فشرده ای از درک احتمالا ناقص من از مفاهیم مورد بحث یاران:
خرد: آمیزه ایست از دانش + بینش + شرافت انسانی: ادراک وجود و هستی.
کلید و رمز خردپروری "نیکی" یا نکویی است. نیکی شرافت زاید.
ادراک جز به نیکی کسب نمیشود! یعنی در دانشگاه قابل آموزش و آموختن نیست.
ادراک و رمزگشایی قوانین هستی تنها از انسانهای نیک و شریف برمیآید و بس!
میتوان گفت ادراک هدیه هستیست به انسانهایی که در راه خرد و شرافت استوار بمانند و ممارست ورزند.
یعنی چیزی بنام: خردمند بی وجدان نداریم! یعنی خردمند بی مسئولیت نداریم!
چیزی بنام خردمند حسود، خردمند کینه ای، خردمند نفرت انگیز، خردمند خائن به انسان، خردمند ظالم نداریم!
خردمند آنست که با وجدانی بیدار تنها در راه خیر و نکویی تلاش کند. همواره در نظر داشته باشد که سواستفاده شری از تلاشش نشود. همه جهات را با هم در نظر بگیرد. برای بهبودی و نکویی و عشق و رهایی بشر تلاش کند. هر آنکه دانش را ساده لوحانه در اختیار استثمار و بیمار کردن و آسیب بشر گذارد خردمند نیست! چیزی بنام خردمند بی وجدان و مسئولیت و شرافت نداریم. اگر در راه عشق و نکویی و راستیها با وجدان و شرافت و با مسئولیت پذیری گام برداشتیم تنها آنزمان قادر به ادراک و رمزگشایی از هستی خواهیم بود. هیچ اکتشاف و رمزگشایی جز این ممکن نبوده و نیست. نه خواهد بود!
از بتهوون میپرسند دلیل برتریت چه بود؟ میگوید: برای برتری انسان دلیلی بالاتر از "خوبی" نمیشناسم! امثال نیوتون و اینشتین و مولانا و پور سیناها انسانهای آگاه و روشن ضمیری بودند که قادر به ادراک و کشف قوانین هستی شدند و دگران هم به همچنین. چه خود بدانند و چه ندانسته باشند. همان اصل "خوبی" موجب برتریشان بوده. برتری جز با نکویی و خیر ممکن نیست. هرآنچه جز آن بود نامش برتری نیست. برتری راستین نیست! ظاهریست. خیر نخواهد زایید. شر میرساند.
این رمزگشایی از قوانین هستی را زرتشت به بهترین وجه خیلی ساده و شفاف بیان کرده: پندار و گفتار و کردار نیک! هر آن باورمندی و ایمان دگر هم اگر بر مبنای خرد و ادراک بنیان نشود ویرانگرست. و بقولی خیر نزاید و شر خواهد زایید. نیکی یا تقوی یا خلوص و شفافیت جان همواره بالاترین نشانه تکامل انسان دانسته شده. و به بیانی دگر نشانه "انسان" بودن!آنچه بیش از همه توان ادراک را می افزاید همان پاکی جان و روان است که بنیانش بر همان گفتار و کردار و پندار نیکست. در کنار آن هم یکسری خصوصیات و شرایط دگریست که در عرفان راستین ایرانی بدانها اشاره شده. اما خوبست بیاد داشته باشیم که:
مسیر تکامل انسان به یگانگی هر انسانیست. در نهایت شاید مهمترین اصلی که به ماندن درین مسیر کمک میرساند همانست که من پیام ریشه ای و واحد همه پیام آوران و آزادگان تاریخ میدانم: خیر و نکویی +عشق و رهایی! و این گستره وسیعی را در بر میگیرد اما اگر این پیام را همواره مد نظر داریم هر چه پیشتر میرویم بیشتر به کنهش پی خواهیم برد. این آن نخ نامرئیست که میتواند ما را در کشاکش دهر و فراز و نشیب زندگانی یاری رساند.
بشر هم نکو و هم عاشق هستی و رها زاده شده. اگر بخواهیم این سرنخها همواره در زندگانی با ما باشند میباید که ابتدا نهادینه و درونی شوند! "انسان" هر آنچه نیازست در خود و با خود دارد. فرهنگ راستین هم آن دانشگاهیست که تجربه زندگانی انسانی در اعصار را در اختیارمان میگذارد. مهمترین دانشگاه انسان ساز. اما باز هم اختیار و انتخاب با هر فرد انسان است و هر چه کمتر با تحمیل همراه باشد امکان پرورش خرد و ادراک بیشتر است!
