semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۲.۱۰.۸۸

سران دنیا روانیند!


World Leaders are ill
and need to be cured!
Before creating another WW

یا حق: همه فاشیستها را شفا ده!
* * *
فاش ایسم که شاخ و دم ندارد:
یک
بیماری روانی سادیسم مزمن است و بس.
انسان چون فرشتگانی کوچک پای بر زمین مینهد.
بیماری روانی سادیسم را پدران به پسران منتقل میکنند.

همان پدرانی که دنیا را بلعیدند و همچنان می بلعند!
دیوهای بی شاخ و دم! همه روانی!
گرفتار بیماری سادیسم مزمن: مرگ وجدان!!!
همه به یک اندازه روانی و جانی!
بیماری مزمن سادیسم قادر به تشخیص خود نیست:

هر یک انگشت اشاره را بسوی دگران نشانه میروند!

سران دنیا مسخ وجدان خویش نمی بینند اما این سادیسم را در دیکتاتورهای کشورهای دگر تشخیص میدهند آنهم تنها زمانی که از همراهی در نقشه های فاشی ایستی آنان برای بلعیدن فرزندان زمین سهیم نشوند! یعنی هر آنکه غربیها دیکتاتور مینامند از خودشان سالمتر بوده که حاضر به همکاری با آنان علیه ملتش نشده است! مثل شاه و هم احمدی نژاد!
جالب اینجاست که هر آن دیکتاتوری هم که در نقشه های شوم فاش ایستی سران غرب همراهی کرده و مثلا ملتش را برای آنان قتل عام و بقول فاش ایستها "پاکسازی" کرده است هر چند این طرح اصلا مال همان غربیهاست و بخصوص بریتانیا که بیشترین "پاکسازیهای نژادی" را در دنیا برعهده داشت است اما زمانیکه کار قتل عامها تمام شد و مملکت خوب حسابی ویران شد آنگاه سر و کله کفتارها و لاشخورهای روانی غربی پیدا میشود و مثلا تازه میفهمند که وای چه کار بدی کرده این مامور خودشان و آنگاه دیکتاتورش مینامند!
* * *
بیماری روانی اینها جهان را بیمار کرده است!
تصور بفرمایید مشتی روانی که تا این حد جانیند و تاریخ گواهست بشریت را
قتل عام کردند تا زمین را ببلعند انواع سلاحهای کشتار جمعی را هم برای کشتار سهلتر انسان در دست دارند!
امروز دگر شهروندان خودشان هم فهمیده اند که همه مافیاهای مواد و فحشا و تروریست در جهان هم به همینها متصلند و پورسانت میدهند! تازه پول اصلی به جیب همان غرب میرود. اگر نرود آنگاه تازه یادشان می آید که آن گروه خودشان "تروریست" شده! تازه خوشبحالشان هم میشود: چون بهانه جنگ و کشتار بیشتر می یابند! کشتار انسان برای دیوهای روانی فاش ایست یعنی: سرگرمی! حال میکنند اینها با کشتار بشریت! همه روانیها را شناخته اند!
تفنگ در دست دیوانگان روانی سادیسمی فاش ایستی یعنی مرگ انسانیت و انهدام بشر و زمین!
آیا می باید همچنان لب بست و نشست و این روانیها را بحال خود گذارد تا هر آن غلطی که خواستند بکنند؟ مسخمان کردند و خانواده بشر را از هم گسستند تا به حمایت از یکدگر برنخیزیم!
* * *
اهرمنان را با جنگ و گریز نمیتوان به زانو درآورد!
دیوهای روانی از جنگ و خونریزی نعشه میشوند و کلی هم لذت میبرند!
مهم نیست این ایرانیست که می میرد یا شکنجه میشود و یا آفریقاییست و یا هندیست و یا اصلا انگلیسیست!
هر آنکه شکنجه شود ویدیویش را اینها بارها با ولع در کاخهایشان می بلعند! پول میدهند که بروند در زندانهای دنیا مردمان را شکنجه کنند! پول میدهند تا ما یکدگر را بکشیم و آنها تماشا کنند و لذت ببرند! پول میدهند تا مافیاهای ریز و درشت جهان را مثل موریانه بجوند و بپوسانند! پول میدهند و آنهم پول نفت و منابع دگر ملل را تا مواد مخدر کشت شود و بجای آزادی و حقوق بشر بین فرزندان زمین پخش و تقسیم شود! به گمانشان کسی نفهمیده. امروز دگر کسی نیست که اینها را نشناسد و نداند چه دارند میکنند!
اما بیمار روانی که شرم نمیداند! بیمار روانی مسلح را که نمیتوان پند و اندرز گفت و از ادامه جنایت بازداشت! مگر ممکن است؟ باید درمان شوند!
سران روانی دنیا چگونه می باید درمان شوند؟
بیماریشان در حدی حاد و خطرناکست که ممکن نیست خودشان با پای خود برای درمانش اقدام کنند! اینها پسرانشان را هم به دوره های مغزشویی و آموزش فاش ایسم میفرستند تا دگر موی دماغشان نشوند و همان راه را ادامه دهند!
همسرانشان هم حریف اینها نیستند چون مثل هر مافیایی دیگری کنترل خانواده و شهر و کشور و جهان را در دست خویش میخواهند و تنها گوششان بدهکار یک چیزست و بس: بیمار درونشان!
اگر شما چنین فرد روانی آدمکشی در خانواده تان داشتید چه میکردید؟ برای سلامت خود و خانواده و جامعه هم که شده هر چه سریعتر و به هر ترفندی که شدی می بایست میبردید و تحویل تیمارستانش میدادید نه؟ و یا به استراحتگاههای مخصوص بیماران روانی میفرستادیشان. تا زمانی که کاملا درمان شوند. و این ممکن است! فاش ایسم را میتوان درمان کرد چون نوعی بیماری روانیست!

