semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۷.۱۱.۸۸

کوروش و داریوش هم مال شما!


همه بزرگان و آزادگان و دلداران ایرانی را هم میدزدند! انگار دزدی باقی سرمایه های ملی و فرهنگی و منابع ما کافیشان نبود!!
این هم لابد شمه دیگری از فتنه انگلیسیها و آخوندهای عقده ای دستیارشان است که از بزرگان فرهنگ مهر و مینوی ایران بزل و بخشش کنند.
خیالی نیست یاران!
این کوته فکران نمیدانند که آن بزرگان که مهر عالم در دل داشتند و عالمیان گرامیشان دارند متعلق به همه عالم و آدمند!
غم من از دزدیده شدن نام آزادگان فرهنگ مهرپرور ایران و تغییر دادن شناسنامه آنان نیست.
غم از این دارم که عالمیان به کنه وجود آن خردورزان راه نبرند و تنها به دزدیدن نامشان بسنده کنند! غم آن دارم که هیچیک هرگز به نیک خصالی بزرگان ایران نتوانند بودی! و از اینکه ما ایرانیان جان و خرد و روانمان را همچو آن بزرگترین بزرگان عالم نپروریم و راهشان را نپیماییم و تنها به نام و یادشان بسنده کنیم!
کاش کوروش و داریوش را هم می دزدیدند!
بلکه هم جهانخواران جهان روزی از این بزرگواران تاریخ بشر نیکو سرشتی و مهرگستری و انساندوستی را بیاموزند! بلکه سران جهان همچو آن بزرگ پادشاهان عالم افتخار خدماتی آنچنان گرانسنگ به بشریت را از آن خود نمایند وگر بدعت گذار حقوق بشر و آزادگی و برابری انسانها نبودند بل آنرا همچون آنان همواره سرمشق جهانداری خویش سازند!!
غم آن دارم که جهانداران هیچ از کوروش و داریوش نیاموزند! غم آن دارم که نه در ایران و نه در جهان دگر همچو آن بزرگ شهریاران جهانیاری انساندوست و مهر گستر و نیکی پرور و آزادیخواه عالمیان نیاید. ای کاش داریوش و کوروش مال انگلوساکسونها بود! نه؟ الان جهان همچو آن پردیس داریوش و کوروش بود! همه از استثمار رها بودیم! همه از ظلم و آزار و شکنجه و نابرابریها رها بودیم! جهانداران مهرورز و دوست دار کل بشر بودند! هم از مافیاهای مواد مخدر و فحشا و کودک آزاری و بهره کشی جنسی رها بودیم و هم از حمایت کارتلهای جهانی از دیکتاتوری و بسط فقر و هزاران فلاکتی که هست و می بینیم!
فقر و فلاکتی که همین جهانخواران کوردل و حریص و مکار و بیمار پدید آورده و می آورند. بنظر هم نمیرسد هیچ خوی ددمنشی اینان را دگردیسی فراروی باشد! غم آن دارم که کوروش و داریوش را از ما ندزدند اینها و هرگز انسان نشوند جهانداران امروز و هم فردا!!

۳.۱۱.۸۸

ای رنج خوش آمدی بجان میخرمت!

بشکافته ای سینه ام ای غم خوش باد
بفشرده چو رنج تار و پودم خوش باد
تیرت چو به اعماق رود بس خوشتر
کآن آه که از عمق برآید خوش باد
در کنه وجود من چه خوش جا کردی
آمد خبر از کنه وجودم خوش باد
ای رنج چنان تنگ در آغوشم گیر
کز سوته دلان آه بر اسماء خوش باد
از عرش چو انعکاس یابد آن آه
سوزد چو جهان به آه و سوزم خوش باد
همراه شود آتش آه من و تو
سوزد چو بساط اهرمن را خوش باد
ای رنج خوش آمدی! به جان میخرمت!
در مقدمت ار رها شویم ما خوش باد
ای اهرمنی که در عبا پنهانی!
زین بیش هم ار رنج فزایی خوش باد
هر تیر که از کمان ظلمت بجهید
صد آه چو برجهد بسویش خوش باد
چون عاقبت ظلم فنا بود و نبود
پس عاقبت رنج من و ما خوش باد!
* * * *

به زنجیر کشیده اند مرا با خدا!!

کجا برم داغ این دل پر خون را
به زنجیر کشیده اند مرا با خدا

چو زنگیان ِمست ِمفتخر به جنون
رم کرده باز بت پرست صحراها

تعفن گنداب اهرمنان بیاکنده
سراسر سرزمین مهر اهورا را

فرومایه دونپایگان حکم میرانند
به زور و سلاح کفر به دادگاهها

دهان مردمان حق ستان می بویند
مباد سخنی گفته باشی ز حق ماها

چو دیو و دد بما مسلط شده اند
زدودند هر آنچه اهورایی از دلها

چو مام میهنم به چنگ دیوانست
پدر شده آلت دست و برده آنها

چو مومیاییان بدنبالشان روان گشته
و چشم ببسته بروی زجر و شکنجه ما

صدای خرد شدن استخوانمان بشنید
بروی خودش هم نمی آورد پدر اما!

نظاره میکند همچنان زجر فرزندان
و باز میرود او پای منبر آقا!!

کجا برم این درد مام وطن اینک؟
ز هوش رفته اند پدران ما چرا؟

پدر! پدر! تن زخمیم نمی بینی؟
ببین چه آورده دیو بر سر ما!

بدان! عمو جان سه ماهه در بندم
خبر نگرفته هیچ فامیل از ما ها!

چه گویمت ای دایی خوب نمیدانم!
خشوع تو بر دیو شده بلای جانها!

ز خاله و عمه نگو که میدانم
چه بغضها فرو خورده اند هم آنها

کرا بگویم چه آمده بر سر میهن؟
کجا برم داغ این دل پر خون را؟!

مرا طلب خدای نباشد بخدا زین پس

مرا طلب خدای نباشد بخدا زین پس!
چو مام میهنم ز دست دیو نگشته رها

مرا دگر سر آشتی با پدر هم نیست
که پای بر شرف به دیو میکند اقتدا!

نه زجر من بیند و نه زجر مام وطن
خدای او شده دیو و پول ِخون ِماها!

یتیم شدیم در حیات پدر هیهات!!
غریب شدیم در حضور وطن ما چرا؟!

جوانهء سبز شدیم تا بپوسیم باز
یتیم و غریب به کنج زندان شما؟!

شما! شما اهرمنان خونریز رجّاله
که پنجه های نجس میشکید بر دلها

شما! که بروی مبارکتان نمی آورید!
که گوشتان سنگین شده این روزها!

شما! که شانه بهر تکیه دیو پیش آرید!
شما! که بچرخانی هنوز چرخ دیوها را

نه یک نظر به جوانی که له شده؟!
به زیر همان چرخ و دنده بدست شما!

شما! خدا فروشان دیو خوی فرومایه
که مام وطن به بند کشید و آدمها!!

مگر دست کاوه به تک تکتان نرسد!

مگر دست کاوه به تک تکتان نرسد!
که میرسد او روزی از همین روزها

بشارتمان داده پاکروان فردوسی
که قشون فریدون بشورد به ضحاکها

که قشون فریدون بشورد به ضحاکها

بزن بگیر و ببند چه باک ز اهریمن
که آه ایرانیان فراخوانده اهورا را

که آه ایرانیان فراخوانده اهورا را!

ز مادر نزاده که خون ایرانیان ریزد
و دودمان نکبتش نرفته به باد فنا!!
* * *
بدان! پدر! عمو! دائی! گر نمیدانی:
که اهرمن میرود اما تو میمانی و ما!

گر اینزمان سراغی از درد ما نمیگیری!!
چه جای سرزنش ار سراغت نگیریم ما فردا؟!
* * * *

۲.۱۱.۸۸

اشتباه کرده گنجی؟

بروید از بازجویان و شکنجه گران اوین جویای این راز شوید!
که مگر چه بر سر زندانیان نظام اسلام ناب حکومتی ما می آورید که همه از این زندانها که برون میروند همه باورهایشان زیر و رو میشود! البته بنظر من این چیز بدی نیست که انسان هر چند گاه اندیشه هایش را محکی بزند. اما هیچ نیازی نیست آن را در بی بی سی فریاد کند!
باورها امری شخصیست. بخصوص جهان شناسی و خداشناسی و دین و ایمان.
هم اینطرفیها بد میکنند که دین را چماق میدانند. و هم امثال گنجی اشتباه میکنند که...چه اشتباهی کرده گنجی؟ بله یادم آمد: باورهایش برای خودش و باورهای دگران هم محترم! حتی باور برخی گمراهان که دین و باورها را چماق میدانند و در اشکال بدترش شیاف!

البته باورشان محترمست تا زمانیکه چماق و شیاف نباشد! هر آن باوری که آزار و تحمیل شود باور نیست پتکیست که بر تارک بشریت میکوبد! چنین کاری جز برای سود و منفعت نیست. جز برای متلاشی کردن مخیله انسان و تبدیلش به بزغاله هایی که با هر اشارتی بع بع کنند نیست. یا مع مع. حالا هر چی. اینکار از دیدگاه فرهنگ ایرانی و هم حقوق بشر جرمست. از دید من گناهیست نابخشودنی و سد راه تکامل انسان و بشریت. قابل احترام هم نیست.

ایمان شخصیست:
تجربه هر انسانی از زندگی یکتاست. درک هر انسان از جهان یکتاست. به یگانگی خود انسان و خدا.
هیچ انسانی در تاریخ بشر هستی را درک نکرد مگر آنکه خود را درک کرد! باقی هم بهترست باورهایشان را زیر و رو کنند و از بنیان برپایه خودشناسی و ادراک درونی به ایمان رسند وگرنه آنچه یافتند ایمان راستین نیست. البته کار دشواریست اما اگر براستی طالبید چهل روز ذیج بنشینید و ذهن و نفستان را رام کنید و خشم و نفرت و افکار سطحی را برون ریزید و به عمق بروید. اگر هم نشد برای دو تا سه ماه باید به زندان اوین بروید. این سریعترین راهست. بیخودی هم خودتان را عذاب ندهید: اگر ایمان راستین داشتید به یگانگی و وحدت هستی آنگاه دگر اینهمه برای این چیزهای کوچک حرص نمیخورید عزیزان! میدانید چرا؟ چون هر آن انسانی که باورهایش را زیر و رو کند یعنی بیدارست! پس خوبست مثل بعضیها در خواب نیست. و هرآنکه بیدارست و جستجوگرست و جانی روان دارد تا زمانیکه درونش را خالص و پاک نگاه دارد به شناخت و ایمان خواهد رسید. به همانجایی میرسد که شما میخواهید برسید چون هنوز نرسیده اید حرص میخورید و ما از این بیخردی شمایان و از چماق کردن باورها و بر تارک بشریت کوفتن امثال شما حرص میخوریم! چه کنیم وجدانمان مثل شما در کف پا نیست. انسانیم.

به ایمانی استوار نرسیده اید!
چون آنکه رسیده باورش را چماق نمیکند! بلکه میداند هر آنکه در حرکت است برکت ایمان پیش رویش هست و لاجرم خواهد رسید! چون تنها یک حقیقت که بیشتر نیست! باور دارید که حقیقت کل هستی یکیست؟ اگر باور دارید از چه میترسید؟ ادراک انسان همه ساز و کارهای شناخت هستی را دارد. پاکی و خلوصی کودکانه نیازست تا به یمن خرد و ادراک برویم و برسیم. و آن رسیدنی که از تجربه و رفتنها و شدنهای انسان است هیچ قابل مقایسه با آن رسیدنی نیست که از اطاعت کورکورانه است. البته این جمله اشتباه بود. حق اینست که نهایت اطاعت کورکورانه بن بستی بیش نیست. چرا که حرکتی در آن جان و خرد و روان نیست. هرآن جان و خردی که جوینده و پوینده و روان نیست در گندابی به گل خواهد نشست.

بنابرین خردمند آنست که خودش برود و زمان و انرژی ارزشمندش را هم برای سیخونک دادن به دیگران هدر ندهد! چون اگر چنین کند چه بسا روزی بیدار شود و خود را در گندابی به گل نشسته بیند و اما هر آن کسان را که سیخونک میداده در کمال تعجب مومنانی راستین با آرامش کامل درونی و با درک کاملی از هستی بیابد.

پس بجای گیر دادن به دیگران خودتان و هستی را دریابید. مگر حقایق را درک کنید.
هر آنکس هم که بگوید حق قابل دریافت نیست و باید بیایید از امثال من بپرسید!! بدانید که مثال آن خریست که صدها کتاب برو بار باشد و به همین خاطر خود را علامه دهر هم بداند. لابد که او خودش قادر به ادراک هستی نبوده که چنین ادراک انسان را نفی میکند! و فی قلوبهم مرضا هم هست: چون ادراک انسانها را در گرو سر نهادن بر پای خویش میداند!
چنین ناکسان خطرناکند! آنهایند که مسیر تکامل انسان و بشریت را سد کرده اند. گنجی تنها بخاطر روزهای زندان چشم جانش بیدار شده و آن سد را دیده. حال تلاش میکند که به ادراک برسد. اما نیازی نیست که با صدایی چنین بلند به فکر و اندیشه بنشیند.