فرهنگ راستین: آن فرهنگیست که طی اعصار امتحانش را بخوبی پس داده و پایدار مانده باشد. مانند فرهنگ ریشه ای ایرانی. فرهنگ را نمیتوان مهندسی کرد و بطور مصنوعی ابداع و اختراع کرد و ساخت! تجربه زندگانی نسلهای بیشمار از "انسانهای خردمند" است که با محکهای بیشمار زمان که بصورتی فشرده شده همچو آن الماس بدست ما رسیده و براستی بی بدیلترین گوهر بشریست. همچنین غیرقابل جایگزینی مگر به تجربیات هزاره های دگر! اما من هم باور دارم که حافظه تاریخی و فرهنگی بشر هم بهمراه کروموزومها در ژن انسان ذخیره شده و قابل انتقال است. هر چند بروز هر ژنی به محیط مناسب پرورشش بستگی دارد.
وجود در کنهش خیر و نکویی + عشق و رهایی را همراه دارد. میتوان گفت که ادراک نتیجه "بودن" انسانست: خود راستین بودن و تجربه و اکتشاف و روان بودن و رفتن و شدنها. وجود را نهایتی نیست (وجود: وجود میزاید!) کمال انسان را نیز نهایتی نیست. درک و رمزگشایی از هستی را نیز نهایتی نیست. اما حتی در درجات پایینتر از "بودن" کافیست باشید و خود باشید تا همین "بودن" و حضور کامل و آگاه موجب شادمانی و شعف گردد. "عشق" آن شادمانی ادراک وجود است! تجربه کردن وجود و هستی عشق آفرینست نبودن و نرفتن و نشدن انسان هم غمفزاست. درست در نقطه مقابل عشق هرآنچه هست و نامیده شود حاصل نبودن و عدم حضور آگاهانه و عدم تجربه بودن و وجود و هستیست. درک عشق و رهایی هم با درک وجود و خود بودن و آگاهانه بودن ممکن است.
همه این مفاهیم چون معادلاتی دو طرفه اند: در کل میتوان گفت: وجود=وجود! یعنی خود راستین بودن (خیر و نکو و عاشق و رها بودن) ادراک را می افزاید و درک بهتر از همه این مفاهیم مسیر تکامل را هموار میسازد. جای تعجبی هم نیست چرا که کل هستی در معادلات پیچیده و ظریفی به هم مرتبطست. چرخه های طبیعی حیات روی زمین را بنگرید. ارتباطات طبیعی را در آنجا هم میتوان مشاهده کرد. مفاهیم مینوی هم چنین ارتباطی دارند. همچون چرخه های حیات مینوی بشر و موجودات از زمین تا کرات و کهکشانها. در حلقه ها و سطوح گوناگون در زمان و مکانهای متفاوتی مرتبطند. (Matrix)
چرخه های طبیعی و مینوی هم بهم مرتبطند! هر آن قوانین فیزیک هستی گر نیک بنگری دریچه ای به عالم معنا میگشاید و مظاهرش را میتوان در زندگانی نیز درک کرد: زندگی فردی و جمعی و تاریخی بشر. اینرا افرادی مانند اینشتن هم درک کردند و اذعان داشتند. قانون عمل و عکس العمل را مگر در زندگانی و سیر تکامل بشر و تاریخ درک نمیکنیم؟ قوانین جاذبه و کار را هم میتوان بشکل مینوی درک کرد. یکی از زیباترین رمزگشاییها در دوران ما قانون تبدیل ماده و انرژیست. چقدر ساده و زیبا حلقه مفقوده ارتباطاتی کل وجود و هستی را به نمایش میگذارد. با وجود رموز بینهایت هستی اما درک راستی بس ساده است. معادله ای به سادگی همه راستیها همچون دریچه کوچکیست که با چشم جان و خرد اما میتوان از آن کل هستی را دید. برای درک هستی ازین دریچه ها بسیارست. گر همچون مولانا و اینشتین عاشقانه به هستی بنگری و با زبان عاطفه ها با هستی سخن گویی هستی نیز از ذره تا خورشید سخن خواهد گفت و راز دلش را با تو در میان خواهد گذارد. اینجاست که قدر فرموده زرتشت را میدانیم: ستایش هستی کلید رمزگشاییهاست. پس از ستایش کل هستی دریغ مدار که خود مهرآفرین و هم جانفزاست. مهر به هستی مهر و نکویی و ادراکت فزون کند. راستی که برکتی ازین بالاتر در هر دو عالم نیست! اگر بشر هزاران سال در زنجیر استثمار دیوان نپوسیده بود همه این ارتباطات حیاتی را رمزگشایی کرده بودیم! چرا که انسانهای بیدار روان و روشن ضمیر میطلبد و نه روباتهای آزمایشگاهی و پروگرم شده با سیستم و ایدئولوژیها!
