۴.۳.۸۹
پارادایم نوین ایرانی
اگر قرار برین بود که سی سال پیش ایران یک پارادایم یا "وادی" جدید تعریف کند، جدای از وادی شرق یا غرب، بهترین روش این می بود که پیش از همه ماهیت ایرانی بودن و فرهنگی ما را در نظر گیرد و بناچار ماهیت توحیدی و مینوی این فرهنگ را و در نهایت تاکید بر "مهر" و "نیکی" را درین فرهنگ مینوی خاص ایرانی. بنیان استوارتر این بود که سایر ستونها بر همین ماهیت فرهنگی خاص ایرانی بنا نهاده شوند که متاسفانه چنین نشد.
اشکال کار اینست اینجاست که درین وادی بد تعریف شده از ابتدا (کج بنیان) اینک پس از سی سال نه ما ایرانیان احساس تعلق و راحتی لازم برای ادامه همان مسیر را داریم و صد البته که وقتی خودمان هم با آن بیگانه شده ایم سایرین را هم بدشواری جذب این وادی و همراه خواهیم کرد! مصداق ِمثل خانه از پای بست ویران است. وادی دیگری می باید از نو بر اساسی استوارتر تعریف و بنیان شود تا نه تنها همه ایرانیان را براحتی در خود جای دهد که چنان شور و اشتیاق و عشقی بیافریند تا سایرین را هم به شوق آورده و جذب کند! فعلا که کاملا نتیجه معکوس داده است و به مراحل دفع حداکثری داخلی و خارجی رسیده ایم.
یعنی آن بنا بس آشکارا کج بالا رفته و به دشواری سعی دارند راست نشانش دهند اما خطای دید مردمان را با هیچ جادوئی نمیتوان تا این حد افزایش داد که کژیهای چنین فاحش را نبینند. اتلاف زمان است و انرژی.
اگر از همان سی سال پیش پایه ها را مستحکمتر ریخته بودیم تا کنون زمینه جذب حداکثری فراهم آمده بود. در حقیقت میتوان گفت انقلاب اسلامی نوعی عقب گرد تاریخی بوده، چرا که وادی تعریف شده توسط پهلویها از جذب بیشتری برخوردار بود و بنائی بر پایه های استوارتر فرهنگ مهر مینوی ایرانی بود که میشد بتدریج کاستی هایش را ترمیم و آنچه بایسته تر بر آن افزود و تا مدلی خاص و جهانی هم پیش رفت. پارادایمی نوین و جذاب بر بنیان مهر مینوی و همزیستی مسالمت آمیز همه اقوام و گروهها و باورها و همه زیبائیهای خاص ایرانی و شرقی. بی گمان غرب هم این پتانسیل را در آن بنیان استوار دیده بود که فتنه های روس و انگلیس و نفوذیهایشان از چهل سال پیش به اینطرف همچنان تیشه به ریشه فرهنگ و تمدن ایران میزند. ریشه های استعمار اهرمنی خودشان برکنده باد! (?Now what)
* * * * *
حکومت و ملت
.
رهبر آن نیست که گه تند و گهی خسته رود! نه ببخشید این خیلی ربطی به موضوع نداشت.
موضوع روابط بین حکومت و ملت است: رهبران! با مردمان دگراندیش هم سخن گوئید!!
ای کاش رهبران این روزها نه فقط با طرفداران و همفکرانشان که کمی هم با مردمان دگر اندیش و حتی مخالفشان سخن خوش میگفتند و همه ایرانیان را داخل آدم حساب میکردند! به همه مهر میورزیدند. که رهبر خوب آنست که با همه ملت از هر گروه و هر باوری بتواند براستی سخن از سر مهر گوید.
رهبری که خودیهایش را قدر نهد و بر صدر نشاند هر چند قاتل و شکنجه گر و چماقدار و طرار و دو رو رهبر یک ملت نیست.
