semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۶.۱۰.۸۸

خرد: ادراک وجود و هستی

فشرده ای از درک احتمالا ناقص من از مفاهیم مورد بحث یاران:

خرد: آمیزه ایست از دانش + بینش + شرافت انسانی: ادراک وجود و هستی.

کلید و رمز خردپروری "نیکی" یا نکویی است. نیکی شرافت زاید.

ادراک جز به نیکی کسب نمیشود! یعنی در دانشگاه قابل آموزش و آموختن نیست.

ادراک و رمزگشایی قوانین هستی تنها از انسانهای نیک و شریف برمیآید و بس!

میتوان گفت ادراک هدیه هستیست به انسانهایی که در راه خرد و شرافت استوار بمانند و ممارست ورزند.

یعنی چیزی بنام: خردمند بی وجدان نداریم! یعنی خردمند بی مسئولیت نداریم!

چیزی بنام خردمند حسود، خردمند کینه ای، خردمند نفرت انگیز، خردمند خائن به انسان، خردمند ظالم نداریم!

خردمند آنست که با وجدانی بیدار تنها در راه خیر و نکویی تلاش کند. همواره در نظر داشته باشد که سواستفاده شری از تلاشش نشود. همه جهات را با هم در نظر بگیرد. برای بهبودی و نکویی و عشق و رهایی بشر تلاش کند. هر آنکه دانش را ساده لوحانه در اختیار استثمار و بیمار کردن و آسیب بشر گذارد خردمند نیست! چیزی بنام خردمند بی وجدان و مسئولیت و شرافت نداریم. اگر در راه عشق و نکویی و راستیها با وجدان و شرافت و با مسئولیت پذیری گام برداشتیم تنها آنزمان قادر به ادراک و رمزگشایی از هستی خواهیم بود. هیچ اکتشاف و رمزگشایی جز این ممکن نبوده و نیست. نه خواهد بود!

از بتهوون میپرسند دلیل برتریت چه بود؟ میگوید: برای برتری انسان دلیلی بالاتر از "خوبی" نمیشناسم! امثال نیوتون و اینشتین و مولانا و پور سیناها انسانهای آگاه و روشن ضمیری بودند که قادر به ادراک و کشف قوانین هستی شدند و دگران هم به همچنین. چه خود بدانند و چه ندانسته باشند. همان اصل "خوبی" موجب برتریشان بوده. برتری جز با نکویی و خیر ممکن نیست. هرآنچه جز آن بود نامش برتری نیست. برتری راستین نیست! ظاهریست. خیر نخواهد زایید. شر میرساند.

این رمزگشایی از قوانین هستی را زرتشت به بهترین وجه خیلی ساده و شفاف بیان کرده: پندار و گفتار و کردار نیک! هر آن باورمندی و ایمان دگر هم اگر بر مبنای خرد و ادراک بنیان نشود ویرانگرست. و بقولی خیر نزاید و شر خواهد زایید. نیکی یا تقوی یا خلوص و شفافیت جان همواره بالاترین نشانه تکامل انسان دانسته شده. و به بیانی دگر نشانه "انسان" بودن!آنچه بیش از همه توان ادراک را می افزاید همان پاکی جان و روان است که بنیانش بر همان گفتار و کردار و پندار نیکست. در کنار آن هم یکسری خصوصیات و شرایط دگریست که در عرفان راستین ایرانی بدانها اشاره شده. اما خوبست بیاد داشته باشیم که:

مسیر تکامل انسان به یگانگی هر انسانیست. در نهایت شاید مهمترین اصلی که به ماندن درین مسیر کمک میرساند همانست که من پیام ریشه ای و واحد همه پیام آوران و آزادگان تاریخ میدانم: خیر و نکویی +عشق و رهایی! و این گستره وسیعی را در بر میگیرد اما اگر این پیام را همواره مد نظر داریم هر چه پیشتر میرویم بیشتر به کنهش پی خواهیم برد. این آن نخ نامرئیست که میتواند ما را در کشاکش دهر و فراز و نشیب زندگانی یاری رساند.

بشر هم نکو و هم عاشق هستی و رها زاده شده. اگر بخواهیم این سرنخها همواره در زندگانی با ما باشند میباید که ابتدا نهادینه و درونی شوند! "انسان" هر آنچه نیازست در خود و با خود دارد. فرهنگ راستین هم آن دانشگاهیست که تجربه زندگانی انسانی در اعصار را در اختیارمان میگذارد. مهمترین دانشگاه انسان ساز. اما باز هم اختیار و انتخاب با هر فرد انسان است و هر چه کمتر با تحمیل همراه باشد امکان پرورش خرد و ادراک بیشتر است!

