semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۱.۱.۸۹

روحانیون اهرمنی و روحانیون اهورائی

.
تاریخ مدون نمیداند نظام واحد هستی کی به دو نیم شده:
جدال بین دو نظام "کفر و وحدت هستی" هزاره ها قدمت دارد.
.
در یک سوی نظام دوگانه:
آنهایند که خود را با خانواده بشر و زمین و هستی یکی میبینند.
سایرین خواه ناخواه در سوی دیگر قرار میگیرند.
.
طبیعتا گروه اول که همگان را واحد میدانند قائل به "دشمن" و دشمنی نیستند.
بنابرین میتوان حدس زد این جدالیست که کافران به وحدت هستی شروع کرده اند.
.
این سیستم دوگانه و انشعاباتش همه فرزندان بشر را در برگرفت.
این شروع دروغ و فساد و انحصار و تحمیل قدرت بود.
انشعاب در باورها زمینه ساز ارگانهای دینی شده.
اختلافات و جدال موجب تشکیل حکومتهای خودکامه شده.
*
پیش از آن بشر با هستی یکی و همگون و همراه بوده است.
چنین انسانهائی رموز هستی را براحتی درمی یافته اند.
آنزمانها انسان از "بعد چهارم" خود و سایرین و هستی را میشناخته.
همگی همسان به حقایق هستی دسترسی داشته اند.
هر گروهی به نوع خود هستی را ستایش میکردند.
جائی برای خودخواهی و انحصار و تحمیل قدرت نبود.
جائی برای ارگانهای تحمیل قدرت یا باورها نبود.
*
در نظام دوگانگی بتدریج بشر از بعد چهارم غافل شد.
آگاهیهائی که از حقایق هستی داشت در جدال قدرت بکار گرفته شد.
گروهی از این آگاهیها برای به بند کشیدن بشر سواستفاده کردند.
گروه آگاه به وحدت هستی که اهل دشمنی نبود مجبور به فرار و گوشه نشینی شد.
چرخه های جدال تحمیلگران با خانواده بشر بارها تکرار شده است.
تحمیل خشونت و جنگ تا اینزمان ادامه یافته است.
*
گروه انحصار طلب همه آگاهیها را در انحصار خود درآورده است.
به هر ترفندی داغ بر چشم جان بشر زده تا به بعد چهارم بازنگردد.

گروه دیگر اما هنوز قدرت بهره گیری از بعد چهارم را حفظ کرده است.
همه نوآوریها و خلاقیتهای بشر ریشه در این بعد دارند.
*
روحانیون اهرمنی از آن آگاهیها برای سلطه بهره برده اند.
روحانیون اهورائی همواره با هستی در ارتباط مانده اند.
تفاوت این دو گروه بس آشکارست.
*
درین نظام دوگانه: ارگانهای تحمیلگر همه در جبهه کافرانند.
کافران به هر آن تحمیل و سلطه در جبهه توحید!
* * *
این جدال کی به پایان میرسد؟

زمانی که انسانها همگی خود را با بشریت و زمین و هستی یگانه بدانند.
زمانی که آگاهانه دروغ و انحصار و تحمیل را وداع گوئیم.
زمانی که بشر دوباره از طریق بعد چهارم جهان را بشناسد.
*
آنگاه حاضر نخواهیم شد آلت دست گروه تحمیلگر شویم.
آنگاه خلاقیتمان را در اختیار اهرمنان قرار نخواهیم داد.
آنگاه قدرت درونی بشریت بارها از قدرت اهرمن بیشتر خواهد بود.
*
اهرمنیان... به بعد سوم فرو می افتند
تلاشی همه گیر کافیست تا چشم جان و خرد بشر باز شود
*
تا بهشت زمین یک انتخاب سراسری راهست:
* انتخاب خود بودن و فاصله گرفتن از دروغ و تحمیل.
* آگاهی به اینکه هر تحمیلی اهرمنیست!
* بنده و رام و خام هیچ قدرت و تحمیلی نشدن
* خود را در اختیار هیچ قدرت و تحمیلی قرار ندادن
* این است راه بازگشت به خویشتن خویش: برای هر انسان و هم خانواده بشر.
* * *

۱۰.۱.۸۹

بهار در راهست! خانه تکانی کرده ایم؟

دین و باورها بهترین خوراک قدرت استثمار و برده داری:

اگر کلید دار مسیحیت کلیسای روم نبود
اگر کلید دار کعبه مسلمین خلفای عربستان نبودند
بشر هم پیام را درک کرده بود:
که همانا رهائی بشر از استثمار و بندگیست
بشر هم رها شده بود از همه بندهای درونی و بیرونی!
*
بند و یوغ و داغ و استثمار و آزار و بهره کشی از انسانها
همه مظاهر اهرمنیست. نه مظاهر مینوی!
*
خرد: همان قدرت بینش مینوی انسان است
باز شدن چشم سوم به بعد چهارم مینوی!
*
همه انسانها بعد چهارم دارند
اهرمنیان چشم جان و خرد بشر را کور میخواهند
به زر و زور و تزویر و نفاق و دروغ و تحمیل!
*
اگر تا کنون این مظاهر اهرمنی را تشخیص نداده اید
بدانید تا با چشم جان و خرد (چشم سوم) به بعد چهارم راه نیابید،
حقایق هستی را ادراک نمیکنید
و به درگاه زمانه نوین راه نخواهید یافت
*
هر آنکه انسان را بنده و عبد و عبید خود و قدرت خاصی در زمین بخواهد
(به هر فتنه و دینی!) زندانبان بشر شده است و مظهر کفر و اهرمنیست.
*
کفر یعنی همین!
محاربه با خدا و هستی و بشر یعنی همین!
*
سد راه ورود تنها باورهای غلط است.
مغزشوئی شدن بشر خوراک اهرمن است!
*
راه ورود به بعد مینوی برای هر انسانی بازست.
خودتان بی سر و صدا امتحان کنید و وارد شوید!
*
انسانهای بسیاری در سرتاسر زمین به زمان نوین وارد شده اند.
درگاه زمان نوین در درون هر انسانیست. شما هم میتوانی. اگر بخواهی!
* * *
راه اینست:
ذهنت را از همه افکار منفی خالی کن
ذهن که خفقان گرفت صدای خرد را میشنوی!
*
از همه نفرتها و کینه ها و عقده ها تهی شو
از همه باورها باید تهی شد
از همه احساسات بد می باید تهی شد
از همه سر و صدای ذهن اگر تهی شدی رهائی!
*
ذهن منشا همه افکار منفیست:
احساس ترس و خشم و نفرت
احساس گناه دائمی بر سر هیچ و پوچ!
*
اینها همه سر و صداهای اضافیست
ذهن اجازه نمیدهد صدای خدا را بشنوی!
*
آنچه خوراک شیطان است همین ذهن است
آنچه کنترل تو و نفس را بدست گرفته ذهن است!
*
اگر ذهن را رام و آرام کردی
خرد و بعد چهارم بیدار میشود
*
آنگاه با خرد جهان را ادراک خواهی کرد
آنگاه با چشم جان حقایق را خواهی دید!
*
اهرمن را در جان و خرد راهی نیست
اینگونه از مظاهر اهرمنی پاک خواهی شد
اینگونه اهرمن نخواهد توانست تو را خام خود کند!
* * *
راهش اما "جدال با ذهن" نیست:

