داستانی از انسان و تاریخ
تقدیم به نسلهای جوان
مردمان را که گروه گروه
زانو میزنند
در برابر خدایان بیرحم
آسمانی و زمینی
قرنها در پی قرنها
ترس و آز کورشان کرده
بشر چه زمان تحول می یابد
تا چرخه جنون را برهم زند
چند پیامبر و انقلابی دیگر لازمست
تا اهرمن برکنده شود
یا تحول یابد؟
تا شاید قلبی بیابد
پس کی
اهرمن صاحبدل خواهد شد
* * *
گاه با خود می اندیشم
آیا کدامیک بدترست
زانو زدن در برابر
خدایان بیرحم آسمانی
تا با کنترل انسانها
سرنوشت بشر را رقم زنند
یا زانو زدن در برابر
خدایان بیرحم زمینی
تا با کنترل انسانها
سرنوشت بشر را رقم زنند
یکی به جنون و ترور می انجامد
دیگری به بردگی جنون و ترور
در هر حال
روحت را می ربایند
در هر دو حال
مسخ خواهی زیست
زندانی جهل خود
و نه "خود" خودت
* * *
گویند حقیقت رهاییبخش است
کافیست "ادراک" کنید
همانگاه آزادید
حتی دربند
انقلابیون
وجدانهای بیدار بشریت
آزادگانند
و سایرین در بند
انقلابیون در زندان
و پیامبران بر صلیب
مظاهر بیداری نوع بشر
یک نگاه کافیست
تا حق را دریابی
و بیدار شوی
با چشم جان نگر
بیدار شو
زنجیرها را بگشای
روحت را آزاد کن
و بشریت را هم
هم اینک
پیش ازینکه
دوباره بخواب روی
* * *
بگذار حقیقت رهایت کند
باورهایت را
زره حقایق مکن
بگذار
نور حق بر تو بتابد
و ذوب کند
تمامی زنجیرهایت را
زنجیرهای مرئی و نامرئی
زمینی یا آسمانی
به هر دو به بند شدی
به یمن استکبار
بیا یک بار نترس و
این "یوغ لعنتی" استکبار را
از گردنت باز کن
و رها باش
خودت باش
هیچکس اما
بیش از خود حاکمان
در بند نیست
و سیاستمدارانشان
و زندانبانانشان
و خیل مسخ شدگان مسلح
همه با هم در جهل
همه به هم زنجیر شده اند
تار عنکبوت استکبار را
بدور خود تنیده اند
و در آن گیر کرده اند
حاکمان و بردگان
به هم زنجیر شده اند
آزادگان رها
* * *
حقیقت در برابر توست
همواره رو در رویت
همواره روشن
درکش میکنی؟
با چشم جان ببین
حقیقت . . .
ساده ترین و آشکارترینهاست
چنان ساده و آشکار
وقتی درکش کنیم
خواهیم خندید
همیشه همینجا بود
درست رو برویم
اما نمیدیدم
مسخ بودم یا در خواب؟
کاش مسخ نمیشدم
کاش رها بودم و خودم
* * *
راستیها و کژیها
راستی بس ساده است
و کژیها بس پیچیده
کژی:
تاریکترین و پیچیده ترین راهست
آنچنان پیچیده
که ممکن نیست رفت و گم نشد
راستی:
روشنترین و ساده ترین راهست
ساده و طبیعی و غریزیست
ممکن نیست رفت و گم شد
کافیست پای در راه نهی تا برسی
در راه راستی
تنها ادراک کافیست
بهمین راحتیست
اما با وجود این
بارها راه را گم کردیم
زندگی بس ساده است
جامعه مدام بدنبال پیچیدگیها
همچنان تارها بدور خود میتند
و در تارهای خود تنیده
گرفتار می آید
مسخ شدیم و زانو زدیم
تا خدایان زمینی و آسمانیشان
سرنوشت بشر را در دست گیرند
از خود دور شدیم
از زندگی ساده و طبیعی دور شدیم
افکارمان پیچیده و مغشوش شدند
و صد البته زندگانیمان هم!
راه روشن بود اما
ما بدنبال علامات رفتیم
کورکورانه دنباله رو شدیم
هر چه رفتیم راه تاریکتر شد
کورمال زنجیرها را دنبال کردیم
طوفانها درگرفت و بناچار
خود را با زنجیرها بهم بستیم
مبادا که گم شویم
مبادا از قافله گمراهان
دور شویم و جا بمانیم
کاش تار نمی تنیدیم بدور خود
کاش از قافله می گریختیم
کاش جا می ماندیم
* * *
کورکورانه
دنباله رو شدیم
و رفتیم تا انتهای تاریکیها
در گردابها و طوفانها
قرنها در پس قرنها
حاکمان
راه را بدقت علامتگذاری کردند
با سیاستها و ایدئولوژیها
و ما کورمال رفتیم
تا بردگی بشریت
زنجیر شده به جهالت هم
زنجیروار میرفتیم
تاریکترین و پیچیده ترین راه را
بارها نرسیدیم و بازگشتیم
و هر بار
راهی پیچیده تر برگزیدیم
باز در همان چرخه باطل
بیهدف همه چرخیدیم
کورکورانه دنبال کردیم
قوانین زمینی و آسمانی را
چه آسان خام وعده ها شدیم
قومی با وعده بهشت رام میشد
قومی با صلح یا عدالت و آزادی!
جمعی را به ترس و آز می بردند
باقی خود میرفتند بچاه
با ریسمان پوسیده جهل
همه مسخ بودیم!