فرهنگ راستین: آن فرهنگیست که طی اعصار امتحانش را بخوبی پس داده و پایدار مانده باشد. مانند فرهنگ ریشه ای ایرانی. فرهنگ را نمیتوان مهندسی کرد و بطور مصنوعی ابداع و اختراع کرد و ساخت! تجربه زندگانی نسلهای بیشمار از "انسانهای خردمند" است که با محکهای بیشمار زمان که بصورتی فشرده شده همچو آن الماس بدست ما رسیده و براستی بی بدیلترین گوهر بشریست. همچنین غیرقابل جایگزینی مگر به تجربیات هزاره های دگر! اما من هم باور دارم که حافظه تاریخی و فرهنگی بشر هم بهمراه کروموزومها در ژن انسان ذخیره شده و قابل انتقال است. هر چند بروز هر ژنی به محیط مناسب پرورشش بستگی دارد.

وجود در کنهش خیر و نکویی + عشق و رهایی را همراه دارد. میتوان گفت که ادراک نتیجه "بودن" انسانست: خود راستین بودن و تجربه و اکتشاف و روان بودن و رفتن و شدنها. وجود را نهایتی نیست (وجود: وجود میزاید!) کمال انسان را نیز نهایتی نیست. درک و رمزگشایی از هستی را نیز نهایتی نیست. اما حتی در درجات پایینتر از "بودن" کافیست باشید و خود باشید تا همین "بودن" و حضور کامل و آگاه موجب شادمانی و شعف گردد. "عشق" آن شادمانی ادراک وجود است! تجربه کردن وجود و هستی عشق آفرینست نبودن و نرفتن و نشدن انسان هم غمفزاست. درست در نقطه مقابل عشق هرآنچه هست و نامیده شود حاصل نبودن و عدم حضور آگاهانه و عدم تجربه بودن و وجود و هستیست. درک عشق و رهایی هم با درک وجود و خود بودن و آگاهانه بودن ممکن است.

همه این مفاهیم چون معادلاتی دو طرفه اند: در کل میتوان گفت: وجود=وجود! یعنی خود راستین بودن (خیر و نکو و عاشق و رها بودن) ادراک را می افزاید و درک بهتر از همه این مفاهیم مسیر تکامل را هموار میسازد. جای تعجبی هم نیست چرا که کل هستی در معادلات پیچیده و ظریفی به هم مرتبطست. چرخه های طبیعی حیات روی زمین را بنگرید. ارتباطات طبیعی را در آنجا هم میتوان مشاهده کرد. مفاهیم مینوی هم چنین ارتباطی دارند. همچون چرخه های حیات مینوی بشر و موجودات از زمین تا کرات و کهکشانها. در حلقه ها و سطوح گوناگون در زمان و مکانهای متفاوتی مرتبطند. (Matrix)

چرخه های طبیعی و مینوی هم بهم مرتبطند! هر آن قوانین فیزیک هستی گر نیک بنگری دریچه ای به عالم معنا میگشاید و مظاهرش را میتوان در زندگانی نیز درک کرد: زندگی فردی و جمعی و تاریخی بشر. اینرا افرادی مانند اینشتن هم درک کردند و اذعان داشتند. قانون عمل و عکس العمل را مگر در زندگانی و سیر تکامل بشر و تاریخ درک نمیکنیم؟ قوانین جاذبه و کار را هم میتوان بشکل مینوی درک کرد. یکی از زیباترین رمزگشاییها در دوران ما قانون تبدیل ماده و انرژیست. چقدر ساده و زیبا حلقه مفقوده ارتباطاتی کل وجود و هستی را به نمایش میگذارد. با وجود رموز بینهایت هستی اما درک راستی بس ساده است. معادله ای به سادگی همه راستیها همچون دریچه کوچکیست که با چشم جان و خرد اما میتوان از آن کل هستی را دید. برای درک هستی ازین دریچه ها بسیارست. گر همچون مولانا و اینشتین عاشقانه به هستی بنگری و با زبان عاطفه ها با هستی سخن گویی هستی نیز از ذره تا خورشید سخن خواهد گفت و راز دلش را با تو در میان خواهد گذارد. اینجاست که قدر فرموده زرتشت را میدانیم: ستایش هستی کلید رمزگشاییهاست. پس از ستایش کل هستی دریغ مدار که خود مهرآفرین و هم جانفزاست. مهر به هستی مهر و نکویی و ادراکت فزون کند. راستی که برکتی ازین بالاتر در هر دو عالم نیست! اگر بشر هزاران سال در زنجیر استثمار دیوان نپوسیده بود همه این ارتباطات حیاتی را رمزگشایی کرده بودیم! چرا که انسانهای بیدار روان و روشن ضمیر میطلبد و نه روباتهای آزمایشگاهی و پروگرم شده با سیستم و ایدئولوژیها!

