semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۳.۹.۸۸

شرافت انسانی و شرافت ایدئولوژیک

(در پاسخ به افاضات محققین درون میهن)

* تفاوت ایدئولوژی با آزادگی راستین:
آنانکه به خودشناسی کوشند و نشانی از انسانیت و وجدان یابند قادرند بی نیاز به هرگونه مُهر و نشان مسلک و ایدئولوژی هم ره آزادگی پویند. اگر مقصد و مقصود رسیدن به حق باشد و بس.
و آنانکه بر مهر و نشان ایدئولوژیک داشتن اصرار میورزند هم اگر مقصد و مقصودشان همان حق است جز با همان خلوص و انسانیت و آزادگی به مقصد نرسند.

اما تاریخ گواهست که اصرار بر حمل نشانهای ثقیل و وزین ِمسلکها و ایدئولوژیها خود نشان از مقصد و مقصودی دگر دارد. مقصد اینان معمولا رسیدن به حق نیست بلکه با تصور اینکه حق را یافته اند ابتدا سعی در تملک و انحصار حق دارند و سپس سعی در تحمیل آن بر دگران. غافل از اینکه آنچه یافته اند حق نیست!
نه حق چیزیست قابل تملک و انحصار و تحمیل!
و نه آنکه حق را یافته و در اختیار دارد اهل تملک و انحصار و تحمیل است!!

متاسفانه آزادگان راستین همواره در اقلیت هستند! سایرین هم یا در خواب نازند و یا بنام حق بروی آزادگان چنگ می اندازند و خنجر میشکند و بازیچه جنون قدرت میشوند! (باز صد رحمت به آنها که فقط در خوابند و آزارشان هم به خلایق نرسد.)
اما باکی نیست. چرا که همه نیروهای جهان هستی با آزادگان هم جهت است. و آنانکه بهر طریق جلوی حرکت چرخها را به جلو سد کنند در زیر همان چرخها له خواهند شد. اما پیام آزادگان تا ابدیت در زیر این گنبد کبود طنین اندازست و باقی!
* * *
بالاترین آرامش مستکبران در دو چیزست:
1.گمراهی بشر در جهل و تفرقه و نفرت
2. خشونت و جنگ!
روزیکه بشریت به آن درجه از خود آگاهی و باور به صلح و دوستی پایدار و همزیستی مسالمت آمیز برسند که آگاهانه از غلتیدن در تار عنکبوت جهل و جنون استکبار و یا دمیدن در آتش جنگ خودداری ورزند، دگر منافعی برای مستکبران در عالم باقی نخواهد ماند!
و چاره ای نخواهند داشت جز اینکه دمشان را روی کولشان بگذارند و به همان زیرزمینهای تاریک خود بخزند تا ریشه هایشان از زمین برکنده شود.

تنش آفرینی ها هم کار مستکبران جهان است.
این تنها خوراک آنهاست! و جز تنش آفرینی کار دیگری ندارند! چون حیاتشان به تنشی دائمی با خلایق گره خورده. این تنش هم زاده جهت حرکت خودشان است که همواره خلاف جهت کمال انسانی و قوانین طبیعت و هستی میروند!
آزادگان اما همواره با جهان هستی و سیر تکامل بشری و انسانیت هم جهتند. این تنها راهیست که تنشی نمی آفریند.
اگر همگان به این درجه از آگاهی برسند دگر تنشی نخواهد بود تا خوراک استکبار شود و پروارش کند چنانکه می بینیم امروز جهان را با همین تنشهای خودانگیخته بکام خود برده.
آزادگان راستین از این جهت دشمنی ندارند که تنشی نمی آفرینند تا خوراک استکبار گردد. و این تنها راه خشک کردن ریشه های استکبارست ولاغیر.