دیگران را تمسخر میکردیم
اما مسخ خود نمی دیدیم
بعدها شاید دریابیم
که همیشه روبرویمان بود
و چقدر سخت میکوشیدند
تا نبینیمش
مکر و حیله و سیاست
هرگز آرام نداشت
تازه در می یابم
که راستی سهلترست
و چه دشوار راهیست کژی
و دشوارتر از آن هم
کوشش دایمی حاکمان جهان
برای پوشاندن چهره خورشید
و شگفتا
که آنان موفق میشدند
اما بشر
تا به امروز مسخ آنهاست
کافی بود دنبالشان ندویم
لحظه ای تامل کافی بود
کاش! کورکورانه نمیرفتیم
از ترس گم شدن
"خود"را گم کردیم
ترس "وجود و خود" ما شد
کورمان کرد و نمی دیدیم:
جا به وسعت کره زمین
ما ز ترس یکدیگر
دور حاکم چنباتمه زدیم
خوان نعمت گسترده و ما
از ترس گرسنگی میمردیم
همه چیز در "خود" ما بود
هرگز این "خود" را نمی دیدیم
هر چه رفتیم راه باریکتر شد
و دست استثمارگران بازتر
از درون آتش جنگها و ایسمها
هم به استعمار جهانی رسیده ایم
اینک آیا زمان تامل نیست
هنگام بیداری نوع بشر؟
کافیست دنبالشان نرویم
وگر نمیدانیم بکجا میبرند مارا
همه بسط بنشینیم بهتر نیست؟
همگی ترس را بیکباره پس زنیم
شاید بیاد آریم باز:
که مگر "بشریت" ما نیستیم؟
پس وارثان زمین خود ماییم!
نه حکومتهای این دوران. . .
کاش باز خانواده بشر شویم ~
کاش باز در پردیس برین زمین
بمهر و آزادگی بگذرانیم دوران
* * * *
چه زیان بزرگی
تلاشها کردند بهر بیداری ما
و هنوز هم در خوابیم
و هنوز هم غرقیم به سراب
.
مگر این چه خواب سنگینست
پیامها آمده هزاره ها ...
خود را همچنان بخواب زده ایم
مگر این چه سراب و کابوسیست
قرنها قبض روح شده بر صلیبها
و هنوز هم مسخ خود نمی بینیم
* * *
تو پای منبری بر آنان گریان
پیامبران ز رنج کید میگفتند
و به رنج ِقرون دری تو همچنان
.
رنج بندگانی در سراب اهرمنان
رنج بردگانی بر صلیب باورها
چه خاضعانه بدنبالشان رفتیم
ره دردناک جنون و کژیها را
چه خاشعانه عبد و بنده شدیم
نه حقیقت که کید و بتها را
چه خالصانه جان فشاندیم و
چه مخلصانه خرد بر اهرمنان
و هنوز در خم کوچه اول
همه با هم به کید همبندیم
*
همه را مومیایی به تابوت کردند
همه مومیایی به خواب میرفتیم
ره دشوار و ظلمانی اسارت را
با طناب اهرمن تا ته چاه
.
به اشارت هر شیخ و حاکم و خلیف
به شهادت هر دسیسه و تزویر
به بشارت هر بهشت ناپیدا
و ز ترس سوختن در آتش دوزخ
تا نهایت دوزخ جنون رفتیم
همچنان مسخ تزویر اهرمنان
با همان صلیب باورها بر دوش
چه قرنها به جنگ هم رفتیم
چه انگها به قصد عدالت زدیم
و ز بهر آزادی و حقوق بشر
همه یکدگر را قتل عام کردیم
.
و کنون برای صلح جهانی هم
و زهی برای حق ستانی هم
آید از شیخ و حاکمان فرمان:
که بزن. بکش. ببند و بگیر
زن و کودک و جوان و پیر
گر بخواهی بهشت جاودانه خری
در جهنم بمان بچنگ من تو اسیر
.
چه خوش خیال بردگانیم ما
چه بی خبر رهروانیم ما
چه مفتخر به بندگی خویش
.
تا ورای نابودی بشر میپریم
با طناب پوسیده در چاهی
در سراب ِبهشت ِباور ِخویش
چاه و طناب و سرابها پوییم . . .
و دریغا ز نیم نگاهی به خویشتن خویش
* * * *
پیامبران , پیام آوران
عادتها بشکن
خودت را دریاب
سرنوشت بشر را هم!
*
پیامبران. . .
قرنها آمدند و رفتند
بشر همچنان به زنجیر استثمار?
میکشند و میبرند ما را
حاکمان به ترس و نفرت و آز
ندای توده های اسیر در زنجیر
طنین رنج بردگان استکبار
پیام آور بزرگترین انقلابها
نوید بخش رهایی و برابری بشر:
رهاییت هماره ممکن است
زنجیرهات را هم نمی بینی؟
زنجیرهات گر چه نامرئی
بیش از پیش تو در خوابی
بیش از هر زمانه ای دربند
رامترین بردگان تاریخی~
خود بپای خویش میروی به قربانگاه؟
نگاه میکنی ~ خود را نمی بینی
هان نیک بنگر~ بیاد بیار:
این تویی بر صلیب استکبار
چه چرخها خورد سرنوشتت ای بشر
راه رهایی را بیاد بیار. . .
از پیام آوران بجز نام نماند
کسی از رهایی نمیگوید ~
اگر آزادگی نبود! چه بود ؟
از چه رو فراموش کرده ای عزیز
گر پیام رهایی نبود پس چه بود ~
*
پس چه شد پیام آزادی ?!
هان بگو چه بر سر پیام آمد
از که پرسی, من چه میدانم?
برو از حکما بپُرس پیام چه بود
برو از خلفا بپرس آن پیام. . .
هم صلیب را بهانه جنگها ~?
هم صلیب ~ هم پیام ~
*
اما واتیکان هنوز باقیست
اما کعبه دار هنوز اینجاست
رو بگو حاکمان چها کردند
رو بپرس آن پیام یادت هست؟
.
آدرسی گر همی خواهی~
همه راهها به آنجا ختم بود
همه بتها در آنجا ثبت بود
برو ای دوست از چه میترسی
برو از پاپ بپرس پیام چه بود
برو از خلیفه و حاکم پُرس
بل دهان گشاید و گوید:
راستی او یک انقلابی بود!