ذهن مثل طفلیست که مدام ونگ ونگ میزند
مدام بهانه میگیرد و هوس این و آن میکند
*
البته طفلیست با عقل عالمان!
به هزار لطایف الحیل تو را به راه خود میبرد!
* * *
ساکت کردن ذهن:
کار دشواریست اما ممکن است
*
طفل را نمیتوان با خشونت ساکت کرد!
باید با ذهن مدارا کنی ... تا ساکت شود
*
هر چه از تو خواست با لبخند برایش لالائی بخوان
باید بتدریج خودت به ونگ ونگ ذهن گوش ندهی
* * *
بعد هزار فتنه و ترفند برایت میبافد
شک می آورد و نه می آورد در کارهایت
تا به راهی که میگوید نروی دست بردار نیست!
*
ذهن مثل اهرمن میگوید به من گوش بده
ذهن میگوید: باید هر کاری من گفتم بکنی!
*
خدا میگوید: به جان و خرد و قلبت گوش سپار
فرقش اینجاست!!
* * *
مدتی طفل ذهن را باید به حال خودش رها کنی
تا چشم جان باز گردد و با خرد ادراک کنی
*
تا خدا را از درون خویش ببینی و بشناسی
و حقایق را از درون خودت ولاغیر! درک کنی.
*
آنگاه بدان وارد زمان نوین شده ای تو هم.
بهمراه میلیونها انسان رها شده از بندها:
رها شده از همه بندهای نامرئی درونی و بیرونی!
*
این رهائی همان پیام همه پیام آوران راستین بود.
ببین چقدر در هیاهوی ذهن و قدرت گم شده پیام!
*
چنان گم شده که حالا دین خودش بزرگترین زندانست!
دین از طریق مسخ ذهن داغ بر چشم جانها زده است!
*
از همین روست که یک راه ورود به زمان نوین
کنارگزاردن موقت همه باورهاست تا چشم جان گشوده شود
آنگاه میتوان ندای خدا را شنید و از درون مومن راستین شد
باقی همه بهانه است! باقی همه بند است و سد راه!!
* * *
و بندهای نامرئی درونی بشر
امروز از همه غل و بندهای مرئی طول تاریخ بشر بیشترست!
* * *
در ورود به زمان نوین:
همه این بندهای نامرئی درونی می باید گسسته شوند!
تصورش را بکنید چه کار عظیمیست و چگونه باید اجرا شود.
* * *
هر انسانی موظف است هر چه زودتر:
خود را از همه بندها رها کند و به ذهن گوش نسپرد.
و به نفس گوش نسپرد! و به مادیات کمتر بها دهد!
* * *
هر انسانی موظف است برای نجات بشر
خالص و پاک شود همچون کودکان و فرشتگان و خدا
*
هر انسانی باید از دروغ حذر کند
گناهی بالاتر از دروغین بودن نیست
رهائی یعنی خود راستین خویش بودن!
*
رهائی یعنی انسان شریف بودن:
... انسان کیست؟ انسان چیست؟!
به درون خود رفتن و راز درون جستن
و راز هستی را از درون خویش جستن
مهمترین وظیفه انسانها درین دورانست!
*
کافیست چشم جان باز شود
کافیست ذهن و نفس رام شوند
... باقی مسیر را خواهیم یافت
*
درگاه زمان نوین در درونمان باز خواهد شد
از درون همه انسانهای فرشته خوی و نیک اندیش
ورود خانواده بشر به دوران بهتری ممکن خواهد شد
*
درگاه ورود به زمانه نوین:
در درون هر یک از ما انسانهاست!
* * *
وارد شویم؟!
یا همچنان برده ذهن و نفس بمانیم؟!
انتخاب با هر یک از ما انسانهاست
*
اما بدان! ای فرزند بشر:
برده ذهن و نفس شدن
مایه همه رنجهایت بوده
ریشه همه دردهایت بوده!
* * *
مگر بهترین خاطراتت
از زمان کودکی نیست؟
با من بگو بشر:
رهائی مگر چه عیبی داشت؟!
* * *
اگر زمین دهان بگشاید
بدان صبرش از برآیند میلیاردها ذهن مشوش سرآمده
* * *
مام زمین میداند:
بهار در راهست!
.
خانه تکانی کرده ای؟
یا بر عهده او گذارده ای؟!
* * *

۲.۱.۸۹

نیایش نوروزی

.
زیاده خواهان را بگو:
بی خورشید عالمتاب چه خواهید بود؟
زمین اگر قهر کند چه خواهید کرد؟!

بی آب و خاک و هوا و آتش!
بی باد و باران و جویباران!

زندگانی چه معنائی خواهد داشت؟!
* * *
چند بار در زندگانیتان:
بیاد خورشید بوده اید؟
به مام زمین درود گفته اید؟!


ابر و باد و مه و خورشید و فلک را
چند بار شکر بجای آورده ای؟

***

خورشید عالمتاب را
چند بار قربان صدقه رفته ای؟!


چند بار بلاگردان مام زمین شدی؟
با ماه و ستاره راز گفته ای؟!
***
چند بار با باران سخن گفتی؟
چند بار با رودخانه و دریاها؟
سرو و سبزه را ستوده ای؟

به گل و درخت لبخند زده ای؟
چند بار شکرگزار بهاران بوده ای؟
* * *
*
نوروز: این والاترین جشن نیایش هستی
*
* بر فرزندان زمین خجسته باد!

* * *

۲۲.۱۲.۸۸

* آتش: نگری ز بود رویایی زن

*
از خاک نساخته ای مرا میدانم
هم جنس همان شعله آتش! جانم

همچو آتشم، رنگ رنگ و بیدار
چون شعله سرکشم برقص و پیکار
*

ز آه دل من ابلیسان بیچاره
زاشک دیده ام پودر سنگ خاره

بُرد ِآه ِمن دورتر از طوفانها
شور ِاشک من شورتر از دریاها

قهرم شکند غرور سالاران چند
مهرم فکند! شکسته گیرد پیوند
*

دلهای بشر همیشه در مشت من
سردار جهان رام سر انگشت من

از لجاجتم صلح ها ممکن شد
بر شماطتم دیوها مردم شد
*

تاریخ کشیده قد ز لالائیهام
فرهنگ دمیده صد ز سودائیهام

راز خلقت, بگویدت باطن من
خود جام جهان نماست گویا دل من
*

رمز هستی ز من بخوانی شاید
شور مستی ز من بدانی باید:

با مهر درآمیخت وجودت: هستی!
با شوق بود " نیایش" و سرمستی!
***
آتش! نگری ز بود رویایی زن
هستی! ثمری ز فهم بودائی زن

گر "بود" بخواهی بشدن چونان من
خلاق بباید بشدی! همچون زن




Zen Tarot Card
Creativity

Creativity is the quality that you bring to the activity that you are doing. It is an attitude, an inner approach - how you look at things

Not everybody can be a painter - and there is no need also. If everybody is a painter the world will be very ugly; it will be difficult to live! And not everybody can be a dancer, and there is no need. But everybody can be creative

Whatsoever you do, if you do it joyfully, if you do it lovingly, if your act of doing is not purely economical, then it is creative. If you have something growing out of it within you, if it gives you growth, it is spiritual, it is creative, it is divine. You become more divine as you become more creative

All the religions of the world have said God is the creator. I don't know whether he is the creator or not, but one thing I know: the more creative you become, the more godly you become. When your creativity comes to a climax, when your whole life becomes creative, you live in God. So he must be the creator because people who have been creative have been closest to him. Love what you do. Be meditative while you are doing it - whatsoever it is!

Osho A Sudden Clash of Thunder Chapter 4

Commentary

From the alchemy of fire and water below to the divine light entering from above, the figure is literally 'possessed by' the Creative Force. Really, the experience of creativity is an entry into the mysterious. Technique, expertise and knowledge are just tools; the key is to abandon oneself to the energy that fuels the birth of all things

This Energy has no form or structure, yet all the forms and structures come out of it. It makes no difference what particular form your creativity takes - it can be painting or singing, planting a garden or making a meal. The important thing is to be open to what wants to be expressed through you.

Remember that we don't possess our creations; they do not belong to us! True creativity arises from a union with the divine, with the mystical and the unknowable. Then it is both a joy for the creator and a blessing to others

* راز نیایش

روزی رهبانی پیام آورده بود از کوی دوست
هدیه ای دارد ز بهرت رو که میهماندار اوست

شک فزودم کین کدامین دوست بودست و چه یار
میندارم من تنها اینچنین یار درین شهر و دیار

تا رسد آن روز موعود شدم از غصه کَل
گوشه ای کز کرده و زانوی غم اندر بغل
.
اندرین فکرم چه خاکی بر سرم باید بریخت
چون روم در میهمانی با چنین شکلی و ریخت؟

روزها طی شد به غم آمد همان روزیکه بود
تا روم از در درون نیمی ز جانم رفته بود

چهره ای آشنا ولی ناوردمش هرگز به جا
هدیه به این گرانی دست من داده چرا؟

خاک بر سر گشته ام حالا دوصد چندان فزون
هدیه ای ارزنده تر من از کجا یابم کنون؟

آنچنان قلبم به درد آمد ز این رنج گران
سر به زیر و غمگنان رفتم زدم بر سر چنان

هدیه افتاده ز کف من اینطرفتر غش کنان!
های های اشکم سرازیر و به رو پنجه کشان

من در آن حال نزارم میهمان از ره رسید
جملگی مشغول با آن یار و حال من ندید

چشمشان بر هدیه افتاده و انگشت بر دهان
با هزاران شوق و ذوق پرسان شدند از بهر آن

ناشناش آمد به شوق از شوق آن پرسندگان
هدیه برداشت از زمین و دادشان ده چندان!

آنچنان غیض و حسد ناگاه بر قلبم نشست
دست رفته بر قمه یورش ببرد سرها شکست!

پیرهن صد چاک و خون آلوده رفتم از سرای
یک نظر دیدم شده خونین از سر تا به پای

آمد و با بهت و حسرت پشت سر در پیش کرد
خوب کردم، حق همان بود! چون دلم را ریش کرد

دست و رو شستم ز خون و بازگشتم در پِیش
تا بدانم کیست میهمانش کجایست منزلش

دیدمش لنگ لنگان از خانه با حکیم برفت
بعد با نعشی از آن فضولها در خانه رفت

روز دیگر روی بگرفتم برفتم بر قبور
دیدمش که می گریست بر سر قبر آن فضول

داغ و رنجم تازه شد از بهر آن هدیه که داد
پس غلط کرد ز من بگرفت بدان فضول داد!