هستی همه خیر است و نکویی:

نیکی خاصیت وجود است و وجود تنها مختص نیکیهاست! ظلمات اصلا وجود ندارند و خلا هستند و نبود! (شعر نور)
هر آنچه هست و موجود خیر و نکویی و برکت و راستی و درستی و هر آنچه اهورایی و خدایی دانیم با خود همراه دارد. در جهان جز خوبی و نیکی نیست! هر آنچه شر و اهرمن و شیطان مینامیم چو نیک بنگری وجود و موجود نیست. "وجود" تنها خاصیت نیکیهاست و جز آن هر آن مفهوم دگر همه: کمبود و کاستی نکوییست و بس!

وجود تنها وجود را درک میکند: یعنی تنها خیر و نکویی و عشق و رهایی را که خواص وجودند درک میکند! از همین روست که هر آن کمی و کاستی در اینها غمفزاست و آزار دهنده. احساس خلأ درونی از همین کمبودهاست و نه کاستی مادی. آب و هوا و خوراک بدن را میپرورد و نکویی و عشق و رهایی جان و روان را. گرسنگی روحی شما از کمی و کاستی اینهاست و بس. کافیست بدانید کجا بیابیدشان! پس بیادآور که اینها همه خواص وجودند. کافیست باشید. خود راستین همان وجود یکتای نکو و عاشق و رها! خلا درونی جز به خیر و نکویی پر نشود. اما هستی همواره منتظر در آغوش کشیدن شماست! هر آنچه طلب میکنید همه هم اینک در هستی هست به وفور! در خودتان هم هست اگر باشید: خود راستین انسان نکو و شریف. همین!

ممارست درین راهست که انسان میپروراند. همان وجود یگانه و ناب که هرآن میزان پاک و شفافتر و روانتر باشد به کل وجود و هستی متصلترست و قوانین هستی را بهتر درک میکند. بدین ترتیب فرشتگان کوچکی که پای به هستی میگذارند بیش از ما آدمها به هستی مرتبطند و درکش میکنند اما قادر به انتقال این ادراک نیستند! میتوانید امتحان کنید: کودکان راستیها را بهتر از همه ما درک میکنند. به حق که درین دوران این ما هستیم که میباید از آنان بیاموزیم نه برعکس! آنچه قادر به ادراک نیستید از کودک بپرسید بلکه هم پاسختان را یافتید! اما فراموش نکنید که وجود و راستیها بس ساده است. کژیهاست که دنیایمان را بطوری غیر طبیعی پیچیده کرده. پس از فرشتگان کوچک انتظار درک پیچیدگیهای دنیای بزرگان را نداشته باشید چرا که هستی هم درک نمیکند کژیها را.

هستی در قضاوت نمی نشیند:هستی همه عشق است و عشق راستین بی قید و شرط!

تکامل انسان یعنی: درونی کردن همین عشق بی قید و شرط و بروز بیرونی آن: همچون هستی! این علامت خوبیست برای خود بودن و انسان بودن و در نهایت خدایگونه بودن!
انسان می باید به همان میزان خالص و شفاف بماند تا ارتباطش با هستی قطع نشود و در ادراکش خللی وارد نیاید. پس میبینید که ما چون فرشتگانی با بالهای نامرئی ادراک بدنیا می آییم و بعد بجای اینکه "انسان" شویم می آموزیم که جمادی شویم! کاش اقلا آموزش و پرورش اگر انسان را به تکامل رهنمون نمیشود از او جمادی و روبات و برده نسازد! که آنگاه نه تنها از حیوانات که از نباتات هم پست تریم! نباتات که خیلی عالی قوانین هستی را درک میکنند و خود را وفق میدهند! پس آدمها از گیاهان هم کمترند مگر اینکه همان فرشتگان بالدار صاحب ادراک بمانند و سپس افزون بر آن اگر خرد و ادراک بیشتری کسب کردند که چه بهتر. بیدلیل نیست که عرفایی گفته اند به هر طرف مینگرم دد و دیو می بینم و بس! یا دی با چراغ میگشتم مگر انسانی بیابم!

کژی غمفزاست و مخرب. راستی جانفزای و مقاوم!
کیفر و جزا و نفرین و جهنم در دست خود ماست. شادمانی و سلامت و بهشت هم در دست بشرست.

