semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۸.۲.۸۹

کافران بهشتی!

گوش شیطون کر، من خودمون "کافران" را خیلی دوست دارم. دست خودم هم نیست. خودستائی نباشد، خدائیش، خیلیهایمان خیلی آدمهای خوبی هستیم! از خیلی از بظاهر موءمنان هم بهتریم. بیشتریهایمان آزارمان به مورچه ای هم نرسیده یا فعلا که نمیرسد. خیلیهایمان هر چند به زبان ادعای مومن بودن نداریم از هزار مومن به هستی نزدیکتریم. بعضیهایمان هم که زبانی خدا را نفی میکنیم و ادیان را هم افیون توده ها میدانیم خیرمان بیشتر از بعضی مومنان به مردمان و جهان رسیده و یا اقلا به قدر بعضی از آنها شر نرسانده ایم.
البته انصافأ بین ما هم مثل "مومنان" افراد شری هم بوده و هستند که در دروغ و خشم و نفرت و خدای ناکرده، آزار انسانها راه برده اند. آنها را بی خیال. قلبشان بیمارست. خدا شفا دهد!
امروزه بیشترین تحقیقات علمی در زمینه ابعاد چندگانه هستی و ارتباط آنها با هم و هوشیاری هستی از سوی همین ما کفار صورت گرفته. خیلیهایمان امروز به ارتباطات کل جهان هستی عمیقا باور داریم. خیلیها به هوشمندی هستی باور داریم. خیلی ها هم هنوز با این یافته های جدید دست و پنجه نرم میکنیم. احتمال میدهم بزودی برای همه ملموستر خواهد شد که هستی هشیارست. که زمین هم بنوع خود هشیارست. که همه جانداران زمین مرتبطند. که دلفینها ما را درک میکنند.
امیدوارم روزی برسد که مومنان هم ما را درک کنند! و ارتباط کل هستی را آنطور که برخی از ما درک کرده ایم باور کنند! که ما کفار و آن مومنان هم همه یک پیکر واحدیم و به هم مرتبط! که نه آنها تافته جدا بافته از ما هستند و نه ما تافته جدا بافته از کل هستی؛ از زمین و موجوداتش.

و ما کافران بهشتی
انرژی هستی را یافته ایم!
.
و ما کافران هاله نور را بدور گل سرخ دیده ایم.
و ما کافران با آب همسخن شده ایم!
و ما کافران هستی را چه زیبا ستوده ایم.
.
و ما انسانها!
و ما انسانها فارغ از هر رنگ و انگ
چه زیبا دست به دست هم داده ایم درین زمانه و
چه مومنانه بهشت زمین را در انتظار نشسته ایم!
* * *
به ادیان بگو!
مسئولیت شما تا بهشت برین زمین خواهد بود!
.
و شر آفرین "کافران و مومنان" را گوی:
در بهشت جائی برای پنهان شدن شمایان نخواهد بود!
.
بیائید اقلا از دروغین بودن بدر آئیم
این اولین مرحله ایمان به بهشت زمین است!
.
تا لایق بهشت زمین نشویم،
ما را به بهشت آسمانها چکار؟!
.
درگاه هر دو بهشت در درون ما انسانهاست
رفتن به درون و زدودن تیرگیها: قدری شهامت میطلبد!
.
وارد شویم؟!
یا همچنان به رنگ و انگ و ننگ و جنگ بپردازیم؟!
* * * * *
* پیام
ای کافران دوست داشتنی!
ای همه آنانکه رویاهای بهشتی دارید!
همه آنانکه شهامت درونکاوی و خانه تکانیها:
تا بهشت جاودان
یک خانه تکانی سراسری راهست!
.
گرد و خاک سالیان را چگونه می باید زدود؟
زدودن زنگار جان شهامت میطلبد, اما
زنگاری بودن دلها معمولا زجرآورترست!
.
بالاخره باید روشی را انتخاب کنید
و زمانی را به آن اختصاص دهید, مگر نه؟
میتوانید با روشهای پیشنهادی زیر شروع کنید.
( Links: Scroll down this page)
* آرامش درونی یعنی رام کردن ذهن ونفس!

(1)یوگا و مدیتیشن
اگر با هیچ روشی "راحت نیستید" نیازمند آرامش و هوشیاری بیشترید.
یوگا: انرژی بدن را به گردش می اندازد و هوشیاری را بالا میبرد.
مدیتیشن: بنوعی آموزش رهائی و پروازست.
لحظاتی را "فقط باشید" بدون هیچ تلاش یا فکری!
برای فکر نکردن هم تلاش نکنید. تنها در حس بودن خود غوطه بخورید تا بتدریج دریابید که همین صرف بودن و درک این خود بودن روحنوازست.
دشواریها (دشواری مدیتیشن هنگامیست که خود را دوست نمیدارید و یا از ورود به درون خود به دلایلی حذر میکنید. شاید چون غمگنانه می یابیدش. بدانید "کودک درونتان با شما قهر کرده" اما اگر بی هیچ قید و شرط و شروطی بپذیریدش و دوستش بدارید و با وی به مدارا و مهر سخن گوئید بزودی با شما آشتی میکند و از آن پس بهترین همدم زندگانی شما خواهد بود!  شوخی هم نمیکنم. دارم جدی می نویسم الان مثلا. قبول ندارید؟ امتحانش مجانیست.
نه ببخشید مجانیست که هیچ تازه بزرگترین هدیه زندگیتان را هم دریافت خواهید کرد. پس حتما امتحان کنید. شروع کنید روزی چند بار قربون صدقه کودک درون رفتن. تا درگاه بهشت را بیابید.
* * *
(2) بهره گیری از آثار عارفان بزرگ تاریخ
* برای شروع:  گنج حضور: آموزه های انسان ساز 
* برای کافران بهشتی علاقمند به مولانا!
.
(3) بهره گیری از اساتید عرفان عملی
*  برای بهشتیان بسیار شجاع!!
*برای شروع: ...eg: Osho, Zen, etc
* طی طریق یا سیر کمالی انسان (عرفان) در ابتدا با همان مراحل پیش شروع میشود. این یعنی قدم در راه نهادن. و این همانا و دست یاری از هستی رسیدن همان! اگر ندای درون و هستی را بشنوید نشانه های راه در همه جا موجودست. خواهید دید!
* البته راه یابی به درون و زدودن زنگارها هم هوشیاری و هم شهامت بسیار میطلبد. شهامت رویائی با آشغالهای انبار شده طی سالیان در زیرزمین خانه تان را که لابد دارید؟ پس خانه تکانی را با همین لوازم پاک کننده که گفتیم شروع میکنیم...!!
منتظر چه هستید؟ کسی جز شما خانه درونتان را گردگیری نخواهد کرد! چند میلیون دلار هم اگر خرج کنید شدنی نیست؛ آخرش خودتان باید آستین بالا بزنید. بهتر که از حالا شروع کنید تا گند همه جا را نگرفته و خودتان و اطرافیان را خفه نکرده. بی پوزش! این راه مال سوسولها نیست، نق و نوق هم ممنوع! سرتان را بالا بگیرید و هر بلائی هم بر سرتان آمد فقط لبخند بزنید! آماده اید؟ شمارش معکوس 3 ، 2 ، 1 ...حرکت!
از تو حرکت از خدا برکت!  برو که رفتیم.