چه بسا انسانهای نیک نهاد که با نیاتی خیر و میهندوستانه در برابر مظالم حکومت شجاعانه بایستند و تا احقاق حق و حقوق ملت کوتاه هم نیایند حتی تا پای جان! قهرمانان تاریخی یک ملت معمولا چنین انسانهای بیدار وجدانند نه آن رهبرانی که اینان را در بند و زندان کند و چشم بر آزار و شکنجه و قتل بیدار وجدانهای روزگار ببندد و گوش بر فریاد حق طلبی مردمان به جان آمده از ستم مضاعف دوران!!
ادعای معصومیت که ندارید و جایز الخطا بودن حکومتها ناگفته عیان است. پس دگر چه حاجت به سرکوب مظلومان حق ستان و چه جای خفه کردن صداها در گلوست؟!
از که پنهان میکنید که مردمان از اوضاع ناخشنودند؟ از مردمان؟ یا خودیها و دور و بریهای نظام؟!
همه فهمیدند آقایان! میتوانید سر مبارک را از زیر برف برون آورید و برای کاستیها پوزش بخواهید که این نشانه شهامت است و نه مایه آبرو ریزی!
رهبر هستید که باشید. خدا که نیستید! پیامبر هم که نیستید! انسانید و جایز الخطا. ملت ایران هم که نامحرم نیست. ملت هرگز نامحرم نیست! اگر نامحرمی در میان هست معمولا در داخل حکومتهاست نه ملت!!
"تکلیف حکومت" اداره امور و خدمت به مردمان و کشور است. اگر کارش را درست انجام دهد محرم و "خودیست" وگرنه نامحرم ملت و ناخودی خواهد بود و می باید تکلیفش را روشن کرد.
تکلیف ملتها با حکومتهایشان به چند شکل میتواند روشن شود! بستگی به میزان نزدیکی و اعتمادشان دارد. رهبرانی که میدانند به هر دلیلی گسلهائی بین ایشان و ملت پدید آمده اگر بصیرت داشته باشند خودشان سر صحبت با مخالفان را باز کرده و فاصله خویش و حکومت را با دگر اندیشان و هر آنکه در دایره خودیها به شمارش نیاورده و تنها به دلیل انتقاد یا مخالفت با اوضاع طرد یا زندانش کرده، بتدریج کمتر میکند. بهر روی این رهبران حکومتهایند که می باید بسوی ملت پلی از دوستی و صمیمیت و اعتماد بزنند و نه برعکس! چرا؟ چون رهبران و سران حکومتها قابل جایگزینی هستند!!
لازم به ذکر نیست که هیچ دیکتاتوری در جهان پایدار نمانده اما برخی ملل هزاران ساله اند و خیال هم ندارند حاصل هزاران سال تلاش و تمدن را بر سر رهبر یا نظامی خاص "قمار" کنند! پس بهترست هیچ رهبر یا حکومتی هیچ بخش از ملت را ناخودی و بیخودی قلمداد نکند و با قدری بصیرت بیشتر زمینه اتحاد و انتخاب و نظارت ملت در امور مملکتی را فراهم آورد تا بر عمق و وسعت گسلها نیفزاید!
خوش اخلاقی حکومتها به اینست که هر مشکلی میان مردم و حکومت پدید آمد ابتدا حمل بر کمکاریهای خود کنند و سعی در شفاف تر کردن مسائل برای مردمان که محرم اسرار مملکت خویشند!
پایه تنشها عدم اعتماد است و چاره کار بی پیرایه و رو راست بودن حکومت با ملت است و نه پنهانکاریهای بیشتر و سرکوب و زندان و خشونت و ایجاد جو رعب و وحشت در جامعه، که اینها نشانه ضعف حاکمان و نفاق و بازیهای پشت پرده و نیات ضدمردمیست و ملتها خیلی زود این را حس میکنند!
