semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۲۷.۱۰.۸۸

دین از دید هستی

این ادراک منست از هستی و اهالی تحمیل و تحقیر حق انتخاب و ادراک بشر نیازی نیست بخوانند! چون نظر آنان لابد که "حق" مطلق است و حق هم که در انحصار آنانست. پس بروند همان حق را بفروشند. بروند دهان همه را ببویند نکند گفته باشند مهر! ادراک! گوهر وجود انسان! وجود یگانه! هستی! یا حق!
* * * *
هستی که خود وجودست آنچه وجودست را درمیابد.
انسان موجودیست یگانه و همین بود و وجود یگانه اوست که در درجه اول اهمیت قرار دارد.
کل وجود ماهیتی سیال است و خودزایی و تکامل
خاصیت وجود. مهر و نکوسرشتی هم گوهره و ذات وجود و هستیست.
انسان هم هر آنگاه که همان وجود یگانه و آن گوهر وجودی پاک نهاد و پرمهر و نیکوسرشت خویشتن خویش بماند و باشد وجودی روان و سیال و تکامل یابنده همراه هستی آنگاه است که از دید جهان هستی او "هست" موجود است و وجود دارد و درک میشود و درک میکند. چون وجودیست پویا و زایا و روان.

انسان از دیدگاه کل جهان هستی اینچنین درک میشود. نه با هر آن نام و نشانه ای که خود برای خویش مقرر کرده و نه با هر آن دین که خود را بدان نام بخواند و بداند. بلکه از دیدگاه هستی تنها آن بارقه وجودی انسان است که هست. همان ظهور و بروز گوهره وجودی بشر. گوهره ای که از بدو ظهورش در جهان: نیکوسرشت و پاک نهادست و کشش و جاذبه ای بسوی نیکیها و راستیها و خوبیها در نهاد وی مستتر است. و همچنین کشش و جاذبه ای به رویشها و پویشها و دانشها و بینشها و کشف و ادراک خود و هستی. در نهاد بشر کششی پنهان برای اکتشاف رازهای ضمیر خویش و عالم وجود هست و به یمن همین کشش از قوای چندگانه خویش بهره میجوید و هم از خرد و بینش و ادراک.
اگر قرار بود هستی راهی برای سنجش انسانها داشته باشد آن تنها همین راه بود. یعنی انسانها را به درجه کمال انسانی میسنجید. کمال انسانی هم درجات ظهور و بروز جوهره وجودی و نهاد و سرشت انسان است که با بهره گیری از همه قوای چندگانه از جمله خرد و بینش و ادراک در مسیر سیر تکاملی جویا و پویا و روان و ماناست. چرا که اتصال وجودی انسان و هستی در همین بروز خصائل ذاتی و وجودیست و میزان اتصالمان هم به میزان بروز و ظهور وجودیمان وسعت می یابد.
بروز و ظهور گوهره وجودی انسان یعنی "زندگی".
زندگی برآیند همه این تجارب است از بودن و ادراک بود و وجود خویش و هستی.
و جهان هستی در این تجربه وجودی ما شریک است.
چرا که کل وجود واحدیست متصل و سیال با جوهره ای از مهر و قادر به ادراک خویش و کل وجود!
بنابرین کل وجود در تجربه این ادراک وجودی خویش و هستی هم متصل و مشترک خواهد بود.
هستی انسانها را جدای همه انگ و برچسبهایی که بر خود میزنند درک میکند. برای جهان هستی تمییزی بین ملسمان و مسیحی و کلیمی و بودایی و زرتشتی و بهایی و حتی بی باوران نیست! چون میزان در نظر هستی "میزان بروز گوهره انسانیست".
هستی انسان را از روی داغی که بر پیشانی و یا بر دل زده نمینگرد. چه بسا انسانهایی که داغ سجده بر پیشانی دارند و چه بسا که حتی پوشش ظاهریشان هم نشانی از دین بخصوصی دارد اما در مسیر تکامل انسان هنوز در قدمهای اولیه اند. هر چند انگ و برچسبی که یدک میکشند آیت خدایی هم باشد. به همین ترتیب هزار مدرک و برچسب دیگر مذهبی و فرقه ای و علمی و پژوهشی هم مورد توجه جهان هستی نیست. همه اینها تنها فریبنده آدمیانیست و بس.