به امید بهشتی شدن انسان و زمین
.   .    .     .     .      .     .    .

۵.۲.۸۹

به کجا چنین شتابان؟

همه در "خود" تو باشد: هر چه از "حیات" خواهی
چو به "خویشتن" رسیدی: گو که در دل ِخدائی!
هله ای ز خویش مانده: گم شده! پس "تو" کجائی؟
به کجا چنین شتابان: کی به خانه باز آئی؟!
* * * *
:Breakthrough
To transform breakdowns into breakthroughs is the whole function of a master. The psychotherapist simply patches you up. That is his function. He is not there to transform you. You need a meta-psychology, the psychology of the buddhas.

It is the greatest adventure in life to go through a breakdown consciously. It is the greatest risk because there is no guarantee that the breakdown will become a breakthrough. It does become, but these things cannot be guaranteed. Your chaos is very ancient - for many, many lives you have been in chaos. It is thick and dense. It is almost a universe in itself. So when you enter into it with your small capacity, of course there is danger. But without facing this danger nobody has ever become integrated, nobody has ever become an individual, indivisible.

Zen, or meditation, is the method which will help you to go through the chaos, through the dark night of the soul, balanced, disciplined, alert. The dawn is not far away, but before you can reach the dawn, the dark night has to be passed through. And as the dawn comes closer, the night will become darker.
* * * * * *
!Confusion
!Don't be clever, otherwise you will remain the same, you will not change
Half-techniques on the path of love and half-techniques on the path of meditation will create much confusion in you. They will not help.... But to ask for help is against the ego, so you try to compromise. This compromise will be more dangerous, it will confuse you more because, made out of confusion, it will create more confusion. So try to understand why you hanker for compromise. Sooner or later you will be able to understand that compromise is not going to help. And compromise may be a way of not going in either direction, or it may be just a repression of your confusion. It will assert itself. Never repress anything, be clear-cut about your situation. And if you are confused, remember that you are confused. This will be the first clear-cut thing about you: that you are confused. You have started on the journey
Osho Dang Dang Doko Dang Chapter 4
!?The Game of Zen: Let the Journey Begin

پروا مدار ز پروانه شدن

.
در خود نمیگنجم و این زمانهء دون!
چون گردد این چرخهء باطل همه واژگون؟
.
یازده بُعد و مصرّیم بر انکار ِچار
پیچیده ایم حول سه چونانکه مار!
.
از بحر چار چو بینیم جهانیان پریش
در بحر پنج چه گوئیم بدین دل ریش؟
.
گیرم به هفت نمانَد دگر به دل غمی
عشق رهائی ِبشر که نمیرود دمی!
.
پیش آر همتی! تا بشر بگسلد همه بند!
خوش آن دمی که زند جهان لبخند
.
تا چند پیله میتنی بدور خویشتن خویش
پروا مدار! ز پروانه شدن زین بیش
.
باشد ببینمت رهای رها شدی! ای بشر
آزاد و بندهء عشق و صفا! شده ای بشر
.
پیوند خورده جان تو با جان عالمیان!
در بحر عشق و شرف باقیست بقای آدمیان
* * * * * *

همراه شو عزیز

The Pattern of Our Universe

:Our Gift

Our Collective Resonance
*
Through Compassion
we can Collectively change the pattern
! in WHOLE

That is the True Gift of our Lifetime
in the expression of our life
in this time in history
at the time of: the shift of the ages

Every time we remember that to Hate or Fear is an option, and that we have a higher option; we become a living bridge, anchoring that wisdom for all that have the courage to follow ! That's our Gift . Our opportunity

هر زمان بیاد آوریم که نفرت یا ترس یک انتخابست و ما انتخابهای بالاتری هم داریم،

پلی استوار از این خرد در برابر سایرین نهاده ایم تا هر آنکه این شجاعت را دارد همراه شود.

رزونانس این همراهی هشیارانه در مهر:

قادرست طرح هستی را دگرگونه سازد!

بخصوص درین زمان که آستانه دورانی نوین است

این هدیه زندگانی فعلی ماست و فرصت این انتخاب را داریم.

"فلک را سقف بشکافتن و طرحی نو در انداختن"

بر اساس مستند فوق، نه تنها ممکن است که در همین دوران به ظهور خواهد رسید.

* * * * *

> مهر و امید

۲.۲.۸۹

مهر و امید

در زمانه ای که هنوز مشتی خل و چل جهانخوار آدمیان را در اسارت خود میخواهند و با همه توش و توان خشم و نفرت و ترس و یاس را دامن میزنند، وظیفه همه انسانهای نیک و خلاق روزگارست که با همه توش و توان مهر و دوستی و شجاعت و امید را به تصویر بکشند.
جهانخواران میدانند که اگر به خانواده بشر بازنگردند به دوران نوینی که بزودی آغاز خواهد شد راه نخواهند یافت. برای همین دست به حرکات انتحاری زده اند و میخواهند امید به بهشت زمین را از همه آدمیان هم بدزدند! در نفرت و ترس و یاس بسر میبرند و همه را مثل خود می خواهند. خل و چلهای حاکم بر عالم حتی چشم دیدن شادی کودکان جهان را هم ندارند. باید حتما از هر روشی برای تزریق تهوعات خویش به ذهن مردمان بهره گیرند. تکنولوژی فعلا در خدمت ارضای مشتی بیمار سادومازوخیستی است که همه را همچون خود بیمار میخواهند.

تا 2012 زمان زیادی نمانده است.
اگر مام زمین لاجرم به سوی تغییراتی میرود بهترین کار اینست که بر مهر و دوستی و آرامش در زمین بیفزائیم. اما درست در زمان تغییرات و ورود به دورانی نوین قطار خل و چلهای جهانخوار و نوچه هایشان ترمز بریده تر از همیشه مسلحانه در مقابل بشر جولان میدهد و ترس و نفرت و خشم و یاس می پراکند!

کافیست بشر راهش را از اینها جدا کند و در دو سال آینده به زندگی ساده تر بدور از شهرهای بزرگ و در جشن و سرور و نیایش هستی بپردازد. دو سال آینده را می باید در مهر و صفا و امید و دوستی بسر بریم. راه اینست.

در دوران بعدی نه مرزی می ماند و نه پولی می ماند و نه خل و چلهای بیمار جهانخواری! بنابرین دو سال آینده را بهترست برای دل خودتان زندگی کنید، و نه در خدمت این سیستم بیمارگونه و غیر انسانی و غیر طبیعی.