چرا تا کنون چنین نکرده بشر؟ چرا فاش ایستها را درمان نکردیم؟!
زمان آن فرارسیده که بجای اعدام دیکتاتورها استراحتگاههای درمانی و تحقیقاتی برای اینان شکل گیرد و همه سران کشورها پیش از بر عهده گرفتن هر شغل و پست و منصبی مجبور شوند که از دو نمونه از این مراکز"عدم بیماری فاش ایسم و سادیسم مزمن" را به ملتها و جهان ثابت کنند.
هرچند سران روانی جهان ممکن است همه آن مراکز را هم از حرسشان و از طریق مافیاها و تروریستهایشان منهدم کنند اما اقلا میفهمند که بشر میداند اینها روانیند و شاید خانواده هایشان کم کمک به عقل آیند و فرزندان را به دست چنین دیوانه هایی نسپرند و هر آن مکانی که چنین روانیها تحویل جامعه اده درش را تخته کنند.
به امید اینکه سران اصلی مافیاهای دنیا خودشان با پای خود تشریف ببرند و کمی استراحت درمانی نمایند و بیش ازین عرض خود نبرده و بشریت را به زحمت جنگ و جنون و مواد و سلاح نیندازند!
دنیا را مثل روانیها اداره میکنند! جنون اینان را آیا پایانی هم متصورست؟
* * * * * *
بدانید که ملت میداند:
هر مافیایی نفرت برانگیز و تفرقه افکن و جنگ افروز در هر کشوری یک سرش به مافیاهای سران روانی دنیا وصل است. منافعشان از جنگ را همه ملل دنیا اینک میدانند! کمترینش همین ثروتهاییست که فراریان با خود به اروپا و آمریکا میبرند.
این بار اما بهترست ثروتها را به غرب نبرید!
* * *
ایرانی فهمیدی اجانب به جنگ داخلی و تفرقه دامن میزنند!
وظیفه داری: اولتیماتومی بدهی و سپس هم سرمایه های بزرگی را که در آمریکا و اروپا داری
به کشورهای امن دیگری در جهان منتقل کنید (در آسیا و آفریقا و آمریکای جنوبی و هر جایی)
البته بغیر از کشورهایی که مدعی خاکمان هستند.
همین کار شما بهترین تضمین خاتمه دادن به این فتنه هاست برای ابدیت ابد.
غیر از این هرگز هیچ کمکی به ملت ایران نخواهند کرد. باید مجبورشان کنید:
مجبورشان کنید که بجای فتنه به جوانان کمک کنند در راه رفراندوم!
کاری کنید که دودش به چشم خودشان برود تا دگر برای منافع گذرا از این غلطها نکنند.
وگرنه سال بعد قرارست ایران را هم چون عراق ویران کنند.
اما دودمانشان ویران و بربادست اگر همین امروز آدم نشوند.

همه گروههای تروریستی ایرانی هم بهترست دست از جنایت بکشند:
از نفوذیهای سپاه تا احزاب و مافیاهای مسلح.
و گروههای نفرت پراکن از داخل و خارج!
تفوو بر شمایان اگر دست از جنگ افروزی نکشید:
آرام شوید! آدم شوید! نادم شوید! خبر مرگتون
* * * * * * *
ایران فهمید: همه مافیاییها با هم جوانان را زیر کردند
پست فطرتهای نظام ظلم و بیماران روانی جهان بدانید:
خورشید در پس ابرها نمیماند
ملت فهمیدند که همه این نمایشها: همه برای همان کشتار حق خواهان بود
بدستور اجانب مثلا واکسن فاشیسم زدند. هم جلوی آشتی با آمریکا را گرفتند
هم مظلوم نماییهایتان همه دروغ بود هم پیراهن عثمان کردنهایتان دروغ
اما بدانید که زمان با شما نیست: زمان بر شمایانست: بدان
* * * * * *
* فاشیست جان:
استراحت کن. درمان شو. انسان شو. رها شو!
* * * * * * * * * * *
احتمالا این آخرین پند است:
فکر کنم هستی نمیخواهد بیدار شوید! دگر خود دانید و زمین و زمان:
مادرم زمین از دستتان به ستوه آمده! نوروزی دگر در راهست و خانه تکانی دگری
زمان شرافت یافتن انسانست و پرواز و رهایی. تنها انسان میماند و مادر و پدرش و فرشتگان!

* * *
* پروازت خوش ای اشرف مخلوقات: هستی تو را چشم در راهست!
* خیر پیش: یا حق

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________