ما بعنوان یک انسان متصل به بشریت و زمین و زمان و هستی و کل وجود: درگاه غم و رنج و درد و جهنم را قادریم با راستیها و نور عشق برای همیشه ببندیم و به تاریخ بسپاریم. بشریت قادرست با ایمانی راسخ در یک لحظه درک کند که همه اینها اصلا نبوده و نیست و پس نابود است. این ممکن است. انتخاب اما با خود ماست. در زندگی هر یک از ما هم این ممکن است. کافیست درک کنیم و باور داریم که تا زمانیکه خواص وجود را در خود داریم و بروز میدهیم پس هستیم! و تا هستیم با وجود و متصل به هستی غم و رنجی در ما کارگر نیست. اهرمن را در ما راهی نیست. حتی بیماریها در بشر اثر نتوانند کرد. انسان یکی از مقاومترین موجودات عالم است. می بینید که با وجود آنهمه بیماریهای گوناگون در تاریخ همچنان تندرست و استوار میرود!
دانشمندان علم ژنتیک بشما خواهند گفت که برای نفوذ عاملی مخرب در ژن انسان چندین و چند نسل متوالی می باید در معرض مستقیم آن عوامل بود وگرنه ژن بشر نسبت به عوامل نفوذی بسیار مقاوم است. متاسفانه عوامل مخرب در دنیای فعلی و نوع زندگانی غیرطبیعی بشر درین سالیان کم نبوده اند! طوریکه گاهی شک میکنم که آیا گروهی بیمار روانی دانسته قصد تخریب بشر را دارند! پس چرا چنین شده؟!
سالیانیست که بشریت را عین موش آزمایشگاهی مشتی سادیسمی روانی بخاطر منافع پوچ و براستی بی ارزش خود تحت تاثیر میلیونها عامل مخرب از زمین و هوا هدف گرفته اند و باقی را نمیگویم چون تصور چیز بدی را کردن خودش مضر است! پس بیایید همه تصور کنید که بیماران روانی سادیسمی همه درمان شدند. امیدوارم دانشمندان ژنتیک پیش از هر کار دیگری روی درمان ژن سادیسم مزمن که به فاشیسم و آدمخواری کشیده کار کنند! که بهترین راه نجات بشر و شاید تنها راه شاید همین است.

"هان ببین" مجموعه اشعاریست که بنوعی الهامی درک عمیقتر این مفاهیم را شاید ممکن سازد. امیدوارم بر دلها نشیند.

* * * *

درک زمان هم در مجموعه دیگری در لیست مقالات آمده. شاید جای دارد بازگویم که درک از زمان همواره برای خردورزان تاریخ ممکن بوده اما متاسفانه آنچه از "زمان" امروز در ادیان مطرح است مفهوم عمقی آن نیست بلکه همچون بسیاری از دیگر مفاهیم قانونمند هستی بدلایلی چند قلب معنی شده و یا از درون تهی شده و تنها پوسته ای از آن باقی مانده در قالبهای گوناگون. اگر بخواهیم دل به دریا زنیم و مکنونات قلبی را بی محابا برون ریزیم و از چوب تکفیر هم باکی نباشد باید گفت آنچه مثلا در ادیان قرار بوده منتظرش باشیم خود "انسان" است. یعنی آدمیان و دیو و دد قرارست روزی همگی "انسان" شویم! انسانی شریف و قادر به ادراک. همان که هزاره ها پیش احتمالا بوده ایم و بمرور زمان همچون همان فرشتگان کوچک که مسخ میشوند و از فرشته به آدم و سپس حیوان و نبات و جمادی پسرفت میکنند! آدمیان هم انگار پسرفت کرده اند از برخی نظرات. یعنی دگر کل بشر قادر به ادراک هستی و متصل نیست. چون خودش را گم کرده و خودش نیست. این خود نبودن در خود عدم را در بر دارد. نبودن ما طی اعصار موجب نابودی ما خواهد شد. بنابرین از خرد بدور نیست که مکانیسم دفاعی در انسان و بشریت و هستی بعنوان یک مجموعه وجودی برای چنین زمانی وجود داشته باشد. نگاهی به بشریت معاصر همه را بر آن داشته که انگار این آن ظلمانی ترین دورانی است که بشر در آن میباید بین انهدام و بقا انتخاب کند. دوران و زمان نوین هم به همین معناست. آنچه گم گشته خود "انسان" است در مفهوم راستینش! انسان شریف! همان که فرشتگان بر "شرافت" او تعظیم میکنند. همان شرافت ناب که تجلی "نور حق" در انسانست. این همان آرمان تاریخی بشریت بوده. کنه آرمان رهایی و تنها راه رسیدن به آن رهایی هم همین بوده و هست. بنابرین آنچه در انتظارش بودند و هستیم: "انسان شریف" است. همان اشرف مخلوقات. اینکه ما اینک هستیم آن موجودی نیست که آفریدگار بر آن آفرین گفته. شاید پیشترها بودیم اما فعلا که نیستیم. هر چند این رشته سر دراز دارد اما در مجموع: هر آنچه موجود است و کل وجود یکی است. واحد است. هر آنچه هست وجودست. متصل و سیال.
وجود انسان و بشریت هم به وجود هستی متصل و با آن سیال است.
اما بخش دوم شناخت هستی آن نکته کلیدیست که برخی خردورزان همین زمان با آزمایشات علمی هم تا حدی به آن رسیده اند اما به دلایلی در کارشان اخلال شد و بنظر نمیرسد که ادامه یافته باشد. اینکه "هستی" ادراک را در خود و با خود دارد.
چه این نکته با قوانین فیزیک یا بیوفیزیک یا بیوفیزیولوژی رمز گشایی بشود و چه نشود بهر روی ادراک هستی بما میگوید که هستی ما را درک میکند. همانطور که انسان قادرست هستی را درک و رمزگشایی کند.