در آستانه دورانی نوین و تغییرات زمین و زمانه هم ما آدمیان نیازمند صلح و آرامش و مهر و صفای بیشتریم و هم مام زمین نیازمند یاری و همراهی بیشتر ما انسانهاست. زمین زنده است و افکار و رویاهای ما بر وی هم اثر میگذارند. حال تصور بفرمائید مام زمین در حال زایمان باشد! آیا در چنین دورانی نیازمند مهر و آرامش ماست یا ترویج ترس و وحشت و جنگ ؟

باورمندان به ادیان را بگوئید: مهر و عشق ورزی برای خدا خیلی گره گشای نیست. درین دوران می باید به خویش و انسانها مهر بورزید! خدا و زمین آنقدر که ما آدمیان نیازمند مهر و عشقیم محتاج نیستند! باید یکدگر را دوست بداریم. باید دشمنیها را کنار بگذاریم.
وقتی خودت یا انسانها را دوست نداری چطور میخواهی هستی و خدا را دوست بداری؟ مهر بورزید! تو را به وجدان قدری از خشم و نفرت بکاهید و مهر بورزید, بدمصبا! رمز ورود به دوران بعدی مهر است!! اگر شده بمیریم باید مهر را به این خل و چلها بیاموزیم :)

ساز هستی همه مهرست! مخالف میزنی؟ / راز بودن همه مهرست، چرا جان میکنی

هنر اهورائیان و اهرمنیان!
هنر الهی پی افکندن پردیس روی زمین است
هنر اهرمنی پی افکندن دوزخ !
ظهور هنر الهی را در جهان هستی می بینید

"بدیها و اهرمنیها": ضدیت با هستیند
وجدان محک درونیست در شناخت این تضاد!

اولین درس شیطان: خواب کردن وجدانهاست
و بهترین راه مسخ بشر ایدئولوژیهایند
نتایج را هم خودتان ملاحظه می فرمائید!

بنظر شما ایران و جهان بسوی پردیس رفته یا دوزخ؟
همه ما به میزان به خواب رفتن وجدانمان مسئولیم!!

Mayas

*
هارپ و موج تایدل افکنده هر آنکو بر جهان
بِه که لب دوزد! چو پاسخ آیدش: آتشفشان!
.
سرخپوستان را اگر نسل نمیدادی بباد!
داشتی مرحم! نبود بر آسمانت: فریاد!
.
Mayaها را هم اگر محو نمی کرده بُدی
داشتی راه فرار! در چَه نیفتاده بدی!
.
آخرین سالست! با آئینه گو: تقصیر ِکیست؟
در چَه افتادی به پای خویشتن! تدبیر چیست؟
.
واپسین دمهای استعماریت ایکاش نادم میشدی
هم زمین و هم بشر را کاش خادم میشدی!!
.
ظالمان را گوش سنگینست! این چه حکمتست
تا دم آخر وجودش پر ز حرص و نکبتست
* * *
.
میروی جانت به قربان بشر! حالا چرا
باز هم تزویر و شر؟! حالا چرا
بیوفا! حال که بشر افتادست از پا چرا؟
* * *


 ! Let the New Era Begin 

>     Profecias Mayas  : 

“El mundo de odio y materialismo terminará el sábado 22 de de diciembre del año 2012 y con ello el final del miedo, en este día la humanidad se tendrá que escoger entre desparecer como especie pensante que amenaza con destruir el planeta o evolucionar hacia la integración armónica con todo el universo, comprendiendo y tomando conciencia de todo esta vivo y que somos parte de ese todo y que podemos existir en una nueva era de luz."

۳۱.۱.۸۹

سکولاریسم "مرگ بر" هیچ باوری نیست!

همزیستی...

اگر از اینکه بگوئید مرگ بر این و آن باور کیف میکنید از قول خودتان بگوئید.

نیازی به دگرگونه نشان دادن سکولاریسم نیست.

سکولاریزم نه میگوید مرگ بر مسیحیت نه اسلام نا آئین بودائی و نه کمونیسم و نه کاپیتالیسم!

اصولا سکولاریزم مرگ چیزی را خواستار نبوده و نیست. و سکولارها هم کسانی هستند که به این درجه از فهم و درک رسیده باشند که همه انسانها را با هر باور و از هر گروهی نوعدوستانه و در کنار هم در صلح و صفا و دوستی بخواهند.

سکولاریزم پاسخی است که بشر برای همراه کردن همگان و افزایش تحمل یکدگر پیدا کرده بود. حالا شما میخواهید بشریت یا ایرانیان را از این تنها پاسخ ممکن برای همراهی همگان و بازی دادن همگان و حساب شدن همگان در حکومت آینده محروم کنید؟ این زیبا و جایز نیست.

نمیشود از طرفی سکولاریسم خواهان برابری حقوق همگان از هر گروه و باوری در قوانین حکومت باشد (جدائی ایدئولوژی خاصی از حکومت اصولا ابزار همین برابری حقوق بوده و نه هدف سکولاریسم) و برای همراه کردن همگان به دست هر یک پلاکارت "مرگ بر دیگران" بدهد! آیا چنین ماهیت دوگانه ای ممکن است؟

اگر قرار برین باشد که باز هم هر یک مرگ بر دیگری بگوئیم که هرگز قادر نخواهیم بود به برابری حقوق مردمان و بهره مندی همگان به یک میزان از حقوق انسانی برسیم و مشارک همگان با هر باور و از هر گروه اجتماعی و نژادی و غیره.

تصور از مطرح شدن سکولاریسم این بود که احتمالا بعد از اینهمه مرگ و کشتار ما ایرانیان به این درجه از رشد رسیده ایم که دست از شعار مرگ بر این و آن شخص و گروه و باور برداریم!

میخواهید اسلام را نقد کنید؟ باز هم نیازی به شعار مرگ بر ... نیست! تا در مقابلش آنها هم بگویند مرگ بر خودت! بعد چه؟ شما بگوئی نه مرگ بر خود تو! بعد بقیه هم بیایند بپیوندند و همه با هم دوباره مرگ بر یکدگر بگوئیم! عده ای هم بروند به قصد عملی کردنش به جان این و آن بیفتند؟

انگار نه انگار سی سال اخیر اتفاق افتاده یا درسی از ضرورت همزیستی مسالمت آمیز بشر به ما داده است.

شما آزادید همه ادیان و باورها و اشخاص و کلا تاریخ بشر را نقد کنید. اگر منصفانه باشد چه بهتر. اگر بدور از نفرت و کینه و خشم باشد تازه به هنر همزیستی مسالمت آمیز نزدیک شده ایم. این آن مرحله مورد نظرست. حال ابزارش اگر سکولاریسم است و یا فرهنگ رادمنش ایرانی فرق چندانی ندارد. مهم اینست که از مرحله نفرت و خشم و تنفر بگذریم و از مرحله تحمل یکدگر هم بگذریم و به مرحله همزیستی مسالمت آمیز با هم نوعانمان انسانهای دیگر با هر شکل و رنگ و بو و مدل و طرز فکر و طرز زندگی دیگر برسیم. تنها بخاطر احترام به خودمان و حرمت نهادن به انسان و خانواده بشر!

نه بخاطر چرتکه زدن و سود و زیانها را حساب و کتاب کردن! بلکه بخاطر باور قلبیمان به اینکه همه انسانها اعضای یک خانواده بزرگ هستند و زیبائی این خانواده در گوناگونیست و خیر و برکت و پیشرفت و بهروزیش در مهر و صفا و دوستی و همزیستی!

از نظر من سکولاریسم در بدو تولدش مفهوم عمیقتری بوده از آنکه هر یک از ظن خود یارش شدیم. اما اینهم تنها ابزاریست برای رسیدن به آرزوی میلیونها انسان روشن ضمیر: که روزی دوباره همگی خانوده بزرگ و زیبا و با مهر و صفای بشریت شویم. و هم انسانها در زمین برابر و همراه و در صلح و مسالمت آمیز همزیستی سالم و پیشروئی داشته باشیم.

