گفتنی بسیارست, اما...
باز وجدان هوس خلوت با ما کرده!
زمان خلوت با خویشتن برتر فرارسیده
تجربه میگوید به وجدان گوش فرا ده! آسانترین راه همین است!
عاقبتت از وجدان هیچ رهائی نیست.
*
باز نقاد درون
سر به سرمان گذاشته و دست بردار نیست که نیست.
هر چه میگوئی هم گوشش بدهکار نیست که نیست!
تا می آئی کمی به خودت ببالی... تا بخودت میگوئی:
به به! ببین! ظرف درونت پر و لبریزست!
سر و کله اش پیدا میشود که:
کو؟ کو؟!
راست میگوید! جامم تهیست
لحظه ای پیش پر بود. چطور ممکن است؟
تا پلک میزنی, نی ز جام خبرست و نی ز می!
*
این بار خیلی غافلگیر نشدم
سر از بازیش درآوردم:
پیمانه تا خالی نشود, باز پر نخواهد شد!
گاه پاسخ را پیشاپیش میدانیم.
این بار جنگ و جدلی در کار نیست.
راست میگوید!
حق همیشه با وجدان است.
هر چند توجیه منطقی برایش نیابی.
هر چند در نقدهایش به قدر من هم تخفیف ندهد.
و به هزار ترفند از بیان همین مطالب هم طفره رود...
اما یقین دارم نیتش خیر است.
* * *
. نهیب وجدان .
صد نهیبم میزند وجدان همی
کاین اراجیف از کجا می آوری؟!
*
من درآوردیست نیمش! ای شریف
نقد کن اما کمی ده تخفیف
نیم دیگر هم سر خود بی خبر
آید از سایکی دنیا و بشر
*
از ضمیر ناخودآگاه جهان
حق جرقه میزند در جانمان
جمعی از مهر و خرد هم روح و جان
اندک اندک میرسد در هر زمان
گاهگاهی هم ز گردونه سپهر
فوج فوج آید همی سیلاب مهر
خیر می بارد ز گیتی بر بشر
تا بشوید از دل و جان هر چه شر
*
کل عالم در صف تطهیر خود سوی خداست
انتخاب سمت حرکت همچنان هم با شماست
در نهایت طبق قانون تکامل, سرنوشت
گر تو خواهی یا نخواهی, میبرد ما را بهشت!
* * *
باز سین جیم میکند بی وقفه نقاد درون:
کی تو پروانه شوی؟ از پیله کی آئی برون؟!
*
بازپرسیدی و شرحه شرحه شد قلبم شریف
پیله های آخرین را نیستم من خود حریف
تک به تک بشکافتم بس پیله ها. صدها.هزار
تا به زندان جهانخواران مردم آزار!
اینک اینجا با بشر زندانی مشتی خل و دیوانه ام
خود ندانم من دگر کرمم و یا پروانه ام
*
بسکه لولیدیم و پیله ها تندیم دور هم
عاقبت با جهل و جور زنجیر گشتیم ما به هم!
اینچنین زندان نه حق من نه انسانیت است
پس چرا سهم بشر: قبطه به پروانه و حیوانیت است؟
*
جز تکامل آفرینش را همی تقدیر نیست
هان ای اهل زمین, خود کرده را تدبیر چیست؟
*
راه چاره کندن این پیله از بیخ و بن است
دیر بجنبیم جنس پیله فیبر نانو-کربن است
*
طوطیانیم ما جهانخواران چو آن بازار گان