باز وجدان هوس خلوت با ما کرده!
باز شبها همه را واله و شیدا کرده
بر لب کنگرهء کون و مکان بنشسته
عاقلانه ما سفیهان را تماشا کرده
باز تا مُهر ز اسـرار جهان بگشوده
عقل و منطق همه را یکسره رسوا کرده
باز وجدان هوس خلوت با ما کرده!
جام از مهر و مه و جان و خرد بگرفته
پس بنوشانده و صد عقده مداوا کرده
به خیابان زده باز رقص کنان عربده جوی
بُرده از مردم شهر خواب و چه غوقا کرده
شور در سور ِ همه عالمیان بفکنده
باز هم دور زمین گشته و بلوا کرده
باز وجدان هوس خلوت با ما کرده!
چرخ دوران همه از چرخش و کار انداخته
چرخ بر هم زده و دهکده برپا کرده
به یکی سنگ که از چاه برون آورده
تسمه از گُـرد همه آدمیان واکرده
داد عالم ز جهانخوار ددان بستانده
و خردورزان را سرور دنیا کرده
باز وجدان هوس خلوت با ما کرده
باز شوری به دل گنبد مینا کرده!
* * * * *