در نگاه جهان هستی و کل وجود هیچیک از این ظواهر و حتی اعمال روزانه و گذرا فریبنده و خیره کننده نیست. هرگز مورد توجه هستی قرار نخواهد گرفت. هرگز موجبات ذره ای اتصال به هستی را فراهم نمی آورد.
آنچه زمینه اتصال به هستی و تجربه بودن و زندگی را فراهم میسازد تنها و تنها اینهاست:
بروز گوهره پاکنهاد وجودی انسان است
بهره برداری از گوهره وجودی برای شناخت
جویایی و پویایی در شناخت خود و هستی

تجلی درونی و برونی خصایص ذاتی وجود
تجلی مهر و نکویی و خرد در انسان
پویایی در مسیر تکامل جان و خرد
اینهاست آن رموز "بودن" و وجود و زنده بودن و زندگی و اتصال به هستی و ادراک و تکامل انسان.
که اگر همه اینها را در یک کلمه خلاصه کنیم احتمالا باید گفت: انسان.
اینها همه در ذات انسانی ماست. جدا از ما نیست.
در نهایت موضوع اینست که انسان باشیم و بس!
و هر آنچه برون از این دایره:
همه اضافاتست و زایدات زندگی.
دین جز یک روش برای همین "زندگی" همین "انسان" نیست.
برای اینکار هر دینی نوعی "جهان بینی" تبیین میکند و یکسری پند و اندرزها و روشهایی را "پیشنهاد میدهد" که آدمیان میتوانند به "دلخواه و صلاح دید" خویش برای بهبود زندگانی و تکامل خویش بکار بندند. همین و نه دیگر هیچ.
هر آیین و ایدئولوژی هم میتواند "جهان بینی" ارائه دهد و هر انسانی هم مختارست از هر یک از آنها بهره گیرد. در هر صورت انسان صاحب اختیار و انتخاب است و مسیر زندگی و تکاملش را انتخاب میکند. در فراز و نشیب همین افت و خیزهاست که آهن وجودیش در آتش همین "زندگی" پولادین میشود.
و یا تکه تکه و خرد و خاک شیر میشود.
در هر صورت انتخاب با خود اوست!
و این اصل "انتخاب" هم اصلی مهم است. چرا که بخشی از گوهره وجودی انسان است! اگر قرار بر انتخاب نبود و قرار بر "تحمیل" بود و اگر تحمیل روش بهتری برای تکامل وجودی انسانها بود که لابد در مسیر تکاملی بشر همان در وجود انسان نهادینه شده بود و بشر انتخابش را از دست میداد. اما چنین نشده. بشر دارای حس کنجکاوی و مایل به کاوش است. همه ابزار این "کاوش" را هم در وجود خویش نهادینه داراست. پس نیازی به تحمیل ندارد! این نادرست ترین برداشت از انسان و زندگانیست که تصور کنیم کودک می باید در قالبهایی که بدرد زندگی آینده اش در فلان جامعه و زمان و مکان و شرایط خاصی بخورد با تحمیل اندیشه ها و روشها و قوانین فرم داده شود. مثل ماستی که در کیسه کنند! یا انگار بشر گل است که باید در دست کوزه گران فرم یابد. خیر! اینطور نیست.
هر چند بشر همچون آن لوح گلی نا نوشته است اما این دلیل بر تحمیل اندیشه ها و روشهای خاصی بر او نیست! بشر آن لوح گلی صاحب "اختیار" و "انتخاب" است! هر طور که بخواهید فرمش دهید خودش ممکن است بخواهد فرم دیگری یابد! و اگر این تحمیل ادامه یابد به جدالی بدل خواهد شد چرا که بشر از همان کودکی برای حق انتخابش احترام خاصی قائل است و تحمیل و زور را دوست نمیدارد.
بشر دوست نمیدارد که کورکورانه دنباله رو شود و یا مسخ و مغزشویی شود. این کاملا با گوهره وجودی ما در تضادست!
میفرمایید پس چگونه است که جماعت کثیری از کودکان عالم را همچنان به زور و تحمیل اندیشه ها و باورها و روشهای دیکته شده مغزشویی و مسخ میکنند؟ و این نه تنها مختص ادیان که در همه جا مشهودست! در سراسر جهان و در همه مدارس و هم خانواده ها. حتی آنان که برچسب دین خاصی ندارند و یا بظاهر به چیزی باور ندارند!