هستی همه خیر است و نکویی:
نیکی خاصیت وجود است و وجود تنها مختص نیکیهاست! ظلمات اصلا وجود ندارند و خلا هستند و نبود! (شعر نور)
هر آنچه هست و موجود خیر و نکویی و برکت و راستی و درستی و هر آنچه اهورایی و خدایی دانیم با خود همراه دارد. در جهان جز خوبی و نیکی نیست! هر آنچه شر و اهرمن و شیطان مینامیم چو نیک بنگری وجود و موجود نیست. "وجود" تنها خاصیت نیکیهاست و جز آن هر آن مفهوم دگر همه: کمبود و کاستی نکوییست و بس!
وجود تنها وجود را درک میکند: یعنی تنها خیر و نکویی و عشق و رهایی را که خواص وجودند درک میکند! از همین روست که هر آن کمی و کاستی در اینها غمفزاست و آزار دهنده. احساس خلأ درونی از همین کمبودهاست و نه کاستی مادی. آب و هوا و خوراک بدن را میپرورد و نکویی و عشق و رهایی جان و روان را. گرسنگی روحی شما از کمی و کاستی اینهاست و بس. کافیست بدانید کجا بیابیدشان! پس بیادآور که اینها همه خواص وجودند. کافیست باشید. خود راستین همان وجود یکتای نکو و عاشق و رها! خلا درونی جز به خیر و نکویی پر نشود. اما هستی همواره منتظر در آغوش کشیدن شماست! هر آنچه طلب میکنید همه هم اینک در هستی هست به وفور! در خودتان هم هست اگر باشید: خود راستین انسان نکو و شریف. همین!
ممارست درین راهست که انسان میپروراند. همان وجود یگانه و ناب که هرآن میزان پاک و شفافتر و روانتر باشد به کل وجود و هستی متصلترست و قوانین هستی را بهتر درک میکند. بدین ترتیب فرشتگان کوچکی که پای به هستی میگذارند بیش از ما آدمها به هستی مرتبطند و درکش میکنند اما قادر به انتقال این ادراک نیستند! میتوانید امتحان کنید: کودکان راستیها را بهتر از همه ما درک میکنند. به حق که درین دوران این ما هستیم که میباید از آنان بیاموزیم نه برعکس! آنچه قادر به ادراک نیستید از کودک بپرسید بلکه هم پاسختان را یافتید! اما فراموش نکنید که وجود و راستیها بس ساده است. کژیهاست که دنیایمان را بطوری غیر طبیعی پیچیده کرده. پس از فرشتگان کوچک انتظار درک پیچیدگیهای دنیای بزرگان را نداشته باشید چرا که هستی هم درک نمیکند کژیها را.
هستی در قضاوت نمی نشیند:هستی همه عشق است و عشق راستین بی قید و شرط!
تکامل انسان یعنی: درونی کردن همین عشق بی قید و شرط و بروز بیرونی آن:
همچون هستی! این علامت خوبیست برای خود بودن و انسان بودن و در نهایت خدایگونه بودن!انسان می باید به همان میزان خالص و شفاف بماند تا ارتباطش با هستی قطع نشود و در ادراکش خللی وارد نیاید. پس میبینید که ما چون فرشتگانی با بالهای نامرئی ادراک بدنیا می آییم و بعد بجای اینکه "انسان" شویم می آموزیم که جمادی شویم! کاش اقلا آموزش و پرورش اگر انسان را به تکامل رهنمون نمیشود از او جمادی و روبات و برده نسازد! که آنگاه نه تنها از حیوانات که از نباتات هم پست تریم! نباتات که خیلی عالی قوانین هستی را درک میکنند و خود را وفق میدهند! پس آدمها از گیاهان هم کمترند مگر اینکه همان فرشتگان بالدار صاحب ادراک بمانند و سپس افزون بر آن اگر خرد و ادراک بیشتری کسب کردند که چه بهتر. بیدلیل نیست که عرفایی گفته اند به هر طرف مینگرم دد و دیو می بینم و بس! یا دی با چراغ میگشتم مگر انسانی بیابم!