در نهایت چرخهای هر مملکتی توسط ملتها میچرخند نه دولتها و حاکمان و رهبرانشان. بنابرین فوقش اینست که ملت اگر کارد به استخوانشان برسد روزی دگر چرخها را به گردش در نمی آورند تا همصدا پیام شفافی در برابر جو ارعاب و سرکوب فرستاده باشند.
می بینید که سرانجام حکومتهائی که از ملت فاصله گیرند و تنها بر سرنیزه تکیه زنند ورشکستگی تمام عیارست و بس. بنابرین جائی که عقل یار خوش است و نیات خیر، چه نیازی به سرنیزه و ارعاب؟!
خداوند به همه حاکمان ظالم قلب و وجدان عطا فرماید تا تنها دایره ای بسته از خودیهای سینه چاک را بر کل یک ملت ترجیح ندهند وگرنه چه نیازی به اسراف سرزمین بزرگی همچو ایران و سرکوب ملت بزرگی چو ایرانیان؟!
زمین به این پهناوری! بفرمایند در جای دیگری با سینه چاکان درگاه بساط حکومتی دگر نهند که نیازی به استبدادی عمل کردن هم نداشته باشند و همه همفکر و همراه باشند. وقتی نمیتوان ملتی را با خود همراه کرد دگر چه اصرار بر حکومت و رهبریست؟ مگر لازمه این کار اعتماد اکثریت ملت نیست؟!
هیچ پیامبری هم گوش مردمان را نکشیده که مرا برگزینید! هر آنکه بنام آنان چنین کرده ظالم است و فریبکار و جاه طلب. آیا اینها از صفات "ولی فقیه" است؟ پس دست از سرکوب و جنایت علیه ملت بزرگ ایران بردارید و حق رفراندوم را برای نسلهای بعدی هم به رسمیت بشناسید.
ادامه زندان و کشتار ملت ناگزیر به اعتصابات سراسری کل کشور ختم خواهد شد و این عکس العمل طبیعی هر ملت تحت ستم است.
در نهایت یک مجوز راهپیمائی صادر کردن و ملت را داخل آدم و شهروندان حساب کردن و با مخالفان هم به مدارا سخن گفتن و شفافیت و نیت خیر، تنها ضامن بقای هر حکومتیست و عامل استحکام و دوام آنها. در غیر اینصورت دیر یا زود ساختارش از هم فرو می پاشد.
اشکال کار اینست اینجاست که درین وادی بد تعریف شده از ابتدا (کج بنیان) اینک پس از سی سال نه ما ایرانیان احساس تعلق و راحتی لازم برای ادامه همان مسیر را داریم و صد البته که وقتی خودمان هم با آن بیگانه شده ایم سایرین را هم بدشواری جذب این وادی و همراه خواهیم کرد! مصداق ِمثل خانه از پای بست ویران است. وادی دیگری می باید از نو بر اساسی استوارتر تعریف و بنیان شود تا نه تنها همه ایرانیان را براحتی در خود جای دهد که چنان شور و اشتیاق و عشقی بیافریند تا سایرین را هم به شوق آورده و جذب کند! فعلا که کاملا نتیجه معکوس داده است و به مراحل دفع حداکثری داخلی و خارجی رسیده ایم.
یعنی آن بنا بس آشکارا کج بالا رفته و به دشواری سعی دارند راست نشانش دهند اما خطای دید مردمان را با هیچ جادوئی نمیتوان تا این حد افزایش داد که کژیهای چنین فاحش را نبینند. اتلاف زمان است و انرژی.
