semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۱.۱۰.۸۸

دلتان خوش است!

یکی نداند ممکنست تصور کند که شمایان چند ماه پیش از انتصابات اخیر از کراتی دیگر به ایران آمده اید. چقدر دلتان خوش است شما. حتی جناح رقیبتان هم به خوشبینی شما نیست! آنها هم دگر این روزها خوب میدانند که بن بست نظام را دگر برون رفتی مفروض هم نیست. اگر بود که به زمان متوصل نمیشدند! حالیا که این امتحان آخرین را هم یک ضرب رفوضه شدند آنهم پس از سی سال تجربه حکومت!
ناگفته پیداست که این سی سال چه میکردند که هیچ توشه ای در "اداره مملکت" نیندوخته اند. اما در کش رفتن و اندوختن هر آن توش دنیایی دگر سرآمد عالم شده اند. شاید برای همین است که روزی هزار و چهارصد بار باید بگویند و همگان را از سیما تا نمازهای جماعت بخشنامه کنند که بگویید: نظام مقدس ... باقیش هم اصلا دگر مهم نیست. اما این کلمه مقدس را هر چه بیشتر بگویید بهتر! همه چیزشان "مقدس" است و همه چیز هر آن ناخودی در عالم هم "نامقدس". اما هرآنچه با دقیقترین میکروسکوپها بنگری و با تلسکوپها رصد کنی بلکه روزنه امید و کورسویی از روشنایی درین گرداب ظلمات بیابی سرانجام متاثر و مایوس اذعان میداری که نمیشود و نتوان یافت! چه رسد به تقدس.
کاش آن عینک مبارک را لحظه ای به ما هم قرض میدادید تا بلکه ما هم آنچه شما می بینی ببینیم. و شاید هم که عینک سبزست! نه؟ البته باز خوبست شما هم پس از سالیانی برخی اشکالات همیشگی را در نظام دیده و اذعان هم کردید. کاری که از سران چنین نظامهایی بس بعید است. نمیدانم میدانید یا خیر اما هرآنچه شما دیدید و اذعان کردید هم ایرانی و هم مردم دنیا و هم خودیها و ناخودیها و نخودیهای نظام همه دیده اند و میدانند هم! آیا این حقیقتی شوکه کننده است؟ گمان نمیبرم.
تا کی میخواهید در همین بن بست بنشنید و فرزندان یکدگر و ملت را تکه و پاره کنید بر سر جنگهای قدرت جناحیتان؟ هم بر سر مال دنیا دعوا دارید و هم بر سر تفاسیر از اسلام. نور علی نور!
ملت بهترست شروع کنید از همین پریروز باز بگفته امام راحل فرزند بزایید چون این نظام حالا حالاها کار دارد تا دعواهایش رفع و رجوع شود!
سعی کنید چندین علامه هم تحویل دهر بدهید تا بلکه هشتاد سال دگر یکی پیدا شد تا اینهمه تفاسیر گوناگون از یک فرقه یا گروه از اسلام را در یک کتاب شفاف و روشن در هم ادغام کند طوری که مورد تایید نظر همگان هم باشد! و یا بجای اینکار کسی یادآوری کند که همه چیز را همگان دانند و همگان هرگز از یک مادر نزادند و همگان را هرگز نمیتوان راضی و خشنود داشت. حتی اگر همه تفاسیر را ادغام کنید! و چه جالب که چنان است. و چه جالب که انسان و جهان هستی هم چنین است که هست!
اگر میتوانید عظمت انسان و هستی را در یک جلد کتاب خلاصه کنید طوریکه برای همه زمانها هم بکار آید و هیچ شک و شبه ای دگر هرگز درآن کارگر نیفتد خواهید توانست انسان و جهان را با آن یک کتاب تا ابد اداره کنید و هیچکس در عالم هیچ ایرادی بر شمایان نخواهد گرفت! می بینید که با یک کتاب آسمانی هم هرچند معجره ای از عالم غیب اما باز هم برای حکومت کردن بکار نمیآید.
هیچ میدانید چرا؟ اگر هم میدانید که نفعتان انگار در انکار بوده اما دلیلش معجزه نبودن کتاب هم نیست. دلیلش معجزه بودن انسان و هستیست! بله انسان و هستی که هرگز به پشیزی نگرفتیدش! خودتان را هم تنها به پشیزی گرفتید. همین. راستش راستیها نیشدار نیست شاید به راستیها آلرژی دارید. پمادش را در همان قرآن شاید که یافتید. اما هر آن پماد و پادزهر و ویتامین و دارو که در هر کتاب آسمانیست تنها برای بهبود و سلامت جان و خرد و روان خود شماست! شما بعنوان انسان. هر یک برای خود و بنوبه خود قادرید از این پندهای تاریخی درس گیرید و انسانی کاملتر شوید. و ولی فقیهی هم اگر بود و مجتهد و روحانی همه برای یاری به شماست بعنوان یک فرد بشر تا طبق احساس وظیفه انساندوستانه زمانی را در اختیار هر آنکه طلب کمک و رهنمایی داشت گذارند! فقط همین و بس. این یعنی دینپروری راستین. راستیها چه ساده و روشن است. و ما چقدر همه چیز را پیچیده میکنیم و باورها را آنقدر کش میدهیم که تا قعر ظلمات هم میتوان با آن به چاه پرید و نفهمید هم.
بنابرین این ره که میروید به ناکجاآبادست. چرا که خودتان هم نمیدانید اصلا به کجا میروید؟ یا حتی به کجا مایلید بروید؟ کاش اقلا این مقدار را برای خودتان ترسیم و تثبیت کنید. اما شما که بر سر همان راهکار چند ساله هم توافق ندارید. تازه آن بیشتر بخش مادی قضایاست. اینهمه که جان انسان ایرانی را با مقدس مابیتان به لب آوردید و همه این ادعای دینی بودن حکومت را هم هنوز نمیدانید چه میخواهید بکنید؟ چطور پس از سی سال هنوز نه تنها راهکار که حتی دید صحیحی هم از آن ندارید؟ تازه همه سران و خودیهای این نظام هم همانید که سی سال بودید! میدانید چرا؟ بس روشن است: چون اصلا بخش دینی حکومت هرگز مهم نبوده!