شگفتا از آنانکه شکنجه و آزار و شلاق و سنگسار و اعدامهای دسته جمعی را نکوهش نمیکنند و دستورش را هم صادر میکنند و همچنان با شلاق و سنگ و ابزار شکنجه بدنبال انسان ایرانی میدوند که: غلط کردی اندیشیدی! مگر نمیدانی تفکر جرمست؟ یا فکر و اندیشه کردن را رها کن و بیا بزغاله ما شو و جز به امر ما بع بع هم نکن! و یا تو هم لایق زندان و شلاق و شکنجه و آزار اهرمنی هستی. ترستان از چنین اهرمنانی می باید باشد.

۳۰.۱۰.۸۸

سنگسار!


هر فسق و فجور در عالم امکان است
در شیخ محل ما همه پنهان است!!

 
زین روی ز مسجد چنین شیادی
از کودک و نوجوان و زن ترسان است

جز دزد و قاچاقچی و شروران محل
هیچکس نه دگر همدم این شیطان است

خلع ید و هم سنگسار و شلاق
حد میزند او هر که در زندان است

این حد چو به شیخ ما سزاوارترست
در عدل نظام همه کس حیران است

ما منتظرانیم! که روزی بینیم
شلاق زمان که بر تنش رقصان است
صد سنگ ز آسمان بر او گر بارد
از صد گنه  شیخ  یکی  جبران است

* * *

۲۸.۱۰.۸۸

زنگار قرون


گل بگیرید درب هر چه فکر و هم اندیشه را
ریشه های خرد و ادراک و هر چه ریشه را

ریشه فرهنگ ایران را زنید چوب حراج
مملکت دست عربهاست دهید باج و خراج!

ریش بگذارید و تسبیحی به دست بس بس کنید
صف ببندید در پس هر شر خری فس فس کنید

بت پرست و خود پرست و برده وار و کوردل
بست بنشینید در گنداب اهریمن به گل

پس غلط کرده هر آن کو فکر کرد
بیخودی اندیشه های بکر کرد! !

حق همانست که با چوب و چماق آید به سر
حق ز راه پشت با زور شیاف آید به سر

حق همانست که در پشت سپاه پنهان شده
پس سزای پرده برداری حق زندان شده

رسم و آیین ددان در پیش گیر ای هموطن
گر چو انسانها بیندیشی شوی کافر چو من

دور شو از هر که ره پویید و نو اندیشه کرد
ور نه نور حق به کنه جان تو هم ریشه کرد

اهرمن را نور حق، اندیشه نو غم فزود
ور نه زنگار قرون را از دل و جانش زدود

هر که از نور و خرد ترسان شده مومن هموست
هر که در پشت سپاهی گشت پنهان راد اوست

آنکه نوری در پس باور بدید او کافرست
آنکه شوری نو به اندیشه دمید لابد خرست

دشمن کید و چماق و هم جمادیها منم
دین اگر اینست باشد من خرم هم کافرم

زهدتان گر در چماق و زور و تزویرست و بند
عارفان را با شما نی هیچ کارست و نه پند

پند کی گیرد دل زنگاری و جان چو سنگ؟
باورش صلب شده: بر آهن و سنگش چو رنگ

آتش عشق بباید تا مگر ذوب شود آهن جان
رسم پولادگری: از کاوه می پرس و بدان!

یار تو چون اهرمن شد "دوست" را با تو چکار؟
ور نه خود  کاوه شو  و  آذردلان را دوست دار
* * *
روشنایی بخش جان همچو ما چون بود مهر
ابر جهل چون شما بر باد  شد  اندر  سپهر

اهرمن را از اهورا گر ندانستیم ما:
گل گرفتیم درب هر اندیشه را همچون شما

بت پرستیدیم با زور و زر و تزویرها!
هم پسندیدیم ظلم و جور و بر خلقی جفا

داشتیم در گوش نجوای تفاخر هم جنون
سلطه اهریمنان گسترده در دریای خون

کنج مسجد در کمین نور با چماق دین
گوش بر اهریمن و تعظیم بر بت یقین!

اهرمن  گونه  پراکندیم  صد  تخم نفاق
هم کرامت هم شرف دادیم هر دو سه طلاق

هر که بر ظلم و ستم برتاخت در آوردگاه
بهر خوشنودی شیطان آوریم در دادگاه

بس جوان حق ستان تحقیر کردیم ما به دهر
عرض خود بردیم و هم محنت فزودیم اهل شهر

اینچنین در سرزمین مهر با جور و فساد
دم زدیم از دین و هم دادیم ایمان را بباد
* * *
پس همان بهتر که ما همچون شمایان نیستیم
کافریم  اما  چنان در  کام  شیطان نیستیم

گر دگر اندیشگی جرمست! بر سر مینهیم
بهر اندیشه نو:  هر  انگ را  تن  میدهیم

ننگ  اگر اندیشه پویاست و جانی  روان
هر پیام آور خریدست اینچنین ننگی بجان

تا شمایانی به کار  انحصار دین درید
همچو دد جان و خرد هم که روان را میدرید

اهرمن بازنشست گشته و بیکار شده
دزد دکانش کنون صد شیخ ِبیمار شده

* * * *

۲۷.۱۰.۸۸

دین از دید هستی

این ادراک منست از هستی و اهالی تحمیل و تحقیر حق انتخاب و ادراک بشر نیازی نیست بخوانند! چون نظر آنان لابد که "حق" مطلق است و حق هم که در انحصار آنانست. پس بروند همان حق را بفروشند. بروند دهان همه را ببویند نکند گفته باشند مهر! ادراک! گوهر وجود انسان! وجود یگانه! هستی! یا حق!
* * * *
هستی که خود وجودست آنچه وجودست را درمیابد.
انسان موجودیست یگانه و همین بود و وجود یگانه اوست که در درجه اول اهمیت قرار دارد.
کل وجود ماهیتی سیال است و خودزایی و تکامل
خاصیت وجود. مهر و نکوسرشتی هم گوهره و ذات وجود و هستیست.
انسان هم هر آنگاه که همان وجود یگانه و آن گوهر وجودی پاک نهاد و پرمهر و نیکوسرشت خویشتن خویش بماند و باشد وجودی روان و سیال و تکامل یابنده همراه هستی آنگاه است که از دید جهان هستی او "هست" موجود است و وجود دارد و درک میشود و درک میکند. چون وجودیست پویا و زایا و روان.

انسان از دیدگاه کل جهان هستی اینچنین درک میشود. نه با هر آن نام و نشانه ای که خود برای خویش مقرر کرده و نه با هر آن دین که خود را بدان نام بخواند و بداند. بلکه از دیدگاه هستی تنها آن بارقه وجودی انسان است که هست. همان ظهور و بروز گوهره وجودی بشر. گوهره ای که از بدو ظهورش در جهان: نیکوسرشت و پاک نهادست و کشش و جاذبه ای بسوی نیکیها و راستیها و خوبیها در نهاد وی مستتر است. و همچنین کشش و جاذبه ای به رویشها و پویشها و دانشها و بینشها و کشف و ادراک خود و هستی. در نهاد بشر کششی پنهان برای اکتشاف رازهای ضمیر خویش و عالم وجود هست و به یمن همین کشش از قوای چندگانه خویش بهره میجوید و هم از خرد و بینش و ادراک.
اگر قرار بود هستی راهی برای سنجش انسانها داشته باشد آن تنها همین راه بود. یعنی انسانها را به درجه کمال انسانی میسنجید. کمال انسانی هم درجات ظهور و بروز جوهره وجودی و نهاد و سرشت انسان است که با بهره گیری از همه قوای چندگانه از جمله خرد و بینش و ادراک در مسیر سیر تکاملی جویا و پویا و روان و ماناست. چرا که اتصال وجودی انسان و هستی در همین بروز خصائل ذاتی و وجودیست و میزان اتصالمان هم به میزان بروز و ظهور وجودیمان وسعت می یابد.
بروز و ظهور گوهره وجودی انسان یعنی "زندگی".
زندگی برآیند همه این تجارب است از بودن و ادراک بود و وجود خویش و هستی.
و جهان هستی در این تجربه وجودی ما شریک است.
چرا که کل وجود واحدیست متصل و سیال با جوهره ای از مهر و قادر به ادراک خویش و کل وجود!
بنابرین کل وجود در تجربه این ادراک وجودی خویش و هستی هم متصل و مشترک خواهد بود.
هستی انسانها را جدای همه انگ و برچسبهایی که بر خود میزنند درک میکند. برای جهان هستی تمییزی بین ملسمان و مسیحی و کلیمی و بودایی و زرتشتی و بهایی و حتی بی باوران نیست! چون میزان در نظر هستی "میزان بروز گوهره انسانیست".
هستی انسان را از روی داغی که بر پیشانی و یا بر دل زده نمینگرد. چه بسا انسانهایی که داغ سجده بر پیشانی دارند و چه بسا که حتی پوشش ظاهریشان هم نشانی از دین بخصوصی دارد اما در مسیر تکامل انسان هنوز در قدمهای اولیه اند. هر چند انگ و برچسبی که یدک میکشند آیت خدایی هم باشد. به همین ترتیب هزار مدرک و برچسب دیگر مذهبی و فرقه ای و علمی و پژوهشی هم مورد توجه جهان هستی نیست. همه اینها تنها فریبنده آدمیانیست و بس.
در نگاه جهان هستی و کل وجود هیچیک از این ظواهر و حتی اعمال روزانه و گذرا فریبنده و خیره کننده نیست. هرگز مورد توجه هستی قرار نخواهد گرفت. هرگز موجبات ذره ای اتصال به هستی را فراهم نمی آورد.
آنچه زمینه اتصال به هستی و تجربه بودن و زندگی را فراهم میسازد تنها و تنها اینهاست:
بروز گوهره پاکنهاد وجودی انسان است
بهره برداری از گوهره وجودی برای شناخت
جویایی و پویایی در شناخت خود و هستی