اگر از همان سی سال پیش پایه ها را مستحکمتر ریخته بودیم تا کنون زمینه جذب حداکثری فراهم آمده بود. در حقیقت میتوان گفت انقلاب اسلامی نوعی عقب گرد تاریخی بوده، چرا که وادی تعریف شده توسط پهلویها از جذب بیشتری برخوردار بود و بنائی بر پایه های استوارتر فرهنگ مهر مینوی ایرانی بود که میشد بتدریج کاستی هایش را ترمیم و آنچه بایسته تر بر آن افزود و تا مدلی خاص و جهانی هم پیش رفت. پارادایمی نوین و جذاب بر بنیان مهر مینوی و همزیستی مسالمت آمیز همه اقوام و گروهها و باورها و همه زیبائیهای خاص ایرانی و شرقی. بی گمان غرب هم این پتانسیل را در آن بنیان استوار دیده بود که فتنه های روس و انگلیس و نفوذیهایشان از چهل سال پیش به اینطرف همچنان تیشه به ریشه فرهنگ و تمدن ایران میزند. ریشه های استعمار اهرمنی خودشان برکنده باد! (?Now what)
* * * * *
حکومت و ملت
.
رهبر آن نیست که گه تند و گهی خسته رود! نه ببخشید این خیلی ربطی به موضوع نداشت.
موضوع روابط بین حکومت و ملت است: رهبران! با مردمان دگراندیش هم سخن گوئید!!
ای کاش رهبران این روزها نه فقط با طرفداران و همفکرانشان که کمی هم با مردمان دگر اندیش و حتی مخالفشان سخن خوش میگفتند و همه ایرانیان را داخل آدم حساب میکردند! به همه مهر میورزیدند. که رهبر خوب آنست که با همه ملت از هر گروه و هر باوری بتواند براستی سخن از سر مهر گوید.
رهبری که خودیهایش را قدر نهد و بر صدر نشاند هر چند قاتل و شکنجه گر و چماقدار و طرار و دو رو رهبر یک ملت نیست.
چه بسا انسانهای نیک نهاد که با نیاتی خیر و میهندوستانه در برابر مظالم حکومت شجاعانه بایستند و تا احقاق حق و حقوق ملت کوتاه هم نیایند حتی تا پای جان! قهرمانان تاریخی یک ملت معمولا چنین انسانهای بیدار وجدانند نه آن رهبرانی که اینان را در بند و زندان کند و چشم بر آزار و شکنجه و قتل بیدار وجدانهای روزگار ببندد و گوش بر فریاد حق طلبی مردمان به جان آمده از ستم مضاعف دوران!!
ادعای معصومیت که ندارید و جایز الخطا بودن حکومتها ناگفته عیان است. پس دگر چه حاجت به سرکوب مظلومان حق ستان و چه جای خفه کردن صداها در گلوست؟!
از که پنهان میکنید که مردمان از اوضاع ناخشنودند؟ از مردمان؟ یا خودیها و دور و بریهای نظام؟!
همه فهمیدند آقایان! میتوانید سر مبارک را از زیر برف برون آورید و برای کاستیها پوزش بخواهید که این نشانه شهامت است و نه مایه آبرو ریزی!
رهبر هستید که باشید. خدا که نیستید! پیامبر هم که نیستید! انسانید و جایز الخطا. ملت ایران هم که نامحرم نیست. ملت هرگز نامحرم نیست! اگر نامحرمی در میان هست معمولا در داخل حکومتهاست نه ملت!!
"تکلیف حکومت" اداره امور و خدمت به مردمان و کشور است. اگر کارش را درست انجام دهد محرم و "خودیست" وگرنه نامحرم ملت و ناخودی خواهد بود و می باید تکلیفش را روشن کرد.
تکلیف ملتها با حکومتهایشان به چند شکل میتواند روشن شود! بستگی به میزان نزدیکی و اعتمادشان دارد. رهبرانی که میدانند به هر دلیلی گسلهائی بین ایشان و ملت پدید آمده اگر بصیرت داشته باشند خودشان سر صحبت با مخالفان را باز کرده و فاصله خویش و حکومت را با دگر اندیشان و هر آنکه در دایره خودیها به شمارش نیاورده و تنها به دلیل انتقاد یا مخالفت با اوضاع طرد یا زندانش کرده، بتدریج کمتر میکند. بهر روی این رهبران حکومتهایند که می باید بسوی ملت پلی از دوستی و صمیمیت و اعتماد بزنند و نه برعکس! چرا؟ چون رهبران و سران حکومتها قابل جایگزینی هستند!!