استکبار از تنش استقبال میکند. و چون گاوی به رنگ قرمز تنش جذب میشود و یورش میبرد و از این کار لذت میبرد. چون ذاتش در همین جنگجوییست! ما هم اگر به تنشها یورش میبریم لابد که آثاری از همان استکبار را هنوز در وجودمان داریم و هنوز پاک و خالص نشده ایم.
گر ما چون آب روان و چون هوا خالص بودیم هیچ گاو استکباری یارای برخورد و ضربه زدن به ما را نمی داشت. چون ضربه تنها بر اجسام سخت و دیوارها کاریست نه آبشاران و نه هوا و نه آنچه که نیست اما جهان را آکنده است!
برای آکندن جهان از عطر انسانیت و آزادگی و پاکی و خلوص کافیست که چون نسیمی عطرآگین بود. و دیوار شدنها را در این کار چه سود؟!
دیوار خاصیتش محبوس کردن است. هم در خود محبوس میشویم. و هم ضربه پذیر!
ره توشه این راه در "خود راستین" انسانهاست. و همه کتب آسمانی و زمینی تنها الفبای این راهند برای خالص شدن خود و نه سلاح پیشروی در جهان! تجارب تاریخی بخوبی بیانگرست آنانکه با سلاح "ایدئولوژیها" به این طریق پای نهادند هم آن الفبا را درست نیاموختند و هم چون دیوارهای سنگی ضربه پذیرترینها شدند.

برای حاکمان استکباری و اهرمنی ساده ترین کار دست اندازی به همین "ایدئولوژیهاست" و باز هم تاریخ گویای این واقعیتست که چه باورها که دستمایه تنش زایی استکبار نشد و خوراک آنها!

چندانکه امروز و هیچگاه نمیتوان بر راستی هر یک از این ایدئولوژیها قاطعانه پای فشرد. چرا که تاریخ نگاران و بازگویان تاریخ همچون زمان ما همواره در خدمت فراعنه و خلفا و حاکمان و استکبار بوده اند. و تحریف کتب آسمانی و زمینی در همه تاریخ از اولین و ضروریترین اقدامات برای بقای سلطه حاکمان بوده و هست! پس شک نکنید که نهایت جهد و تلاششان را برای تحریف آن منظور داشتند. بارها گفتند و شنیدیم که اگر پیام آوران تاریخ بازمیگشتند پیام خود را شاید در هیچ دستنوشته ای نمی یافتند. و کلام حق و شر جایشان عوض شده و براحتی قابل تشخیص و تمییز نیست. اما درک "پیام" حق همواره برای آزادگان ممکن است. با وجود همه این هشدارها می بینید که در همان زمان پیام آوران هم حاکمان کتابها بر سرنیزه می کنند و نشانهای مسلک و ایدئولوژی بر پیشانی "احزاب" و سپاهیان خود میزنند و خود را در دست دارنده تنها "راستی" و "پیام" حق می انگارند!
همانها که بنام آن پیام نخستین و راستین که هرگز چیزی جز آزادی بشر نبود، آزادی و آزادگان را گردن میزنند، اگر دستشان برسد پیامبران و پیام آوران را هم بر دار میکنند وگر نه با فتنه آنان را منزوی کرده و هم خلایق را از دسترسی به پیام محروم میکنند! پیام هم میشود بهانه جنگها و دست یازیهای حاکمان!
پیامی که قرار بود با صلح و صفا و دوستی به جهان مخابره شود، آنهم تنها توسط آزادگانی که ابتدا خود کلام حق را دریافته باشند، براحتی در قالب ایدئولوژیها و مسلکها به سلاحی برای کشتار و جنون قدرت بدل میگردد!!!
حال بیا و با این "قطبهای عالم امکان" بگو که به هر آنچه ایمان دارید "پیام" آزادی بود و جنون قدرت نبود! پس گسترش آن هم در جهان با زور و سلاح ممکن نیست! اینچنین روشنگری شاید که کارگر نیفتد! اما چه جالب و زیبا که کلام و پیام حق همواره بی نیاز به هیچ واسطه و بهانه و تحمیلی خود بر جانهای پاک و خالص می نشیند! پس ما هم هیچ اصراری بر باور مردمان به حق نداریم! چون شاید که حکمتی در کارست و این راز می باید که همواره بین هستی و راستان بماند!