گویند: حیات ذیشعورست. مولانا میگوید: حیلت رها کن و دیوانه شو! او خودش هم دیوانه هستی شده بود! هستی را عاشقانه ستایش میکرد و هستی هم با وی به زبان مهر و نور سخن میگفته انگار! دیوانه ام بپندارید اما من هم تصور میکنم نه تنها حیات که کل هستی به نوعی ذیشعورست! شعور نه بمعنای شعور که نوعی درک کردن. ادراک خاصیت وجودست. وجود بنوعی خود و وجود را درک میکند. این نظر منست. دیوانه وار میپندارم همچنین که: مام زمین و پدرمان خورشید هم خود و ما را و وجود را درک میکنند و هم کهکشانها و هم نور و هم زمان! کل وجود متصلسند. هم در وجود و هم در ادراک و هم در تجربه درک خویش و هستی. بنوعی سهیم اند. اینست آن نهایت راز وجودی وجود! علت پدیداری هستی. راز ناپایداری و عدم انسان و هستی هم در عدم تحقق این خواص است!
گر دلیل ادراک انسان را فهمیدیم شاید همانرا را بتوان در خصوص هستی هم بسط داد. در "بودن انسان" و شعر "زندگی شادمانه" این رمز آمده: که اگر ما خودمان نباشیم و اگر بشریت قادر به ادراک خود و هستی نباشد و این اتصال بهر دلیلی قطع شود آنگاه هستی درکمان نمیکند و انگار که اصلا نیستیم. انگار ما هم همان پوسته از درون تهی شده ایم. بنابرین اینطور در شعر بیان شد که:
وجود منتظر بودن ما آدمیانست!
آنکه در چاه افتاده تنها یوسف نیست. هر چند طبق این داستان هم بشر از دوران ظلمات رهایی خواهد یافت و سروری خواهد کرد! این آن کنه داستان یوسف است که در شعر انسان بودن به آن اشاره رفته. که پدر خورشید قرنهاست که چشم در راه توست! شب و روز را از افق تا به افق به دنبالت میگردد! پس کجایی تو؟ نکند به چاه ظلمات افتادی؟ سراغی هم از خانواده ات بشر نمیگیری؟ مادرت زمین دل نگران است...
بدین ترتیب با کمال احترام به باورهای دگر باید گفت و یا شاید نباید گفت اما ادراک من از زمان اینست. حال با هر پسوند و پیشوند دگری که در هر دین و باوری دارد و یا هر داستانی که برایش بافته اند و بدان افزودند و افزودند.
گاهی اما با اهالی آن باور سخن میگویی و بالاجبار با زبان خودشان! من که نمیتوانم با یک انگلیسی به فارسی سخن گویم و انتظار داشته باشم درکم کند!
با یک هندی و یا چینی و هم مایاها و با سرخپوستان به زبان بی زبانی رمزها سخن گفته ام و درکم کردند. اما با یک انگلیسی به هیچ زبانی جز انگلیسی نمیتوان سخن گفت! با اعراب هم می باید به عربی سخن گفت و به همین ترتیب. تو خود بخوان شرح این مجمر.