این دردناکترین اتفاقیست که در تاریخ بشر رخ داده. اگر جهان آدمیان به این فرم ناپسند کنونیست که هست دلیلش همین تحمیل و فرم دادن کودکان جهانست.
همین فرم ناپسند جهان کنونی ما آدمیان صد البته که خود بهترین دلیل است بر ضرورت حیاتی توقف همه این تحمیلها و زورگوییها و فرم دادنهای کودکان با هر آنچه بزرگسالان درست میپندارند!!
همه از اوضاع بشریت درین دوران می نالیم و اما هنوز در نمی یابیم که همین شرایط و اوضاع و احوال و روشها و کنشهای موجود را پس چرا و به چه حقی و چه استدلال متقنی می باید بر کودکان و آینده سازان جهان انسانی تحمیل و تجویز کنیم؟!
هستی اما کاری با دین و باورها ندارد
هستی منتظر ظهور و بروز گوهره وجودی ما انسانهاست. همان گوهر و ذات خالص و ناب و متصل به کل وجود و هستی.
هستی منتظر تجربه ما از وجود و بودن است!
تجربه امری شخصیست. هر نسل و هر انسان می باید با انتخاب و آزادگی خود به این تجربه بپرداز و در افت و خیزهای زندگی آهن وجودش پولادین شود که تنها راه تکامل انسان همین است و بس!
هیچ راه میانبری نیست عزیزانی که تصور میکنید کودکانتان را با تحمیل دین و باورها و منشهای رایج ممکن است از افت و خیزهای زندگانی محفوظ دارید! چنین چیزی ممکن نیست!! تلاشتان نتیجه معکوس خواهد داد. نه تنها کمکی به کودکان نمیکنید که راه ادراک آنان را هم سد کرده اید!
در هر حال گوهر وجودی بشر با همان کشش درونی زوال ناپذیر بسوی تکامل وجودیش پیش خواهد رفت!
تنها نقشی که هر نوع "تحمیل" درین میان بازی میکند نقشی "منفی" است. تنها کاری که تحمیل میکند اینست که رسیدن آدمیان به آن مرحله از ادراک هستی که لازمه خودشناسی و جهان شناسی ناب و تجربه شده است را "به تعویق می اندازد!" و یا در مواردی بالکل "سد میکند!"
این اگر بنظر شما بزرگسالان امر مبارکیست که خوب بفرمایید به تحمیل دین و باورها و روشها و منشها ادامه دهید تا روزی خودتان نتیجه معکوسش را ببینید و طفلی آن فرزندان امثال شما تحمیلگران!
اما اگر به این نتیجه رسیده اید که جهان امروز براستی شایسته بشر نیست و هر چه بیشتر کودک و جوانان دنیا تحت تحمیل و تحقیر و فشار و تعقیب و گریز قرار میگیرند اوضاع انگار وخیم تر میشود و از کنترل خانواده ها و دولت ها خارج شده! پس بدانید که اشکال در همان تحمیل خود شما خانواده ها و هم دولتهاست.
نسلهای جوان به یمن ادراک بهتری از هستی ناخودآگاه درک میکنند که میباید راه و مسیرشان را خود برگزینند و می باید در دریای زندگی بی محابا شیرجه زنند و هر آنکه غرق نشد پیروزست!
این اجازه را به آنها بدهید. اعتماد کنید به نسل جوان آدمها که جهانی دگر در راه است.
اینها هر چند ناخودآگاه اما به درستی درک کرده اند که می باید برای جهان پیش رو آماده شوند.
زمانه ای نوین که در آن اصالت نه انسان است و نه خدا! بلکه سیر تکاملی بشریت است در سراسر دنیا. و این یعنی گشودن درگاه بهشت جاودان زمین.
انگ و برچسبهای ظاهری و کلامی را در جهان فردا چه کار؟ که بروز گوهره وجودی انسان خود معادل زندگانیست. و انسانها همه وجودی یگانه اند.
خود ادیان هم گفته اند که پس از این بشر نیازمند رهنمای دینی نیست. چرا که انسان به مرحله این از کمال رسیده که بتواند مسیر کمالیش را همراه با کل بشریت در سراسر عالم به یمن ادراک بپیماید.
و جالب اینجاست که در کشاکش این گستردگی اتصال به کل بشریت و هستی آنچه بیش از همه راهگشاست یگانگی تجربه هر انسانیست!