حیف است این مفاهیم را با شعار مرگ بر این و آن خراب کنیم. هم سکولاریسم مفهومست و هم اسلام. اما این کلام منفی "مرگ بر..." است که میتواند هر مفهومی را ضدبشری کند. هدف و مقصودمان را فراموش نکنیم. هدف وسیله را توجیه نمیکند. چون با ابزار بد به هدفی نیک نخواهیم رسید. همانطور که با "مرگ بر" به سکولاریسم نخواهیم رسید.

ترکیب ایندو میتواند بهترین راه تخریب سکولاریسم باشد. بسیارانی ماموریت دارند این آخرین ابزار همزیستی مسالمت آمیز را هم از ما بشر بگیرند و تغییرش دهند و ناکارآمدش کنند. اگر ما چنین سوءقصدی نداریم اقلا آب به آن آسیاب نریزیم.

حیات بشری بروی زمین در گرو همزیستی مسالمت آمیزست. بیائید اقلا یک شانس به آن بدهیم اگر بد بود بعد همیشه فرصت هست به سوی هم شلیک کنیم و دوباره دمار از باورها و خواستنهای یکدگر در بیاوریم و طبق معمول دمار از روزگار یکدگر.


* * * *

نظامی که اینچنین با ملت سر جنگ و جدال دارد

اگر به یگانگی هستی ایمان داشتند
میدانستند ستم بر انسانها ستم بر هستی و خداست!

نمیدانند! چون ایمان ندارند!
نمیدانند! چون غیر از خود نمی بینند!
نمیدانند! چون شرف را به پای ایدئولوژی قربانی کرده اند!
هم خودشان و هم مدعیان استمرار این جنایت علیه ایران و ایرانیان.

ایمان آورید! هستی یگانه است
آزار انسانها: هستی را بدرد می آورد

هستی اهل تحمیل باورها نیست!
اگر بود حق انتخاب نمیداشتی بشر

اهالی تحمیل اهل ایمان نیستند
اهالی تحمیل دینشان خودپرستی و بت پرستیست

راه تو چیست؟
اهل تحمیلی یا انتخاب؟
بنده بتهائی یا رها؟!

بله! آینده از آن رها شدگانست
پس ایمان بیاور به یگانگی هستی

زمین از درد دهان به فریاد گشوده
بیش از این ستم بر هستی جایز نیست

ایمان بیاوریم؟
به ارتباطات کل هستی؟!
به قبح ستم بر انسان؟!

وظیفه روحانیون چیست؟


آقایونی که خودتان را "روحانی" مینامید
وظیفه شماها را هم ما باید یادآوری کنیم؟!

اگر براستی روحانی بودید نه نفسانی و جسمانی:
جان و خرد و روان انسانها را ارتقا میدادید!

بنابرین اول به ارتقا جان و خرد و روان بپردازید
و بجای مسابقه در نفسانیات و امور مادی
کوی سبقت را در کرامت یافتن جان و خرد انسانی
از یکدگر و دیگران برباید!

بگذارید اگر در مورد سیاست هم نظری میدهید
اراجیف باد معده نبوده باشد که بوی تعفن بپراکند!

این حق را به مردمان بدهید که پای منبر انسانهای والا و براستی "روحانی" بنشینند.

این حق را به هر طلبه ای ندهید
که از اسفل السافلین دم از "ایمان" و "توحید" بزند و خود را روحانی بنامد.

اگر توانستید گوی سبقت را از دیگران در زمینه جان و خرد بربائید
شاید نسل "روحانیت" مانند "دایناسورهای عصر یخبندان" منقرض نشد!
فعلا که همانها مدعیان این بازار مکاره اند و بس!

پس شما روحانیون اهل جان و خرد در کدام سوراخید؟
بر حسب اتفاق الان زمان پنهان شدن شمایان نیست.

زمان کرامت یافتن انسان است
و اگر شما قادر به این مهم نباشید
تاریخ خان مینوی وسیعی در برابر بشریت گستره است.
تاریخ ایران هم قربانش بروم از هر نظر کم آورده باشد از نظر آموزه های مینوی کم نیاورده!

می بینید که هیچ نیازی به شمایان هم نبوده.
اما اگر خودتان اصرار بر استمرار "روحانیت" دارید
خودتان می باید الساعه آستین عبا را بالا بزنید
و به آموزه های مینوی راستین در حد و سطح والای "انسان متمدن ایرانی" بپردازید.
این هم از این.
اگر روحانی نیستید اقلا ایرانی باشید!

Mamoudi

دشمن ایران نیست... (?)
شاید اگر من هم به حزب و گروهی وابسته بودم اینها را نمیگفتم. اما خدا را شکر بنده عشقم و از هر دو جهان آزاد! چیزی هم برای باختن ندارم جز همین جان ناقابل که اگر بدرد بیان حقایق هم نخورد نبودش بهتر.

بنابرین ترسی از کسی ندارم که بگویم:
بنظر من بعد سالیان سال یکی آمده به "مستضعفین" برسد و از خر مراد افتادگان هم صد البته که می باید شاکی میشدند.

خرد میگوید اول ببین رقبای احمدی نژاد که هستند و اصلا برای چه تا نامزد انتخاباتی شد از زمین و زمان سنگسارش کردند؟ چرا یک سند هم برای اثبات آنهمه انگ و ننگ و برچسب به ملت ارائه نکردند؟

چطور شده فردی مثل هاشمی را روی دست میبرند و حلوا حلوایش میکنند و همانها با آنهمه ادعا و دبدبه و کبکبه آنقدر در دفاع از هاشمی کم آوردند که مجبور شدند عکس رقیبش را در دنیا بشکل میمون و هیتلر تحقیر کنند؟ مگر هاشمی خیلی خوش تیپ بود؟! در مقابل هم دیدید که کسی عکس هاشمی را در دنیا بشکل کوسه و روباه مکار نگرداند! پس لابد در دفاع از احمدی نژاد آنقدرها هم کم نیاورده بودند. و یا آنها که کبکبه شان ما را نکشته بود و خاکی به میدان آمدند نیازی به این نوع تبلیغات فرومایه ندیدند. این نوع برخورد از کم آوردن خبر میدهد. میهن دوستان هم خوبست اینها را بدانند و در نظر بگیرند. که زبان مبارزه خود بس گویای احوال درون است.

من احمدی نژاد را ضد یهود نمیدانم. ثابت کرد که نیست. اما آنهائی را که خودشان را به نیات شری به او میچسبانند مزدور انگلیس میدانم. همانها که با بریدن سر فرزند حالا کلید دار چاه امام زمان شده اند. بزرگترین ضربه را هم همینها به احمدی نژاد زدند نه رقیبان انتخاباتی.

جدال قدرتی که امروز در ایران بدور احمدی نژاد شکل گرفته خیلی ساده است. مشتی بی همه چیز از خیر سر فروش اسلام و خون شهدا به همه چیز رسیده اند. حالا هم حاضرند به هر دری بزنند تا باقی سرمایه ها هم به "مستضعفین" نرسد.

