راهی به فریبی نیست
ماوای راستیهاست
نام آن بود پردیس!
آنجا که راستی نیست!
راهی به درستی نیست
پایگاه نیرنگ است!
نام آن بود دوزخ!
گویند که در دوزخ:
هم کید بود هم بند!
هم ننگ بود هم رنگ!
جای همه تزویریست!
جانها همه آزرده
ارواح همه نالان!
هم زور و هم آزارست
هم یار سر دارست!
نه توان رفتن هست
کس را نه سر یاری!
زین روی همه غمگین
شرمنده و آزرمگین
هر کس به یکی بند است
مکار و دغلبند است
در کیش زر و تزویر
کشتار کنندت هم!
بی هیچ پشیمانی!
در حزن و ملال اندر
با زهد و شکار اندر
جانهات بفرسایند
زاهدان ریایی!
هم درد و نه درمانی!
نه راه و نه رهبانی!
در حذیذ ذلتها
غرقی و نمیدانی!
و اما پردیس!
گویند که در پردیس:
نه بند و نه زنجیریست!
نه کید و نه تزویریست!
جانها همه آزاده
ارواح همه رقصان!
نه زور و نه آزاریست!
نه حاکم و سروانیست!
نه سیستم و نه زندان
کافیست خودت باشی!
زین روی همه شادند
آسوده و آزادند
هر یک به ره خویش است
نه بند و پی کیش است
نه مات کنندت هم!
با زهد و دغلکاری
با جشن و سرور اندر
با شادی و شور اندر
افلاک بوجد آرند
راهیان روحانی!
هم مستی و هشیاری
هم خوابی و بیداری
در اوج پریدنها
پا ز سر نمیدانی!
* * * *