قوانین مینوی هستی به زبان رمز:
بشر هزاره های پیشین را بیکار ننشسته و رمزگشایی از قوانین طبیعی و مینوی هستی کم و بیش ادامه یافته. البته یک اشکال بزرگ درین میان پدید آمده است و آنهم اینست که بزرگان تاریخ هم می باید بخشی از ادراکشان را برای بهبود زندگانی عوام جامعه و بزبانی قابل فهم آنان توضیح میدادند و هم می باید آن رموز را برای خردمندان و آیندگان باقی میگذاردند! خودتان را بجای آنان بگذارید تا دریابید چه کار دشواری بوده! بنابرین بسیاری از پیامها در قالب داستانهایی به ما رسیده که رموزی را هم در خود پنهان دارند. اگر بخواهید ترجمه تحت الفظی از آنان بعمل آورید شاید بسیاری از آنها هم مسخره بنظر رسد! چنین کاری را اصولا "بنیاد گرایی" مینامند!
دلیل به بیراهه رفتن بسیاری از آیینها در طول قرون و اعصار هم همین بوده که بجای ادراک کنه پیام آنرا سطحی نگریسته اند و هر یک از ظن خود یارش شدند و با تفسیر روی تفسیر و احادیث و روایات بیشمار گاهی پیام و داستان را حتی بیش از پیش مخدوش نمودند. درصورتیکه میبایست میگفتند مثلا مفهومش را نمیدانیم و شاید بعدا فهمیدیم اما فعلا که برایمان بی معناست! و یا درک ما اینست و تحمیل هم نکنیم! همین کافی میبود اما دریغ!

* رمزگشایی سفر انسان در زمین و زمان:

جوزف کمپبل از جمله خردمندان روشن ضمیریست که شخصا علاقه خاصی به وی دارم. او بیشترین تحقیقات را درین زمینه داشته و همه متلها و داستانهای تاریخی سراسر زمین را بررسی کرده و نخ نامرئی ارتباطی آنها را یافته. آمریکایی که به زبان متلهای پر رمز و راز سخن میگفت!

میدانیم که قدرتهایی همواره تاریخ را تحریف کرده اند. کمپبل شاید به بهترین وجه در دوران معاصر "سفر انسان و بشریت" را با دنبال کردن نخهای نامرئی ارتباطی در مسیر سیر تکاملی انسان دریافته. هر چند قابل درک است آنانکه اینزمان هم سعی در تحریف تاریخ بشر دارند از آشکار شدن سفر بشریت دلشاد نباشند!