ایدئولوژیهای دینی بظاهر اعتقاد به شعور خداوند یا آفریدگار دارند اما در باطن آنرا نفی میکنند!
و در ایدئولوژیهای مادی هم میتوان گفت اصلا "ماورا الطبیعه" پیشکش! شاید همین جهان هستی ذیشعور باشد و روزی قوانین فیزیک هم اینرا اثبات کنند! آنگاه چه؟
شاید این "حق" که اینهمه برایش به سر و کله هم میکوبیم دلش بخواهد خودش با آزادی انتخاب کند که بر کدام جانها بنشیند و یا ننشیند! آیا حاضرید این حق انتخاب را برای حق و جهان هستی قائل شوید یا برای حق و هستی هم مثل انسانها تعیین تکلیف میکنید؟

حاکمان دینی هم که اصلا فرصت انتخاب به "حق" یا خدا نمیدهند! که شاید دلش خواست کمی صبر کند و مثلا بجای هجده سالگی در پنجاه سالگی با انسانی همدم شود! مشکل شما با این انتخاب خدا چیست دینفروشان؟! هیچ میدانید که با قتل جوان هجده و بیست ساله این شانس را هم از او و هم از هستی و خدا دریغ کرده اید؟ بنظرم با اینکار خدا را هم چندان ذیشعور فرض نکردید! و یا درین توهمّید که خدا به شما گفته برایش و بجایش تصمیم بگیرید؟! چرا؟ به خیالتان خدا دستش بند است و یا وقت ندارد که خودش تصمیم بگیرد؟ قوانین الهی هم که قابل تطابق با زمان است(اما دینفروشان کم کاری میکنند) پس دگر چه بهانه ای می ماند؟ درک نمیکنم! شاید تصور میکنند اصلا آنها خود خدا هستند یا مستقیم از طرف خدا ماموریت دارند برای اعدام و کشتار در زمین؟!!!
اینجاست که آن جوهره خلوص انسان بکار می آید و آن "شرافت ناب انسانی" میتواند کارساز باشد! آزادگان میگویند: ما که باشیم که برای انسانها و هستی و "حق" تعیین تکلیف کنیم؟ هر انسانی اگر خیلی هنر کند می تواند تکلیف خودش را با هستی و راستی و حق روشن کند و همین کافیست!
* * *
آزادگان راستین اما هرگز بفکر خویش نبوده اند و همواره بفکر کمک و یاری بشریت بوده و هستند.
این ثمره طبیعی خالص شدن نفس و خودآگاهی است که شرافت انسانی هم از آن می زاید.

کمک ایدئولوژیکاران به یکدیگر اما ریشه در نوع دیگری از باور و شرافت دارد. که آن باور و شرافت ایدئولوژیک است. هر چند هر نوع شرافتی ارزشی و رویشی است اما تفاوت "شرافت انسانی" آزادگان و "شرافت ایدئولوژیک" احزاب و مسلکها از زمین تا آسمانست.

شرافت انسانی که زاده خودآگاهی آزادگان راستین تاریخ است حد و مرزی بین بشریت و برای آنان قائل نیست! اصل و اساس همه شرافتها در همینجاست.
(شرافت ناب انسانی همان است نه یک کلمه بیش و نه کم. یعنی نه دیوارست و نه مرز و نه قانون و نه سلاح و نه پیش داوری دارد و نه مرزبندی)
شرافت ایدئولوژیک اما اگر بر ریشه آزادگی و شرافت انسانی استوار نباشد گاه غول یک چشمی را ماند که گهگاه شرافت انسانی را هم در پای ایدئولوژی و حتی در پای شرافت ایدئولوژیک ممکن است سر ببرد و حتی نبیند که چها میکند با انسان و بنام ایدئولوژی و باورها.
از اینروست که فرمودند باورها پیش فرضهایی هستند که میتوانند پرده ای از ابهام بر دیده جان بگذارند تا حقایق را دگرگونه بپنداریم! و بی گمان اینچنین دیدن جهان و انسان راه را بر خطاکاری و حتی جنایتها تواند گشود. و راه آزادگی را چه بسا که سد تواند کرد! و جنون را رخصت ورود میدهد.