اتفاقا این کلمه کلیدیست. همینکه بعد سی سال حکومت آقایان هنوز مستضعف داریم و تعدادشان هر ساله بیشتر هم شده بخودی خود گویای کارنامه افتضاح رقبای احمدی نژادست. نیازی به آمار بانکی هم نبود. مردم خودشان که میدانند اوضاعشان چگونه است. ببینید دولتهای پیش چه کرده اند با ملت که برای رای آوردن زمین و زمان و رسانه های جهانی و هنرپیشگان هالیوود را هم به هم بافتند و رای نیاوردند. نمیوان همه اینها را ندیده گرفت و سنگی برداشت و به احمدی نژاد زد و دلخوش بود که بله مثلا ما هم مبارزیم و ببین چه خوب مبارزه کرده ایم! نه اینطورها هم نیست.

حتی مخالفین نظام هم نمیتوانند و نباید همینطوری چشم بسته سنگ بیندازند. این نامش مبارزه نیست.
اگر برای "ایران" مبارزه میکنیم راهش این نیست.

اگر برای پول و پله مبارزه میکنیم حرف دیگریست.
اگر ما هم برای "ایدئولوژی" مبارزه میکنیم که فرقمان با همینها که سی سال شرافت انسانی را به پای ایدئولوژی قربانی کرده اند چیست؟ باید فرقی داشته باشیم یا خیر؟!

اگر مبارزه فقط ناسزاگوئی و مسخره و تحمیق رقیب است که همگی ول معطلیم!
و اگر نه, قرار بر روشن نگری و فهم حقایق و تشریح و تحلیل درست حقایق موجودست, که با نفرت و نگاه از پشت عینک تیره نمیتوان یک تنه به قاضی رفت و راضی برگشت.

اگر قرار نیست ما هم همه ایرانیان را هم میهن و وارثان ایران بدانیم و از راز دل همگان با خبر شویم که فرقی با همین اختاپوس چنگ انداخته بر میهن بزور سر نیزه و تحمیل نداریم.

ما حتی به اندازه احمدی نژاد به درد دل ملت ایران گوش نسپرده ایم. حالا اینکه این هم ترفند و فتنه بوده یا نبوده را خود ملت باید قضاوت کنند. نمیتوان برون از گود نشست و فقط کورکورانه سنگ انداخت! این سنگها ممکن است بر سر ملت ایران هم بخورد و تا همین جایش هم خورده است.

قدری بخودمان بیائیم و عینک سیاه و سفید را از چشمان برداریم و تاریخ و حال ایران را بهتر ببینیم و تحلیل کنیم. این همه آن چیزیست که میخواهم بگویم و از مبارزین براستی میهن دوست تقاضا دارم. حقایق سیاه و سفید نیست. بیائید همه رنگها را ببینیم، ما که خیر سرمان خواهان برآمدن رنگین کمان آسمان میهنیم.

وگرنه مبارزه مان عین آب در هاون کوبیدن است.
(اگر ملت را مثل بعضیها در هاون کوبیدن نباشد!)

مبارزات منفی که بجائی نرسیده; شانسی هم به "مبارزات مثبت" بدهیم؟!
بلکه دیوارهای سیاه و سفید فرو ریزند;


بلکه به هم نزدیکتر و دوباره همه ملت ایران شویم.
مگر دلیل مبارزات ما همین نبوده؟!


اگر این نبوده و نیست که دیگر سخنی نمیماند.
اگر این نبوده و نیست که خیانتمان شفاف است.

وقتی مشتی مافیا به همه رسانه های دنیا برای سنگسار یک نفر باج و خراج داده و میدهند من یکی لازم نمی بینم همراه شوم. چون کارهای اینها همچنان مشکوک و تامل برانگیزست.
ترجیح میدهم درین پیکار نامردانه همراه نشوم.

شما میهن دوستان را نمیدانم اما من یکی:
ترجیح میدهم راز دل هم میهنانم را با احترام به هر باوری که دارند فارغ از هیاهوی سیاستکاران و دینفروشان جویا شوم. و ثابت کنم همه ما واماندگان در دو سوی دیوارهای تو در توی باورهای بیشمارمان نقاط مشترک بسیاری داریم، به قدر اعضای یک خانواده بزرگ! آنقدر نقطه مشترک داریم که بروی هم سنگ پرتاب نکنیم و خنجر بر پشت هم نزنیم و چماق بر سر هم نکوبیم و باورهایمان را بر هم تحمیل نکنیم.

بلکه خجل شوند آنها که سی سال دیوارها را آجر به آجر بالا می برده اند و اینک هم، هنوز در برج عاجهایشان دیوارها را رصد میکنند نکند فروبپاشند!

نمیدانند...آجرهائی که بر سر و روی همه ایرانیان میزنند از همان دیوارها فرو ریخته بود!

به امید فروپاشی همه دیوارها و بندهای نامرئی درونی بین خانواده ایرانیان.

(آقای احمدی نژاد! امیدوارم شما هم این را بخوانی و قدری تامل کنی و دیوارها را بالاتر از این که هست نبری. هر چند کار تو نبوده میدانم.)

زنده و پاینده خانواده ایران و بشر

بن بست سرمایه داری

اتفاقا! "دست بر قضا"...
استعمار و برده کشی و عدم رعایت حقوق انسانها در سراسر کره خاکی و لگدمال بزرگترین دستاوردهای بشری یعنی جهان بینی که تمدنهای کهن طی هزاران هزار سال سفر بشر به آن رسیده اند و همین توطئه های چپ و راست بر ضد ملتها و عدم تکریم خانواده بشریت و در نظر نگرفتن آمال و آرزوهای والای بشری و بعد چهارمی بنام "خرد" و ادراک در انسانهای شریف و بازداشت بشر از رسیدن به این بعد مینوی و گوش فرا ندادن به والاترین آمال انسانهای نیک زمین در هر زمان و سد راه مسیر تکاملی انسان و زمانه شدن ... همه و همه خود بزرگترین بن بستهای "کاپیتالیسم" هم بوده و شده اند.

وقتی مشتی کوردل پست فطرت اصراری مسلح دارند تا زمین را با مطامع پوچ و گذرای خویش و ذهن علیل و بیمارگونه مسخ شدگانشان بگردانند همه را با هم به بن بست میکشانند. خودشان هم هر دوره مثل خر در گنداب خودانگیخته گیر خواهند کرد. چون مسیرشان در سراشیبی ضدانسانیست. بر علیه قوانین متقن هستی میروند. و به زور سرنیزه بشریت را هم با خود به زیر میکشند.

یک مثال در بی خردی نظام کاپیتالیسم در آمریکا همین رفتار و فتنه های شنیعشان در برابر موج اعتراضی جنگ استحلاکی ویتنام کافیست و خودشان خوب میدانند چه بلاهائی که بر سر اینهمه انسان نازنین نیاورده اند که گناهشان تنها وجدانی بیدار بود و بنابرین ادراک "روح زمانه" و تشخیص مسیر درست برون رفت (اقلا آمریکا) از سراشیبی منتهی به پرتگاه بی بازگشت.