رفتم از پنجره داخل تا بدانم آن چه بود
جعبه ای خالی به جا و خبر از هدیه نبود

باز دردی بی امان آمد به قلبم چنگ زد
دست هم از حرص و حسرت با قمه بر سر بزد

باید آن هر ده نفر را حق کف دست گذاشت
پس چرا بر حال زار همچو من حرمت نداشت؟

حق نبودست که از هدیه من اینسان گذشت
حرمت میهمان ندانست، حرمت دوست شکست!

میهمانی مال من بود، فضولان را چه کار؟
ذوق و شوق بیخودی از هدیه من در نیار!

خوب شد میهمانیش را بر سرش بر کوفتم!
آن فضولان را از این پس نام دشمن گفتم!

تا بگیرم حق خود زین موذیان خوابم نبرد
بس که خون دل بخوردم صد فزون روحم فسرد

از قرار آن راهبان آمد به خوابم یک شبی
بس مذمت کرد، از هذیان پریدم با تبـی

چند روزی هم به بستر با تبی مجنون گذشت
خون دل با یاد هدیه بارها از سر گذشت

تا شبی آمد به بالین من روان پریش
مرحمی بر زخمهایم زد و رفت آن درویش

خود نگو مرحم بگو اکسیر یا نوشدارو!
زان سپس دیگر شده احوال و گشتم زیر و رو

من ندانستم که بوده آنکه باز آمد و رفت
لیک زان پس خنده از لبهای من هرگز نرفت

بیخودی و بی جهت از بهر هر چه دلخوشم!
شعر میخوانم و در احوال خود بس سر خوشم

ناخودآگاه بسوی باغ و گل مایل شوم
سرسپرده در پی آهو به جنگل میروم

نه دل شکار دارم! نه سری برای غم!
اینچنین عشق به هستی از چه شد سودایم؟

تازه فهمیدم چقدر آهنگ بلبل زیباست
تازه دیدم در طبیعت چه رنگها برپاست

نمیدانم از چه میگفتم... کمی زین پیشتر
ماه آمد ببرد قلـب مرا زین بیشـتر!

گوش بر ستارگان دارم! سکوتم عفو دار!
حیف این سکوت شب نیست؟ بیا گوش سپار

باز این چیست که موجها میزند در سینه؟!
به! عجب معجزه آساست جهان! این هدیه
. . .

"گفته بودم زندگی زیباست؟
گفته و ناگفته... ای بس نکته ها کینجاست"
* * *

رابطه غیر مستقیم خرد و تحمیل

.
گوش بر شرح حال بزرگان تاریخمان... ندایشان از ورای اعصار به گوش جان آمده و آشناست درین زمانه هنوز:

بزرگان به اعصار نالان از حسودان و فرومایگانی ملبس به ردای تفخر که چشم دیدن عظمت جان و روانهای بیدار را ندارند و به هر خس و خاشاک دست یازند تا مگر به هزار مکر و حیل مردمان روزگار را از دسترسی به ادراک بزرگان و خردورزان زمانه محروم دارند و نور معرفت عالمان دانا و عرفای اهل شناخت و دلداران بی دل را به ظلمات زر و زور و تزویر در بند کشیده و به کنج عزلت برانند و هر آن بزرگان را که فیضشان به مردمان رسیده به زور سرنیزه یا جام زهر از پیش پای مطامع کوردلان اهرمنی بردارند، پیشتر زانکه مشعل فروزنده روشندلان زمان روشنگر مسیر سیر کمالی انسان و وظیفه الهی و انسانیش میسر گردد، به وصال یار واصل گردانند!

ابلیسان باورفروش ترسان که نکناد آتش سیر و سلوک بیداردلان، لاشه های متعفن اهرمن خویان طاعون زده و جنون ِ مومیائی شدگان در تابوت یقین به مظاهر اهرمنی و زنجیر و بندهای زمانه همه را یکجا به آتش پاک معرفت دود و خاکستر کنند و هم آتشی از عشق و خرد در مشعل جان طالبان و رهروان طریق بیفروزند.

مشام علامگان متکبر اهرمن خوی را هر زمان نای تعفن طاعون جنون یقین به سراب باورهای ادراک نشده و تحمیل آن به سود نفس و مطامع دون، بس خوشتر آید، زان عطر دلنواز و جانفزای شعر و شعور ادراک پویندگان حق که رمز بود و وجود را چنان دوباره و صد باره به گوش زمانه نجوا کنند تا جان زندگان به تعالی صعود یابد و مومیائیان را جان تازه در کالبد بی فروغ بدمد.
نور اما همچنان به پیش رفته به اعصار و خواهد رفت. نور و شعور هماره راهش را در ظلمات کمبود و نبود معرفت به سهولت گشوده و هم خواهد گشود در جانها و هم خرد به اینزمان و هر زمان!