خلوص و خودآگاهی و شرافت انسانی و آزادگی پایه و اساس هر طریقتی است و تنها توشه ره یافتن به حقایق و آزادی و آرزوهای نیک بشری.
* * *
گویند: نمیتوانید مومن باشید و حب و بغض داشته باشید. اینکار بدون طی مراحل خلوص و انسانیت و رهپوی حق و آزادگی بودن ممکن نیست! پس اینکه میفرمایید رکن دوم دین جهاد و برائت از مشرکین است یعنی می بایست بدون حب و بغض باشد! پس این راه هم تنها برای مومنین راستین یا به عبارتی همان آزادگان و انسانهای خلوص یافته است که به درجه ای از شرافت انسانی نائل آمده باشند. و جز به آزادگی و شرافت انسانی نمیتوان درین راه همجهت با قوانین هستی شد. پس از نظر هستی ورود به این راه جز با توشه شرافت انسانی و آزادگی "غیر قانونی"است! و جز غرق شدن در تنشهای بیشتر و در فتنه بر اهرمن گشودن ثمری نخواهد داد. اولین قربانی جنون اهرمنی هم که میدانید چیست؟ همان آزادی! "حق را زیر پا گذاشتن" یعنی همین.
گویند بدفهمیدن کلام حق از نفهمیدن آن زیانبارترست. مثلا کنار زدن "شرک" را قرار بوده از خود و در خود آغاز کنیم و نه اینکه در طبل و دهل بکوبیم و "توحید" را بر سرنیزه کنیم! اما ما گمراهان متاسفانه ندای حق را هم که می شنویم بر جنگ و شر تعبیرش میکنیم و بس! شاید که قصور از پیام دهنده نیست و از وجود ماست که هنوز تهی از نفرت نشده و قادر نیست کلام حق را منتقل کند.

صدای" برائت از مشرکان" هم اگر از همان خانه جان آغاز میشد می بایست که تا کنون طنین دلنواز آن همه آزادگان عالم را سرمست کرده باشد! حتی از ورای زمان و مکان! چون آنجا که چنین نوای حق و راستی و آزادگی از آن برخیزد لاجرم قبله گاه آزادگان جهان خواهد بود، بی نیاز به هیچ واسطه و بهانه دگری! راست گفتند که خانه حق هم همانجاست. و همانجاست که خدا صاحبخانه است ولاغیر!
آزادگان عالم هم خوب میدانند که خانه خدا کجاست و کدام سوی. که قبله نمای آنان در جانشان است نه در جیبها!
پس می بینید که برایش در دهل زدن بیهودست. جان پاک میباید برای شنیدن نوای حق.

طنین خشم و نفرت جنگ اهریمنان هم هر چند بر طبهای تو خالی زده شود و در دهلهای همه عالم دمیده شود هرگز در جان و دل دلداران نفوذ نکند! و متاسفانه تنها بر گوش گمراهان خوش نشیند! همان جانهای ناخالص که تنها سد راه رسیدن به آزادی در جهان و تاریخند
* * *
پیام و راه پیام آوران تاریخ هر آنچه که بوده بی شک جنون نبوده . غفلت از آنان نیست بلکه از تشخیص اذهان مغشوش و نفس ناپاک گمراهان است. وگر نه درک یک پیام برای رهپویان راستین کافیست و نیازی هم به هیچ لفافه نیست! که لفافه ها را "اهرمن" پیش و بیش از روان انسان درک کند و این زبان خود اوست!

پیام در یک کلام جز آزادی و آزادگی نبوده و نیست.
و شگفتا که از همان یک کلام جنگ هفتاد و دو ملت میروید! چون زبان و کلام حق را تنها آزادگان توان ادراک دارند و تنها راه درک آن هم خودآگاهی و آزادگیست. و بهترین گواه خودآگاهی و ادراک حق هم شرافت انسانیست. چون درکش نکنند لاجرم لفافه ها بدور پیام حق ببافند و بتنند چنانکه پیام در لایه لایه های تفسیرشان گم و موهن گردد.
این آن بلاییست که بر سر همه پیامها که در نهایت هم یکی هستند آمده! پیام به این سادگی را درک نمیکنیم و بجای خودآگاهی و آزادگی داغ اهرمنی شرک و نفاق بر پیشانی میزنیم و با وردهایی که از بطن انسانیت نشات نگرفته بجای کلام حق و پیام آزادی تنها غول جنون را از شیشه تاریخ فرا میخوانیم و در خدمت میگیریم و بس!
دریغا از حتی یک خط مشق خلوص و آزادگی در تمامی عمر! و دریغا اگر کودکان، این مظاهر خلوص و حقیقت و آزادگی، را به دارالمجانین اینها بفرستید که بویی از خلوص و حق نبرده اند و جز بس بس و وردخوانی و جادو در چنته ندارند. و لاجرم بزرگترین درگاههای ورودی شر و کژی همانهایند.

