۲.۱۱.۸۸
اشتباه کرده گنجی؟
بروید از بازجویان و شکنجه گران اوین جویای این راز شوید!
که مگر چه بر سر زندانیان نظام اسلام ناب حکومتی ما می آورید که همه از این زندانها که برون میروند همه باورهایشان زیر و رو میشود! البته بنظر من این چیز بدی نیست که انسان هر چند گاه اندیشه هایش را محکی بزند. اما هیچ نیازی نیست آن را در بی بی سی فریاد کند!
باورها امری شخصیست. بخصوص جهان شناسی و خداشناسی و دین و ایمان.
هم اینطرفیها بد میکنند که دین را چماق میدانند. و هم امثال گنجی اشتباه میکنند که...چه اشتباهی کرده گنجی؟ بله یادم آمد: باورهایش برای خودش و باورهای دگران هم محترم! حتی باور برخی گمراهان که دین و باورها را چماق میدانند و در اشکال بدترش شیاف!
البته باورشان محترمست تا زمانیکه چماق و شیاف نباشد! هر آن باوری که آزار و تحمیل شود باور نیست پتکیست که بر تارک بشریت میکوبد! چنین کاری جز برای سود و منفعت نیست. جز برای متلاشی کردن مخیله انسان و تبدیلش به بزغاله هایی که با هر اشارتی بع بع کنند نیست. یا مع مع. حالا هر چی. اینکار از دیدگاه فرهنگ ایرانی و هم حقوق بشر جرمست. از دید من گناهیست نابخشودنی و سد راه تکامل انسان و بشریت. قابل احترام هم نیست.
ایمان شخصیست:
تجربه هر انسانی از زندگی یکتاست. درک هر انسان از جهان یکتاست. به یگانگی خود انسان و خدا.
هیچ انسانی در تاریخ بشر هستی را درک نکرد مگر آنکه خود را درک کرد! باقی هم بهترست باورهایشان را زیر و رو کنند و از بنیان برپایه خودشناسی و ادراک درونی به ایمان رسند وگرنه آنچه یافتند ایمان راستین نیست. البته کار دشواریست اما اگر براستی طالبید چهل روز ذیج بنشینید و ذهن و نفستان را رام کنید و خشم و نفرت و افکار سطحی را برون ریزید و به عمق بروید. اگر هم نشد برای دو تا سه ماه باید به زندان اوین بروید. این سریعترین راهست. بیخودی هم خودتان را عذاب ندهید: اگر ایمان راستین داشتید به یگانگی و وحدت هستی آنگاه دگر اینهمه برای این چیزهای کوچک حرص نمیخورید عزیزان! میدانید چرا؟ چون هر آن انسانی که باورهایش را زیر و رو کند یعنی بیدارست! پس خوبست مثل بعضیها در خواب نیست. و هرآنکه بیدارست و جستجوگرست و جانی روان دارد تا زمانیکه درونش را خالص و پاک نگاه دارد به شناخت و ایمان خواهد رسید. به همانجایی میرسد که شما میخواهید برسید چون هنوز نرسیده اید حرص میخورید و ما از این بیخردی شمایان و از چماق کردن باورها و بر تارک بشریت کوفتن امثال شما حرص میخوریم! چه کنیم وجدانمان مثل شما در کف پا نیست. انسانیم.
به ایمانی استوار نرسیده اید!
چون آنکه رسیده باورش را چماق نمیکند! بلکه میداند هر آنکه در حرکت است برکت ایمان پیش رویش هست و لاجرم خواهد رسید! چون تنها یک حقیقت که بیشتر نیست! باور دارید که حقیقت کل هستی یکیست؟ اگر باور دارید از چه میترسید؟ ادراک انسان همه ساز و کارهای شناخت هستی را دارد. پاکی و خلوصی کودکانه نیازست تا به یمن خرد و ادراک برویم و برسیم. و آن رسیدنی که از تجربه و رفتنها و شدنهای انسان است هیچ قابل مقایسه با آن رسیدنی نیست که از اطاعت کورکورانه است. البته این جمله اشتباه بود. حق اینست که نهایت اطاعت کورکورانه بن بستی بیش نیست. چرا که حرکتی در آن جان و خرد و روان نیست. هرآن جان و خردی که جوینده و پوینده و روان نیست در گندابی به گل خواهد نشست.