کژی غمفزاست و مخرب. راستی جانفزای و مقاوم!
کیفر و جزا و نفرین و جهنم در دست خود ماست. شادمانی و سلامت و بهشت هم در دست بشرست.
ما بعنوان یک انسان متصل به بشریت و زمین و زمان و هستی و کل وجود: درگاه غم و رنج و درد و جهنم را قادریم با راستیها و نور عشق برای همیشه ببندیم و به تاریخ بسپاریم. بشریت قادرست با ایمانی راسخ در یک لحظه درک کند که همه اینها اصلا نبوده و نیست و پس نابود است. این ممکن است. انتخاب اما با خود ماست. در زندگی هر یک از ما هم این ممکن است. کافیست درک کنیم و باور داریم که تا زمانیکه خواص وجود را در خود داریم و بروز میدهیم پس هستیم! و تا هستیم با وجود و متصل به هستی غم و رنجی در ما کارگر نیست. اهرمن را در ما راهی نیست. حتی بیماریها در بشر اثر نتوانند کرد. انسان یکی از مقاومترین موجودات عالم است. می بینید که با وجود آنهمه بیماریهای گوناگون در تاریخ همچنان تندرست و استوار میرود!
دانشمندان علم ژنتیک بشما خواهند گفت که برای نفوذ عاملی مخرب در ژن انسان چندین و چند نسل متوالی می باید در معرض مستقیم آن عوامل بود وگرنه ژن بشر نسبت به عوامل نفوذی بسیار مقاوم است. متاسفانه عوامل مخرب در دنیای فعلی و نوع زندگانی غیرطبیعی بشر درین سالیان کم نبوده اند! طوریکه گاهی شک میکنم که آیا گروهی بیمار روانی دانسته قصد تخریب بشر را دارند! پس چرا چنین شده؟!
سالیانیست که بشریت را عین موش آزمایشگاهی مشتی سادیسمی روانی بخاطر منافع پوچ و براستی بی ارزش خود تحت تاثیر میلیونها عامل مخرب از زمین و هوا هدف گرفته اند و باقی را نمیگویم چون تصور چیز بدی را کردن خودش مضر است! پس بیایید همه تصور کنید که بیماران روانی سادیسمی همه درمان شدند. امیدوارم دانشمندان ژنتیک پیش از هر کار دیگری روی درمان ژن سادیسم مزمن که به فاشیسم و آدمخواری کشیده کار کنند! که بهترین راه نجات بشر و شاید تنها راه شاید همین است.
"هان ببین" مجموعه اشعاریست که بنوعی الهامی درک عمیقتر این مفاهیم را شاید ممکن سازد. امیدوارم بر دلها نشیند.