تجلی درونی و برونی خصایص ذاتی وجود
تجلی مهر و نکویی و خرد در انسان
پویایی در مسیر تکامل جان و خرد
اینهاست آن رموز "بودن" و وجود و زنده بودن و زندگی و اتصال به هستی و ادراک و تکامل انسان.
که اگر همه اینها را در یک کلمه خلاصه کنیم احتمالا باید گفت: انسان.
اینها همه در ذات انسانی ماست. جدا از ما نیست.
در نهایت موضوع اینست که انسان باشیم و بس!
و هر آنچه برون از این دایره:
همه اضافاتست و زایدات زندگی.
دین جز یک روش برای همین "زندگی" همین "انسان" نیست.
برای اینکار هر دینی نوعی "جهان بینی" تبیین میکند و یکسری پند و اندرزها و روشهایی را "پیشنهاد میدهد" که آدمیان میتوانند به "دلخواه و صلاح دید" خویش برای بهبود زندگانی و تکامل خویش بکار بندند. همین و نه دیگر هیچ.
هر آیین و ایدئولوژی هم میتواند "جهان بینی" ارائه دهد و هر انسانی هم مختارست از هر یک از آنها بهره گیرد. در هر صورت انسان صاحب اختیار و انتخاب است و مسیر زندگی و تکاملش را انتخاب میکند. در فراز و نشیب همین افت و خیزهاست که آهن وجودیش در آتش همین "زندگی" پولادین میشود.
و یا تکه تکه و خرد و خاک شیر میشود.
در هر صورت انتخاب با خود اوست!
و این اصل "انتخاب" هم اصلی مهم است. چرا که بخشی از گوهره وجودی انسان است! اگر قرار بر انتخاب نبود و قرار بر "تحمیل" بود و اگر تحمیل روش بهتری برای تکامل وجودی انسانها بود که لابد در مسیر تکاملی بشر همان در وجود انسان نهادینه شده بود و بشر انتخابش را از دست میداد. اما چنین نشده. بشر دارای حس کنجکاوی و مایل به کاوش است. همه ابزار این "کاوش" را هم در وجود خویش نهادینه داراست. پس نیازی به تحمیل ندارد! این نادرست ترین برداشت از انسان و زندگانیست که تصور کنیم کودک می باید در قالبهایی که بدرد زندگی آینده اش در فلان جامعه و زمان و مکان و شرایط خاصی بخورد با تحمیل اندیشه ها و روشها و قوانین فرم داده شود. مثل ماستی که در کیسه کنند! یا انگار بشر گل است که باید در دست کوزه گران فرم یابد. خیر! اینطور نیست.
هر چند بشر همچون آن لوح گلی نا نوشته است اما این دلیل بر تحمیل اندیشه ها و روشهای خاصی بر او نیست! بشر آن لوح گلی صاحب "اختیار" و "انتخاب" است! هر طور که بخواهید فرمش دهید خودش ممکن است بخواهد فرم دیگری یابد! و اگر این تحمیل ادامه یابد به جدالی بدل خواهد شد چرا که بشر از همان کودکی برای حق انتخابش احترام خاصی قائل است و تحمیل و زور را دوست نمیدارد.
بشر دوست نمیدارد که کورکورانه دنباله رو شود و یا مسخ و مغزشویی شود. این کاملا با گوهره وجودی ما در تضادست!
میفرمایید پس چگونه است که جماعت کثیری از کودکان عالم را همچنان به زور و تحمیل اندیشه ها و باورها و روشهای دیکته شده مغزشویی و مسخ میکنند؟ و این نه تنها مختص ادیان که در همه جا مشهودست! در سراسر جهان و در همه مدارس و هم خانواده ها. حتی آنان که برچسب دین خاصی ندارند و یا بظاهر به چیزی باور ندارند!
این دردناکترین اتفاقیست که در تاریخ بشر رخ داده. اگر جهان آدمیان به این فرم ناپسند کنونیست که هست دلیلش همین تحمیل و فرم دادن کودکان جهانست.
همین فرم ناپسند جهان کنونی ما آدمیان صد البته که خود بهترین دلیل است بر ضرورت حیاتی توقف همه این تحمیلها و زورگوییها و فرم دادنهای کودکان با هر آنچه بزرگسالان درست میپندارند!!
همه از اوضاع بشریت درین دوران می نالیم و اما هنوز در نمی یابیم که همین شرایط و اوضاع و احوال و روشها و کنشهای موجود را پس چرا و به چه حقی و چه استدلال متقنی می باید بر کودکان و آینده سازان جهان انسانی تحمیل و تجویز کنیم؟!
هستی اما کاری با دین و باورها ندارد
هستی منتظر ظهور و بروز گوهره وجودی ما انسانهاست. همان گوهر و ذات خالص و ناب و متصل به کل وجود و هستی.
هستی منتظر تجربه ما از وجود و بودن است!
تجربه امری شخصیست. هر نسل و هر انسان می باید با انتخاب و آزادگی خود به این تجربه بپرداز و در افت و خیزهای زندگی آهن وجودش پولادین شود که تنها راه تکامل انسان همین است و بس!
هیچ راه میانبری نیست عزیزانی که تصور میکنید کودکانتان را با تحمیل دین و باورها و منشهای رایج ممکن است از افت و خیزهای زندگانی محفوظ دارید! چنین چیزی ممکن نیست!! تلاشتان نتیجه معکوس خواهد داد. نه تنها کمکی به کودکان نمیکنید که راه ادراک آنان را هم سد کرده اید!
در هر حال گوهر وجودی بشر با همان کشش درونی زوال ناپذیر بسوی تکامل وجودیش پیش خواهد رفت!
تنها نقشی که هر نوع "تحمیل" درین میان بازی میکند نقشی "منفی" است. تنها کاری که تحمیل میکند اینست که رسیدن آدمیان به آن مرحله از ادراک هستی که لازمه خودشناسی و جهان شناسی ناب و تجربه شده است را "به تعویق می اندازد!" و یا در مواردی بالکل "سد میکند!"
این اگر بنظر شما بزرگسالان امر مبارکیست که خوب بفرمایید به تحمیل دین و باورها و روشها و منشها ادامه دهید تا روزی خودتان نتیجه معکوسش را ببینید و طفلی آن فرزندان امثال شما تحمیلگران!
اما اگر به این نتیجه رسیده اید که جهان امروز براستی شایسته بشر نیست و هر چه بیشتر کودک و جوانان دنیا تحت تحمیل و تحقیر و فشار و تعقیب و گریز قرار میگیرند اوضاع انگار وخیم تر میشود و از کنترل خانواده ها و دولت ها خارج شده! پس بدانید که اشکال در همان تحمیل خود شما خانواده ها و هم دولتهاست.
نسلهای جوان به یمن ادراک بهتری از هستی ناخودآگاه درک میکنند که میباید راه و مسیرشان را خود برگزینند و می باید در دریای زندگی بی محابا شیرجه زنند و هر آنکه غرق نشد پیروزست!
این اجازه را به آنها بدهید. اعتماد کنید به نسل جوان آدمها که جهانی دگر در راه است.
اینها هر چند ناخودآگاه اما به درستی درک کرده اند که می باید برای جهان پیش رو آماده شوند.
زمانه ای نوین که در آن اصالت نه انسان است و نه خدا! بلکه سیر تکاملی بشریت است در سراسر دنیا. و این یعنی گشودن درگاه بهشت جاودان زمین.
انگ و برچسبهای ظاهری و کلامی را در جهان فردا چه کار؟ که بروز گوهره وجودی انسان خود معادل زندگانیست. و انسانها همه وجودی یگانه اند.
خود ادیان هم گفته اند که پس از این بشر نیازمند رهنمای دینی نیست. چرا که انسان به مرحله این از کمال رسیده که بتواند مسیر کمالیش را همراه با کل بشریت در سراسر عالم به یمن ادراک بپیماید.
و جالب اینجاست که در کشاکش این گستردگی اتصال به کل بشریت و هستی آنچه بیش از همه راهگشاست یگانگی تجربه هر انسانیست!
روشهایی که بخواهند از بشر روباتهای پروگرم شده یکسان و همشکل و همگون بسازند عملی نخواهند بود. اینها تنها سیر تکاملی بشر را کند میکنند. و همین دشواریهاست که جوانان دنیا بطور ناخودآگاه درک کرده و از آن اظهار دلزدگی مینمایند.
اصالت در آینده با "تکامل انسان" است. نه صرف جسم و عقل انسان! تکامل انسان به دانش ظاهری او نیست. به تکنولوژی نیست و به ادیان هم نیست.
تکامل انسان جز میزان بروز گوهره وجودی انسانها و پویایی در تجربه زندگی نیست. وجود هر انسانی یگانه است. تجلی این وجود یگانه با تحمیل و مغزشویی و پروگرام کردن بشریت و همگون خواستن همگان ممکن نیست!
تجلی وجود یگانه هر انسانی هرآنگاه که تجربه ای جهانی شود آنگاه میتوان گفت که بشریت به مسیر سیر تکاملی خویش بازگشته است!
خلوص و پاکی کودکی می باید تا این مسیر را بگشاید. دنیای بزرگسالان بس تیره گون گشته و چه بهتر که بر فرزندان کنونی زمین تحمیل نشود! اگر دلمان هیچ برای انسان و بشریت سوخته. اجازه دهیم این نسل راه خودش را پیدا کند. این تنها راه دستیابی به کمال است. تنها راه نجات بشریت!!
بهترین کاری که بزرگسالان میتوانند بکنند اینست که اخلاق و عادات مشمئز کننده معمول را تا حد ممکن در مقابل کودک انجام ندهند و تا حد ممکن به کودک دروغ نگویند و یا پیش او نگویند و به کودکان اجازه پرسش دهند و اگر نمیدانند پاسخ کامل را بگویند "نمیدانیم!" و مطمئن باشند که کسی از این پاسخ نمرده تا کنون!
حتی روحانی نماهای ما هم نمیدانند "خدا" یعنی چه! آنگاه مسخره نیست که چیزی بنام "دین" را بت خود کرده ایم و حتی برای تحمیلش حاضریم سر بزنیم؟!
براستی این دنیای دیوانه به کجا چنین شتابان میرود؟!!! کاش اول خدا را معنا کنند. و تا خود نفهمیدند حق ندارند به هیچ کودکی که با گوهر ادراک پای به جهان گذارده نفهمیده های خود را به زور و تحمیل دیکته کنند! وگر نه در آینده بهترست سر و کارشان با زندان باشد. چون این کار عین قتل جان و روان کودک است. این از قتل نفس هم وحشتناکترست. اینها نفوس عالمیان را قرنهاست که میکشند! بی دلیل هم نیست که هزاره ها پس از پیام واحد آنهمه پیام آوران و آزادگان هنوز بشر در چنگال استثمارست و مسخ باورها و زندانی جهل و جنون و تحمیل و تحقیر و تخریب و انحطاط!
بس است دگر!
"دین و ایدئولوژی" در معنای انحصاریش مرد!
ادامه انحصار و تحمیل "حق" دگر ممکن نخواهد بود.
هر که میخواهد با آنها خودکشی کند اما مختارست:
بفرماید در گوشه ای از منزلش خودکشی دینی کند!
اما بهترست کودکانش را وادار به چنین خودکشی نکند!!

با احترام به همه باورها اما حقیقت تاریخی اینست که دین دگر آن گوهر نایابی نیست که بشر بدنبالش میگردد! دگر پاسخی برای این دوران ندارد. برای هر آنکه قادر به ادراک هستی نیست سرگرمی خوبیست اما اگر به کل بشر تحمیل شود برابر خودکشی عالم بشریست. نه اینکه بد باشد. نه اینکه کلام حق نباشد. خیر. نیاز بشر در اینزمان به تجربه و تجلی وجود یگانه خویشتن است و تکامل هر انسان در گرو تجربه یگانه وجودی اوست متصل به هستی و بشریت.


حکومتهای جهان: هم بهترست دست از تحمیل و مغزشویی کودکان با ایدئولوژیهای مضحک پوسیده ضدانسانی غیرطبیعی خود بردارند!! و اجازه ظهور و بروز پاسخهای جدید و تجربیات جدید و تکامل را به بشر بدهند. وگر نه خودشان و سیستمهای تحمیلی شان همه بزودی بر فناست! چون درین زمان بر خلاف قوانین هستی رفتن از دید جهان هستی کم گناه و جرمی نیست.
* * * * *

۲۴.۱۰.۸۸

معصومیت

انسان همچو فرشتگان:
با بالهای نامرئی ادراک پای بر زمین مینهد.
همچون لوحه ایست پاک و آماده برای نگارش مهر
.
وجودیست یگانه در جهان!
به شفافی و روانی چشمه سارانست
آماده ادراک و مکاشفه خود و هستی
.
چه برین لوح شفاف نگاشته میشود؟
پدر و مادری دارد متاثر از
فرهنگ و باورهای رایج زمان و مکان
در جامعه ایست متاثر از روابط و ظوابط عرفی
همه اینها بر دل و جان کودک نگاشته خواهد شد
.
زبان و روش مرسوم, فرهنگ و منش مرسوم
ادب و هنر مرسوم, دانش و بینش مرسوم
باورهای عرفی شده, جهان بینی رایج
.
می آموزد که جهان را از نگاه بزرگسالان ببینید
می آموزد که رسوم و باورهای آنان را پی گیرد
می آموزد که دیگران را از دید والدین ببینید
می آموزد که خود را با دگران مقایسه کند
.
می آموزد که با دگران رقابت کند
و حسادت را اینگونه می آموزد
و تملک را اینگونه می آموزد
و خساست را و لجاجت را
و دروغ و دو رنگی را
و شاید هم دزدی را
.
می آموزد که انسانها خیلی متفاوتند
می آموزد همچون والدینش او هم:
که برای بیشتر داشتن زندگی میکند
به آنانکه بیشتر دارند حسادت کند
که زندگیش در نمره بیست خلاصه است
که بالاترین هدف بشر مدرک است
.
که دانش برای ثروتست
که هنر برای پز دادن
که ادب تظاهری بیش نیست
که دروغ مصلحتی عالیست
.
که زرنگی یعنی سود خودش
که هدف توجیه وسیله است
که مقصد: زندگی مرفه است
که قوانین: همه متقنند
که سیاست: روش زندگیست
که دین هم مثل سیاست است
که دعا: لیست خرید خداست
که ایمان از ترس جهنمست
.
که غریزه یعنی گناه
که صواب در اطاعت است
که باید از خدا ترسید
که بهشت پس از مرگست
که جهنم در عالم دگرست
.
و باز هم می آموزد:
که عقلش در چشمش باشد
که ارزشش در ظاهرش باشد
که امروز برای فرداهاست
که نگران فردا باید بود
که آرزویش چه باید باشد
که رویا بافی حماقت است
.
و باز می آموزد:
همه بایدها و نبایدها را
همه شایدها و نشایدها را
و بدیها و قباحتها را
و شرمندگی و خجالتها را
و هم احساس حقارت ها را
.
خود را دوست نداشتن را
قبح و ممنوعیت عشق را
کراهت مهر و نوازش را
.
بغض را فرو خوردنها
قهقه سر ندادنها
و تنهایی درون را
هم غم روز افزون را
هم تلخی جنون را
* * *
و این تازه بخش اندکیست
از آنچه کودک از جامعه می آموزد!
معصومیت آیا ممکن است؟
.

شاید اگر در جزیره ای دوردست
به تنهایی می زیست او، آری

شاید اگر همه آموخته هایش را
روزی بدور میریخت او، آری
* * *
زندگی دوباره آیا ممکن است؟

اگر از سراب باورها بدرآییم
اگر از نو خود را بشناسیم
اگر از کودک درون خبر گیریم
بعد سالیان سال فراموشی!
.
گر کمی با وی مدارا کنیم
از درونش بلکه راز او جوییم
.
بعد آنهمه ترس و تنهایی
بعد آنهمه آزار و تحمیل!

