1. کابالا و فرقه ها: دانش یا جادو؟!
۳۰.۳.۸۹
جنگ نرم: غارت انرژی بشر
*
1. کابالا و فرقه ها: دانش یا جادو؟!
1. کابالا و فرقه ها: دانش یا جادو؟!
.
هیچ دانش صرف در نهاد بد به نظر نمیرسد. خیلی روشن نیست که دانسته های "جادوگران" تاریخ و امروز به خودی خود شیطانیست.
از علومی بسیار باستانی در مشت افرادی بیمار برای تحمیل سلطه و استثمار روحی و جسمی و اقتصادی بشر همواره سو استفاده شده.
اشکال از بیماری سادیسم سلطه و تحمیل و آزارست نه صرف دانش. البته انواع این علوم و دانسته ها و رسوم به نظر میرسد که در برهه های مختلف تاریخی در مجموعه هایی به نام"مذهب" هم گردآوری شدند. اما در بسیاری جوامع به صورت "آیینهای" زندگانی بهتر و برای تکامل بشر و کرامت انسانی قرنها و هزاره ها به کار رفتند. همان دانشها در جوامعی و برهه های تاریخی خاصی هم برای تحمیل و سلطه و استثمار به کار گرفته شدند. در ایران هم قرنها از باور های گوناگون برای تحمیل سلطه و انحصار سو استفاده شده و میشود.
دانشی که در کابالا به کار رفته به نظر مجموعه ای از دانشها و باورهای دوران باستان در سرزمینهای گوناگون است. به نظر من ربطی به دین یهود ندارد اینها از رسوم پیش از حضرت موسی مانده است یعنی در زمان فراعنه و حتی پیش از آن بوده. بخشی از مردمان از موسی بریدند و گوساله طلایی را پرستیدند یعنی گروهی با جادو (دانشی یا مهارت هایی که از آیینهای پیشین یا دربار آموخته بودند) خام و رام شدند. همین دانشها امروز در ایران هم هست و افرادی در لباس روحانی حتی گروه وسیعی را به فرقه های مشابه کشاندند و با روشهایی که بیشتر به مسخ و تسخیر ارواح و قلوب یعنی همان "جادو" شبیه است: یعنی نوعی هیپنوتیسم یا شستشوی مغزی! به نظر من همواره بیماران روانی سادیسمی پیدا میشوند که از هر دانش و باور و وسیله ای ابزار تحمیل و سلطه بسازند. این مردمان هستند که میباید به درجه ای از تشخیص راستیها و کرامت انسانی برسند که به این سادگیها دنبال هر کس و ناکسی به چاه جنون نپرند.
* * * *
*
2. جنگ نرم!
.
موضوع دیگری که در همین "جادوگری" مطرح است "دزدیدن انرژی" مردمان است. این را کتابی به نام "دست نوشته های باستانی پرو" یا نامی شبیه این که سالها پیش خواندم و درست یادم نیست خیلی جالب توضیح میداد. نتیجه اش اینکه: اگر ما انسانها به خود شناسی و کرامت و حرمت خود و سایرین نپردازیم تا به این ترتیب از درون خود و از هستی انرژی گیریم چون نیازمند این انرژی هستیم به ناچار در کشاکش زندگی انرژی های همدیگر را میدزدیم! و گاه بدون اینکه خود بدانیم. والدینی که فرزندان را مورد خشونت و آزار قرار میدهند در حقیقت نه خود آگاه این کار را برای دزدیدن انرژی آنها میکنند. چون به این کار "معتاد" شدند و راه بهتری نمیدانند. (این طرز جالبی برای ترسیم زشتی این عمل است هر چند به نظر من حقیقت دارد.)
بنابرین افراد سادیسمی مردم آزار کسانی هستند که در چنین محیط بیمار گونه به شدت معتاد دزدیدن انرژی دیگران میشوند و به تدریج این برایشان یک سرگرمی میشود و یک obsession. برخی از اینها هم که زرنگ ترند در میابند که از دانسته ها و باورها و روش هایی هم میتوان برای تسخیر ذهن و سپس انرژی افراد بسیار بیشتری بهره برد.