* * * *
درک زمان هم در مجموعه دیگری در لیست مقالات آمده. شاید جای دارد بازگویم که درک از زمان همواره برای خردورزان تاریخ ممکن بوده اما متاسفانه آنچه از "زمان" امروز در ادیان مطرح است مفهوم عمقی آن نیست بلکه همچون بسیاری از دیگر مفاهیم قانونمند هستی بدلایلی چند قلب معنی شده و یا از درون تهی شده و تنها پوسته ای از آن باقی مانده در قالبهای گوناگون. اگر بخواهیم دل به دریا زنیم و مکنونات قلبی را بی محابا برون ریزیم و از چوب تکفیر هم باکی نباشد باید گفت آنچه مثلا در ادیان قرار بوده منتظرش باشیم خود "انسان" است. یعنی آدمیان و دیو و دد قرارست روزی همگی "انسان" شویم! انسانی شریف و قادر به ادراک. همان که هزاره ها پیش احتمالا بوده ایم و بمرور زمان همچون همان فرشتگان کوچک که مسخ میشوند و از فرشته به آدم و سپس حیوان و نبات و جمادی پسرفت میکنند! آدمیان هم انگار پسرفت کرده اند از برخی نظرات. یعنی دگر کل بشر قادر به ادراک هستی و متصل نیست. چون خودش را گم کرده و خودش نیست. این خود نبودن در خود عدم را در بر دارد. نبودن ما طی اعصار موجب نابودی ما خواهد شد. بنابرین از خرد بدور نیست که مکانیسم دفاعی در انسان و بشریت و هستی بعنوان یک مجموعه وجودی برای چنین زمانی وجود داشته باشد. نگاهی به بشریت معاصر همه را بر آن داشته که انگار این آن ظلمانی ترین دورانی است که بشر در آن میباید بین انهدام و بقا انتخاب کند. دوران و زمان نوین هم به همین معناست. آنچه گم گشته خود "انسان" است در مفهوم راستینش! انسان شریف! همان که فرشتگان بر "شرافت" او تعظیم میکنند. همان شرافت ناب که تجلی "نور حق" در انسانست. این همان آرمان تاریخی بشریت بوده. کنه آرمان رهایی و تنها راه رسیدن به آن رهایی هم همین بوده و هست. بنابرین آنچه در انتظارش بودند و هستیم: "انسان شریف" است. همان اشرف مخلوقات. اینکه ما اینک هستیم آن موجودی نیست که آفریدگار بر آن آفرین گفته. شاید پیشترها بودیم اما فعلا که نیستیم. هر چند این رشته سر دراز دارد اما در مجموع: هر آنچه موجود است و کل وجود یکی است. واحد است. هر آنچه هست وجودست. متصل و سیال.
وجود انسان و بشریت هم به وجود هستی متصل و با آن سیال است.
اما بخش دوم شناخت هستی آن نکته کلیدیست که برخی خردورزان همین زمان با آزمایشات علمی هم تا حدی به آن رسیده اند اما به دلایلی در کارشان اخلال شد و بنظر نمیرسد که ادامه یافته باشد. اینکه "هستی" ادراک را در خود و با خود دارد.
چه این نکته با قوانین فیزیک یا بیوفیزیک یا بیوفیزیولوژی رمز گشایی بشود و چه نشود بهر روی ادراک هستی بما میگوید که هستی ما را درک میکند. همانطور که انسان قادرست هستی را درک و رمزگشایی کند.
گویند: حیات ذیشعورست. مولانا میگوید: حیلت رها کن و دیوانه شو! او خودش هم دیوانه هستی شده بود! هستی را عاشقانه ستایش میکرد و هستی هم با وی به زبان مهر و نور سخن میگفته انگار! دیوانه ام بپندارید اما من هم تصور میکنم نه تنها حیات که کل هستی به نوعی ذیشعورست! شعور نه بمعنای شعور که نوعی درک کردن. ادراک خاصیت وجودست. وجود بنوعی خود و وجود را درک میکند. این نظر منست. دیوانه وار میپندارم همچنین که: مام زمین و پدرمان خورشید هم خود و ما را و وجود را درک میکنند و هم کهکشانها و هم نور و هم زمان! کل وجود متصلسند. هم در وجود و هم در ادراک و هم در تجربه درک خویش و هستی. بنوعی سهیم اند. اینست آن نهایت راز وجودی وجود! علت پدیداری هستی. راز ناپایداری و عدم انسان و هستی هم در عدم تحقق این خواص است!
گر دلیل ادراک انسان را فهمیدیم شاید همانرا را بتوان در خصوص هستی هم بسط داد. در "بودن انسان" و شعر "زندگی شادمانه" این رمز آمده: که اگر ما خودمان نباشیم و اگر بشریت قادر به ادراک خود و هستی نباشد و این اتصال بهر دلیلی قطع شود آنگاه هستی درکمان نمیکند و انگار که اصلا نیستیم. انگار ما هم همان پوسته از درون تهی شده ایم. بنابرین اینطور در شعر بیان شد که:
وجود منتظر بودن ما آدمیانست!
آنکه در چاه افتاده تنها یوسف نیست. هر چند طبق این داستان هم بشر از دوران ظلمات رهایی خواهد یافت و سروری خواهد کرد! این آن کنه داستان یوسف است که در شعر انسان بودن به آن اشاره رفته. که پدر خورشید قرنهاست که چشم در راه توست! شب و روز را از افق تا به افق به دنبالت میگردد! پس کجایی تو؟ نکند به چاه ظلمات افتادی؟ سراغی هم از خانواده ات بشر نمیگیری؟ مادرت زمین دل نگران است...