گر زنیم شانه باز بر مویش
گر شویم شانه بهر گریه او
درد دلش به گوش جان شنویم
دستی از نوازش کشیم بر سر او
.
بلکه روزی آشتی کند با ما!
بلکه هم روزی ما را بخشید
بلکه باز دوست شدیم ما هم
بلکه باز یکی شدیم با هم
بعد آنهمه خود نبودنها!
بلکه خود را بیاد آوردیم
* * *
پس از آن روز به بعد ای کاش:
عشق بی قید و شرط نثارش کنیم
بلکه هم چراغ راه ما شد!
.
بلکه هم دستمان بگرفت و برد
با خودش به عالم رویاها
بلکه بال پرواز یافتیم باز
و پریدیم سبکبار ما هم
تا ورای زندان باورها
به سرزمین ادراک و رازها
تا بهشت برین درونی خویش
* * *
پس از آن دگر نیندیشیم:
که چرا؟ از کجا؟ و به کجا؟!
.
پس از آن روز هر چه پیش آید:
خوش بیاید به کام شیرین ما!
.
نه حسادت بماند و نه جنون
نه رقابت بماند و نه دعا
نه خبر ز ترسی ز خدا
همه جا هستیم و هیچ جایی نیست
که روانمان را بدان راهی نیست
.
نه تکبر در میان، نه تنهایی!
نه ز خود خبرست، نه از آرمان
چون به مقصد رسیم: همانجاییم!
.
همه هستی جولانگه پروازمان
نه خبر ز بندی و نه زندان
هم رهاییم و هم " انسان"
* * *
بله انسان وجودی معصومست
و گناهی جز نبودن نیست

۲۳.۱۰.۸۸

برون رفت از برزخ نظام ظلم:


این حق مسلم هر انسان ایرانیست:
که بخواهد از برزخ نظام برون آید!
که نخواهد به نظام در برزخ خدمت کند

آیا این انتخاب هم لایق زندان است؟
آیا خروج از نظام دلیل محاربه با خداست؟
.
دین را چماق سلطه نخواستن آیا
دلیل بر دشمنی با دین است؟!
و یا احترام به انسان و باورهاست؟

.
آیا تبری از ظلم و شکنجه و اهرمن
آیا تبری از استبداد بنام دین و خدا
حکمش زندان و شلاق و شکنجه است؟
.
این خود بروشنی گویای استبداد مذهبیست
این خود بهترین گواه بر نظام اهرمنیست
این نه بوی خدا و مهر و حقانیت و مشروعیت
که بوی کژی و اهرمن و ظلم و لگدمال حق دارد!
.
ایرانیان را سر آشتی با اهرمنیها نیست
انتخاب ایرانی با هر باوری روشن است:
جدایی از ظلم و استبداد و اهرمنیها
پیوستن به حق و شرافت و اهوراییها

.

این آیا درخواست ناحقیست؟
آیا خروج از نظام دینی خروج از دین است؟!
آیا همه باید بر ظلم و جنون سر فرود آوریم؟!
آیا حق تشخیص و دوری از نظام ظلم را نداریم؟
این خود گواه بر نهایت استبداد و دیکتاتوریست!

.
این بهترین گواهست که دین را چماق سلطه میخواهند!

این تجربه برای درک اهمیت سکولاریسم خود کافیست:

سکولاریسم نه به معنای بی باوری
که احترام به همه باورهاست
چماق نخواستن دین و باورها!

.

تاریخ بشر گواهست:
دین و باورها در دست حکومتها چماقی بیش نبوده اند!

دین و باورها همواره بهترین خوراک اهرمن و مسخ بشر
همواره بهترین ابزار تحمیل سلطه ظلم بر بشر شده اند!

.

آیا دین را چماق تحمیل سلطه نخواستن ناحق است؟
پس چماق کردن دین و سلطه و ظلم و زندان حق است؟

.

پیام حق نکویی و عشق و رهایی بوده و هست:
تکامل انسان در نظام سلطه و تحمیل ممکن نیست.
تکامل ملت و بشریت هم با جدایی باورها از حکومت
و با احترام به باورها و کرامت انسان ممکن است.

.

دین برای کرامت انسان است نه ابزار سلطه!
دین نه برای کرامت خداست و نه برای تحمیل!

.

حق قابل انحصار و تحمیل و خریداری و فروش نیست!
هر آنکه حق را دریافته اهل انحصار و تحمیل نیست!

دینپروری با انحصار و تحمیل و انجماد مسخ ممکن نیست

.

اجرای "حق": نکویی و مهر و رهایی و تکامل بشر
با نکویی و مهر و رهایی و کرامت انسان
با احترام و مدارا و جذب و طلب
با خواستن و بودن و رفتن و شدن ممکن میشود.
نه با زور و چماق و شلاق و زندان و شکنجه!

.
زور و شلاق و شکنجه و صلیب و زندان اهرمنیست
رسم فراعنه و رومیان و خلفای اهرمن صفت!

.

ایرانی باورمند به کرامت انسان و هستی
هرگز قائل به چنین رسوم اهرمنی نبوده و نیست!

.

نظام مبتنی بر زر و زور و تزویر:
حق نیست و محکوم به شکست و فناست.
* * * * *

۲۱.۱۰.۸۸

درگاه وجدان و شرافت:

روحانی حقگوی!
ملت ایران از اینکه هنوز حق گویانی در لباس روحانیت هستند تا با اهالی نظام ظلم بنام دین از مظالمی که بر ملت شریف ایران رفته سخن گویند بی گمان استقبال میکند. حق گویی شما هم ستودنیست و هم موجب دلگرمی ملت مظلوم ایران و همواره در یاد و قلب این ملت شریف خواهد ماند. سپاسگزاریم که پس از سی سال بر مظلومیت ملتمان در زیر یوغ استثمار حکومتی مذهبی گواهی دادید.
اما این همه "حق" نبود و باقیش شاید به منفعت اصلاح طلبان هم نباشد! پس اینرا از طرف کسی که بدنبال هیچ منفعتی درین دنیا نیست با گوش جان بشنوید بلکه بدانید چرا آن میشود که میشود و باید بشود. بلکه هم جهتتان را بیش از این با حق و حقانیت و مسیر تکاملی بشریت همراه کردید. انتخاب البته با هر انسانیست. به امید وجدانهای بیدارتر میگویم. به امید اینکه خردمندی راستین: مبنی بر شرافت انسانی روزی بنیان هر شرافت ایدئولوژیک باشد:
حقیقت تاریخ اینست که دین و باورهای مردمان همواره در طول تاریخ بشر دستمایه تحمیل قدرت و استثمار شده است. حقیقت اینست که حکومتها دین و خدا و پیامبران را همواره برای سودی که نسیبشان میشود خواستند و نه برای کرامت انسانها!
حقیقت تاریخ و سی سال گذشته هم اینست که این اسلام ناب حکومتی که آقایان میفرمایند قابل تطبیق با اسلام ناب محمدی (ص) نبوده و نیست. در کجای تاریخ این ممکن شده است؟ کدام خلیفه ای قادر به چنین مطابقتی بوده که شما چنین ادعایی دارید؟ آقایان البته از مرز ادعای معصومیت هم عبور کرده و اینک ادعای خدایی دارند! توجه فرمایید که ادعای "خدایگونه بودن" ندارند: چون بس روشن است که انسان خدایگونه بدنبال تحمیل قدرت نیست!! هیچیک از معصومانی که دم از آنان زدید و نانشان را خوردید هم بدنبال چنین تحمیلی نبودند! صد البته هیچیک از آزادگان تاریخ هرگز با شلاق و زندان و شکنجه بدنبال دینپروری نبوده اند! این رسوم رسم بت پرستان و حاکمان ظالم و فراعنه و ابو سفیانها و رومیان بوده! همانها که پیام آوران تاریخ را به صلابه و صلیب کشیدند! شلاق و صلابه و بند و شکنجه در هر کجا رخنه کند رد پای حاکمان سلطه گرست و اهرمن! بوی خدا نمیدهد! بوی نفوذ اهرمن به کلام حق و بوی جنون تحمیل میدهد!
راستی اینست که "حق" قابل تحمیل و انحصار نیست! هرآنکه حق را یافته هم اهل تحمیل و انحصار و منفعت و استثمار و استبداد و شلاق و شکنجه و آزار نیست! حقیقت و راستی اینست. وجدانی بیدار اما کافی بود تا کلام حق و باطل را تشخیص دهیم. اما دریغ که با طناب باورها تا انتهای ظلمات اهرمنی رفتیم و نفهمیدیم هم!
انسان چون فرشتگانی می آید تا خدایگونه شود. اما ادعای خداوندگاری داشتن بدین معنا که جان و مال نوامیس همه مسلمانان ایران یا جهان و اصلا کل بشر در دستان یک شخص یا گروه قدرت پرست باشد: بوی شرک و اهرمنی میدهد، نه بوی خدا!

تحمیل قدرت و استثمار و شلاق و زندان و شکنجه همواره رسم قدرتهای اهرمنی بوده. همانها که بویی از حقانیت و نکویی و راستیها نبرده اند و وجدانشان چنان در خواب است که با اعتراضات میلیونی ملتها هم هرگز در تاریخ و هم امروز بیدار نشدند و نخواهند شد! و چنین گمرهان اهرمن پیشه هرگز با ندای حق خواهی و فریاد شما هم بیدار نخواهند شد! اینرا می باید که تا کنون دریافته باشید!

ملت ایران و بخصوص نسل جوانش امروز این را دریافته اند. نور حق بر وجدانهای بیدارشان تابیده و به یمن ظلم حکومت مقدس مآبان منفعت طلب و پس از سی سال مظلومیت و پایمال شدن همه حقوق انسانی و هم کرامت انسانی اینک این حقایق را بخوبی دریافته!
از اینکه صدای در گلو خفه شده ملتی شرافتمند شده اید بی گمان ملت از شما بس سپاسگزارند و اجرتان با خداوند است و بیگمان این ایستادگی شما روی خط وجدان و شرافت جاودانه در یاد ایرانیان خواهد ماند عزیز. اما خوبست بدانید که حقایق کلی تری هم هست که ملت اینک پیشتر از شما و کل نظام ظالم بدانها ادراک و اشراف یافته اند.

ایرانیان: هرگونه ظلم و شلاق و شکنجه و آزار انسان را اهرمنی میدانند!
با همه معیارهای ایرانی این حکومت نه تنها خدایی نیست که اهرمنی شده است.
بت پرستی رسم ملت ما نیست! اهرمن صفتی وصف ملت ما نیست! هر چند شما به یمن وجدانی بیدار از صفوف ظلم به در آمدید و یا بخاطر نیت پاک خداوند و هستی برخی را از همراهی با نظامی اهرمنی و ناپاک بازداشته است و موجب خیرشان گشته اما حقیقت اینست که ملت ایران اینک بیدار شده و ماهیت اهرمنی نظام ظلم را دریافته است.
حقیقت اینست که ملت ایران هرگز سر "همراهی" و آشتی با اهرمنان نداشته و ندارند و نخواهند داشت.
حقیقت اینست که اینک دریافتیم هرآنچه بر سرمان آمده قصور خود ملت بوده در همراهی با اهرمنیها و کژیها در قرون و اعصاری که بنام دین و خدا بر ملت ایران ظلم روا میداشتند و اینک نسل جوان دریافته که دگر حتی به قدر ذره ای همراهی با کژيها و کاستیها به مصلحت انسان ایرانی نیست! اینک اینزمان ایرانیان مایلند درهای این جهنم جنون را برای همیشه تاریخ به یاری حق ببندند و پلمب کنند تا مبادا به قدر روزنه ای برای بازگشت بت پرستیها و دین فروشیها و نان به نرخ باور خوردنها و بنام خدا حکومت و استثمار کردنها باقی بماند! مصلحت ایران را دریافته اند اینک! مصلحت دین را هم اگر میدانستید در همین می یافتید.

این رای نهایی نسل جوان ایران است.
اگر با زبان بی زبانی بیان میدارند اما وجدانی بیدار کافیست تا دریابیم که پس از هزار و چهارصد سال میخواهند به تمام معنی ابتدا "ایرانی" باشند! عزم نسل جوان ایرانیان بر این است که پس از این دگر شرافت انسان ایرانی را در پای هیچ باور و تحمیلی قربانی نکند! مشکل شما روحانیون با این مسئله چیست؟ با علم برینکه در مملکتی بنام "ایران" به جهان آمده اند این فرشتگان شریف و از آب و خاک و گوهر فرهنگ و هنر ایران پروردند آیا این جرم بزرگیست که بخواهند ایرانی باشند؟ که اگر باورمندند: ایرانی باورمند باشند؟ اینکه از هرآنچه اهرمنی و کژی و پلیدی در فرهنگ راستین ایرانی بازداری شده تبری جویند آیا این را میباید بر آنان خرده گرفت و یا مایه مباهات دانست؟ هر بیدار وجدانی خواهد گفت: این مایه مباهاتست که نسلی آمده و میخواهد یکی از غنیترین و شریفترین فرهنگهای بشری را با جان و دل حفظ و حراست کند! این ستودنیست که این نسل اهرمن را حتی در لبان مقدس مآبی و در حکومتی بظاهر دینی هم تشخیص میدهد و از آن تبری میجویند! کاش شما هم به این تشخیص میرسیدید و با نسل جوان همراه میشدید که در آینده ایران جایی برای مقدس مآبان منفعت طلب باور فروش مزور نخواهد بود.

در چشمان این نسل حقایق امروز و آینده تاریخ را بخوان!
بدان که دگر جایی برای اینچنین بت پرستیها در ایران نمانده است! و چه خوب و مبارک که این اولین ملت باورمند به وحدانیت هستی چنین جانانه برین باورش پای میفشرد! شرافت این نسل ستودنیست. وجدانی بیدار کافیست تا بدانید دگر هیچگاه در ایران و هم جهان پس از این اهرمن قادر نخواهد بود با چماق دین و باورها و ایسمها بر بشریت سلطه جوید!

این همان پیام همه پیام آوران و آزادگان تاریخ بشر بود چون با چشم جان نگری:
بشریت امروز از همه مظاهر اهرمن تبری میجوید. از نسل جوان ایران هم جز این انتظار نداشته باشید. ای شما بیدار وجدانهای زمانه: به صفوف تبری از بت پرستی و نفاق و تظاهر و سلطه بنام دین بپیوندید. چون آینده بشر از آن رستگارانست و بس.