منکه چشمم آب نمیخورد~
*
هان ببین ~ نیک بنگر
پس هرآنگه صلیب و بُتی دیدی
به قیام و به بودن و رفتن
به گسیختن بندها از جان
* * * *
این جدالی مستمرست
راستی و کژی جدال مستمرست
خوبی و بدی " جدال" بی ثمرست
یکطرف انسان آزاده
یکطرف حاکمان هر دوران
یکطرف رهایی آرمانست
یکطرف استثمار آدمیان
اینطرف بشریت ایستاده
آنطرف جهانخواران
اینطرف: صف مردم
آنطرف قاضی و سروان
میکشند بهرطرف ما را
با سیاست یا بزور قپان
یکطرف همه خلوص و صفا
یکطرف زر و زور و تزویر
یکطرف صف اهورایی
آن طرف صفوف اهریمن
.
یا که آزاده ای تو درین میدان
یا به بندی و ندانی هم
یا تو با بشری درین پیکار
یا که نیستی از بنی آدم
در صف حاکمان تا به کی مانی
سرنوشتش آید به سر تو هم
آمدی بصفوف مردمی بس خوش
باشدت روی چشم ما قدم
باش آزاده سرور عالم
یا دری به غلامی تو هم
* * * *
فتنه سیاست
سیاست نکبتی نیست...
که امروز بجان مردمان افتاده باشد
از گذشته های دوردست به ارث رسیده
این نکبت این کابوس بشر
هنر کنترل مردمانست آن
هنر استثمار و بردگی انسان
براستی برشمردندش:
از هنرهای اهرمنان
سیاستمداران تاریخ اما
بدین فن اهرمنی بس مفتخرند
جهل مرکب که فرمودند هم اینست
اگر جز برای کنترل انسانهاست
جز بدام استعمار کشیدن آنهاست
فاش گویند تا بدانیم ما
به کدام درد بشر خوردست؟
...
از گذشته های دور تا امروز
کار سیاست همانست که بود
"تفرقه در انداز و حکومت کن"
خواه به تزویر یا زر و زور
چرخه زر و زور و تزویرست
خود بچرخ یا سزات زنجیرست
در سراسر این گنبد کبود
یک روده راست در سیاست نبود
هر چه گشتیم ما درین قاموس
می نیافتیم سیاستی با ناموس
آنچه ظلم رفته بر بنی آدم
همه از خیر سر سیاست هم
بی پدر خواندش آن مردم دانا
مادرش هم نشد تا کنون حاشا
کس نداند این نکبت که بزاد
که به روح و جان مردمش افتاد
لیک دانستیم کین پتیاره
بوده در خدمت حاکمان هماره
با سیاست اهرمن فراعنه شد
قوم موسی به دریا روانه شد
از سیاست برفت پیامبر به صلیب
از سیاست این هنر مردم فریب
از سیاست چنان پیامها گم گشت
که برآمد اهرمن ز دیر و کنشت
جز سیاست نبوده دشمن انسان
از سیاست شد آزادگی در زندان
با سیاست چنان مخیله ات بزنند
که ندانی تو شیخ از رندان
گر بآتش شوی یا بکام شیر
به که درمانی بچنگ سیاست اسیر
با سیاست چنان سرت ببرند
که ندانی پنبه بوده یا شمشیر
این هنر از آن اهرمن است
باش انسان ره سیاست مگیر
* * * * *
خدایان زمینی
بنی آدم اعضای یک پیکرند
دیوها تافته جدا بافته!
*
خود را برتر از آدمیان میدانند
و هزاره ها مدعی خدایی بر زمینند :
ایمان آور! به دیوها!
زانو بزن! بدرگاه ما!
زانو بزن! یا بمیر!
بیدلان متکبر و بیرحم
این بیماران روانی لاعلاج!
حاصل تکاملی معکوسند!
با جهش ژنهای آلوده
به سادیسم و نارسیسیزم مزمن!
و برای استثمار بشر
هزاران فتنه ریخته اند
هزاران فرقه بافته اند
ببین تو در هزاره ها!
دیوهای فتنه گر هر دوران:
پیام آوران بر دار کردند
پیام و انقلاب را مصادره
همه را دستمایه استثمار!
همه همزمان در همان دوران!
پیام شد بهانه جنگها:
که "ایمان آور تو بما!"
که "زانو بزن یا بمیر!"
هشیاران بر دار! بیهوشان برده!
دلداران بیدار!دلدادگان مسخ!
و دیوهای دوران ما
خدایان جهانی شده اند!
برای کنترل بشر با ترور
برای نسل کشی هشیاران
برای خامشی دلداران
برای تاراج و استثمار
جنگهای جهانی افروختند
بساط جنگشان همیشه براه!
برای بزانو در آوردن بشر
ایسمهای جهانی آموختند!
از فاشیسم تا سوسیالیسم
همه رقم در چنته دارند
همه در خدمت کنترل بشر!
و باقی هم در راه!
اینست نظام جهانی دیوها:
"بشریت!ایمان آور تو بما"!
"بشریت!زانو بزن یا بمیر"!
هوشیاران بردار! بیهوشان برده!
دلداران بیدار!دلدادگان مسخ!
و نوابغ بشری در حال انقراض!
اینک نوبت "مدرنیسم" است!
و دوران "فرقه کاپیتالیسم"
هان بدان! ای تو نسل جوان
بازگویمت شرح این دوران
ببین چه می گویند دیوها
بدان چه آورند بر سرمان!
فرامین آید از رسانه ها:
"هان بشر ببین! تو بشنو!
ماییم خدایانت! دیوها!
مسخ ما شو! زانو بزن!
ایمان آور به نظم جهانی ما!"
با رسانه های اینتراکتیو:
همه برنامه ریزی میشویم
هم تفتیش عقایدیست براه
هم که اصول دین میپرسند:
خدایت کیست؟ دیوها!
کتاب مقدس؟ قوانین شما!
قبله گاهت؟ بانک جهانی!
رویا و آرمانت؟ ... پول؟
لحظه ای قطع نشود لعنتی!
نه تهدیدها شان در اخبار!
نه شست و شوی مغزیها!
تبلیغ خدایان می بارد
هم ز در و دیوار شهرها:
ببین! همه زانو زدند!
تو هم بما بپیوند بیا!
