواسشان جمع زندگیشان است و بیجهت گرد و خاک در هستی نمی پراکنند ندارد! خیالتان آسوده!

زندگی با "خرافات و رمالی" بدلایلی چند "ضد-فرهنگ" است و خودش نوعی "بی بند و باری"!
* بی بند و باریست چون سد راه "هشیارانه و بیدار و تازه و نو بودن و زییستن" است!
* بهمان دلیل "ضد-فرهنگیست"!
* روش زندگی و "بودن" نیست: چون بر اساس دروغ و "نبود" ها نمیتوان "بود" و "بودن" را درک کرد!
(چه رسد به "خود راستین" و انسان کامل بودن)

ما اینجاییم تا "خود" و "هستی" و "بودن" را ادراک و تجربه کنیم! معنای بودن جز این نیست!
و برای اینکار ابتدا باید همگان "مهر" و "شادی" را ادراک کنیم. بارها شنیده ایم که هستی هه مهر است و وجود شادیست! (برای اینها هم شاید روزی قوانین فیزیکی پیدا شود) اینها هم قابل فهم و ادراک است. کافیست کمی هوشیارانه تر و بیدارتر و ریزبینتر زندگی کنیم تا دریابیم.

نتیجه:
مواد خام "بودن" و انسان راستین بودن از بدو تولد در "خود" توست! کافیست خود را با گرد و غبار خرافات و ناراستیها(کژیها) غبارآلود نکنی!

هنر بودن را هم از کودک میتوان آموخت!
"بودن" یعنی این:در نهایت هشیاری!کنجکاوی! نبوغ و خلاقیت! شادمان از اکتشاف هستی! "بودن"! و شاد بودن (بی دلیل؟)! خود بودن! مهربانی و عطوفت!بی آزاری ...و این یعنی فرهنگ!!!
کودک از ضد-فرهنگها گریزانست!
***
از میکل آنژ پرسیدند: چگونه از تخته سنگی خشن و زمخت فرشته ای نرم و مهربان میسازی؟ این معجزه است!
میکل آنژ میگوید: آن فرشته مهربان همانجا بود!
من تنها اضافات را زدودم! تا پدیدار شود.
* * * * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________