زمان: زمان شرافت یافتن انسان است!
کژی و کاستی و اهرمنی و سلطه و استثمار و ظلم را در آینده بشر راهی و جایی نیست و نخواهد بود.
هر آن تحمیل محکومست!چرا که تحمیل را جز سلطه هدفی نیست. تحمیل باورها محکومترینهای این زمانه است.
تحمیل کژی و کاستی و اهرمنیست. سد راه تکامل انسان و بشریت است. و بشر بیش از این در چنگ سلطه اهرمن نخواهد ماند!
* * *
بشر پرواز خواهد کرد. اهرمن میماند و زندانش! و مشتی دزد و باورفروش و رمالان.
زمان صف آراییست یاران! شما در کدامین صف ایستادی؟!
فاش گویید! اهرمن از راستیها بیزارست! دراکولاها در ظلمت میلولند و با اولین تابش نور حقیقت و راستی از هم می پاشند و محو خواهند شد!! (راستی در فرهنگ ایرانی همان حقیقت است. بهترست دوستان دگر در تعاریف مغلطه نفرمایند که تامین امنیت اهرمنیان به هیچ ترفندی دگر ممکن نخواهد بود!)

این زمان اهرمن در هیچ کجای عالم امنیت نخواهد داشت.
تنها راه بیداری وجدانهاست و شرافت یافتن انسان!
به صفوف انسان شریف ایرانی بپیوندید: این تنها راه نجات همگان است.
راه شرافت یافتن انسان اینک هموار شده و تا شرافت بشریت پیش خواهیم رفت.
در صفوف کژیها و اهرمنیها نمان! به صوف راستیها و شرافتمندان بپیوند.

زمان زمان عذاب اهرمن است.
نمی بینی چگونه لاشه متعفن نظام اهرمنی دین فروشی و تحمیل و چماق و شکنجه با اولین تابش نور حق قبض روح شده؟
نمی بینی که اهرمن در برزخ است؟! نکیر و منکرش شمایید ملت ایران!
هر چند اهرمن در برزخ هم گوشش سنگین است! اما شما از پرسشها دریغ مدار.
بلکه مومیائیان از تابوت برخیزند و بجای زانو زدن بر اهرمنان با وجدانی بیدار شده بر شرافت انسان شهادت دهند!
بر شرافت انسان که تجلی نور حق در اشرف مخلوقاتست تعظیم کن ای اهرمن درون من!
نه بر ظلم حاکمان! نه بر اسارت و بردگی انسان! نه بر خدا فروشان حکومتی! نه بر تسخیر قلوب با ورد و دعا!
نه بر بت پرستی اهرمن پرستان! نه بر منفعت طلبان.
والسلام و به امید هدایت رهپویان حق.
* * * *
سر فرود آوریم بر درگاه وجدان و شرافت
که اینزمان زمان تجلی نور حق در انسانهاست
و شهادت میدهیم: بر وحدانیت جهان هستی
بر حقانیت شرافت انسان
بر پیام حق که جز نیکی و عشق و رهایی نبود!
بر آزادگی انسان و خواری هر آنچه اهرمنیست!


شهادت میدهیم که انسان ولی خدا بر زمین است
که انسان رستگار خواهد شد و خدایگونه میشود
و
بشر پرواز خواهد کرد:
تا ماورای زمان و استبداد
تا یگانگی انسان و هستی
تا جاودانگی عشق و رهایی
با نور حق و شرافت و بالهای خرد و ادراک


شهادت میدهیم که:
بهشت جاودانه همواره ممکن است و پیش روی رستگاران!
شهادت میدهیم که: درگاه بهشت جاودانه را درین زمان بگشاییم!

یا حق!

۱۶.۱۰.۸۸

خرد: ادراک وجود و هستی

فشرده ای از درک احتمالا ناقص من از مفاهیم مورد بحث یاران:

خرد: آمیزه ایست از دانش + بینش + شرافت انسانی: ادراک وجود و هستی.

کلید و رمز خردپروری "نیکی" یا نکویی است. نیکی شرافت زاید.

ادراک جز به نیکی کسب نمیشود! یعنی در دانشگاه قابل آموزش و آموختن نیست.

ادراک و رمزگشایی قوانین هستی تنها از انسانهای نیک و شریف برمیآید و بس!

میتوان گفت ادراک هدیه هستیست به انسانهایی که در راه خرد و شرافت استوار بمانند و ممارست ورزند.

یعنی چیزی بنام: خردمند بی وجدان نداریم! یعنی خردمند بی مسئولیت نداریم!

چیزی بنام خردمند حسود، خردمند کینه ای، خردمند نفرت انگیز، خردمند خائن به انسان، خردمند ظالم نداریم!

خردمند آنست که با وجدانی بیدار تنها در راه خیر و نکویی تلاش کند. همواره در نظر داشته باشد که سواستفاده شری از تلاشش نشود. همه جهات را با هم در نظر بگیرد. برای بهبودی و نکویی و عشق و رهایی بشر تلاش کند. هر آنکه دانش را ساده لوحانه در اختیار استثمار و بیمار کردن و آسیب بشر گذارد خردمند نیست! چیزی بنام خردمند بی وجدان و مسئولیت و شرافت نداریم. اگر در راه عشق و نکویی و راستیها با وجدان و شرافت و با مسئولیت پذیری گام برداشتیم تنها آنزمان قادر به ادراک و رمزگشایی از هستی خواهیم بود. هیچ اکتشاف و رمزگشایی جز این ممکن نبوده و نیست. نه خواهد بود!

از بتهوون میپرسند دلیل برتریت چه بود؟ میگوید: برای برتری انسان دلیلی بالاتر از "خوبی" نمیشناسم! امثال نیوتون و اینشتین و مولانا و پور سیناها انسانهای آگاه و روشن ضمیری بودند که قادر به ادراک و کشف قوانین هستی شدند و دگران هم به همچنین. چه خود بدانند و چه ندانسته باشند. همان اصل "خوبی" موجب برتریشان بوده. برتری جز با نکویی و خیر ممکن نیست. هرآنچه جز آن بود نامش برتری نیست. برتری راستین نیست! ظاهریست. خیر نخواهد زایید. شر میرساند.

این رمزگشایی از قوانین هستی را زرتشت به بهترین وجه خیلی ساده و شفاف بیان کرده: پندار و گفتار و کردار نیک! هر آن باورمندی و ایمان دگر هم اگر بر مبنای خرد و ادراک بنیان نشود ویرانگرست. و بقولی خیر نزاید و شر خواهد زایید. نیکی یا تقوی یا خلوص و شفافیت جان همواره بالاترین نشانه تکامل انسان دانسته شده. و به بیانی دگر نشانه "انسان" بودن!آنچه بیش از همه توان ادراک را می افزاید همان پاکی جان و روان است که بنیانش بر همان گفتار و کردار و پندار نیکست. در کنار آن هم یکسری خصوصیات و شرایط دگریست که در عرفان راستین ایرانی بدانها اشاره شده. اما خوبست بیاد داشته باشیم که:

مسیر تکامل انسان به یگانگی هر انسانیست. در نهایت شاید مهمترین اصلی که به ماندن درین مسیر کمک میرساند همانست که من پیام ریشه ای و واحد همه پیام آوران و آزادگان تاریخ میدانم: خیر و نکویی +عشق و رهایی! و این گستره وسیعی را در بر میگیرد اما اگر این پیام را همواره مد نظر داریم هر چه پیشتر میرویم بیشتر به کنهش پی خواهیم برد. این آن نخ نامرئیست که میتواند ما را در کشاکش دهر و فراز و نشیب زندگانی یاری رساند.

بشر هم نکو و هم عاشق هستی و رها زاده شده. اگر بخواهیم این سرنخها همواره در زندگانی با ما باشند میباید که ابتدا نهادینه و درونی شوند! "انسان" هر آنچه نیازست در خود و با خود دارد. فرهنگ راستین هم آن دانشگاهیست که تجربه زندگانی انسانی در اعصار را در اختیارمان میگذارد. مهمترین دانشگاه انسان ساز. اما باز هم اختیار و انتخاب با هر فرد انسان است و هر چه کمتر با تحمیل همراه باشد امکان پرورش خرد و ادراک بیشتر است!

فرهنگ راستین: آن فرهنگیست که طی اعصار امتحانش را بخوبی پس داده و پایدار مانده باشد. مانند فرهنگ ریشه ای ایرانی. فرهنگ را نمیتوان مهندسی کرد و بطور مصنوعی ابداع و اختراع کرد و ساخت! تجربه زندگانی نسلهای بیشمار از "انسانهای خردمند" است که با محکهای بیشمار زمان که بصورتی فشرده شده همچو آن الماس بدست ما رسیده و براستی بی بدیلترین گوهر بشریست. همچنین غیرقابل جایگزینی مگر به تجربیات هزاره های دگر! اما من هم باور دارم که حافظه تاریخی و فرهنگی بشر هم بهمراه کروموزومها در ژن انسان ذخیره شده و قابل انتقال است. هر چند بروز هر ژنی به محیط مناسب پرورشش بستگی دارد.

وجود در کنهش خیر و نکویی + عشق و رهایی را همراه دارد. میتوان گفت که ادراک نتیجه "بودن" انسانست: خود راستین بودن و تجربه و اکتشاف و روان بودن و رفتن و شدنها. وجود را نهایتی نیست (وجود: وجود میزاید!) کمال انسان را نیز نهایتی نیست. درک و رمزگشایی از هستی را نیز نهایتی نیست. اما حتی در درجات پایینتر از "بودن" کافیست باشید و خود باشید تا همین "بودن" و حضور کامل و آگاه موجب شادمانی و شعف گردد. "عشق" آن شادمانی ادراک وجود است! تجربه کردن وجود و هستی عشق آفرینست نبودن و نرفتن و نشدن انسان هم غمفزاست. درست در نقطه مقابل عشق هرآنچه هست و نامیده شود حاصل نبودن و عدم حضور آگاهانه و عدم تجربه بودن و وجود و هستیست. درک عشق و رهایی هم با درک وجود و خود بودن و آگاهانه بودن ممکن است.

همه این مفاهیم چون معادلاتی دو طرفه اند: در کل میتوان گفت: وجود=وجود! یعنی خود راستین بودن (خیر و نکو و عاشق و رها بودن) ادراک را می افزاید و درک بهتر از همه این مفاهیم مسیر تکامل را هموار میسازد. جای تعجبی هم نیست چرا که کل هستی در معادلات پیچیده و ظریفی به هم مرتبطست. چرخه های طبیعی حیات روی زمین را بنگرید. ارتباطات طبیعی را در آنجا هم میتوان مشاهده کرد. مفاهیم مینوی هم چنین ارتباطی دارند. همچون چرخه های حیات مینوی بشر و موجودات از زمین تا کرات و کهکشانها. در حلقه ها و سطوح گوناگون در زمان و مکانهای متفاوتی مرتبطند. (Matrix)

چرخه های طبیعی و مینوی هم بهم مرتبطند! هر آن قوانین فیزیک هستی گر نیک بنگری دریچه ای به عالم معنا میگشاید و مظاهرش را میتوان در زندگانی نیز درک کرد: زندگی فردی و جمعی و تاریخی بشر. اینرا افرادی مانند اینشتن هم درک کردند و اذعان داشتند. قانون عمل و عکس العمل را مگر در زندگانی و سیر تکامل بشر و تاریخ درک نمیکنیم؟ قوانین جاذبه و کار را هم میتوان بشکل مینوی درک کرد. یکی از زیباترین رمزگشاییها در دوران ما قانون تبدیل ماده و انرژیست. چقدر ساده و زیبا حلقه مفقوده ارتباطاتی کل وجود و هستی را به نمایش میگذارد. با وجود رموز بینهایت هستی اما درک راستی بس ساده است. معادله ای به سادگی همه راستیها همچون دریچه کوچکیست که با چشم جان و خرد اما میتوان از آن کل هستی را دید. برای درک هستی ازین دریچه ها بسیارست. گر همچون مولانا و اینشتین عاشقانه به هستی بنگری و با زبان عاطفه ها با هستی سخن گویی هستی نیز از ذره تا خورشید سخن خواهد گفت و راز دلش را با تو در میان خواهد گذارد. اینجاست که قدر فرموده زرتشت را میدانیم: ستایش هستی کلید رمزگشاییهاست. پس از ستایش کل هستی دریغ مدار که خود مهرآفرین و هم جانفزاست. مهر به هستی مهر و نکویی و ادراکت فزون کند. راستی که برکتی ازین بالاتر در هر دو عالم نیست! اگر بشر هزاران سال در زنجیر استثمار دیوان نپوسیده بود همه این ارتباطات حیاتی را رمزگشایی کرده بودیم! چرا که انسانهای بیدار روان و روشن ضمیر میطلبد و نه روباتهای آزمایشگاهی و پروگرم شده با سیستم و ایدئولوژیها!

هستی همه خیر است و نکویی:

نیکی خاصیت وجود است و وجود تنها مختص نیکیهاست! ظلمات اصلا وجود ندارند و خلا هستند و نبود! (شعر نور)
هر آنچه هست و موجود خیر و نکویی و برکت و راستی و درستی و هر آنچه اهورایی و خدایی دانیم با خود همراه دارد. در جهان جز خوبی و نیکی نیست! هر آنچه شر و اهرمن و شیطان مینامیم چو نیک بنگری وجود و موجود نیست. "وجود" تنها خاصیت نیکیهاست و جز آن هر آن مفهوم دگر همه: کمبود و کاستی نکوییست و بس!