چون اینها خالص نشده تنها کتاب از بر کنند پس علمشان هم وردی بیش نیست! و چون از خودآگاهی تهی هستند لاجرم از نخوت آکنده شوند و اصرار ورزند که هر چه بیشتر جهل پراکنند! نمیدانم ز چه روی اینها در آسیاب کعبه هم که میگردند باز از ظن خود یار بتان میشوند و بجای خُرد شدن نفسشان باری هم بر نخوت آنان می افزاید و گران سنگتر هم میشوند! خدا میداند اینها آنجا چه ها می بینند که چنین غره بازمیگردند و خطرناکتر از سابق!!! نخوت و جهل و جنون هم سه همزادند از خوشخدمت ترین بندگان شیطان یا همان شر!
می بینید چگونه است که گاه از پیام حق شر میزاید؟!
می بینید که یک بدفهمی ناقابل در را بروی چه مصیبتهایی بر بشر خواهد گشود؟
تفاوت بین توان همان یک ادراک اولیه و پایه ای با عدم توان ادراک حق و "پیام" مثال همان بندبازی روی پل صراط است.
( انگار در آیین زرتشت و ایرانیان توحیدی هم مطرح بوده.)
می بینید که براستی تفاوت از زمین تا آسمانست؟
هر کسی از ظن خود شد یار من. از درون من نجست اسرار من! و یا از درون "خود" نیافت اسرار من! یعنی از درون خود راستین انسان میبایست اسرار هستی را یافت. و همه و همه آنچه آزادگان پیشین بارها و فراوان ما را به آن گوشزد کردند و هشدار می دادند. اما ما هم در زمان آنها و پیام آوران یک چشم بودیم و ره پیمودیم و هم تا این زمان همچنان توان ادراک یک پیام ناقابل آنان را هم نداریم. البته که پیام قابل بود و خود ما ناقابلیم.
پس تا زمانیکه همچون فرشتگانی بالدار جانهایی پاک و خالص و مصفا نشدید بی جهت شتابان بر "پل صراط" گام ننهید که قومی را هم با خود به قعر درافکنید!
به امید اینکه غولها: بشریت را بیش از این خوراک استکبار و اهرمنان نکنند.
و به امید ادراک پیام حق که آزادی بشر بود و نه جنون و نه جنگ و نه جهاد و نه دعا و نه هیچیک از لفافه های دیگر! پیام آزادی بود.
و باقی همه بهانه ای بیش نبود و نیست برای رسیدن به همان حق که همه جا هست و هیچ جا نیست و در حصار نیاید و قابل تملک هم نیست. (و چه بسا که حق شاید روح آزادی جهان هستی باشد.)

اگر شما هم رهپویان حقید و رویا و آمال شما هم رسیدن به همان حق است، چه خوشتر که ابتدا بی بهانه و یکراست به سراغ همان حق بروید و در همان ابتدای راه حق را در وجود خود نهادینه کنید و شرافت انسانی را و آزادگانی شوید که پای در راه می نهند و یا حق میگویند. که بقولی این تازه اول بسم الله است!
بیایید عمری در بس بس گیر نکنیم و پای در راه گذاریم!
راه حقیقت را هم که آزادگان بسیار گفتند و میدانید چگونه راهیست. نه؟
این همان راهیست که پای نهادن در آن همانا و رسیدن همان! تنها توشه این راه خلوص است. و خلوص انسانیت آرد. مقصد هم که حق است! و با خلوص و انسانیت آنگاه که آزادگان راستین شدید پس حق هم در خود شما و با شماست!
پس دیگر اینهمه تنش از برای چیست و کیست؟ من یکی که از درک آن قاصرم! شاید شما یاری کنید تا ما هم کمی روشن شویم. که این ایدئولوژی شما مگر مقصدش جز حق است؟ دست مریزاد.
خیر پیش یاران
* * * * * *

بود و نبود

ای آنکه نبود ما، شده بود شما!
نابودی هر آنچه دگر، سود شما!
*
کی بود شده هیچ، ز نابودی دهر؟
کی هیچ شود دهر، ز این بود شما؟
*
هر دم که درو هوای نابودی دهر
آن دم شده نابود خود و بود شما!
*
این قانون هستی ار که میدانستی
هم بود به سود ما و هم سود شما
* * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________