جزین تو را چاره نیست
به اختیار یا بزور ما؟
تحمیل شود فروع این دین هم
در "قبله جهان" و شعبه ها!
که:دلت را به بانکها بده!
آخر چه ارزشی دارد این دلها؟
بگذار زرکوب و بایگانی شود
تا که افزاید آنرا بها!
مستحبست جواهرنشانش کنی!
با زمرد و الماسهای ما
بگذارش به بازارهای بورس
بفروشش به قیمت بالا!
یعنی در فرقه کاپیتالیست:
آزادی تو دستت بسته نیست!
چونکه داری این "آپشنها"!
حال با تکنولوژی برتر
قلب و حافظه و شعورت را
بفرست با پست الکترونیک!
تا پروگرم کنیم آنها را
هم مدرن میشوی هم شیک!
هم یک آی.دی دبش میفرستیم
تا بدانی کیستی و چرا؟
خود سابق اُمُلت فراموش کن
برو تبلیغات ما را گوش کن
آری پیشرفت یعنی همین!
برو خوش همی بخواب و نبین!
تا جهان را کنند این دیوها
دهکده ای تحت سلطه ی نوین!
تا بشر یکسان کنند استثمار
چو نیابد او هیچ راه فرار
آنزمان نقاب ز چهره بردارند
و بگویند بردگان را چنین:
روبات شماره 1133679-ام.آی
زانو بزن!
بخوان! بنام خدایان دیوها
قلبت را تحویل ده!
حافظه و مشاعرت؟
اینهم "چیپس" زیر پوستت
بزودی پروگرم میشوی
خلاف کنی کشته شدی
حالا برو گم کن گورت!
و تو خوشخرام میروی
به قتلگاه بودن خویش
و چنین پروگرم میشوی
بخوان بنام دیوها:
"اینک انسانی مدرنم من"
اینک انسانی مدرنم من!
"خیلی خیلی مدرنم من"
خیلی خیلی مدرنم من!
"مدرنتر از قلمم"
مدنتر از قلمم!
"از ماشین چاپ هم مدرنتر"
از ماشین چاپ هم مدرنتر
"به مدرنی کامپیوترها!"....
"روباتم من! روبات شما!"...
"آری پیشرفت یعنی همین"
آری پیشرفت یعین همین!
برو تبلیغات را ببین
برو تبلیغات را ببین!
*
آری پیشرفت یعنی همین!!!
و تو خوش همی بخواب و نبین:
که دیوهای جهانی بدطین
این درنده خویان خونآشام
لذتی ندانند برتر ز شکار!
شکارشان تویی! هُش میدار!
و دیوها:
ددمنشان شوم شبزی همه جا
در "تاریکخانه های اشباح"
بشریت را به بند میکشند!
ابزار و آلات شکنجه مهیا!
دل و مغز انسانها خوراکشان
مارها رویانند بر شانه ها
خوابی مگر؟ نمیبینی آنها را؟
*
من ازین دیوها بیزارم!
فاش گویم: خاک بر سرشان!
من نمیخواهم روبات باشم!
اما راه گریز چیست زینها؟
هر کجا سرَک کشی خواهی دید
همه جا آسمان همین رنگست!
همه جاست نظام دیوها برپا!
همه روبات! زندگیها ماشینیست
هیچ چیز اینها طبیعی نیست!
در نظام دیوهای بدسیرت
زندگانی و مردگانی یکیست!
همه از بام تا شام دنبال پول
سگ دو باید زدن بی هیچ ایست!
نه دمی برای زندگانی هست
نه توانی برای آرزو باقیست!
نتوانیم رهیدن از این بند
نپذیرند دیوها هیچ پند
گوید ارزشهای والا به درک!
آرزوهایتان سیری چند؟!!
نه به شوخی! حرفشان جدیست
تار عنکبوتشان بدور جهان
همه را به دین خود میخواهند!
هر مقاومت برابر مرگست!
هیچ انصاف ندارند دیوها
راه برگشت ازین دین چیست؟
*
گر سر از بندگانی بپیچانی
محکوم شوی به دادگاهها
"کتاب مقدس" بر تو میخوانند
سیاستمدار و قاضی و وکلا:
"بخوان! بنام دیوها!
که آفریدند بانک جهانی را
و پول را سرمایه زندگی انسان
قرار دادند!" بهر بردگی بشر.
چرا زانو نمیزنی تو به دیوها؟
گویمش قوانینتان متین! اما
باشد این فرقه بهر شما رویا
شده رویایتان کابوس ماها!
بیمار اما هنوز بیداریم!
ما هم آخر رویاهایی داریم!
بسیارند یاران من در زمین
واگذارید جایی هم بهر آنها!
گوید این مزخرفات کفرست!
در جهان نیست جز آیین ما
همه عالم بما زانو زده!
دهکده رفته همه در جیب ما
یا تو زانو بزن بشو کاپیتالیست
یا که خاموش میکنیم چیپست!
یا وکیل بگیر برو زندان
یا گمت میکنیم در کهکشان!
*
من به دیوها زانو نمیزنم!
برو با دیوها همی میگوی:
رسمتان حقی که بد رسمیست!
ما وجودی یگانه ایم انسانیم
برده نیستیم آزاده زاده شدیم
سرمایه زندگانیمان پول نیست!
آرزوهای والای بشریست!
بگو قلبم را تحویل دیو نمیدهم
و من روبات شما نخواهم شد!
من برای دیوها سگ دو نمیزنم
تره ای هم خورد نخواهم کرد!
حیف آنها که روبات شدند
حیف سالهای عمرشان
حیف خانواده ام بشر
حیف مادرمان زمین!
من به انسان خیانت نمیکنم
این خیانتی به هستیست!
برو دیوها را همی میگوی
یا که واگذارید گوشه ای از زمین
بهر آرزوهای من و دگراندیشان
یا فرستید مرا هم به کهکشان!
اما آیندگان خواهند دانست
که چها کردید با انسان!
که بوَد رسم فرقه کاپیتالیسم:
استثمار جسم و هم روان جهان!
و به دیوها زانو نخواهند زد
چونکه بشریت خود ماییم!