کمپبل قهرمانان تاریخی را مقایسه میکند و نخ نامرئی ایستادگی در برابر تاریکیهای دهر را می یابد که بشریت را بهم پیوند میدهند (هزارها چهره قهرمان: Hero with Thousand Faces) او مشاورعلمی- فرهنگی فیلم "جنگ ستارگان" بود که برآیندیست از داستانهای قدیمی "جدال نور و ظلمت" در تاریخ . افرادی چون کمپبل و لوکاس به قصد خود برتر بینی اینچنین اثری خلق نکردند. بلکه در دل صدف اهرمنان نشستند و مرواریدی برای نسلهای آینده آفریدند به امید صلح جهانی و نه جنگ جهانی! اهرمنیان اما همواره هم از ادیان بهره برداری نامطلوب کرده اند و هم از هر آن خلاقیت بشر. شاید هم کوتاهی از خودتان پدر و مادرهاست! بخود آیید و از تاریکیها بدرآیید.
در کتاب " Power of Myths" که با چند فیلم از مصاحبه اش همراهست بسیار زیبا و موشکافانه کنه داستانهای تاریخی ملل گوناگون را میکاود و می شناساند که چطور همه به زبان رمز بوده اند. ادراک این مسیر خود کمپبل را هم دگرگون میکند. تا جائیکه واژگان تازه ای از اندیشه اش میتراود که اگر درک شود در جهت همبستگی و همراهی بشریت است با همان راهکارهایی که هزاره ها پیش بوده. و سرانجام واژه " Bliss" را خلق میکند: کلید ورود به درون و سیر در مسیر تکامل انسان. بله کمپبل تنها با رمزگشایی از مسیر "سفر بشر" به ایمانی مستحکمتر از بنیادگرایان رسید. چراغی فراسوی سفر آدمیان برفروخت و یکی از همان هزاران چهره قهرمانان جاودانه شد.
Metaphors only seem to describe the outer world of time and place
Their real universe is the spiritual realm of the inner life
The Kingdom of God is within you
البته این تعریف خود کمپبل است که: ترجمه تحت الفظی از داستانها و کتب تاریخی به بنیادگرایی ختم میشود یعنی دریافتی سطحی(معمولا همراه با تحمیل). اشکال بنیادگرایی درینست که انسانها را از کاوش بیشتر و احتمال درک مفاهیم تاریخی بازداشته. برخی از کاتولیکهای بنیادگرا هم از او دل خوشی نداشتند! چون اشاره کرده بود که متلهای زایش مریم بارها در تاریخ بشر بصورت زنجیره ای تکرار شده و آنهم در ملل گوناگون و دور دست. میتوانستند بجای نفی حقایق تاریخی آنرا به استمرار معجزات هستی تعبیر کنند! برای معجزه بودن هستی اگر اثباتی نداشتند اما نیازی به نفی و انحصار و تحمیل نبود. بخصوص از طرف کسانیکه باور دارند: هستی سراسر رمز و رازهاییست که هنوز میباید درک و کشف شود. بنیادگرایان اما بیش از ناباوران هستی را نفی میکنند! تناقض و نفاق یعنی همین.
( داستان مقاومت و ایستادگی قهرمانان جهان در برابر نیروهای اهرمنی هر چند احتمالا همه واقعی هم بوده اما به شکل سمبل و اسطوره ای برای کل آدمیان بجای مانده و خواهد ماند و مطعلق به کل بشر است و زمان و مکان بردار هم نیست. چه خوشتان بیاید و چه نیاید داستان عاشورا یکی از همینهاست که در هر نقطه از زمین و هر زمان بر هر فرد انسان بازگو شود او درک خواهد کرد که این هم یکی از اسطوره های قدیم بشر در کنار هزاران هزار قهرمانان نبرد روشنایی با ظلمت بوده. این را هر فردی هم امروز و هم هزار سال دیگر درک تواند کرد. همچنین شاهنامه فردوسی را هر فردی در سراسر عالم درک تواند کرد. هر آن آزادگان تاریخ که جانانه با اهرمنیان نبرد کردند و یا بصورتهای دگری ایستادگی و مقاومت نمودند بصورت اسطوره ای ماندگار شدند و داستانها در وصفشان آمد چرا که انسان بطوری غریزی ایستادگی در برابر ظلم و ظلمات و کژیها و پلشتیها و اهرمنیها را می ستاید! دست خودش هم نیست غریزیست. همچنانکه جهان اینک رشادت جوانان ایران را می ستاید. هر کودکی به شما خواهد گفت که در فلان داستان از کدام قهرمان بیشتر خوشش میآید مثلا ذحاک یا فریدون؟ کودکان همواره طرف خیر و راستی را میگیرند. اما نمیدانم چه بر سر این فرشتگان می آورید که در بزرگسالی همینها میشوند جزو سپاهیان ذحاک و یزیدان زمانه؟! عجیب نیست؟ تصور بفرمایید!!
ایرانی طی قرون و اعصار چنان اسلام را متحول و خودی کرد که اینک همچون مادری که طفلش را رها نتواند در کمال تاسف یا خوشوقتی باید گفت اگر در تصورید که کل ایرانیان اسلام را رها میکنند: خلا در هاون میکوبید! باور بفرمایید چنین نخواهد شد. هر چند اکثریت باورمندان ایران پس از این سی سال بخوبی درک کرده اند که باورهایشان در دست حکومتها به ابزاری برای تحمیل قدرت و استثمار خودشان بدل میشود و قائل به جدایی همه باورها از حکومت آینده هستند. اما به جنگ باورها رفتن خطاست! به پهلوانان اما میتوان پیوست و به جنگ ظلمات رفت. این با کنه انسان سازگارترست.