کافیست بیش از این خود را به خواب نزنیم تا بارقه نور ادراک را در جان و خرد دریابیم.
کافیست قدری از هوای نفس بدرآئیم تا دریابیم که بشر نه همین نفس است و بدن، نه همین عقل است و ذهن! که خرد هم بعد دیگریست از ابعاد وجودی انسان. کافیست بیش از این بال پرواز خرد به نفس و ذهن نبندیم به اصطلاح. هر چند خرد ماورای ابعاد مادی و در زندان نفس و عقل و ذهن نمیگنجد!

مثال نکوتر شاید آن "چشم سوم" است که احتمالا "خرد" را گفته اند و قوه ادراک درونی و بیواسطه هستی که هر چند آموختنی نیست، اما در هر انسانی به ودیعه نهاده شده است. و یا همان "چشم جان" که با بستن دهان ذهن حرّاف، باز میشود، بعد ِافسار زدن به نفس حریص.

زاهدان ریائی در همه اعصار نفس پرستان گوش به ذهن و غرق در سراب جنون باورهای ادراک نشده اند که در انفصال از خرد و هستی, جان و روان و وجدان را هم وداع گفته اند و باقی بقای بی وجودشان را در تحمیل و تزویر و نبود خرد و انحطاط و نابودی وجودی مردمان می جویند.

رابطه غیر مستقیم "خرد" و "تحمیل" بهترین نشانه است مر آگاهان را بهر شناخت "اهالی نبود و نابودی!"
.
* * * *
> نور

* سمبل محو پلیدی آتش است

.
سردار حافظ امنیت ظالمان
رسم چهارشنبه سوری ایرانیان
همیشه تاریخ بوده و خواهد ماند بدان

این رسم نشانه ایست از محو ناپاکیها
سمبلیست از دود کردن هر آنچه پلشتیها

گواهیست که اهرمن نمیماند در سراپرده خانه ها
شعریست از شعور پاکسازی مظاهر بدی و پلیدیها

شمه ایست از اهرمن ستیزی ایرانیان
اعلام برائت ایرانیان است از مظاهر اهرمنان
اعلام حضور فرشتگان زمان در برابر ابلیسان!
زنگ جرس است بهر رسوائی ظلم و بیداد زمان!!

حال تو با من بگو سردار:
مگر تو خدای ناکرده پلید و پلشتی برادر؟
مگر تو اهرمنی و ابلیسی دور از جان؟!
مگر تو حافظ امنیت اهرمنان ظالمی برادر جان؟

پس از چه رو چنین پریشان شده ای اینزمان؟
از چه اینچنین غمین و نالان آمده ای عزیز جان؟
فرشتگان را از رسوائی ابلیسان چه غم برادرم؟
نکوخویان را از محو پلیدیها چه باک سردار جان؟

بیا تو هم با همه ایرانیان:
تو هم سر از پلیدیها بگردان!

خوی بگردان برادر جان!
خوی بگردان و خود فرشته شو سردار!
آداب نوروزی و رادمنشی ایرانی را بجای آر!

خوی بگردان! برادرم سردار!
نو شو تو هم با هستی! و انسان را حرمت بدار!

امنیت کدام مهمترست حاکمان یا هم میهنان؟
چیست مهمتر از جان و مال و نوامیس ایرانیان؟

چشم جان بگشای سردار! ره شرافت را بیاب
خانه از غیر تهی دار و وطن را در بیاب

پس تو هم در سور ِنور با ما بساز
پس تو هم با نـور بر ظلمت بتـاز

پاک کن دل را و جان
باش بیدار دل و با وجدان!

خانه دل بتکان! تا بتکانی با ما:
شر این اهریمنیان را تو هم از ایران!

خود بدان سردار جان:
شرح این خانه تکانیهای ما ایرانیان
شرح حول حالنا باشد همه اینها بدان!

نو شویم ما همچو هستی و زمین و هم زمان
نو کنیم جامه به تن هم نو کنیم جان و روان

شرط اول دوری پلیدی است از جانمان!
شرط دوم دوری از ظلم است و از بیدادشان!
* * *
گویمت رازی ز این "خانه تکانیها" بدان:
1. نو تر آن روز! که اول بتکانی جان خویش!
سور آتش پاک گرداند پلیدی از همه دلهای ریش

سمبلیست این آتش!
سمبل محو پلیدیها ز جان

نو شدن باید! بگاه روز ِنو، نوروزگان!
نو شدن شاید چو هستی و زمین و هم زمان!