وارثان زمین و هم زمان!
آری این است سرگذشت ما
ثمر کل تلاش بشر بر فنا
پس تو این پیام را می شنو
باش انسان! روبات دیوها مشو!
شگفتا
باورت راسخ بود
به بودا
به موسی
به عیسی
به احمد
حیف
کورکورانه رفتی
نه با چشم جان
اهرمن در کمین، حاکمان سیاستکار
هیچ اندیشیده ای تو، حتی یک بار
که بُود قیامشان بر کدام استکبار
هر یکی
چگونه بنمودت راه فرار
*
هیچ یادت نیست؟
هان بیاد بیار!
راه برون رفت ز استکبار:
چند، از شهرها به دشت هدایتت کردند
چون، تو هر بار به کاخ باز گشتی؟
چند، از فرعون و خلیف رهایت کردند
چون، هنوز دنبال خلیف میگردی؟
*
باز آن چیست بگردنت؟ هشدار
نکند که یوغ استکبارست؟
حیف آنهمه مرارت نیست؟
اگر این بردگی نیست پس چیست
باز که بنده هوا و هوس شده ای
باز که در بند بت و زر شده ای
بگو، شاید من نمیفهمم:
رهایی مگر چه عیبی داشت؟
*
آخر این بت پرستیها تا کجا
ساده لوحانه بندگی تا به کی
کورمالی در چاه ظلمت چرا
*
کی پیامیر در چاه میگشت
در مکعب بدنبال خدا میگشت
مگر او نگفته بود از پیش
همه جا هست و هیچ جایی نیست
دور بتخانه دنبال چه میگردی
نکند باز هم بتی آنجاست
*
بت همان یوغ بردگانی بود
کورکورانه بندگیت از چیست
بت همان حکومت خلیف بود یاران
مگر الان کلید دار کعبه نیست
باورت راسخ اما نمی پرسی
آخر معنای بت شکستن چیست
*
نیست در باور هیچ جای تفتیش
اما راست گفته باشم خداییش:
خلفا گر براه راست میبودند
محنت پیامبران نفزودند!
تا که بود بر او جفا کردند
حال گلدسته ها بپا کردند!؟
*
باورت دستمایه حکومتهاست
رسم استکبار جز این نیست
گر پیامبران بودند میگفتند:
این استکبار عجب خرافاتیست
بیش از این آب به آسیاب ستم مریز
چشم بگشای ببین دانه کیست
*
با خرافات پرورش یافتی
شاید هم تقصیر تو نیست
این خرافات نه مختص دین تو
دست و پا گیر هر آیینیست
مثلا گویند: موسای پیغمبر
ارتباطاتی داشته با صهیونیست
*
مگر او چه بدی به تو کرد
آخر این بی انصافی نیست؟
بد کرد از کاخها بدشتت برد
راه آزادگی آموخت، بد کرد؟
حیف نیست افترای می بندید؟
مزد نیکو کاریش این نیست
*
کاش الان خود او اینجا بود
تا دهد باز هم به قومش وجود
کاش بهر دوستی و همدمی هر کیش
خود او پای میگذاشت در پیش
بی شک از خیر نه فرمان میگذشت
تا برآورده سازید اقلا یکیش!
*
باز صد رحمت به قوم شما، خودتان
خوب میدانید که منظور چیست:
یا "مزن بر سر ناتوان دست زور"
یا مکن کاری که بر خود روا نمیداریست
یکی از همان ده فرمان است
بجز این هم دگر چاره نیست
*
داستان طولانی شد، میبخشید
اما دِین بودا نزد ما باقیست
چاره نیست جز دین ادا کردن
اینچنین زمزمه کرد در مدی تیشن:
"برو برگوی با دالای لاما
که کجا شبیه هستی تو بما؟
گیرم رهبانیت هم پیشکش
اما کاخ سفید؟ هواپیما؟
بگو، شاید من بد میفهمم
انصاف هم خوب چیزیست والاّ
کی، کدام پیامبر در کاخ بود
اینچنین افترا بر ما چرا
*
ما که از هر چه کاخ بیزاریم
ما که همچنان سبکباریم
برو میگوی به خلق خدا
نه! کاخ نشینی نیست آیین ما
اما خوبست تو یکی خندانی
خنده بر همه دردیست دوا"
آری آنچه فرمود بازگفتم
این هم از پیام بودا
*
حال کمی به حافظه ات فشار بیار
هیچ آیا بیاد می آوری این بار؟
راه برون رفت بشر ز بند استکبار
پس برون شو! باز هم بدر آی
گر چه صدها، هزاران بار
گر چه صدها هزاران بار
*
از همه گفتیم و رسیدیم به مسیح
و چها نرفته بر جان و پیام مسیح
من چه گویم، مگر نمی بینی
پیکر نحیف و زخم خورده مسیح
همچنان بر صلیب حاکمان باقیست
یادواره درد و رنج بشریت!
خون چکد ز پیکرش از بیداد
شَرحه شرحه ز زخم استبداد
با نگاه نافذش همی پرسد:
آیا هیچکس را قصد یاری نیست؟
بهر التیام زخمهای بشریت!
*
حاکمان، مسیح بر صلیب کردند
و پیام صلحش بدادند به فنا
رهروانش را مسخ می کردند
به زر و زور و تزویر و ریا
هم خودش شد بکام استکبار
هم صلیب شد بهانه جنگها!
*
مدیچی صاحب کلیسا شد
پای نحسشان بدنیا وا شد
دیگران هم دیدند و آموختند
انگلیس و فرانسه و اسپانیا
هم بدریدند حرمت انسان
هم بگستردند بساط شیطان
هر چه بیشتر غارت میکردند
حرصشان بیش میشد این لاتها
تا بدانجا کار بالا گرفت
که شدند شر خر همه دنیا
*
بگو شاید که من نمی فهمم
مسیح چه ربطی دارد به این دزدها
هم به صلابه کشند پیام آور صلح را
هم به نامش کنند هزار فتنه به پا
*
اما پیکر نحیف او بر صلیب
هنوز مظهر نفی استبدادست
و چه زیرکانه هنوز
به استکبار دهن کجی میکند
* * *
نگاهش میکنی اما، خودت را در نمی یابی
چنانی مسخ قدرتها، چنان در بند استکبار
که زخمت را نمی بینی و زنجیری نمی یابی
*
هان ببین بشر. . .