اما شما ظالمان هم بدانید: ایرانی از ظن خود یار اسلام شده و همان فرهنگ رادمنشی و آزادیخواهی و حریت را در اسلام هم تزریق کرده و جز آن تحویلش دهی دوست نمیدارد!!! زمانیکه نیروهای ذحاک و یزیدان زمانه منزل به منزل در همه شهرها بدنبال پرندگان عاشق آزادی میگشتند تا پر و بالشان را بشکنند و در قفس کنندشان و همه را بخاطر آزادیخواهی و اختلافات سیاسی به جوخه اعدام سپارند: قلب هر ایرانی از سیاهی این جنون لرزید!! هر چند بسیارانی همچنان در سپاه ظلم و ظلمات ماندند اما اکثر ایرانیان همان زمان مسیرشان را دگر کردند و یا در قلبشان دگر با این بساط ننگین پست فطرتهای زمان نبودند چرا که هر انسان و هر ایرانی به غریزه هم میداند که این رسم جوانمردی نیست! که این بوی جنون و کژی و پلشتی و خون و اهرمن میدهد!)
* * *
بشر اما چنان مسخ میشود گاهی که شاهنامه در دست میگیرد و هم برای قهرمانان مقاومت اسطوره ای تاریخ بر سر و دل میکوبد اما مسخ خود نمی بیند که در کدام صفوف ایستاده! همزمان برای فرزندش داستان قهرمانان را میخواند: پسرم ذحاک را بیشتر دوست داری یا فریدون را؟ ذحاک!!!
آیا هیچ کودکی چنین پاسخی میدهد؟ آیا این پاسخ برای خود شما که در صفوف ذحاکان پست فطرت و ناجوانمرد و ظالم ایستادی شوکه کننده نخواهد بود؟ پس چرا؟! این دگر چه رسم ددمنشیست؟! چرا آدم نمیشویم. چرا ظلمات را به قدر کودکی هم نمیفهمیم؟ چرا از کودکانتان نمی پرسید راه چیست؟ بلکه نجات یافتیم از ظلمات این دوران هم!
* * *
یکی از این داستانهای تاریخی که تکرار شده همان داستان زمان است که تقریبا در همه ادیان بنوعی آمده و نمیدانم چرا این تکرار و استمرار گوشزدهای هستی و رموز و معجزات و تلنگرها بر وجدان زمانه و یادآوریها باید موجب ناراحتی برخی باشد؟ کاش درک میکردند که استمرار همان داستانهای پر رمز و راز تاریخ برای عبرت گرفتن خودشان بود! بلکه بالاخره بنیادگرایان هم درک کنند که کنه پیام چه بود! بلکه هم پر پرواز انسان و بشر را بیش از این با خودپرستی ناب و تحمیل ِجنون ِقدرت پوشالی ِدنیایی نبندند و نشکنند! بلکه هم بشریت روزی چون فرشتگان پر گشود! بلکه هم دست اهرمنان خودکامه را هم بگرفت و به بهشت اشرف مخلوقات بُرد!
کاش بجای دعوا بفکر رمزگشایی از کنه پیامها می بودند! دریغا که پر پرواز اندیشه خودیهایشان را هم میبندند! کاش این خودیهای روشن ضمیر اقلا به خود آیند و از صفوف ظلمات برون شوند! بلکه هم رمز گشایش این زندان اندیشه را یافتیم!! هنوز هم دیر نشده.
از این نمونه پیامها فراوانست. مثلا داستان یوسف پیامبر هم سراسر رمز است و و کشتی نوح و یونس در شکم نهنگ و اصحاب کهف و هزاران داستان تاریخی دگر از همه ملل دنیا! حتی داستان معراج پیامبران. البته اگر همه اینها درست نقل قول شده باشند و بتوان اضافات و گرد و خاکهای قرون را زدود و به اصل داستان دست یافت بعد میماند ادراک و رمزگشایی از آن! بسم الله...
رمزگشایی از قوانین هستی لزوما بدین معنا نیست که باورمندان همه باورها و اعتقاداتشان را به یک باره رها کنند. اما میتوان بیاد داشت که هر پیامی احتمالا بار ارزشی کشف نشده ای هم در خود نهفته داشته. اینها متناقض هم نیست. بهر روی هر چه بشر به سطوح بالاتری از ادراک میرسد دریافتش از پیامها بهتر و روشنتر خواهد شد و در هر سطحی پیامها را در حد خودش در خواهد یافت و این نمیباید به ضرر کسی باشد. مگر اینکه سودی از تحمیل نسیبمان گردد.بهترست هر چه سریعتر به خودسازی خویش پردازند و همراه شوند. بشر دگر برای ادراکش منتظر اجازه و دستوری نخواهد ماند. اگر براستی خواهان دریافت پیام بزرگان تاریخ باشیم و یا خواهان ادراک و رمزگشایی هستی که می باید با همان شوق و اشتیاقی که کودکان در مکاشفه جهان دارند از رمزگشاییها به وجد آییم! نه؟
* * * *
اینزمان: زمان انسان شریف بودن است و بس!
ای بسا مسلمان-نماهای بی وجدان و شرافت و حتی شکنجه گر! ای بسا بی باوران باوجدان و شرافتمند. پس آقایان عمامه و کلاه و آستین را کمی بالاتر زنید و بیایید همگی ابتدا "آدم شویم" تا بلکه هم روزی شایسته نام "انسان" شویم: همان موجود یگانه خلاق و قادر. همان اشرف مخلوقات. همان که چون فرشتگان پای بر زمین مینهد تا خدایگونه شود! براستی کجای کاریم ماها؟!
آیینه جان خویش را صیغل ده! بل لایق انعکاس هستی گردی
.
* * * * * * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________