مگر همینها به فکر زندگی طبیعی تر و بازگشت به مام زمین و بهره برداری درست از منابع و انرژی طبیعی و انرژی خورشیدی و جایگزین و الیاف طبیعی و زندگی ساده تر و هزار روشن نگری دیگر نیفتاده بودند؟ پس ببینید انسانها در هر دوران مسیر درست را از طریق جان و خرد درک کرده و میکنند! اما مشتی لاشخور و زالوی خون آشام که جز همین زندگی انگلی بر پیکره ملل هنر دیگری ندارند هر بار متوسل به زر و زور و تزویر مسیر ملتها را بسوی پرتگاه نابودی کج میکنند. بشر را به گروگان گرفته اند و حق ابراز وجود و ادراک وجود به احدی نمیدهند! حق زندگی طبیعی و ساده تر را به هیچ گروهی نمیدهند! اگر هیپی ها را به هزار مزدور نفوذی معتاد نکرده و به بیراهه نبرده بودند و تا مکزیک بدنبالشان نرفته و سم در غذایشان نریخته بودند الان آمریکائیها و دنیا برای رویائی با مشکلات ورود به دوران نوین الگوئی در دست داشتند. الان تکنولوژی بشر در خدمت ورود به عصر نو می بود! الان آمریکا میتوانست با گوش سپردن به وجدانهای بیدار و نه مزدبگیران گوش به ذهن، به دوران نوین پا گذارد و هم پیشتاز و راهبر بشریت باشد و درمانی برای دردهای بشر در گسلهای بین دو دوران تاریخی. اما حیف!

دریغ و افسوس که آمریکا را هم به لطایف الحیل به همان مسیر سراشیبی استعماری کهنه و متعفن کشیده اند. از همان بدو تولد در گوش این نوزاد زیبا نیات اهرمنیشان را زمزمه کرده اند. و سرانجام هم به مقصود خویش رسیدند. دنیای نو را رام و خام دنیای موجودات انگلی خونآشام کردند.

یعنی بشر را از سیر تکاملی بازداشتند.

و اینزمان آمریکا با همه ما ملتها در دو راهی تاریخساز گیر کرده: پرواز به اوج "بودن" انسان؟ یا سراشیبی "نبود"؟!

اگر همین امروز هم انتخاب با "خرد" ورزان و شرافتمندان و انساندوستان "براستی آمریکائی" باشد، سرزمین نو هنوز امکان پرواز به اوج و یاری بشر در سیر تکاملی نوین را دارد.

اما امروز انتخاب با انگلهای استعمار پیرست که هنوز از پیکره آمریکا تغذیه میکنند و تا بیمار و نزار و مردارش را نبینند دست بردار نیستند.

فردای زمین یا از آن انسانهاست و یا انگلها!
صد البته که با نابودن بشر انگلها هم نابود خواهند شد. شاید هم فهمیدند انگل نیستند انسانند!!!

* * * * * *
> آمریکا! انگلیس را رها کن; فکری بحال دنیا کن!

آمریکا! انگلیس را رها کن; فکری بحال دنیا کن!

انگلستان از همان زمان غلط بزرگی کرده که در هند آن جنگ مذهبی را براه انداخته و تکه ای از این کشور را کنده و جدا کرده و برده تا سیاست تفرقه بینداز و بر منطقه حکومت کن را برای سالیان متمادی ادامه دهد. و این یعنی ایجاد فلاکتهای وحشتناک بعدی برای مردمان منطقه. و از آنزمان هر جدال در آن منطقه و هر جانی که از دست میرود گناهش بر گردن سیاستهای بریتانیاست. هر چند ثابت کرده که هرگز ارزشی برای بشریت قائل نبوده و نیست.

آمریکا تا زمانی که میخواهد مستعمره غیر رسمی بریتانیا باقی بماند و خودش را مستقل از سیاستهای استعماری انگلیس باز تعریف نکند بهترست مثل همان دنبالچه و سگ وفاداری که هست و میخواهد باشد بدنبال انگلیس به پاکستان برود و در همان کشور انگلیسی مشغول هر غلطی که خواست در منطقه بشود و افغانستان را به مردمانش واگذارد و رها کند. طالبان و وهابیون از عربستان و با کمک پاکستان و طرح استعماری لاشخوری انگلیس به منطقه وارد شده اند و با انگولک کردن روسیه. بنابرین اگر بدنبال آدم کردن آنها هستید بروید در همان پاکستان آدمشان کنید. افغانها هم مثل هندیها خودشان دارای فرهنگ و تمدنی غنی هستند و درس ادب و انسانیت را آنها می باید به شما سران غرب بدهند و نه برعکس! هر چه زودتر گورتان را از افغانستان گم کنید و بروید به پاکستان.

بعد هم بنشینید قدری در اوضاع جهان و تاریخ گذشته خویش غور کنید و سعی کنید انساندوستانه تر عمل کنید و در سیاستهای جهانسوز استعماری تجدید نظر فرمائید. وگرنه کل زمین! و کل زمان! حتی وجود منحوس آنانکه بشریت را برای سود به گروگان گرفته اند و از هیچ جنایتی ابائی ندارند را تحمل نخواهد کرد. امیدواریم چشمتان بزودی بر حقایق هستی گشوده شود. شاید هم آدم شدید و دست از وحشیگریهای همیشگی برداشتید.

فرضیه دیگری هست که تاریخ تنها گواه آن خواهد بود و در حال حاضر درکش برای همگان قدری دشوارست.
صرف ترکیب حضور احمدی نژاد و اوباما ترکیب جالب و قابل تاملیست. این دو میتوانستند در کنار هم بشریت را از گرداب خودانگیخته برون آورند و آینده بشر را تضمین کنند. لایق همکاری با شاه ایران که نبودید و زیر آبش را زدید حالا بنشینید با امثال احمدی نژاد توی سر هم بزنید. لیاقت کارتلهای ضدبشری به از این نیست; اما بشریت لایق به از اینست. حیف نه اوباما آن کاریزمای لازم را دارد و نه قدرتهای استعماری ضدبشری سابق اجازه برون رفت بشر از این گرداب وحشتناک را میدهند.

بنابرین غربیها بیش از شرقیها کمربندها را سفت ببندید و شاهدان سقوط مخوفترین قدرتهای استعماری تاریخ بشر و قدر ترین ابر قدرتها باشید. آنهم نه با جنگ که بی جنگ و خیلی طبیعی و غیر قابل توجیه!

پایان دوران سلطه مردان نارسیستیک بر بشریت فرا میرسد. و بیش از این هم پند و اندرز دادن به این دیوانگان سودی نخواهد داشت. همین هشدار هم اضافیست. چون اینها مخیله هایشان را به اهرمن قرض داده اند.

مردم دنیا تا آنجا که میتوانید از شهرهای بزرگ دور شوید و زندگی طبیعی تری را برگزینید. این پیامیست که سالهاست در سراسر زمین تکرار میشود و اگر هنوز نشنیده اید، هر چند دیر اما حال که شنیده اید عمل فرمائید!! هر چند میدانم شما هم مثل سران دنیا گیج و منگ تا آخرین لحظات بدنبال حرص و آز معمول میدوید.