این سرگذشت توست
فریب
راستیها وجود
کژیها سراب
یکی بود یکی نبود
زیر این گنبد کبود
هر کس پی یاری بود:
رهروان پی راستی
گمرهان پی سراب
در سراب باورها
در پی کدام یاری
وسوسه فراوانست
زنهار که در مانی
اهرمن شود یارت
گر فریب او خوردی
گر بپاش افتادی
زر طلب کند از تو
همخانه جهلت شود
آز تو خوراک او
پروار شود چندان
تا سرابها زاید
در سراب باورها
تا چند تو در مانی
زنهار! به "خود" آیی
بیدار شو از این خواب
چشم جان چو بگشایی:
بینی که همه وهمست
* * * * * *
دوزخ و پردیس
آنجا که دروغی نیست
راهی به فریبی نیست
ماوای راستیهاست
نام آن بود پردیس
آنجا که راستی نیست
راهی به درستی نیست
پایگاه نیرنگ است
نام آن بود دوزخ
گویند که در دوزخ:
هم کید بود هم بند
هم ننگ بود هم رنگ
جای همه تزویریست
جانها همه آزرده
ارواح همه نالان
هم زور و هم آزارست
هم یار سر دارست
نه توان رفتن هست
کس را نه سر یاری
زین روی همه غمگین
شرمنده و آزرمگین
هر کس به یکی بند است
مکار و دغلبند است
در کیش زر و تزویر
کشتار کنندت هم
بی هیچ پشیمانی
در حزن و ملال اندر
با زهد و شکار اندر
جانهات بفرسایند
زاهدان ریایی
هم درد و نه درمانی
نه راه و نه رهبانی
در حذیذ ذلتها
غرقی و نمیدانی
و اما پردیس
گویند که در پردیس:
نه بند و نه زنجیریست
نه کید و نه تزویریست
جانها همه آزاده
ارواح همه رقصان
نه زور و نه آزاریست
نه حاکم و سروانیست
نه سیستم و نه زندان
کافیست خودت باشی
زین روی همه شادند
آسوده و آزادند
هر یک به ره خویش است
نه بند و پی کیش است
نه مات کنندت هم
با زهد و دغلکاری
با جشن و سرور اندر
با شادی و شور اندر
افلاک بوجد آرند
راهیان روحانی
هم مستی و هشیاری
هم خوابی و بیداری
در اوج پریدنها
پا ز سر نمیدانی
* * * * * * *
خود راستین تو
بوم نقاشی توست
برای هنرنمایی جان
آیینه جان تو
برای انعکاس وجود
شناسنامه توست
برای اعلام وجود
شناسایی تو در هستی
آدرس پستی تو
برای ارتباط هستی
حقیقت وجودی تو
تنها بود و وجود تو
سطح تماس تو با وجود
ملاقات تو با وجود
در زمان و مکان
و ادراک مشترک
و تجربه مشترک
تو و هستی
آیینه را صیقل بده
برای انعکاس هستی
تا خود را بازیابی
اینک تو هستی
همان وجود زیبای یگانه
جان و روانت یگانه
خودت یگانه
پس یگانه باش:
خود راستینت
چرا تظاهر
چرا تقلید
پس کی خودت را
در خواهی یافت؟
خودت باش
تا باشی
وگرنه نیستی
بودن یا نبودن؟
انتخاب با توست
انسان بودن
بودن انسان
بود و وجود ما
در خود بودنست
من:
خودم هستم
پس هستم
انعکاسی از وجود
وجود یگانه خودم
در وجود هستی ها
وجودی برتر و یگانه
انسان راستینم من
اعلام میکنم بشنو
من : انسانم
روبات نیستم
روباتها برنامه ریزی شدند:
با سیستم های شما
برای بهره کشی شما
آنها خودشان نیستند
دیگر زنده نیستند
روبات: شبه انسانست
او نسخه اصلی نیست
اصلش را گم کردید
منقطع از هستیست
متصل به وجود نیست
قادر به ادراک نیست
درک شادی وجود
درک بودن خود
چه کردید با بشر
پس انسانها کجایند
آن وجودهای یگانه
جلوه های زیبای هستی
چگونه بیدارشان کنیم
حافظه تاریخیشان چرا
پاک و بازنویسی شده
هیچ بیاد نمی آورند
خود و تاریخشان را
چرا درک نمیکند
وجود برتر خود را
شادی ناب بودن را
انسان بودن
بودن انسانها
کی بشر بیدار میشود
کی بیاد خواهد آورد
که زمانی انسان بود
وجودی یگانه و رها
چون فرشتگانی بالدار
روزی قدرت پرواز داشت
در بهشت زندگی میکرد
صدای کائنات را می شنید
با کواکب در رقص بود
با پرندگان می پرید
با نهنگها شنا میکرد
با وجود سخن میگفت
به زبان عاطفه ها
خانواده بشر چه شد
آیا او را دیده ای
مادرش زمین
پدرش خورشید
کواکب اجدادش
اگر پیدایش کردی
پیامم رسان و بپرس:
کجا بودی تا کنون
چه بر سرت آمده
بس نگرانت هستیم
قرنها در انتظار
آخر کجا رفتی تو
سراغی هم نمیگیری
تو از مادرت زمین
پدر شب و روز همه جا
بازگشتت را چشم براه
احوال خانواده نمیپرسی
ملالی نیست جز دوری شما
همه جا بدنبالت گشتیم
نشانی هم از تو نیست
آه نکند به زندانی
یا کسی انداختت بچاه
پیامی ده به باد صبا
تا بیاییم نزدت آنجا
کاش هر کجا هستی سلامتی
کاش باشی تو آزاد و رها
تو را همواره چشم در راهیم
کی سرآید دوره این انتظار
********
زندگانی شادمانه
تجربه وجود و بس
صرف وجود یا خود بودن: شادیبخش است
هر دروغ یا نبودنی: غمفزای و رنجاور
اما چرا؟
چونکه تو "وجودی یکتایی":
پس هم خاصیتت "بودن" است
هم بودن تو تنها در "خود راستینت"
اما دروغ و سراب یعنی نبودن
وجود نبودن را درک نمیکند
وجود چشم براه بودن توست
زندگی درک شادی وجود خود توست
بجز این معنی بودن و وجود نیست
"وجود" گر بپذیری که راست هست
هر آنچه "دروغ" است وجود نیست
تو گر بجای "وجود" بودی, بگوی:
دروغ را بیشتر دوست داشتی یا وجود
...