بنابرین خردمند آنست که خودش برود و زمان و انرژی ارزشمندش را هم برای سیخونک دادن به دیگران هدر ندهد! چون اگر چنین کند چه بسا روزی بیدار شود و خود را در گندابی به گل نشسته بیند و اما هر آن کسان را که سیخونک میداده در کمال تعجب مومنانی راستین با آرامش کامل درونی و با درک کاملی از هستی بیابد.
پس بجای گیر دادن به دیگران خودتان و هستی را دریابید. مگر حقایق را درک کنید.
هر آنکس هم که بگوید حق قابل دریافت نیست و باید بیایید از امثال من بپرسید!! بدانید که مثال آن خریست که صدها کتاب برو بار باشد و به همین خاطر خود را علامه دهر هم بداند. لابد که او خودش قادر به ادراک هستی نبوده که چنین ادراک انسان را نفی میکند! و فی قلوبهم مرضا هم هست: چون ادراک انسانها را در گرو سر نهادن بر پای خویش میداند!
چنین ناکسان خطرناکند! آنهایند که مسیر تکامل انسان و بشریت را سد کرده اند. گنجی تنها بخاطر روزهای زندان چشم جانش بیدار شده و آن سد را دیده. حال تلاش میکند که به ادراک برسد. اما نیازی نیست که با صدایی چنین بلند به فکر و اندیشه بنشیند.
شگفتا از آنانکه شکنجه و آزار و شلاق و سنگسار و اعدامهای دسته جمعی را نکوهش نمیکنند و دستورش را هم صادر میکنند و همچنان با شلاق و سنگ و ابزار شکنجه بدنبال انسان ایرانی میدوند که: غلط کردی اندیشیدی! مگر نمیدانی تفکر جرمست؟ یا فکر و اندیشه کردن را رها کن و بیا بزغاله ما شو و جز به امر ما بع بع هم نکن! و یا تو هم لایق زندان و شلاق و شکنجه و آزار اهرمنی هستی. ترستان از چنین اهرمنانی می باید باشد.
که مگر چه بر سر زندانیان نظام اسلام ناب حکومتی ما می آورید که همه از این زندانها که برون میروند همه باورهایشان زیر و رو میشود! البته بنظر من این چیز بدی نیست که انسان هر چند گاه اندیشه هایش را محکی بزند. اما هیچ نیازی نیست آن را در بی بی سی فریاد کند!
باورها امری شخصیست. بخصوص جهان شناسی و خداشناسی و دین و ایمان.
هم اینطرفیها بد میکنند که دین را چماق میدانند. و هم امثال گنجی اشتباه میکنند که...چه اشتباهی کرده گنجی؟ بله یادم آمد: باورهایش برای خودش و باورهای دگران هم محترم! حتی باور برخی گمراهان که دین و باورها را چماق میدانند و در اشکال بدترش شیاف!
البته باورشان محترمست تا زمانیکه چماق و شیاف نباشد! هر آن باوری که آزار و تحمیل شود باور نیست پتکیست که بر تارک بشریت میکوبد! چنین کاری جز برای سود و منفعت نیست. جز برای متلاشی کردن مخیله انسان و تبدیلش به بزغاله هایی که با هر اشارتی بع بع کنند نیست. یا مع مع. حالا هر چی. اینکار از دیدگاه فرهنگ ایرانی و هم حقوق بشر جرمست. از دید من گناهیست نابخشودنی و سد راه تکامل انسان و بشریت. قابل احترام هم نیست.
ایمان شخصیست:
تجربه هر انسانی از زندگی یکتاست. درک هر انسان از جهان یکتاست. به یگانگی خود انسان و خدا.
