semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۳۰.۶.۸۹

کلید ورود به دوران بعدی

2012 در دو قدمیست; وقتست غرب قدم اول را در راه انسانیت و نکوئی و مهر و خرد بردارد.

* جهانخوار جان!
بیا تو هم همراه شو:  تاتی! تاتی!

1. نسل کشی سرخپوستان قاره آمریکا: 
اینکاها و مایاها و اقوام بومی قاره آمریکا توسط بربرهای اروپائی قتل عام و نسل کشی شدند. و زمین بخاطر این حماقت و قساوت و جنایت تاریخی از فرهنگ و تمدن و دانش کهن و ارزشمند دیگری محروم شد. آنانکه نسل کشیها در همه قاره های زمین به راه انداختند و فرهنگها و تمدنهای کهن را اینچنین بی خردانه به دست فراموشی سپردند، اینک برای ورود به دوران بعدی تنها یکسال و اندی فرصت ندامت و جبران دارند (نابودی دانش و فرهنگهای ارزشمند کهن را مگر جبرانی هم هست؟! با چه چیزی جایگزینش میکنند که هم ارزش باشد؟ کاغذ پاره؟ طلا و الماس؟ با چه چیزی! به من بگوئید ای بربرهای استعمارگر! ای دزدان دریا! ای راهزنان صحرا! ای پسمانده های بربریت ناب اروپا! محو تمدنهای کهن را چگونه جبران خواهید کرد؟ پس شما را به دوران آینده راهی نیست.
It's gonna be tough for present "western System" to enter the new Era
!but feel free to read on, maybe we can do something about it

2. بس آشکارست که "شبهه - تمدن" ضدبشری و حیوانی غرب (Capitalism/ Modernism) چیزی در حد و قواره یک فرهنگ انسانی بر پایه مهر و خرد ندارد که تقدیم بشریت کند و یا جبران مافات و خسارات عظیمی که با نابودی تمدنهای راستین به بشریت وارد کرده. اما اگر این بچه بربرهای تخس هم اینک هم آدم شوند و اقرار به اشتباه کنند و از صمیم قلب اقلا نادم باشند و بفهمند چقدر در برابر همانها که نابود کردند کم دارند و کم آورده اند ... باز هم روزنه امیدی هست که با مهرورزان و خردپیشگان به دورانی دیگر راه یابند. دوران بعدی برای خودسازی و انسان سازیست.

مقدم خداوندگاران جان و خرد به زمین گرا می باد! جشن مهرگان گرامی باد. و مژدگانی که ایام غم نخواهد ماند. چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند!!

3. به غربیها پیشنهاد میکنیم هر چه سریعتر از سرخپوستان و بومیهای کل قاره آمریکا دلجوئی کنید. آنان مثل شما موجوداتی مخوف و بی جان و خرد نیستند. حتما خواهند بخشود. اذن ورودتان به دوران جدید در دست همانهاست که توسط اجداد شما نسل کشی شدند! شما هم مانند همان اجداد قسی القلبتان راهشان را به آبهای آزاد سد کرده اید! و هنوز به آنان ظلم میکنید!
!!?  و  باز هم خود را برتر از آنان میپندارید ؟!!

4. پس بگذار حقیقتی را به شما بگویم:  شما اروپائیها از همه اهالی زمین پست ترید! برتری را عوضی تعریف کرده اید!

* برتری انسان به نکوئی است و مهر و خرد!!

بربریت استعمار بدترینها و قسی القلب ترینها و بی خردترینهای عالم است. اینها ظواهر را با اصل اشتباهی گرفته اند. دانش را با خرد عوضی گرفته اند. خودشیفتگی را با مهر به هستی و نفس پرستی را با روحانیت و یگانگی با کل هستی عوضی گرفته اند. و شمایانی که به همان راه میروید کلا راه را عوضی گرفته اید. دلیل وجودیتان را عوضی فهمیده اید. و من شب و روز در این فکرم که خدایا اینهمه آدم عوضی را چگونه می باید در یکسال و اندی آماده دوران دیگری از نیکی و مهر و خرد کرد؟ مگر معجزه ای رخ دهد! چون همتی برای تغییر راستین در شما نمی بینم!!!