وجود تنها وجود را درک میکند: یعنی تنها خیر و نکویی و عشق و رهایی را که خواص وجودند درک میکند! از همین روست که هر آن کمی و کاستی در اینها غمفزاست و آزار دهنده. احساس خلأ درونی از همین کمبودهاست و نه کاستی مادی. آب و هوا و خوراک بدن را میپرورد و نکویی و عشق و رهایی جان و روان را. گرسنگی روحی شما از کمی و کاستی اینهاست و بس. کافیست بدانید کجا بیابیدشان! پس بیادآور که اینها همه خواص وجودند. کافیست باشید. خود راستین همان وجود یکتای نکو و عاشق و رها! خلا درونی جز به خیر و نکویی پر نشود. اما هستی همواره منتظر در آغوش کشیدن شماست! هر آنچه طلب میکنید همه هم اینک در هستی هست به وفور! در خودتان هم هست اگر باشید: خود راستین انسان نکو و شریف. همین!

ممارست درین راهست که انسان میپروراند. همان وجود یگانه و ناب که هرآن میزان پاک و شفافتر و روانتر باشد به کل وجود و هستی متصلترست و قوانین هستی را بهتر درک میکند. بدین ترتیب فرشتگان کوچکی که پای به هستی میگذارند بیش از ما آدمها به هستی مرتبطند و درکش میکنند اما قادر به انتقال این ادراک نیستند! میتوانید امتحان کنید: کودکان راستیها را بهتر از همه ما درک میکنند. به حق که درین دوران این ما هستیم که میباید از آنان بیاموزیم نه برعکس! آنچه قادر به ادراک نیستید از کودک بپرسید بلکه هم پاسختان را یافتید! اما فراموش نکنید که وجود و راستیها بس ساده است. کژیهاست که دنیایمان را بطوری غیر طبیعی پیچیده کرده. پس از فرشتگان کوچک انتظار درک پیچیدگیهای دنیای بزرگان را نداشته باشید چرا که هستی هم درک نمیکند کژیها را.

هستی در قضاوت نمی نشیند:هستی همه عشق است و عشق راستین بی قید و شرط!

تکامل انسان یعنی: درونی کردن همین عشق بی قید و شرط و بروز بیرونی آن: همچون هستی! این علامت خوبیست برای خود بودن و انسان بودن و در نهایت خدایگونه بودن!
انسان می باید به همان میزان خالص و شفاف بماند تا ارتباطش با هستی قطع نشود و در ادراکش خللی وارد نیاید. پس میبینید که ما چون فرشتگانی با بالهای نامرئی ادراک بدنیا می آییم و بعد بجای اینکه "انسان" شویم می آموزیم که جمادی شویم! کاش اقلا آموزش و پرورش اگر انسان را به تکامل رهنمون نمیشود از او جمادی و روبات و برده نسازد! که آنگاه نه تنها از حیوانات که از نباتات هم پست تریم! نباتات که خیلی عالی قوانین هستی را درک میکنند و خود را وفق میدهند! پس آدمها از گیاهان هم کمترند مگر اینکه همان فرشتگان بالدار صاحب ادراک بمانند و سپس افزون بر آن اگر خرد و ادراک بیشتری کسب کردند که چه بهتر. بیدلیل نیست که عرفایی گفته اند به هر طرف مینگرم دد و دیو می بینم و بس! یا دی با چراغ میگشتم مگر انسانی بیابم!

کژی غمفزاست و مخرب. راستی جانفزای و مقاوم!
کیفر و جزا و نفرین و جهنم در دست خود ماست. شادمانی و سلامت و بهشت هم در دست بشرست.

ما بعنوان یک انسان متصل به بشریت و زمین و زمان و هستی و کل وجود: درگاه غم و رنج و درد و جهنم را قادریم با راستیها و نور عشق برای همیشه ببندیم و به تاریخ بسپاریم. بشریت قادرست با ایمانی راسخ در یک لحظه درک کند که همه اینها اصلا نبوده و نیست و پس نابود است. این ممکن است. انتخاب اما با خود ماست. در زندگی هر یک از ما هم این ممکن است. کافیست درک کنیم و باور داریم که تا زمانیکه خواص وجود را در خود داریم و بروز میدهیم پس هستیم! و تا هستیم با وجود و متصل به هستی غم و رنجی در ما کارگر نیست. اهرمن را در ما راهی نیست. حتی بیماریها در بشر اثر نتوانند کرد. انسان یکی از مقاومترین موجودات عالم است. می بینید که با وجود آنهمه بیماریهای گوناگون در تاریخ همچنان تندرست و استوار میرود!
دانشمندان علم ژنتیک بشما خواهند گفت که برای نفوذ عاملی مخرب در ژن انسان چندین و چند نسل متوالی می باید در معرض مستقیم آن عوامل بود وگرنه ژن بشر نسبت به عوامل نفوذی بسیار مقاوم است. متاسفانه عوامل مخرب در دنیای فعلی و نوع زندگانی غیرطبیعی بشر درین سالیان کم نبوده اند! طوریکه گاهی شک میکنم که آیا گروهی بیمار روانی دانسته قصد تخریب بشر را دارند! پس چرا چنین شده؟!
سالیانیست که بشریت را عین موش آزمایشگاهی مشتی سادیسمی روانی بخاطر منافع پوچ و براستی بی ارزش خود تحت تاثیر میلیونها عامل مخرب از زمین و هوا هدف گرفته اند و باقی را نمیگویم چون تصور چیز بدی را کردن خودش مضر است! پس بیایید همه تصور کنید که بیماران روانی سادیسمی همه درمان شدند. امیدوارم دانشمندان ژنتیک پیش از هر کار دیگری روی درمان ژن سادیسم مزمن که به فاشیسم و آدمخواری کشیده کار کنند! که بهترین راه نجات بشر و شاید تنها راه شاید همین است.

"هان ببین" مجموعه اشعاریست که بنوعی الهامی درک عمیقتر این مفاهیم را شاید ممکن سازد. امیدوارم بر دلها نشیند.

* * * *

درک زمان هم در مجموعه دیگری در لیست مقالات آمده. شاید جای دارد بازگویم که درک از زمان همواره برای خردورزان تاریخ ممکن بوده اما متاسفانه آنچه از "زمان" امروز در ادیان مطرح است مفهوم عمقی آن نیست بلکه همچون بسیاری از دیگر مفاهیم قانونمند هستی بدلایلی چند قلب معنی شده و یا از درون تهی شده و تنها پوسته ای از آن باقی مانده در قالبهای گوناگون. اگر بخواهیم دل به دریا زنیم و مکنونات قلبی را بی محابا برون ریزیم و از چوب تکفیر هم باکی نباشد باید گفت آنچه مثلا در ادیان قرار بوده منتظرش باشیم خود "انسان" است. یعنی آدمیان و دیو و دد قرارست روزی همگی "انسان" شویم! انسانی شریف و قادر به ادراک. همان که هزاره ها پیش احتمالا بوده ایم و بمرور زمان همچون همان فرشتگان کوچک که مسخ میشوند و از فرشته به آدم و سپس حیوان و نبات و جمادی پسرفت میکنند! آدمیان هم انگار پسرفت کرده اند از برخی نظرات. یعنی دگر کل بشر قادر به ادراک هستی و متصل نیست. چون خودش را گم کرده و خودش نیست. این خود نبودن در خود عدم را در بر دارد. نبودن ما طی اعصار موجب نابودی ما خواهد شد. بنابرین از خرد بدور نیست که مکانیسم دفاعی در انسان و بشریت و هستی بعنوان یک مجموعه وجودی برای چنین زمانی وجود داشته باشد. نگاهی به بشریت معاصر همه را بر آن داشته که انگار این آن ظلمانی ترین دورانی است که بشر در آن میباید بین انهدام و بقا انتخاب کند. دوران و زمان نوین هم به همین معناست. آنچه گم گشته خود "انسان" است در مفهوم راستینش! انسان شریف! همان که فرشتگان بر "شرافت" او تعظیم میکنند. همان شرافت ناب که تجلی "نور حق" در انسانست. این همان آرمان تاریخی بشریت بوده. کنه آرمان رهایی و تنها راه رسیدن به آن رهایی هم همین بوده و هست. بنابرین آنچه در انتظارش بودند و هستیم: "انسان شریف" است. همان اشرف مخلوقات. اینکه ما اینک هستیم آن موجودی نیست که آفریدگار بر آن آفرین گفته. شاید پیشترها بودیم اما فعلا که نیستیم. هر چند این رشته سر دراز دارد اما در مجموع: هر آنچه موجود است و کل وجود یکی است. واحد است. هر آنچه هست وجودست. متصل و سیال.
وجود انسان و بشریت هم به وجود هستی متصل و با آن سیال است.
اما بخش دوم شناخت هستی آن نکته کلیدیست که برخی خردورزان همین زمان با آزمایشات علمی هم تا حدی به آن رسیده اند اما به دلایلی در کارشان اخلال شد و بنظر نمیرسد که ادامه یافته باشد. اینکه "هستی" ادراک را در خود و با خود دارد.
چه این نکته با قوانین فیزیک یا بیوفیزیک یا بیوفیزیولوژی رمز گشایی بشود و چه نشود بهر روی ادراک هستی بما میگوید که هستی ما را درک میکند. همانطور که انسان قادرست هستی را درک و رمزگشایی کند.

گویند: حیات ذیشعورست. مولانا میگوید: حیلت رها کن و دیوانه شو! او خودش هم دیوانه هستی شده بود! هستی را عاشقانه ستایش میکرد و هستی هم با وی به زبان مهر و نور سخن میگفته انگار! دیوانه ام بپندارید اما من هم تصور میکنم نه تنها حیات که کل هستی به نوعی ذیشعورست! شعور نه بمعنای شعور که نوعی درک کردن. ادراک خاصیت وجودست. وجود بنوعی خود و وجود را درک میکند. این نظر منست. دیوانه وار میپندارم همچنین که: مام زمین و پدرمان خورشید هم خود و ما را و وجود را درک میکنند و هم کهکشانها و هم نور و هم زمان! کل وجود متصلسند. هم در وجود و هم در ادراک و هم در تجربه درک خویش و هستی. بنوعی سهیم اند. اینست آن نهایت راز وجودی وجود! علت پدیداری هستی. راز ناپایداری و عدم انسان و هستی هم در عدم تحقق این خواص است!
گر دلیل ادراک انسان را فهمیدیم شاید همانرا را بتوان در خصوص هستی هم بسط داد. در "بودن انسان" و شعر "زندگی شادمانه" این رمز آمده: که اگر ما خودمان نباشیم و اگر بشریت قادر به ادراک خود و هستی نباشد و این اتصال بهر دلیلی قطع شود آنگاه هستی درکمان نمیکند و انگار که اصلا نیستیم. انگار ما هم همان پوسته از درون تهی شده ایم. بنابرین اینطور در شعر بیان شد که:
وجود منتظر بودن ما آدمیانست!
آنکه در چاه افتاده تنها یوسف نیست. هر چند طبق این داستان هم بشر از دوران ظلمات رهایی خواهد یافت و سروری خواهد کرد! این آن کنه داستان یوسف است که در شعر انسان بودن به آن اشاره رفته. که پدر خورشید قرنهاست که چشم در راه توست! شب و روز را از افق تا به افق به دنبالت میگردد! پس کجایی تو؟ نکند به چاه ظلمات افتادی؟ سراغی هم از خانواده ات بشر نمیگیری؟ مادرت زمین دل نگران است...
بدین ترتیب با کمال احترام به باورهای دگر باید گفت و یا شاید نباید گفت اما ادراک من از زمان اینست. حال با هر پسوند و پیشوند دگری که در هر دین و باوری دارد و یا هر داستانی که برایش بافته اند و بدان افزودند و افزودند.
گاهی اما با اهالی آن باور سخن میگویی و بالاجبار با زبان خودشان! من که نمیتوانم با یک انگلیسی به فارسی سخن گویم و انتظار داشته باشم درکم کند!
با یک هندی و یا چینی و هم مایاها و با سرخپوستان به زبان بی زبانی رمزها سخن گفته ام و درکم کردند. اما با یک انگلیسی به هیچ زبانی جز انگلیسی نمیتوان سخن گفت! با اعراب هم می باید به عربی سخن گفت و به همین ترتیب. تو خود بخوان شرح این مجمر.