هیچ انسانی در تاریخ بشر هستی را درک نکرد مگر آنکه خود را درک کرد! باقی هم بهترست باورهایشان را زیر و رو کنند و از بنیان برپایه خودشناسی و ادراک درونی به ایمان رسند وگرنه آنچه یافتند ایمان راستین نیست. البته کار دشواریست اما اگر براستی طالبید چهل روز ذیج بنشینید و ذهن و نفستان را رام کنید و خشم و نفرت و افکار سطحی را برون ریزید و به عمق بروید. اگر هم نشد برای دو تا سه ماه باید به زندان اوین بروید. این سریعترین راهست. بیخودی هم خودتان را عذاب ندهید: اگر ایمان راستین داشتید به یگانگی و وحدت هستی آنگاه دگر اینهمه برای این چیزهای کوچک حرص نمیخورید عزیزان! میدانید چرا؟ چون هر آن انسانی که باورهایش را زیر و رو کند یعنی بیدارست! پس خوبست مثل بعضیها در خواب نیست. و هرآنکه بیدارست و جستجوگرست و جانی روان دارد تا زمانیکه درونش را خالص و پاک نگاه دارد به شناخت و ایمان خواهد رسید. به همانجایی میرسد که شما میخواهید برسید چون هنوز نرسیده اید حرص میخورید و ما از این بیخردی شمایان و از چماق کردن باورها و بر تارک بشریت کوفتن امثال شما حرص میخوریم! چه کنیم وجدانمان مثل شما در کف پا نیست. انسانیم.
به ایمانی استوار نرسیده اید!
چون آنکه رسیده باورش را چماق نمیکند! بلکه میداند هر آنکه در حرکت است برکت ایمان پیش رویش هست و لاجرم خواهد رسید! چون تنها یک حقیقت که بیشتر نیست! باور دارید که حقیقت کل هستی یکیست؟ اگر باور دارید از چه میترسید؟ ادراک انسان همه ساز و کارهای شناخت هستی را دارد. پاکی و خلوصی کودکانه نیازست تا به یمن خرد و ادراک برویم و برسیم. و آن رسیدنی که از تجربه و رفتنها و شدنهای انسان است هیچ قابل مقایسه با آن رسیدنی نیست که از اطاعت کورکورانه است. البته این جمله اشتباه بود. حق اینست که نهایت اطاعت کورکورانه بن بستی بیش نیست. چرا که حرکتی در آن جان و خرد و روان نیست. هرآن جان و خردی که جوینده و پوینده و روان نیست در گندابی به گل خواهد نشست.
بنابرین خردمند آنست که خودش برود و زمان و انرژی ارزشمندش را هم برای سیخونک دادن به دیگران هدر ندهد! چون اگر چنین کند چه بسا روزی بیدار شود و خود را در گندابی به گل نشسته بیند و اما هر آن کسان را که سیخونک میداده در کمال تعجب مومنانی راستین با آرامش کامل درونی و با درک کاملی از هستی بیابد.
پس بجای گیر دادن به دیگران خودتان و هستی را دریابید. مگر حقایق را درک کنید.
هر آنکس هم که بگوید حق قابل دریافت نیست و باید بیایید از امثال من بپرسید!! بدانید که مثال آن خریست که صدها کتاب برو بار باشد و به همین خاطر خود را علامه دهر هم بداند. لابد که او خودش قادر به ادراک هستی نبوده که چنین ادراک انسان را نفی میکند! و فی قلوبهم مرضا هم هست: چون ادراک انسانها را در گرو سر نهادن بر پای خویش میداند!
چنین ناکسان خطرناکند! آنهایند که مسیر تکامل انسان و بشریت را سد کرده اند. گنجی تنها بخاطر روزهای زندان چشم جانش بیدار شده و آن سد را دیده. حال تلاش میکند که به ادراک برسد. اما نیازی نیست که با صدایی چنین بلند به فکر و اندیشه بنشیند.
شگفتا از آنانکه شکنجه و آزار و شلاق و سنگسار و اعدامهای دسته جمعی را نکوهش نمیکنند و دستورش را هم صادر میکنند و همچنان با شلاق و سنگ و ابزار شکنجه بدنبال انسان ایرانی میدوند که: غلط کردی اندیشیدی! مگر نمیدانی تفکر جرمست؟ یا فکر و اندیشه کردن را رها کن و بیا بزغاله ما شو و جز به امر ما بع بع هم نکن! و یا تو هم لایق زندان و شلاق و شکنجه و آزار اهرمنی هستی. ترستان از چنین اهرمنانی می باید باشد.
unity
The enlighted
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
: First Lesson on a Spiritual Jurney
Calm your Mind!
Our Inner & Outer world
is the Sum of our Thoughts
_________________________________________