آقای اوباما!
افغانها ایرانی الاصل بوده اند. رهایشان کن و برو سراغ آدم کردن وحشیان وهابی در پاکستان و یا اصولا همه اینها را بسپار به همان اربابت انگلیس و بگو خودت این گند را زده ای، خودت درستش کن!

و دیگر بسراغ انگلیس و طرحهای ضد بشریش نرو!
و اگر لیاقتش را داری بشریت را بسوی عبور از دوران دیکتاتوری کارتلها راهبری کن و اگر عرضه اش را نداری اقلا شجاعت بیان این مطلب را داشته باش! هر چند مثل کندی تو هم جانت را بر بیان این حقایق بگذاری. این بار بدان اثرش متفاوت و جهانگیر خواهد بود! کارتلها هم هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. هر چه بیشتر دست به ترکیب جهان میزنند خودشان بیشتر در گرداب فرو میروند. تازه دارند متوجه واقعیتهائی میشوند. الان بهترین فرصت بود برای رهبرانی دلیر و انساندوست که جهان را از چنگال کارتلها و مافیاهای مخوفشان و طرحهای ضدبشریشان بدر آورند. یک بار و برای همیشه باید چند رهبر در سراسر دنیا رو در روئی این طرحها قد علم کنند و کوتاه نیایند. خاک بر سر کارتلها که نمیفهمنند این پندها برای خودشان هم هست.

اگر به هشدارهای هوشمندان گذشته گوش سپرده بودند امروز تا این حد در باتلاق گیر نکرده بودند و تغییراتی تدریجی اما درست و بنیادین میتوانست شکل گیرد. امروز آخرین فرصتهاست برای تادیب شدن و آدم شدن و دست از زور و جدال و جنایتها علیه بشریت برداشتن. این آخرین فرصتها را تنها وجدانهائی بیدار در خواهند یافت. اما رهبرانی آگاه و شجاع میتوانستند دست اندر دست هم کل دنیا را بسوی دورانی نوین و زیباتر پیش برانند و نیازی به جنگهای بیشتر هم نبود.

حیف! الان رهبران کاریزماتیک انساندوست و خردمند از کجا بیاوریم؟ و اگر هم بیاوریم چگونه جانشان را از شر کارتلها و انگلیس و وهابیهایش حفظ کنیم؟ مگر اینکه انگلستان اول اعلام جمهوری دهد و همه آن طرحهای پوسیده و خاک خورده را به زباله دان تاریخ اندازد و از بشریت پوزش خواسته و براستی آدم شود و تفرقه افکنیها را هم کنار زند و همه طرحهای مخفی را هم رو در روی جهانیان رو کند و از همه دولتها بخواهد همان کنند!

آنگاه که دروغی در دنیا نماند و فتنه و جنگی:
بشریت نجات یافته است و کل این خانواده بزرگ در کنار هم پیروز است!

تا آنزمان دوباره به همان کوهها و جنگلها برگردید! و اینبار از انرژی خورشیدی و جایگزین بهره گیرید و دور از شهرهای بزرگ زندگی کنید.

چون این کارتلهای جهانخوار و برخی انگلیسیهای آدمخوار و عده ای رهبران احمق دنبالچه شان بزودی طرح جنگ جهانی دیگری را برای نابودی حتمی خودشان کلید خواهند زد.

هر آنکه زنده بماند اقلا از شر اینها خلاص شده! خوش بحالش! جای بقیه هم خالی نیست! دنیای مردان دیوانه و طماع بدترین جای زندگی درین جهان پهناورست. یا به این نکبت پایان میدهیم و یا خودشان به همه چیز پایان میدهند. حساب احتمالاتش با شما.

برداشتی از:
دفتر یادداشتهای اینشتین در آن دنیا :)
* * * * * * *
> شیطان مقلد است . بشر خلاق!

> شهرهای آینده: آینده از آن ملتی است
که بتواند شهرهای کوچک و خودکفا بسازد...

لایحهء حماقت خانواده!!

عشق ...
خانواده جائی نیست که زن و فرزند با عشق و امنیت در آن زندگی کنند.
اون ممه را لولو برد! خانواده یک نوع زندان خصوصیست.

طبق قانون دیکتاتوری نامردسالارانه مذهبی:
"ولی مطلقه" خانواده هم زندانبان است و هم بازجو و هم شکنجه گر زندان خانواده.

لایحه حماقت خانواده:
بند الف. نام "پدر" از خانواده حذف و "ولی مطلقه" جایگزین میشود.

بند ب. هر احمقی داوطلبانه وارد زندان خانواده شود کلیه حقوق انسانیش را طبق قانون حماقت خانواده از دست میدهد و هر بلائی بر سرش آمد پای خودش!

بند ج. طبق قانون نام "مادر" از روابط خانوادگی حذف شده و استفاده از صفت واقعگریانه تر آن "کنیز" اجباریست!
تبصره: کلمه منحوس "همسر" به "مطعلقه" و امثالهم تغییر یافته و بجای کلمه زشت و قبیح "زن" از کلمه اسلامی "ضعیفه" استفاده شود.

بند د. برای تلطیف قوانین نظام ولی مطلقه زندان خانواده موظف است برای هر "مطعلقه" یک آخور مجزا تهیه نموده و ضعیفه هایش را در صورت رضایت بیش از سه رأس در یک آخور نچراند.
تبصره: در صورت چموشی تنبیه واجب است. و در صورت وارد شدن جراحات دادگاه به شکایات رسیدگی نخواهد کرد.

بند ز: زندان خانواده یک زندان خصوصیست و زندانبان آزادست هر طور دلش خواست زندانش را اداره کند.
تبصره: اصولا زندانی هیچ حق و حقوقی ندارد. بخصوص اگر خودش داوطلبانه به زندان رفته باشد و یوغ حقارت و لعنت را با دست خود به گردن انداخته باشد.

هر ضعیفه ای در پاسخ به سوال، "آیا وکیلم که شما را به مبلغ هزار سکه به ارباب جدیدتان بفروشم؟"
بگوید، "با اجازه ارباب قبلی، بع! بع!" یعنی پذیرفته است خودش را به مبلغی بفروشد و برده و مالمیک خصوصی یک نامرد دیکتاتور دیگر محسوب شود.
بنابرین دیگر جائی برای گلایه و شکایت نمیماند!

بندهای دیگر از این هم مخوفترند...

"کنیزکان" تا کنون غیر از "کچل کردن" شوهران راه بهتری برای برخورد با "ستم مضاعف" نظام اسلامی نیافته اند! البته برخی هم جانشان به لب رسیده و طرف را خفه کرده اند. اما اکثر ضعیفه ها امروز در زندان خانواده خویش می سوزند و می سازند. کتک میخورند و همان برخوردها را به کودکان منتقل میکنند. ظلم می بینند و کودکان را بر علیه ارباب می شورانند. تضعیف میشوند و در درون می میرند و عشق مادری را هم با خود خویش به گور میکنند. عروسکهای کوکی شئ تزئینی بیش نیستند. عشق تنها از قلب "انسان" بر می آید! خود کرده را تدبیر چیست؟
تقدیم به مادرم.