قوانین مینوی هستی به زبان رمز:
بشر هزاره های پیشین را بیکار ننشسته و رمزگشایی از قوانین طبیعی و مینوی هستی کم و بیش ادامه یافته. البته یک اشکال بزرگ درین میان پدید آمده است و آنهم اینست که بزرگان تاریخ هم می باید بخشی از ادراکشان را برای بهبود زندگانی عوام جامعه و بزبانی قابل فهم آنان توضیح میدادند و هم می باید آن رموز را برای خردمندان و آیندگان باقی میگذاردند! خودتان را بجای آنان بگذارید تا دریابید چه کار دشواری بوده! بنابرین بسیاری از پیامها در قالب داستانهایی به ما رسیده که رموزی را هم در خود پنهان دارند. اگر بخواهید ترجمه تحت الفظی از آنان بعمل آورید شاید بسیاری از آنها هم مسخره بنظر رسد! چنین کاری را اصولا "بنیاد گرایی" مینامند!
دلیل به بیراهه رفتن بسیاری از آیینها در طول قرون و اعصار هم همین بوده که بجای ادراک کنه پیام آنرا سطحی نگریسته اند و هر یک از ظن خود یارش شدند و با تفسیر روی تفسیر و احادیث و روایات بیشمار گاهی پیام و داستان را حتی بیش از پیش مخدوش نمودند. درصورتیکه میبایست میگفتند مثلا مفهومش را نمیدانیم و شاید بعدا فهمیدیم اما فعلا که برایمان بی معناست! و یا درک ما اینست و تحمیل هم نکنیم! همین کافی میبود اما دریغ!

* رمزگشایی سفر انسان در زمین و زمان:

جوزف کمپبل از جمله خردمندان روشن ضمیریست که شخصا علاقه خاصی به وی دارم. او بیشترین تحقیقات را درین زمینه داشته و همه متلها و داستانهای تاریخی سراسر زمین را بررسی کرده و نخ نامرئی ارتباطی آنها را یافته. آمریکایی که به زبان متلهای پر رمز و راز سخن میگفت!

میدانیم که قدرتهایی همواره تاریخ را تحریف کرده اند. کمپبل شاید به بهترین وجه در دوران معاصر "سفر انسان و بشریت" را با دنبال کردن نخهای نامرئی ارتباطی در مسیر سیر تکاملی انسان دریافته. هر چند قابل درک است آنانکه اینزمان هم سعی در تحریف تاریخ بشر دارند از آشکار شدن سفر بشریت دلشاد نباشند!

کمپبل قهرمانان تاریخی را مقایسه میکند و نخ نامرئی ایستادگی در برابر تاریکیهای دهر را می یابد که بشریت را بهم پیوند میدهند (هزارها چهره قهرمان: Hero with Thousand Faces) او مشاورعلمی- فرهنگی فیلم "جنگ ستارگان" بود که برآیندیست از داستانهای قدیمی "جدال نور و ظلمت" در تاریخ . افرادی چون کمپبل و لوکاس به قصد خود برتر بینی اینچنین اثری خلق نکردند. بلکه در دل صدف اهرمنان نشستند و مرواریدی برای نسلهای آینده آفریدند به امید صلح جهانی و نه جنگ جهانی! اهرمنیان اما همواره هم از ادیان بهره برداری نامطلوب کرده اند و هم از هر آن خلاقیت بشر. شاید هم کوتاهی از خودتان پدر و مادرهاست! بخود آیید و از تاریکیها بدرآیید.
در کتاب " Power of Myths" که با چند فیلم از مصاحبه اش همراهست بسیار زیبا و موشکافانه کنه داستانهای تاریخی ملل گوناگون را میکاود و می شناساند که چطور همه به زبان رمز بوده اند. ادراک این مسیر خود کمپبل را هم دگرگون میکند. تا جائیکه واژگان تازه ای از اندیشه اش میتراود که اگر درک شود در جهت همبستگی و همراهی بشریت است با همان راهکارهایی که هزاره ها پیش بوده. و سرانجام واژه " Bliss" را خلق میکند: کلید ورود به درون و سیر در مسیر تکامل انسان. بله کمپبل تنها با رمزگشایی از مسیر "سفر بشر" به ایمانی مستحکمتر از بنیادگرایان رسید. چراغی فراسوی سفر آدمیان برفروخت و یکی از همان هزاران چهره قهرمانان جاودانه شد.
Metaphors only seem to describe the outer world of time and place
Their real universe is the spiritual realm of the inner life
The Kingdom of God is within you
البته این تعریف خود کمپبل است که: ترجمه تحت الفظی از داستانها و کتب تاریخی به بنیادگرایی ختم میشود یعنی دریافتی سطحی(معمولا همراه با تحمیل). اشکال بنیادگرایی درینست که انسانها را از کاوش بیشتر و احتمال درک مفاهیم تاریخی بازداشته. برخی از کاتولیکهای بنیادگرا هم از او دل خوشی نداشتند! چون اشاره کرده بود که متلهای زایش مریم بارها در تاریخ بشر بصورت زنجیره ای تکرار شده و آنهم در ملل گوناگون و دور دست. میتوانستند بجای نفی حقایق تاریخی آنرا به استمرار معجزات هستی تعبیر کنند! برای معجزه بودن هستی اگر اثباتی نداشتند اما نیازی به نفی و انحصار و تحمیل نبود. بخصوص از طرف کسانیکه باور دارند: هستی سراسر رمز و رازهاییست که هنوز میباید درک و کشف شود. بنیادگرایان اما بیش از ناباوران هستی را نفی میکنند! تناقض و نفاق یعنی همین.
( داستان مقاومت و ایستادگی قهرمانان جهان در برابر نیروهای اهرمنی هر چند احتمالا همه واقعی هم بوده اما به شکل سمبل و اسطوره ای برای کل آدمیان بجای مانده و خواهد ماند و مطعلق به کل بشر است و زمان و مکان بردار هم نیست. چه خوشتان بیاید و چه نیاید داستان عاشورا یکی از همینهاست که در هر نقطه از زمین و هر زمان بر هر فرد انسان بازگو شود او درک خواهد کرد که این هم یکی از اسطوره های قدیم بشر در کنار هزاران هزار قهرمانان نبرد روشنایی با ظلمت بوده. این را هر فردی هم امروز و هم هزار سال دیگر درک تواند کرد. همچنین شاهنامه فردوسی را هر فردی در سراسر عالم درک تواند کرد. هر آن آزادگان تاریخ که جانانه با اهرمنیان نبرد کردند و یا بصورتهای دگری ایستادگی و مقاومت نمودند بصورت اسطوره ای ماندگار شدند و داستانها در وصفشان آمد چرا که انسان بطوری غریزی ایستادگی در برابر ظلم و ظلمات و کژیها و پلشتیها و اهرمنیها را می ستاید! دست خودش هم نیست غریزیست. همچنانکه جهان اینک رشادت جوانان ایران را می ستاید. هر کودکی به شما خواهد گفت که در فلان داستان از کدام قهرمان بیشتر خوشش میآید مثلا ذحاک یا فریدون؟ کودکان همواره طرف خیر و راستی را میگیرند. اما نمیدانم چه بر سر این فرشتگان می آورید که در بزرگسالی همینها میشوند جزو سپاهیان ذحاک و یزیدان زمانه؟! عجیب نیست؟ تصور بفرمایید!!
ایرانی طی قرون و اعصار چنان اسلام را متحول و خودی کرد که اینک همچون مادری که طفلش را رها نتواند در کمال تاسف یا خوشوقتی باید گفت اگر در تصورید که کل ایرانیان اسلام را رها میکنند: خلا در هاون میکوبید! باور بفرمایید چنین نخواهد شد. هر چند اکثریت باورمندان ایران پس از این سی سال بخوبی درک کرده اند که باورهایشان در دست حکومتها به ابزاری برای تحمیل قدرت و استثمار خودشان بدل میشود و قائل به جدایی همه باورها از حکومت آینده هستند. اما به جنگ باورها رفتن خطاست! به پهلوانان اما میتوان پیوست و به جنگ ظلمات رفت. این با کنه انسان سازگارترست.
اما شما ظالمان هم بدانید: ایرانی از ظن خود یار اسلام شده و همان فرهنگ رادمنشی و آزادیخواهی و حریت را در اسلام هم تزریق کرده و جز آن تحویلش دهی دوست نمیدارد!!! زمانیکه نیروهای ذحاک و یزیدان زمانه منزل به منزل در همه شهرها بدنبال پرندگان عاشق آزادی میگشتند تا پر و بالشان را بشکنند و در قفس کنندشان و همه را بخاطر آزادیخواهی و اختلافات سیاسی به جوخه اعدام سپارند: قلب هر ایرانی از سیاهی این جنون لرزید!! هر چند بسیارانی همچنان در سپاه ظلم و ظلمات ماندند اما اکثر ایرانیان همان زمان مسیرشان را دگر کردند و یا در قلبشان دگر با این بساط ننگین پست فطرتهای زمان نبودند چرا که هر انسان و هر ایرانی به غریزه هم میداند که این رسم جوانمردی نیست! که این بوی جنون و کژی و پلشتی و خون و اهرمن میدهد!)
* * *
بشر اما چنان مسخ میشود گاهی که شاهنامه در دست میگیرد و هم برای قهرمانان مقاومت اسطوره ای تاریخ بر سر و دل میکوبد اما مسخ خود نمی بیند که در کدام صفوف ایستاده! همزمان برای فرزندش داستان قهرمانان را میخواند: پسرم ذحاک را بیشتر دوست داری یا فریدون را؟ ذحاک!!!
آیا هیچ کودکی چنین پاسخی میدهد؟ آیا این پاسخ برای خود شما که در صفوف ذحاکان پست فطرت و ناجوانمرد و ظالم ایستادی شوکه کننده نخواهد بود؟ پس چرا؟! این دگر چه رسم ددمنشیست؟! چرا آدم نمیشویم. چرا ظلمات را به قدر کودکی هم نمیفهمیم؟ چرا از کودکانتان نمی پرسید راه چیست؟ بلکه نجات یافتیم از ظلمات این دوران هم!
* * *
یکی از این داستانهای تاریخی که تکرار شده همان داستان زمان است که تقریبا در همه ادیان بنوعی آمده و نمیدانم چرا این تکرار و استمرار گوشزدهای هستی و رموز و معجزات و تلنگرها بر وجدان زمانه و یادآوریها باید موجب ناراحتی برخی باشد؟ کاش درک میکردند که استمرار همان داستانهای پر رمز و راز تاریخ برای عبرت گرفتن خودشان بود! بلکه بالاخره بنیادگرایان هم درک کنند که کنه پیام چه بود! بلکه هم پر پرواز انسان و بشر را بیش از این با خودپرستی ناب و تحمیل ِجنون ِقدرت پوشالی ِدنیایی نبندند و نشکنند! بلکه هم بشریت روزی چون فرشتگان پر گشود! بلکه هم دست اهرمنان خودکامه را هم بگرفت و به بهشت اشرف مخلوقات بُرد!
کاش بجای دعوا بفکر رمزگشایی از کنه پیامها می بودند! دریغا که پر پرواز اندیشه خودیهایشان را هم میبندند! کاش این خودیهای روشن ضمیر اقلا به خود آیند و از صفوف ظلمات برون شوند! بلکه هم رمز گشایش این زندان اندیشه را یافتیم!! هنوز هم دیر نشده.
از این نمونه پیامها فراوانست. مثلا داستان یوسف پیامبر هم سراسر رمز است و و کشتی نوح و یونس در شکم نهنگ و اصحاب کهف و هزاران داستان تاریخی دگر از همه ملل دنیا! حتی داستان معراج پیامبران. البته اگر همه اینها درست نقل قول شده باشند و بتوان اضافات و گرد و خاکهای قرون را زدود و به اصل داستان دست یافت بعد میماند ادراک و رمزگشایی از آن! بسم الله...
رمزگشایی از قوانین هستی لزوما بدین معنا نیست که باورمندان همه باورها و اعتقاداتشان را به یک باره رها کنند. اما میتوان بیاد داشت که هر پیامی احتمالا بار ارزشی کشف نشده ای هم در خود نهفته داشته. اینها متناقض هم نیست. بهر روی هر چه بشر به سطوح بالاتری از ادراک میرسد دریافتش از پیامها بهتر و روشنتر خواهد شد و در هر سطحی پیامها را در حد خودش در خواهد یافت و این نمیباید به ضرر کسی باشد. مگر اینکه سودی از تحمیل نسیبمان گردد.بهترست هر چه سریعتر به خودسازی خویش پردازند و همراه شوند. بشر دگر برای ادراکش منتظر اجازه و دستوری نخواهد ماند. اگر براستی خواهان دریافت پیام بزرگان تاریخ باشیم و یا خواهان ادراک و رمزگشایی هستی که می باید با همان شوق و اشتیاقی که کودکان در مکاشفه جهان دارند از رمزگشاییها به وجد آییم! نه؟
* * * *
اینزمان: زمان انسان شریف بودن است و بس!
ای بسا مسلمان-نماهای بی وجدان و شرافت و حتی شکنجه گر! ای بسا بی باوران باوجدان و شرافتمند. پس آقایان عمامه و کلاه و آستین را کمی بالاتر زنید و بیایید همگی ابتدا "آدم شویم" تا بلکه هم روزی شایسته نام "انسان" شویم: همان موجود یگانه خلاق و قادر. همان اشرف مخلوقات. همان که چون فرشتگان پای بر زمین مینهد تا خدایگونه شود! براستی کجای کاریم ماها؟!
آیینه جان خویش را صیغل ده! بل لایق انعکاس هستی گردی
.
* * * * * * * *

۱۳.۱۰.۸۸

تصور کن!