2. پس دو دیگر شست و رفت "خانه" است
خانهء اول: تو را ایران و بعد کاشانه است!
خانه من، خانه تو، خانه ایرانیان
خانه تن خانه دل خانه روح و است و جان

خانه دوم: در و همسایه ات
خانه سوم: بود کاشانه ات

پس بیالای و بروب از هر پلشتی "خانه" را
هم به آتش هم به آب تطهیر ده سامانه را
* * *
باز رمز دیگری خواهی تو از نوروزمان
رسم میهمانداری نوروز را گویم بدان:

رسم نوروزی یکی "میهمان نوازیهای" ماست
سرسرا پیراسته چون گردد، سزاوار شماست!

خانه دلهای زنگاری نیازش رفت و روست
خانه دل چون صفا یافت شود خانه دوست!

"دوست" را دلهای پر نفرت کجا بودست جای؟
زین سبب هم دل بشاید شست و هم خانه سرای

سمبل پاکیزگی ها آتش است
پس بسوز از جان و دل هر چه غش است

زین سبب از روی آتش میپریم:
اهرمن را از سر و هم از سراها میبریم!

گویمت! سردار ایران این کلام
در نیار شمشیر ظلمی از نیام!

رو بگو ابلیس خویان را سلام
بهر مارمولک جماعت بر پیام:

آتش عشق است در ایران همیشه پا به راه
آخرین چهارشنبه امسال یکی از صد گواه

اهرمن خوی ار نئی، تَرست ز این آئین ز چیست؟
شرح "حول حالنا" بشنو ز آتش دان که چیست:

این همانست نگاهش کردی ار با چشم جان
"سور و شورش" هم بود فرهنگ ایرانی بدان

پس بیا! گر حال حول حالنـا داری تو هم
پس بپر! از روی آتش جان نو یابی تو هم

گو: پریم از رویت آتش! محو گردد کل ناپاکیها!
بلکه همت گر بود احسن شود احوال دوران هم چو ما

اهرمن گر هم برآشفتست از این احوال ما
گو: برو حال خودت حـول نما چون حـال ما

آتشی از عشق افروز و بسوزان شـر ز جان
یا برو برگرد به صحراها و در ایران نمان!

بت پرستی و پلشتی، ظلم و زور و صـد فسـاد
رسم ما ایرانیان چون نیست، گو: بر باد باد!

جشن و شور و سور ما سر تا به سر نیایش است
جان ِبخرد! جان هستی! داند این بهتر ز هر ستایش است

آنهمه نعمت کرامت افتخار! ایرانیان را از چه بود؟!
گر بهین رسم نیایش راه و رسم و کیش و آئینش نبود؟

نحسی ِنفرت جنایت ظلم بیداد و ستم! را دور کرد
در همه تاریخمان چهارشنبه سوری ظالمان را گور کرد

ظالمان را رسم و آئینهای ایرانی اگر آزرده است
به که عبـرت بُرد ز تاریخ و کشید از ظلم دست

تا که بوده رسم ایرانی: همین جشن و سرور است! همین!
از هزاران سال پیش ... تا ... صد هزاران بعد از این!

هر که نتوان دیدن ایران به جشن و در سرور
گو: کند گم گورش از ایران به صحراهای دور

۲۰.۱۲.۸۸

راهبردهای حق و باطل

راستیها ساده و خالصند. کژیها پیچیده و ناخالص
راستی همانست که هست. ریشه در بود دارد
کژی ریشه در نبود دارد. نیست اما تظاهر به بود دارد

بنابرین راهبردهای کژیها و ناراستیها بس پیچیده اند. می باید چیزی را که نیست به دروغ و تظاهر بود و هست نشان داد! از همینجاست که هر ناراستی و کژی تظاهر و فریب را در خود همراه می آورد.
نمایاندن چیزی که نیست صد البته دشوارست. اما نمایاندن چیزی که هست آیا به همان اندازه دشوار است؟ نه تنها دشوار نیست ساده ترین کار ممکن است.
به همین دلیل "راهبرد حق" را نمیباید راهی پیچیده دید و دانست. چه لزومی دارد قاشق را دور سر چرخاند و به دهان برد؟ پیچیده کردن راهبرد آنچه نکوست و نیات خیر در بردارد و حق است و راستی به همان اندازه خنده دار و مضحک و بیربط و دلیل است.