بدین ترتیب با کمال احترام به باورهای دگر باید گفت و یا شاید نباید گفت اما ادراک من از زمان اینست. حال با هر پسوند و پیشوند دگری که در هر دین و باوری دارد و یا هر داستانی که برایش بافته اند و بدان افزودند و افزودند.
گاهی اما با اهالی آن باور سخن میگویی و بالاجبار با زبان خودشان! من که نمیتوانم با یک انگلیسی به فارسی سخن گویم و انتظار داشته باشم درکم کند! با یک هندی و یا چینی و هم مایاها و با سرخپوستان به زبان بی زبانی رمزها سخن گفته ام و درکم کردند. اما با یک انگلیسی به هیچ زبانی جز انگلیسی نمیتوان سخن گفت! با اعراب هم می باید به عربی سخن گفت و به همین ترتیب. تو خود بخوان شرح این مجمر.
قوانین مینوی هستی به زبان رمز:
بشر هزاره های پیشین را بیکار ننشسته و رمزگشایی از قوانین طبیعی و مینوی هستی کم و بیش ادامه یافته. البته یک اشکال بزرگ درین میان پدید آمده است و آنهم اینست که بزرگان تاریخ هم می باید بخشی از ادراکشان را برای بهبود زندگانی عوام جامعه و بزبانی قابل فهم آنان توضیح میدادند و هم می باید آن رموز را برای خردمندان و آیندگان باقی میگذاردند! خودتان را بجای آنان بگذارید تا دریابید چه کار دشواری بوده! بنابرین بسیاری از پیامها در قالب داستانهایی به ما رسیده که رموزی را هم در خود پنهان دارند. اگر بخواهید ترجمه تحت الفظی از آنان بعمل آورید شاید بسیاری از آنها هم مسخره بنظر رسد! چنین کاری را اصولا "بنیاد گرایی" مینامند!
دلیل به بیراهه رفتن بسیاری از آیینها در طول قرون و اعصار هم همین بوده که بجای ادراک کنه پیام آنرا سطحی نگریسته اند و هر یک از ظن خود یارش شدند و با تفسیر روی تفسیر و احادیث و روایات بیشمار گاهی پیام و داستان را حتی بیش از پیش مخدوش نمودند. درصورتیکه میبایست میگفتند مثلا مفهومش را نمیدانیم و شاید بعدا فهمیدیم اما فعلا که برایمان بی معناست! و یا درک ما اینست و تحمیل هم نکنیم! همین کافی میبود اما دریغ!
* رمزگشایی سفر انسان در زمین و زمان:
جوزف کمپبل از جمله خردمندان روشن ضمیریست که شخصا علاقه خاصی به وی دارم. او بیشترین تحقیقات را درین زمینه داشته و همه متلها و داستانهای تاریخی سراسر زمین را بررسی کرده و نخ نامرئی ارتباطی آنها را یافته. آمریکایی که به زبان متلهای پر رمز و راز سخن میگفت!
میدانیم که قدرتهایی همواره تاریخ را تحریف کرده اند. کمپبل شاید به بهترین وجه در دوران معاصر "سفر انسان و بشریت" را با دنبال کردن نخهای نامرئی ارتباطی در مسیر سیر تکاملی انسان دریافته. هر چند قابل درک است آنانکه اینزمان هم سعی در تحریف تاریخ بشر دارند از آشکار شدن سفر بشریت دلشاد نباشند!
بشر اما چنان مسخ میشود گاهی که شاهنامه در دست میگیرد و هم برای قهرمانان مقاومت اسطوره ای تاریخ بر سر و دل میکوبد اما مسخ خود نمی بیند که در کدام صفوف ایستاده! همزمان برای فرزندش داستان قهرمانان را میخواند: پسرم ذحاک را بیشتر دوست داری یا فریدون را؟ ذحاک!!!
آیا هیچ کودکی چنین پاسخی میدهد؟ آیا این پاسخ برای خود شما که در صفوف ذحاکان پست فطرت و ناجوانمرد و ظالم ایستادی شوکه کننده نخواهد بود؟ پس چرا؟! این دگر چه رسم ددمنشیست؟! چرا آدم نمیشویم. چرا ظلمات را به قدر کودکی هم نمیفهمیم؟ چرا از کودکانتان نمی پرسید راه چیست؟ بلکه نجات یافتیم از ظلمات این دوران هم!