بیش ازین تو غم هستی مفزای
هم خویش را رنج مده هم وجود
دروغ و تظاهر رسم بودن نیست
خود باش گر تو هیچ داری وجود
گر خودت نبوده ای هان بدان
تا کنون نبوده ای موجود
زین جهت "خود نبودنت" غم فزود
بهر موجود بودن آمدی به وجود
آنکه خود گشت موجود گشت
آنکه مقلد ماند وجودش برباد
تقلید هستی را خوش همی ناید
گر بیامد دگرانی چون تو بزاد
"خود بودن" آیین راست بودن است
گر نباشی خودت, چه خواهی بود
میشوی آدمی دروغین, بی وجود
انتظار ز هستی چه داری, سجود؟
گر خودت شدی هستی درکت کند
همه زندگانیت پر ز برکت کند
گر بدروغ تو باشی کس دیگری
برکتت بهر آن دگری رد کند
بهر این گفته اند دروغ غم فزود
راستی شادی و برکتت افزود
هم که شادی نشان راستان است
هم عبوسی و اخم نشان دروغ
بهر اینست که هستی و راستان
بودی همواره دوست, همداستان
بهر این راستان اهل زندگیند
و دروغ همکار مرگ و قاتلان
دروغ بودن: انقطاع تو و هستیست
وجود فصل مشترکیست در بینتان
چون خودت شدی, گره خورد در ادراک
وجود تو با وجود هستی و افلاک
چون وجود تو جدا از وجود هستی نیست
شرط "وجود" بجای آر تا نرفتی در خاک
محروم نساز خود و هستی زین ادراک
رازیست بین تو و هستی پس چه باک
* * * * * * * * *
سفری به ماورای
عصر استثمار
ره توشه برگیرید
سفر به ماورای زمان
ممکن است
تمامی زنجیرهای زمانه
در یک لحظه باز میشوند
یک دریافت, یک خروج
ورودیست به عصری نوین
پس توش سفر بردار
همراه شو تو با بشر:
بشر عزم سفر دارد!
عزم عروجی دگر دارد
به ماورای عصر استثمار
کافیست:
آه تو همدرد با بشر باشد
ضربان قلبت همنوای قلب بشر
و ندای تو ندای رهایی بشر
فاصله خروج از عصر استثمار
تا ورود به عصری نوین:
آهی مشترک است
ضربان قلبهای همنوا
ندای همنوای رهایی
"تونل زمان"
هم اینک هم اینجاست
دریاب, وارد شو
عزم جزم کن! تو میتوانی:
همراه با خانواده بشر
از خرافات و ایدئولوژیها عبور کنی
از همه ایسم و ایست ها عبور کنی
از کانسومر و مصرف کننده صرف بودن
از بانک جهانی و فرقه کاپیتالیسم
از همه این نظامهای سلطه عبور کن
ازین بردگی ازین ذلت عبور کن
*
پس کی عزم سفر خواهی کرد
تا کی سر در برف فرو میکنی
تا کی سر در متون خواهی برد
چنان در کاپیتالیسم غرق شدی عزیز
که سفر از یادت رفته
مصرف کننده صرفی , مگر نه؟
چنان در ایست ها غرق شدی رفیق
که از یاد بردی
آنها وسیله ای بیش نبودند
تنها بهانه ای! برای سفر
سفر فراموش شد و "ایسمها"
در بازارهای جهانی
یکایک خرید و فروش شدند
و به مصارف استعماری رسیدند
ما مصرف کننده صرف باقی ماندیم
ما هم کاپیتالیسم را "مصرف" میکنیم
هم کمونیسم و هم سوسیالیسم را!
فراموش کرده ایم
که ایسمها تا زمانی اصالت دارند
که توشه سفرند و ساری و جاری
اما
ایسمهایی که سالیانیست هر یک
در بورسها به حراج رفته اند
آلوده به انواع مصارف استعماریند
وبقدری ساری و جاریند: که مردابها
حال تو در مردابها و باتلاقها
تا ابد بنشین و ببال
که روزی رودی خروشان بود این
اما... چه سود
سفر را فراموش کردی
گره کارت درینجاست
در سرابها و مردابها بدنبال چه میگردی
آنچه میجویی در "خود راستین" توست
خلاق تویی! آنان خریداران. . .
خودت را گم کردی
خلاقیت پویایت را ربودند
نشخوارش کردند تا تفاله اش را
به نرخی گزاف بخودت غالب کنند
*
به "خود" آی, ای بشر, ای انسان
چرا اجازه میدهی استثمارت کنند
اندیشه ات را به گروگان گیرند
برای تمامی جنبشهای آزادیخوانه
"رهبری" بتراشند از جنس خودشان
در زیر پوست انقلابها خزیدند
و به نفع خود مصادره کردند
... سرنوشت بشر را
*
و تو در باورهای نشخوار شده
گیر کردی و تحلیل کردی
حیف
معادله چند مجهولی سیر بشر
با ضریب ثابت "باورها"
همواره حاصلش: سکون خواهد بود
و مرداب و سراب
"تحلیل" درست اینست:
باورهایت را حل کن
خودت را هم در خانواده بشر
و همراه شو درین سفر
چلچله
با درک حیاتت ای بشر بود بوَد
هم عقل در آن دچار کمبود بود
همدمتر از عابدان به معبود بود
همواره دلت رها و خشنود بود
آنجا که همه جاذبه ها دود بود
جولانگه تو بهشت موعود بود
نی هشت جهت دگر تو را سود بود
اما همه جا نشانه مشهود بود
بر تن نه سری ز بهر سجود بود
هر آنچه بخواهی همه موجود بود
جز این نه تو را مقصد و مقصود بود
چنگی به دل و بدست هم عود بود
آنجا که رخ یار تو را جود بود
آندم که تو را هر دو جهان هیچ بود
* * * * *
با بالهای نامرئی ادراک پای بر زمین مینهد.