دین ابزاریست برای حکومت شمایان همچنانکه در طول تاریخ بشر همواره ابزاری بوده در دست حاکمان! تفاوت شمایان با همه آن حاکمان تاریخ که دین را وسیله حکومتشان خواستند و همه هم افتضاح از آب در آمد میدانید چیست؟ همه پاسخها را هم مثل قدرت و حکومت راحت الحلقوم وار میخواهید. کاش کنار بروید و حکومت را به بانوان ایران بدهید و ما هم سوگند یاد کنیم که دو سوم سرمایه مملکت به شما آقایان برسد آنهم بی آنکه مجبور شوید کار کنید! اگر حاضرید پاسخ گویم؟!
بله باید میدانستم که شما اصلا همان "نشعگی قدرت" را میخواهید: پس هیچ تفاوتی نیست!
شما همان حاکمان همه دورانهای تاریخ بشرید که هر یک به یک ریخت و قیافه ای خودشان را در میآوردند و شما هم این قیافه را برای خودتان انتخاب کردید! شاید تصور کردید بهتر شما را به مقصودتان که چیزی جز "وهم قدرت" نیست میرساند.

بیایید شرط دیگری مطرح کنیم. آیا حاضرید همه "قدرت" مال شما باشد اما حکومت را به بانوان بسپارید؟ قدرتها همه مال شما! حاضرید؟! تا شما کمی بیندیشید میرویم سر اصل مطلب که همه حکومتهای عالم بر اساس تحمیل یکسری باورها تشکیل شدند. تنها اندک حکومتهایی در تاریخ بر پایه "کرامت انسان" اداره شدند. جالب اینجاست که دین و هر باوری روش زندگی همین انسانست. دین که برای کرامت بخشیدن خدا نیست و یا آزادگان عالم! نه هستیبخشی هرگز نیاز داشته که کرامت را از ما بستاند و نه آزادگان عالم هرگز چشمشان به دهان دگران بوده تا کرامت یابند! چرا همه را مثل خود می پندارید؟ حتی خدایتان هم مثل خودتان ذلیل مجیزگوییست انگار! بلی الان صد تا نعوذباا... هم میگویید اما چه سود!
این یعنی اقتدار راستین! نهایت اقتدار انسان قدرتی درونیست: برای رفتن و ماندن و رسیدن در مسیر سیر تکاملی انسان همراه با بشریت و متصل به هستی. اگر اینچنین خدایگونه شدید که آنگاه همه قدرت در اختیار شماست. همچون آزادگانی که می پرستیدشان چون بتهای مقدس اما دریغ از یک بار ستودن و تعمق در اقتدارشان!