لازم به ذکر نیست که هیچ دیکتاتوری در جهان پایدار نمانده اما برخی ملل هزاران ساله اند و خیال هم ندارند حاصل هزاران سال تلاش و تمدن را بر سر رهبر یا نظامی خاص "قمار" کنند! پس بهترست هیچ رهبر یا حکومتی هیچ بخش از ملت را ناخودی و بیخودی قلمداد نکند و با قدری بصیرت بیشتر زمینه اتحاد و انتخاب و نظارت ملت در امور مملکتی را فراهم آورد تا بر عمق و وسعت گسلها نیفزاید!
خوش اخلاقی حکومتها به اینست که هر مشکلی میان مردم و حکومت پدید آمد ابتدا حمل بر کمکاریهای خود کنند و سعی در شفاف تر کردن مسائل برای مردمان که محرم اسرار مملکت خویشند!
پایه تنشها عدم اعتماد است و چاره کار بی پیرایه و رو راست بودن حکومت با ملت است و نه پنهانکاریهای بیشتر و سرکوب و زندان و خشونت و ایجاد جو رعب و وحشت در جامعه، که اینها نشانه ضعف حاکمان و نفاق و بازیهای پشت پرده و نیات ضدمردمیست و ملتها خیلی زود این را حس میکنند!
در نهایت چرخهای هر مملکتی توسط ملتها میچرخند نه دولتها و حاکمان و رهبرانشان. بنابرین فوقش اینست که ملت اگر کارد به استخوانشان برسد روزی دگر چرخها را به گردش در نمی آورند تا همصدا پیام شفافی در برابر جو ارعاب و سرکوب فرستاده باشند.
می بینید که سرانجام حکومتهائی که از ملت فاصله گیرند و تنها بر سرنیزه تکیه زنند ورشکستگی تمام عیارست و بس. بنابرین جائی که عقل یار خوش است و نیات خیر، چه نیازی به سرنیزه و ارعاب؟!
خداوند به همه حاکمان ظالم قلب و وجدان عطا فرماید تا تنها دایره ای بسته از خودیهای سینه چاک را بر کل یک ملت ترجیح ندهند وگرنه چه نیازی به اسراف سرزمین بزرگی همچو ایران و سرکوب ملت بزرگی چو ایرانیان؟!
زمین به این پهناوری! بفرمایند در جای دیگری با سینه چاکان درگاه بساط حکومتی دگر نهند که نیازی به استبدادی عمل کردن هم نداشته باشند و همه همفکر و همراه باشند. وقتی نمیتوان ملتی را با خود همراه کرد دگر چه اصرار بر حکومت و رهبریست؟ مگر لازمه این کار اعتماد اکثریت ملت نیست؟!
هیچ پیامبری هم گوش مردمان را نکشیده که مرا برگزینید! هر آنکه بنام آنان چنین کرده ظالم است و فریبکار و جاه طلب. آیا اینها از صفات "ولی فقیه" است؟ پس دست از سرکوب و جنایت علیه ملت بزرگ ایران بردارید و حق رفراندوم را برای نسلهای بعدی هم به رسمیت بشناسید.
ادامه زندان و کشتار ملت ناگزیر به اعتصابات سراسری کل کشور ختم خواهد شد و این عکس العمل طبیعی هر ملت تحت ستم است.
در نهایت یک مجوز راهپیمائی صادر کردن و ملت را داخل آدم و شهروندان حساب کردن و با مخالفان هم به مدارا سخن گفتن و شفافیت و نیت خیر، تنها ضامن بقای هر حکومتیست و عامل استحکام و دوام آنها. در غیر اینصورت دیر یا زود ساختارش از هم فرو می پاشد.
unity
The enlighted
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
: First Lesson on a Spiritual Jurney
Calm your Mind!
Our Inner & Outer world
is the Sum of our Thoughts
_________________________________________