همچون لوحه ایست پاک و آماده برای نگارش مهر
.
وجودیست یگانه در جهان
به شفافی و روانی چشمه سارانست
آماده ادراک و مکاشفه خود و هستی
.
چه برین لوح شفاف نگاشته میشود
پدر و مادری دارد متاثر از
فرهنگ و باورهای رایج زمان و مکان
در جامعه ایست متاثر از روابط و ظوابط عرفی
همه اینها بر دل و جان کودک نگاشته خواهد شد
.
زبان و روش مرسوم, فرهنگ و منش مرسوم
ادب و هنر مرسوم, دانش و بینش مرسوم
باورهای عرفی شده, جهان بینی رایج
.
می آموزد که جهان را از نگاه بزرگسالان ببینید
می آموزد که رسوم و باورهای آنان را پی گیرد
می آموزد که دیگران را از دید والدین ببینید
می آموزد که خود را با دگران مقایسه کند
.
می آموزد که با دگران رقابت کند
و حسادت را اینگونه می آموزد
و تملک را اینگونه می آموزد
و خساست را و لجاجت را
و دروغ و دو رنگی را
و شاید هم دزدی را
.
می آموزد که انسانها خیلی متفاوتند
می آموزد همچون والدینش او هم:
که برای بیشتر داشتن زندگی میکند
به آنانکه بیشتر دارند حسادت کند
که زندگیش در نمره بیست خلاصه است
که بالاترین هدف بشر مدرک است
.
که دانش برای ثروتست
که هنر برای پز دادن
که ادب تظاهری بیش نیست
که دروغ مصلحتی عالیست
.
که زرنگی یعنی سود خودش
که هدف توجیه وسیله است
که مقصد: زندگی مرفه است
که قوانین: همه متقنند
که سیاست: روش زندگیست
که دین هم مثل سیاست است
که دعا: لیست خرید خداست
که ایمان از ترس جهنمست
.
که غریزه یعنی گناه
که صواب در اطاعت است
که باید از خدا ترسید
که بهشت پس از مرگست
که جهنم در عالم دگرست
.
و باز هم می آموزد:
که عقلش در چشمش باشد
که ارزشش در ظاهرش باشد
که امروز برای فرداهاست
که نگران فردا باید بود
که آرزویش چه باید باشد
که رویا بافی حماقت است
.
و باز می آموزد:
همه بایدها و نبایدها را
همه شایدها و نشایدها را
و بدیها و قباحتها را
و شرمندگی و خجالتها را
و هم احساس حقارت ها را
.
خود را دوست نداشتن را
قبح و ممنوعیت عشق را
کراهت مهر و نوازش را
.
بغض را فرو خوردنها
قهقه سر ندادنها
و تنهایی درون را
هم غم روز افزون را
هم تلخی جنون را
* * *
و این تازه بخش اندکیست
از آنچه کودک از جامعه می آموزد!
معصومیت آیا ممکن است؟
.
شاید اگر در جزیره ای دوردست
به تنهایی می زیست او، آری
شاید اگر همه آموخته هایش را
روزی بدور میریخت او، آری
* * *
زندگی دوباره آیا ممکن است؟
اگر از سراب باورها بدرآییم
اگر از نو خود را بشناسیم
اگر از کودک درون خبر گیریم
بعد سالیان سال فراموشی!
.
گر کمی با وی مدارا کنیم
از درونش بلکه راز او جوییم
.
بعد آنهمه ترس و تنهایی
بعد آنهمه آزار و تحمیل
گر زنیم شانه باز بر مویش
گر شویم شانه بهر گریه او
درد دلش به گوش جان شنویم
دستی از نوازش کشیم بر سر او
.
بلکه روزی آشتی کند با ما
بلکه هم روزی ما را بخشید
بلکه باز دوست شدیم ما هم
بلکه باز یکی شدیم با هم
بعد آنهمه خود نبودنها!
بلکه خود را بیاد آوردیم
* * *
پس از آن روز به بعد ای کاش:
عشق بی قید و شرط نثارش کنیم
بلکه هم چراغ راه ما شد
.
بلکه هم دستمان بگرفت و برد
با خودش به عالم رویاها
بلکه بال پرواز یافتیم باز
و پریدیم سبکبار ما هم
تا ورای زندان باورها
به سرزمین ادراک و رازها
تا بهشت برین درونی خویش
* * *
پس از آن دگر نیندیشیم:
که چرا؟ از کجا؟ و به کجا؟!
.
پس از آن روز هر چه پیش آید:
خوش بیاید به کام شیرین ما
.
نه حسادت بماند و نه جنون
نه رقابت بماند و نه دعا
نه خبر ز ترسی ز خدا
همه جا هستیم و هیچ جایی نیست
که روانمان را بدان راهی نیست
.
نه تکبر در میان، نه تنهایی
نه ز خود خبرست، نه از آرمان
چون به مقصد رسیم: همانجاییم!
.
همه هستی جولانگه پروازمان
نه خبر ز بندی و نه زندان
هم رهاییم و هم " انسان"
*
و گناهی جز نبودن نیست
پروا مدار ز پروانه شدن
چون گردد این چرخهء باطل همه واژگون
پیچیده ایم به حول سه چونانکه مار
در بحر پنج چه گوئیم بدین دل ریش
عشق رهائی ِبشر که نمیرود دمی
پروا مدار! ز پروانه شدن زین بیش
آزاد و بندهء عشق و صفا شده ای, بشر
پیوند خورده جان تو با جان عالمیان!
در بحر عشق و شرف باقیست بقای آدمیان