بیماری روانی همه سران دنیا درمان شد!
بیماری سادیسم تحمیل و استثمار بشریت
بیماری فاشیسم جنگ و جنایت علیه بشریت
بیماری سادیسم و فاشیسم مزمنشان درمان شد!
تصور کن!
رهایی بشر را! حتی سرزمینهای نفت خیز!
> بله صلح جهانی ممکن است:
> کافیست سران روانی درمان شوند!
ملت همیشه شرافتمند: تصور کن!
بسیج و سپاه ایران: تصور کن!
خامنه ای جان: تصور کن!
موسوی جان: شما هم تصور کن!
آشتی ملی: تنها با رفراندومی ملی ممکن است!
آشتی سران با خودشان = کشک = زرشک!
همان کشکی که ملت ایران را فرض کردی
همان زرشکی که هر بار پاسخ حقخواهی ما بود!
بله دوستان: خون نخورید! آب زرشک بخورید!
جای همه آزادگان هم خالی: خون حق اما خواهد ماند
* * * * *
قتلها: همه برای روسیاه کردن سپاه بود!
ملت فهمیده! بس کنید! آدم شوید!
سر نخها هم پیداست: دشمنان سپاه مشخصند
بدانند ملت از آنها هم بیزارند!
بهترست بفکر قبضه قدرت نباشند
"نفتمان خورد و زد آروغ بهر ما"
کسی نفهمید دستتان خونینست دیوها؟
رهبر بلاگرادان شما دیوها نخواهد شد
خوشرقصیتان برای ملت کشک است!
ملت رهبر را ببخشد شما را نمیبخشد
رهبر میداند گرگ ملت نیست! کیست؟
* * * * *
رهبرا!
ابراهیم زمان شو!
از که طلب یاری داری؟!
رهبر تویی! چشم همگان بر توست
درهای برکت و رحمت را بگشای:
هم بت بزرگ را بدست خود بشکن
هم خنجر قهر را بر گلوی فرزند خود نه
در برابر دیده همه بت پرستان زمانت!
جوانان را رها کن دیوها را بگیر!
گناه دیوان را شما بگردن مگیر!
راهش اینست انتخاب با شماست
این تنها بدست شما مبارکست
درگاه زمان را خود بگشای!
زمان دینفروشان بسر آمده
دیوها را به تاریخ بسپار

بل خدایشان آمرزاد!
بیا و خودجوش:
به ندای زمان
لبیک گوی
* * *
> هنوز خدا نیامرزیده: نظام ظلم پَر!

۱۲.۱۰.۸۸

هنوز خدا نیامرزیده: نظام ظلم پَر!

آخرین پیام
بلکه موجب خیری افتد. انتخاب اما با شماست:
ملت ایران را رها کن!
کشتار و اعدام بس است! اهرمن
اگر دست از اعدامها بر نداری:
اینک این ملت تصمیم گرفته ایستاده بمیرد!
در برابر چشم مردمان جهان!
*
این ملت کاری تاریخی برعهده دارد:
بدون رهبری فرد هم میتوان به پیش رفت!
*
ملت: برای مافیا کشته نده: کار نکن!
با کل نظام قهر کن! اعتصاب کن!
مجبورشان کن به فساد و جنایت پایان دهند:
_____________
ملتی که اعتصاب را نیاموزد
همواره تحت سلطه داخل و خارج است!
_____________
چرخهایی که فرزندان ملت را له میکنند
نچرخان!
نان خشک خوردن شرف دارد!
نفت اگر گلوله ای در شکم ملت است!
چه بهتر که به شکم هیچ اجنبی نرود!
مافیای اجانب: کارگران نفتی ما را گروگان گرفتند
مافیای فاشیستهای مقدس را پس بگیر لندن!
بی ادب: ادب انسان در شرافت اوست!
* * *
همکاری نکنید با قدرت طلبان هیچ گروهی
مافیاهای هر دو جناح مسئولند:
همینها سر فرزندانتان را بر باد دادند
بهترست تا رسواتر نشدند نادم شوند!
* * *
بخاطر قدرت و ثروت در مقابل ملتید؟
خوب ملت هم دگر هیچ خریدی نمیکند!
دگر بجز مایحتاج اولیه هیچ نمیخرد!
بگذار بیگانگان حمایتتان کنند درک!
ملت هم میتواند همه شما را یکجا تحریم کند!
حتما باید ورشکسته شوی تا رفراندوم را بپذیری؟
* * *
سی سال پاسخ حق خواهیمان را با گلوله دادید!
جای تعجب است اگر ملت در خیابانها فریاد کنند؟
ملت و ایران هیچ امنیتی ندارند!
امنیت جانی نیست! چه رسد اقتصادی
نفت خونین ما کوفتتان خواهد شد!
در حلقومتان گیر میکند حالا ببین!
* * *
ارتش و سپاهمان را آفتابه داران درگاه کردید؟!
آنها مسئول حفظ امنیت ملت و ایرانند نه حکومت!
امروز ملت ایران ارتش ندارد! کش رفتیدشان!
حکومت ارتش دارد! اما ملت ندارد!
اسلام ارتش دارد! اما ایران ندارد!
مافیاها ایران را به گنداب کشیدند
مامورانشان مواد و فحشا پخش کردند
آدم میکشند و بنام سپاه مینویسند
ملت چه می بایست میکرد؟!
سپاه را هم خفه کردند تا رسوا نشوند!
فتنه کردند تا جوانان جایشان محاکمه شوند!
عمق جنایاتشان را در همین نکته بدان:
بجای محاکمه علنی دست به حذف یکدگر میزنند!
کاش بجای قتل و شکنجه بر حق گردن نهید
کاش دریابید که شرتان تنها شر میزاید!
____________
خودتان را مواخذه کنید!
خودتان را محاکمه کنید!
___________
سی سال همه با هم قلب ملتم بشکستید
خودتان را بشکنید!
گردن نهید:
بت بزرگ اگر خودش را بشکند زیباست
عید قربان: باید به ملت مظلوم هدیه دهی
* * * *
جوانان! هشیاری, بیداری شما چه شد؟ کمی متوجه شوید:
(اینقدر موسوی موسوی نکنید!)
آن بازی تمام شد! شما اما ادامه دهید
خود نظام ظلم سبب خیر شد
عدو شود سبب خیر خدا اگر خواهد!
باقی راه با خود ملت ظلم ستیز ایرانست:
هرآنکه ماند و مرد یادش شاد: ملت انتقام خودش و همه را خواهد گرفت!
* * *
آن دوران دوره دیگری بود که قرار بود مثل آدم بنشینند شطرنج سیاسی بازی کنند
اما تخته شطرنج را توی سر و کله هم زدند و بعد هم:
بروی ملت ایران که مسالمت جویانه خواهان تغییراتی بود آتش گشودند!
* * *
متوجه هستید که! بر ملت ما آتش گشودند!
یعنی دوره شطرنج سیاسی تمام شد!
یعنی تغییرات جناحی تمام شد!
یعنی هر دو جناح با نظامش تمام شد
یعنی نظام ظلم در برابر ملت ایرانست!
نظام خودش مشروعیت خودش را لغو کرد! به درک
یعنی امروز زمان خروج از جسد نظامست! باز خوشا به سعادت هرآنکه با ملت بود.
هر آنکه همین نظام دشمن ملت و ایران را تایید کند هم دشمن ملت ایران شده.
ملت هم اگر تا دیروز به تغییرات راضی بودند امروز اما به کمتر از رفراندوم رضایت نمیدهند.
دگر جایی برای تغییر فقیه یا هیچ تغییر دیگری درین نظام نمانده! چرا متوجه نیستید؟
* * *
همین نظام کفن شده خودتان: بر ملت ایران آتش گشود!
هر که در نظام بماند خون ملت را بر سر و رویش مالیده است!
بیخودی از دل ظلمات ظلم و نفرت و خودپرستی:
کف کرده برون نیایید و کفن های سفید به رخ ملت مظلوم نکشید
ملت میداند: کفن آخرین سفیدی نظامست!
ایرانی آزادیخواه: چه با کفن و بی کفن و چه و چه
شرف دارد به شما دینفروشان ظالم!
* * *
موسوی بماند.
اما ملت ایران که نمیتواند معطل بماند نه؟!
ایمان هرگز یک قدم هم عقب نمی نشیند!
ایمان راستین خودشیفته و انحصارگر نیست!
* * *
خواهر زاده های کل نظام هم اگر بمیرند, روانشان شاد اما:
باز هم نظام زنده نخواهد شد!
باز هم کل نظام: دشمن ایرانست. کلهم مسئول!
* * * *
* مظلوم نمانی نداریم! ملت ایران سی سال خودش مظلومست!
* حرمت و عصمت و عفت و مقدسات ملت را هم پیراهن عثمان نکنید!
* تقدس شما را سی سال دیدیم: حرمت خودتان را نگه دارید!!
* روی خونین: دینفروشی ممنوع! برای منافع: خشم امت را برانگیختن ممنوع!
* تفرقه افکنی بین ملت و امت ممنوع! جنگ داخلی و برادرکشی هم ممنوع!
* حرمت خود و خون شهدا را خفظ کن * حرمت دین بدون نظام ظلم حفظ میشود
* حکومت را با رفراندوم به ملت بدهید * دین را هم بدهید دست روحانیون راستین
* * * * * * * * * * * *
* تنها راه آشتی ملی = رفراندوم ملی!
*
* زمان شرافت یافتن انسان است
به یمن حق و خون شهیدان زنده ایران:
*_______________*
نظام نحوست: خودکشی کرد! درک!
یا خودکشیش کردید؟ باقی بقای ایران!
این جسد متعفن اگر بماند: ایران را عراق میکند
تا ایران را دفن نکرده دفنش کنید
بوی تعفنش همه را خفه کرده!!!
*______________*
خود و اسلام و ملت را زنده کنید!
بلکه هم خدا بیامرزی برایش بخرید!
* * * * * * * * * * * * *
خادمین : خدمت خدمت است!
ملت که مانع خدماتتان نیست
شما مانع ملت بوده اید و هستید
* * * * * * * * * * * * *
در حکومت بعدی خدمت کنید:
* * * * * * * * * * * * *
از چه میترسید؟ از ملت ایران!
هرآنچه برای خدمت در آینده نیاز دارید:
از ملت گواهی بگیرید و رفراندومی برپا کنید!
پاشید! پاشید یک آبی به دست و روی بزنید!
باید هر طور شده عید قربان با ملت روبوسی کنید!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عید قربان شما مهماندارید! عید نوروز: ملت ایران*
.
مسابقه شرافت در میان افتاد! ببینیم کدوم سنگ تموم میگذارید!
یک یاحق بگو! تا همه ایرانیها آماده رفراندوم شویم:
* * * * * * * * * * * * *
* * . * یا حق! * *
* * . * .* * .* . *
* * * * * دمتون گرم! * * * * * *
* * * * خیرست انشاالله * * * *
* * * بنام آفریدگار دانا و توانا * * *
* * بنام مام میهن مهد فرهنگ بهین * * * *
* * بنام نامی ملت متین و صبور ایران * * *
* * و بنام عشق عشق عشق عشق * * * *
* * و بنام نور نور نور نور * * * * *
* * * و بنام شهید شهید شهید * * * *
* * * و بنام شاهد شاهد شاهد* * *
* * و بنام تو و تو و تو ایرانی:*
* * * * * *
* مژده دهید یار را *
* ملت گلعزار را !
* آب زنید راه را
* باز :
رهایی میرسد
* * *
* *
*
. روح زمان:
. رهایی
. شرف
.
.
رو حرف حق حرف نزن!
سوسک میشی!
.
آخ جان!
آشتی ملی!
با رفراندوم ملی
.
آب زنید راه را . . هین که نگار میرسد:
راه دهید یار را . . آن "روح زمانه" را
کز رخ نوربخش او .
نور نثار میرسد!
.
چاک شدست آسمان . غلغه ایست در جهان
رونق باغ میرسد . . چشم و چراغ میرسد
باغ سلام میکند . . سرو قیام میکند !

سبزه پیاده میرود . . غنچه سوار میرسد
.
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما !
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار میرسد.
* * * *
* پس دیگه حرفی نباشه!
*
* هیسس ! طفلان میهنم خوابند!
* گلهای خندان! فرزندان ایران خوابند!
*
* سکوت را رعایت فرمایید!
*
* * *
> نیازی به رهبری نیست! انشاالله که نیاز به این نوشته هم نیست.
.
.
در نهایت: حق ستاندنیست!
کسی از ظالمان انتظار حق نداشته و ندارد!
هر چه کردم نفوس بد نزنم اما انگار مسخ شدگان قدرت پوشالی را سر درک زمان نیست که نیست.
پس گمان مبرید دم از آشتی ملی و خیر و برکت زدن دال بر ضعف است! خیر! ضعف از اهرمنیانیست که ادراک نتوانند!
پس بدانید همه اینها با درک برین بود که عذابی علیم در پیش روی شمایانست. برای نجات خودتان بود اهرمنان! بلکه صاحبدل شوید و بر نور حق در انسان تعظیم کنید. بر شرافت ایرانیان!
ایران ماندگارست اما اهرمنان را راهی به آینده نخواهد بود. حال خواستید آدم شوید یا نشوید. از ما گفتن. من دل آنرا که عذاب چون شما قوم ظالین را هم ببینم ندارم. اما دل جوانان بس خنک خواهد شد. انگار حجابی از جنون چشم جانتان کور کرده. آنانکه خود را به خواب زده اند چگونه می باید بیدار کرد؟ یا حق. معذور دار! بیش ازین در توان نیست. بیدار نمیشوند. آنکس که نداند و نداند که نداند! در جهل مرکب ابدالدهر بماند
ابدالدهر شما اما فرا رسیده
* * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________