روشهایی که بخواهند از بشر روباتهای پروگرم شده یکسان و همشکل و همگون بسازند عملی نخواهند بود. اینها تنها سیر تکاملی بشر را کند میکنند. و همین دشواریهاست که جوانان دنیا بطور ناخودآگاه درک کرده و از آن اظهار دلزدگی مینمایند.
اصالت در آینده با "تکامل انسان" است. نه صرف جسم و عقل انسان! تکامل انسان به دانش ظاهری او نیست. به تکنولوژی نیست و به ادیان هم نیست.
تکامل انسان جز میزان بروز گوهره وجودی انسانها و پویایی در تجربه زندگی نیست. وجود هر انسانی یگانه است. تجلی این وجود یگانه با تحمیل و مغزشویی و پروگرام کردن بشریت و همگون خواستن همگان ممکن نیست!
تجلی وجود یگانه هر انسانی هرآنگاه که تجربه ای جهانی شود آنگاه میتوان گفت که بشریت به مسیر سیر تکاملی خویش بازگشته است!
خلوص و پاکی کودکی می باید تا این مسیر را بگشاید. دنیای بزرگسالان بس تیره گون گشته و چه بهتر که بر فرزندان کنونی زمین تحمیل نشود! اگر دلمان هیچ برای انسان و بشریت سوخته. اجازه دهیم این نسل راه خودش را پیدا کند. این تنها راه دستیابی به کمال است. تنها راه نجات بشریت!!
بهترین کاری که بزرگسالان میتوانند بکنند اینست که اخلاق و عادات مشمئز کننده معمول را تا حد ممکن در مقابل کودک انجام ندهند و تا حد ممکن به کودک دروغ نگویند و یا پیش او نگویند و به کودکان اجازه پرسش دهند و اگر نمیدانند پاسخ کامل را بگویند "نمیدانیم!" و مطمئن باشند که کسی از این پاسخ نمرده تا کنون!
حتی روحانی نماهای ما هم نمیدانند "خدا" یعنی چه! آنگاه مسخره نیست که چیزی بنام "دین" را بت خود کرده ایم و حتی برای تحمیلش حاضریم سر بزنیم؟!
براستی این دنیای دیوانه به کجا چنین شتابان میرود؟!!! کاش اول خدا را معنا کنند. و تا خود نفهمیدند حق ندارند به هیچ کودکی که با گوهر ادراک پای به جهان گذارده نفهمیده های خود را به زور و تحمیل دیکته کنند! وگر نه در آینده بهترست سر و کارشان با زندان باشد. چون این کار عین قتل جان و روان کودک است. این از قتل نفس هم وحشتناکترست. اینها نفوس عالمیان را قرنهاست که میکشند! بی دلیل هم نیست که هزاره ها پس از پیام واحد آنهمه پیام آوران و آزادگان هنوز بشر در چنگال استثمارست و مسخ باورها و زندانی جهل و جنون و تحمیل و تحقیر و تخریب و انحطاط!
بس است دگر!
"دین و ایدئولوژی" در معنای انحصاریش مرد!
ادامه انحصار و تحمیل "حق" دگر ممکن نخواهد بود.
هر که میخواهد با آنها خودکشی کند اما مختارست:
بفرماید در گوشه ای از منزلش خودکشی دینی کند!
اما بهترست کودکانش را وادار به چنین خودکشی نکند!!

با احترام به همه باورها اما حقیقت تاریخی اینست که دین دگر آن گوهر نایابی نیست که بشر بدنبالش میگردد! دگر پاسخی برای این دوران ندارد. برای هر آنکه قادر به ادراک هستی نیست سرگرمی خوبیست اما اگر به کل بشر تحمیل شود برابر خودکشی عالم بشریست. نه اینکه بد باشد. نه اینکه کلام حق نباشد. خیر. نیاز بشر در اینزمان به تجربه و تجلی وجود یگانه خویشتن است و تکامل هر انسان در گرو تجربه یگانه وجودی اوست متصل به هستی و بشریت.


حکومتهای جهان: هم بهترست دست از تحمیل و مغزشویی کودکان با ایدئولوژیهای مضحک پوسیده ضدانسانی غیرطبیعی خود بردارند!! و اجازه ظهور و بروز پاسخهای جدید و تجربیات جدید و تکامل را به بشر بدهند. وگر نه خودشان و سیستمهای تحمیلی شان همه بزودی بر فناست! چون درین زمان بر خلاف قوانین هستی رفتن از دید جهان هستی کم گناه و جرمی نیست.
* * * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________