اما علامت اقتدار راستین در هر انسان و یا نظام حکومتی اینست که: دگر نیازی به "تحمیل" حس نکنید. دگر نیازی به سرکوب امثال من ندارید تا مجیز شما را گویم: بلکه احساس اقتدار کنید! نه؟ فعلا که بشر کلی از شما حاکمان ایران و جهان پیشترست. اتفاقا این شما حاکمانید که مسیر تکامل بشریت را با خودخواهی و جنون وهم قدرت خویش سد کرده اید!
پس بالاخره باید بین حاکمیت و دین یکی را بچسبید: بکله ضرر کمتری از این سرگشتگیهایتان به انسان ایرانی و بشر رسد! فرصت خواهید یافت: اقلا یکی را تکمیل کنید! تا به امید حق در هزاره دیگری در خدمت روحانیونی باشیم که براستی خدایگونه اند بلکه خود بشر برود استغاثه کند که بیا و امور عالم را اداره کن! و او هم همچون خدا بگوید: نه! من هستی را آفریدم و به تو هم انتخابی دادم و تو خود مسئول زندگانی و تصمیمات خودت هستی و دگر مرا با تو کاری نیست تا زمانیکه انسانی کامل شوی! خوب؟ همین.
* * * * * * * *
میدانم که الان انگها میزنید و میگویید خودت با عینک تیره به نظام ما مینگری اما نه تنها چنین نیست که اتفاقا بسیار کوشیدم تا مگر قادر شوم هیچ ایرادات نظام را نبینم و من هم بتوانم مسخ دلخوشیها شوم بلکه اقلا تحملتان ممکن شود اما دیدم که نشد و انسانیت خودم می باید که فدا میشد! ایران هر چند مهد فرهنگ و هنر و فرهیختگان و نخبگانست و حتی اگر در درون نظام هم باشند کسانی که قائل به تحمیل نباشند اما کار بجایی رسیده که منافع شخصی و گروهی و جناحی بسیارانی اجازه کوچکترین تغییر مثبت را هم به نظام نمیدهد و نخواهد داد! یعنی اگر بگوییم از درون نظامتان را تهی کردند پر بیراه نگفته ایم و تازه کلی هم به ملت کم لطفی کرده ایم!
پس نتیجه میگیریم که! بهترین کاری که اگر سرتان را هم بدهید راضی نخواهید شد همانست که سر عقل آیید و حکومت را به بانوان سپارید و خودتان بروید بدنبال "اقتدار راستین" همه قدرت دنیا هم بشود مال شما! وگر نه بهمین منوال اگر پیش رویم باید همه ما ملت و امت همچنان کشته بدهیم و شمایان را تحمل کنیم! همه اربابان استثمارگر دنیا هم ازاین شکنجه شدن وهم پسرفت انسان ایرانی نشعه شوند و شما هم وهم قدرت برتان دارد: یعنی همین که هست! و چون امیدی به شمایان نیست چشمها بسوی آسمانها باشد تا در زمانی که مثل حالا ملت را به تیر بستید مگر سواری از راه برسد و سر همه تان را همچنان که قولش را بما داد بزند وجهان و زمین و زمان را ار شر شما قدرت طلبان خودشیفته برهاند! همین را میخواهید مگر نه؟
یا اینکه کل سران مافیاهای نظام مدتی را برای درمان بیماری روانیشان توسط خانواده ها به استراحتگاههای درمانی سادیسم و فاش ایسم مزمن تشریف ببرند و مدتی حکومت را به دست کسانی بسپرند که سلامتشان توسط روانپزشکانی به انتخاب ملت تایید شده باشد!
تا مگر از جنگ داخلی و خارجی پیشگیری شود. وگرنه خود دانند و ملت ایران که پاچه این بیماران را رها نخواهد کرد تا درمان شوند! گروههایی که پیشتر جنگ داخلی ایجاد کردند هم با خود برای درمان ببرید! همه شما به ویروس نفوذی سادیسم و فاش ایسم مزمن گرفتارید و تا درمان نشوید همچنان فرزندان ما را میکشید و همه به اندازه مسئولید! "همه با هم" مسئولید!اگر چیزی هم از قلم افتاد اشکالی ندارد. مگر فرقی هم میکند؟ شما خود بزرگترین دشمنان خود و انسانید. خدا را هم که به گروگان گرفته اید! پس سپردیمتان به همان خدا! والسلام.
* * * * * * * *
* اِشکال ادیان و ایدئولوژیها در چیست؟

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________