تقصیر خودتان هم نیست. آنقدر از اصل خود دور مانده اید که قادر نیستید به ندای درون گوش سپارید. قطب نمای درونیتان از کار افتاده. به کدام جهت خواهید رفت؟ یا بخت و یا اقبال!

آنقدر خود را منفک از هستی پنداشتید و بدنبال نفس رفتید که ارتباطتان با کل جهانی هستی قطع شده. چگونه راهنمائیتان کند؟ شما تافته های جدا بافته عوضی و منفک از جهان را چگونه می باید به راه آورد؟ به دوران بعدی رهنمون شد و اذن ورود برایتان گرفت؟ به زبان خودتان: بلیط قطار بعدی خریدنی نیست! می فهمید این یعنی چه؟
.
5. یعنی با کاغذ پاره ها و طلا جواهراتتان نمیتوانید به دوران بعدی راه یابید!
یعنی "دیتکتورهای!" دم گیت دوران بعدی سراسر وجود بی وجودتان را نفی خواهند کرد!
یعنی کلی هیچ و پوچ روی خودتان بار کردید و قرنها به هزار جان کندنی و جان ستاندن و وحشیگری که بود کشیدید و آوردید تا رسیدید به اینجا و حالا دم گیت دوران نوین تازه معلوم شده هیچی بارتان نبوده! یعنی بیشتر این چیزهائی که بار خودتان کرده اید از نظر جهان هستی به پشکلی هم نمی ارزد. یعنی شما جان و خرد و وجدان و مهر و صفا و شرافت و رادمنشی و فرهنگ راستین دادید و پشکل گرفتید! یعنی این.

بگذار به زبان خودتان بگویم که بفهمید جریان از چه قرارست:
یعنی آنچه ارزشمندترینهای جهان هستی است را در آن دور دستها بر زمین گذاشتید و رفتید دنبال چیزهای ظاهری و زرق و برق داری که مثل قاقالی لی و آب نبات چوبی برای بچه ها شما را جلب میکرد! و هنوز هم قادر نیستید بفهمید که ارزشهای والای انسانی آنها نبودند و اتفاقا همانهائی بودند که اینکاها و مایاها و سرخپوستان بدنبالشان روان بودند و از آن بسیار بهره داشتند و لذا در نگاه هستی بسیار گرانقدرتر و برتر از شما بربرهای تازه به دوران رسیده بودند! و اینک زمان بلوغ شما بچه تخسهای عوضیست! یعنی این.
.
6. باز هم واضح تر بگویم؟
یعنی این جفنگیاتی مثل متریالیسم و کپیتالیسم و اینها هر چند برای خودتان خیلی خوش آب و رنگ و خوب و جالبست و خیلی هم از خودتان بخاطر کشف چنین آب نبات چوبیهای بزرگی متشکرید و به خودتان افتخار میکنید (!) اما در کل ارزشش در همان حد آب نبات چوبی برای کودک است. درین جهان چیزهای خیلی خیلی جالبتر هم هست که هیچ حتی به مخیله شما خطور هم نکرده بود.

اگر دوست میدارید بمانید و رشد کنید و به کمال و به بار رسید ... اقلا علامتی چیزی از خودتان بروز دهید تا بدانیم برای رشد اعلام آمادگی کرده اید و جهان هستی هم بداند که مایل به ثبت نام در کلاسهای دوره های بالاتری هستید, تا بلکه کاملا از دور خارج نشوید!
اینهمه را هم فقط برای همین گفتم که بلکه به راه آئید و همراه شوید. برای خوبی خودتان بود. پس سگرمه هایتان را باز کنید و آماده سفر شوید.
ما هم تا دم گیت شما را بدرقه کنیم و خیالمان راحت شود که کسی جا نمانده همین خودش برایمان کافیست.
آرزوهای شما را نمیدانم اما بزرگترین آرزوی من و بسیارانی درین دوران اینست که خانواده بشریت همه با هم به دوران نکوئی و مهر و خرد وارد شوند! فقط همین.
* * * * *

>  کافران بهشتی!

. . . . . . . . . . . . . . . .

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________