در حقیقت رسانه ها هم به نوعی انرژی مردم را میربایند. حال اینکه این انرژی ها به چه کسانی و کجا منتقل میشود غیر از هنر پیشه ها معلوم نیست و باید زیر ساخت ها و طرز کارش را دانست. اما در کل نور مسافتهای طولانی را به سرعت طی میکند و در اندک زمانی توانستند انرژی های جهانی را به سوی خود هدایت کنند.تلویزیون این "جعبه جادویی" جای جادوگران دربار ها و معابد را گرفت!
اینچنین است که دانش و تکنولوژی هنوز هم ابزار جادو و تسخیر است و یا به بیانی همان هیپنوتیزم و مغز شویی در خدمت سلطه و انحصار قدرت: دزدیدن انرژی بشر و در نهایت استثمار.
آنچه امروز "جنگ نرم" نام گرفته مجموعه یست از همه اینها. بنابرین چیز جدیدی نیست و همیشه تاریخ بوده.
این برای اولین بار در تاریخ است که "جادوگران" چنین گستره وسیعی را به تسخیر میگیرند. گستره دزدیدن انرژی هم از جلب توجه و ستایش آغاز میشود تا تحریک احساسات نکوهیده چون ترس و وحشت و خشم و نفرت و کینه و حسادت و غیره در حجم و شدت بالاتر. به نظر میرسد رسانه های غربی همین روند و مسیر را طی کردند و اینک پس از سالیان دگر به درجات پایین تحریک احساسات راضی نیستند و در ارضای اعتیاد بیمارگونه: در جنگی نرم روزانه بشریت را زیرهجمه آتش و بمباران خود گرفته اند!
سناریوها هر چه تحریک آمیزتر میشود و صحنه سازیها هر چه خشونت بار تر تا جاییکه امروز: از هر پرده سینما و دیجیتال اسکرین و مانیتوری "خون فوران میکند"!
شاید بتوان گفت هر زمان افرادی بی وجود انرژی سایرین را میدزدند دست به جنگ نرم علیه آنان زده اند.
این میتواند در روابط یک "خانواده بیمار" در جریان باشد و یا در روابط بیمار گونه حکومتها و ملتها یا ملل دیگر.
سر انجام مسیر این جنگ روانی مشتی بیمار معتاد به "انرژی دزدی" هم جز به جنگ جهانی دیگری نخواهد انجامید مگر اینکه هر چه سریعتر ریشه یابی و درمان شود; و بشریت هم به آگاهی لازم برسد که با شناخت خود و جهان (عرفان) اجازه ندهد مشتی بیمار در جنگ نرم خانگی یا جهانی انرژیش را به غارت برند! این میتواند به معنای دور شدن از افراد یا محیط بیمار خانوادگی یا اجتماعی باشد اما باید راهکارهای اجتماعی بهتری برای مصون داشتن کودکان یافت. کاری که در جوامع غربی شده اما در ایران متاسفانه راه کارهای اساسی و زیرساختهای لازم هنوز موجود نیست.
* * * *
*
3. تنها عشق و مهر انرژی زاست!
.
تنها روابطی که بر اساس عشق و مهر شکل میگیرند فاقد "جنگ نرم" یا "دزدیدن انرژی" هستند. هر رابطه دیگری معمولا به این "بیماری" دچار خواهد شد و یا این پتانسیل را دارد.
* مهر ورزی: تنها فرمی از ارتباط با خود و انسانها و طبیعت و جهان هستیست که در آن "انرژی آزاد شده به اشتراک گذشته میشود.
از دیدگاه عرفان تنها راه دریافت درست انرژی از جهان مهر است و بس. مهمتر از اینکه چه خوراکی مصرف میکنیم تا "انرژی" به دست آوریم اینست که حتی خوردن و آشامیدن و نفس کشیدن ما با عشق و اشتیاق باشد. کیفیت زندگی مهم است نه کمیت. در روابط انسانی هم مهم این نیست که با چه کسانی زندگی میکنیم مهم اینست که مهر: قید و شرطی بر نمیدارد و برای همه است! از خودمان شروع کنیم و به فرزند و همسر و همشهری و هم وطن و به بشریت و به جهان هستی مهر ورزیم. این تنها راه پیروزی بر " جنگ نرم غارت انرژی بشر" است برای هر فرد و خانواده و خانواده بشر و آیندگان.
.
* بهشت برین: آنجاست که کسی انرژی دیگری را ندزدد!
* * * * *
unity
The enlighted
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
: First Lesson on a Spiritual Jurney
Calm your Mind!
Our Inner & Outer world
is the Sum of our Thoughts
_________________________________________