"راهبرد باطل" یعنی راهکار به ثمر رساندن نیات بد و پلید نیازمند فریب و فتنه و دروغ و گاهی هم نفرت انگیزی و تفرقه افکنی و گاهی هم همراه با قتل و کشتار و آزار و آسیب رسانی به انسانهاست.
به همین دلیل وقتی به نوعی از حکومت مینگریم مثلا همین نظام جمهوری اسلامی در ایران از میزان پیچیدگیهای روابطش با ملت ایران میتوان به نیات نیک و بد آن براحتی پی برد.

حکومتی که در رابطه با مردمان سرزمینش رو راست نیست و به راهبردهای ناحق و پیچیده ای مانند دروغ و فریب و فتنه و زور و خونریزی و آزار انسانها متوصل میشود به همان میزان نیاتش در خصوص مردمان و مملکت خیر نیست. (معمولا روابط داخلی و خارجی رابطه مستقیم دارند)

نمیدانم حکومت ایران چه نیت شری نسبت به ملت و میهن ما دارد اما اگر هستند کسانی درون همین نظام که نیاتشان براستی خیر است خوب است این قانون ساده طبیعی را به نظام گوشزد کنند بلکه بیخودی با رفتار پیچیده و مشکوک بدنبال نیاتش نرفت.
یعنی هر چند نیات "دشمنان" شر باشد و به دلیل همین نیات شر مجبورند از راهبردهای پیچیده ای برای رسیدن با خواسته هایشان بهره برند اما در مقابل حکومتی که نیاتش خیر باشد با اطمینان به نفس از این نیت خیر و حق به جانب بودنش هم سر نترستری دارد (چون خلافی نمیکند که بترسد) و هم نیازی به بکارگیری راهبردهای پیچیده ندارد! کافیست با ملتش و با دنیا رو راست باشد و خیلی ساده و راحت تر میتواند بدین ترتیب به نیات خیرش برسد.

انسانها بطور فطری و غریزی هم انگار این نوع برخوردها و نیات مشکوک را در راهبردهای پیچیده حس میکنند.
دولتی که نیتش در قبال ملت خیر است با در پیش گرفتن بی دلیل روشهای پیچیده نامربوط به حق و راستیها, هم مثل قاشق را دور سر پیچاندن مسخره آمیز بنظر میرسد, و هم نخواهد توانست اعتماد سازی کند. چون مردمان بطور حسی نوعی دروغ و ریاکاری را در چنین نوع رفتار و روشی در می یابند. هر چند دقیقا ندانند این شک و ظن از چه روست اما حس میکنند که این نظام یا شخص قابل اعتماد نیست.

به میزان پیچیدگی روابط فردی و گروهی و حکومتی میزان شک و تردیدها و عدم اعتماد مردم افزایش می یابد. تا جائیکه در مقابل رفتار خشونت آمیز ملت اگر به شما بگوید این نظام قابل اعتمادست بدانید او هم دروغ گفته است.

مردمان و ملتها بطور طبیعی در برابر میزان بالای عدم اعتماد و بخصوص خشونت به حالت تدافعی در آمده و سعی در دور شدن یا دور کردن آن شرایط خواهند کرد.

بنابرین مشکلی که در ایران بین ملت و حکومت بوجود آمده را باید بیش از "دشمنان" به رفتار نامتعادل و مشکوک و پیچیده خود نظام با ملت ایران نسبت داد. هر چه ملت دورتر شده نظام تصور کرده به راهبردهای پیچیده تری برای پر کردن این گسلها نیاز دارد. و احتمالا "کارشناسان" برنامه های پیچیده و پیچیده تری ریخته اند. چون هر کارشناسی خردورز نیست و از دریچه خرد و نبوغ و خلاقیت به دنیا نمینگرد.

بهترین کارشناسانی که این نظام میتوانسته از خرد و نوع نگاهشان به هستی بهره گیرد عارفان راستین بودند. حیف که از همان ابتدا عارفان را به بازی نگرفتند و از سر حسادت یا همان نیات شر به کناری زدند!

بنابرین بهترین راهبرد دیگری که میماند اینست که خیلی ساده و راحت همه نیات شرش را در رابطه با ملت ایران به دور بریزد!
بیاید از نو بر پایه نیت خیر از خود ملت بپرسد که خواستشان چیست و اینگونه با دیالوگ ساده دو طرفه و نه با نگاه خودکامه از بالا و امر و نهی میتواند به ملت و هم مردمان جهان نزدیک تر شود و اعتماد سازی نماید.
.
البته این کار تنها از راستیها و حق برمیاید.
.
.

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________