مادر! میفهمم چرا با من بد کردی.
خودکشی شده بودی و عشق هم بهمراهت

روانت شاد مادر
زنده زنده دفن شدی
هستی اما نیستی و هرگز نبوده ای!
برای خود بگریم یا تو کنیز اربابمان؟

سوگند به مقام والای مادران!
یوغ لعنت به گردن نخواهم نهاد!
من انسان را درین بازار نخواهم فروخت!
* * *

ریشه مشکلات ایران چیست؟

استبداد...
هر که نداند ما زنان ایران خوب میدانیم که در درون خانه هایمان چه میگذرد! در اکثر خانواده های ایرانی همین نظام دیکتاتوری استبدادی نامردسالار حاکم است که در تصویری بزرگتر برآیندش را در آینه حکومتهای قرون اخیر دیده ایم. بقول دوستان تاریخدان شاید هم از زمانی که زندگی روستائی ور افتاد! یعنی تنها تا آنزمان که مرد و زنمان دوشادوش هم در مزارع کار میکردیم دیکتاتوری خانگی نداشتیم. از آن به بعد داشتیم و همچنان هم چشم نخورد قلچماقانه پابرجاست!

وقتی استبداد در خانواده هایمان هم حاکم است از حکومتها چه انتظاری داریم؟ اصلا گیریم حکومتی داشتیم که زن را هم داخل آدم حساب کرده بود و برابریها را در سینی طلائی بین همه قسمت میکرد. آیا نمیرفتیم سینی را از دست حکومت بگیریم و با تیپا بیرونش کنیم که: غلط کردی همه چیز را قسمت کنی! مگر شهر هرت است؟ اینجا ایران است: سرزمین نامردسالاران دیکتاتور مآب! تازه ما هم نباشیم مقدس مآبانمان که هنوز نمرده اند که تو سر خود آمده ای برای خودت قسمت میکنی و از کیسه خلیفه به همه سهم میدهی! استغفرالله و عتوبو علیه؟! درست نوشتم؟ نمیدانم، خلاصه اینطورهاست داستان ما ملت نگون بخت.

تا زمانی هم که نامردسالار بمانیم و تحمیلگر همین بساط هست که هست و از این هم بهتر نخواهد شد. بشود هم دوباره بر علیهش قیام میکنیم تا خدای ناکرده قدرت پوچ تحمیل و استبداد را از ما سلب نکنند!

چون خدا میداند اگر زنان و جوانان هم داخل آدم حساب شوند و برای خودشان تصمیم بگیرند و راه زندگیشان را آنطور که خود می پسندند انتخاب کنند دگر الاغ نمیماند که ما سوارش شویم. کسی نمیماند که به او زور بگوئیم! چه خاکی بر سرمان بریزیم اگر هیچ زنی حاضر نشد با مستبدی مثل ما ازدواج کند؟ دگر دختر بچه برای بابای نود ساله مان از کجا بیاوریم؟ به کنیز هم که دگر نمیشود زور گفت این روزها. اقلا خوب است آدم زن و دختری دارد که میتواند به آنها زور بگوید احساس بزرگی کند! وگرنه ما مردان چه جوری احساس بزرگی کنیم؟ عقده هایمان را اگر در منزل سر زن و بچه ها خالی نکنیم و با در و همسایه هم درگیر نشویم و دو تا مشت هم توی دهن کسی که با ما تصادف کرده نزنیم پس چه بکنیم با اینهمه خشم و عقده حقارت و مشکلات عدیده خودمان؟ رواندرمانی هم که مد نیست.

تازه پول و سرمایه مان چه میشود؟ مگر میشود پول دست زن و بچه داد تا هر طور دلشان خواست برای خودشان سرمایه گذاری و بیزنس کنند بقول غربیها؟ مگر زن جماعت بلدند چیزی را اداره کنند که حالا بروند بیزنس اداره کنند؟ نه خیر نمیشود تازه اگر هم به آنها پولی برسد ما به صد بهانه از چنگشان در می آوریم تا نکند برای خودشان مستقل شوند!

حکومت از همینها مگر تشکیل نشده؟ معلوم است وقتی به زن و فرزند زور میگویند همین رفتار را با ملت هم تکرار کنند. جز این رفتار دیگری نمیدانند. این در ایران نورم است! یعنی بین خودمان بماند: دیکتاتوری امری عادیست! رسم است. اگر مردی دیکتاتور نباشد بد است! همه مردان از او بیزار میشوند. مثل شاه خدا بیامرز. اصلا بنظر من مردان ما خودشان هم درست نمیدانند چرا اینهمه از او بدشان می آمده. اینرا هم ما زنان بهتر میدانیم. از ما بپرسید! خواهیم گفت. برای اینکه او مثل بقیه زن ستیز نبود. بقول اینها روی زنها را وا کرده بود و مادران ما وهم برشان داشته بود و خیال کرده بودند (استغفرالله) داخل آدمند!! برای همین مردان ایران از شاه بیزار شدند. لابد از اینکه زنان بهتر کار میکنند و در اداره امور دارند خبره میشوند حرصشان گرفته بود. به غرور پوچ نامردسالارانه شان بر خورده بود.

مردانی که سهم و دارائی برای زن و فرزندان قائل نیستند و اکثرا به هزار بهانه پول خانواده همه را در گاو صندوق خود میخواهند و آنرا هم در جای دیگری پنهان میکنند تا همگان همواره محتاج و برده آنها بمانند، وقتی هم به حکومت برسند پول ملت را بالا میکشند و نم پس نمیدهند! همه را برده و اسیر خویش میخواهند. چرا که بزرگترین هنری که اکثر مردان ایرانی آموخته اند دیکتاتوریست و نامردسالاری. این شده بنیان زندگیشان. بنیان افکار و رفتارشان. جهان بینی شان دیکتاتور مآبانه است. استعماری و استثماری و استبدادیست.

از حکومتها چه انتظاری داریم؟
که تافته جدا بافته از ما ملت باشند؟ بخصوص وقتی مردان ایرانی میگویند دیکتاتوری پهلوی خیلی خنده دارست. دیکتاتوری ولی فقیه مطلقه! آقا خودشان در منزل عمری "ولی مطلقه" بوده و هنوز هم هست!

به زندان که می افتند دیدنیست. آقا چرا میزنی؟ مگر من الاغم که میزنی؟ آدم حیوان را اینطوری نمیزند! نزن جان مادرت نزن ظالم! "عجب نظام ظالمیست اه اه" میخواهیم سر به تن این نظام ظالم نباشد! ارث پدرت کجاست ضعیفه؟ بده من کلی قرض و قوله دارم باید حسابهایم را صاف کنم! چی گفتی؟ از کی تا حالا تو برای خودت تصمیم میگیری؟ مرد این خانه منم من! پهلوان پنبه منم من! ببین: دو شاخ دارم در هوا! در قلمرو من حرف حرف من است و بس! بچه مگر نگفتم برو پزشکی یا مهندسی بخوان؟ آخر این هم شد رشته تحصیلی تو انتخاب کردی؟ هنر که خرج آدم را نمیدهد. از خواهرت یاد بگیر که روی حرف من حرف نمیزند. (نه جرات دارد نه استقلال رای!) به مادرش رفته. او هم به مادر خدا بیامرزش. نسل اندر نسل تو سری خور و برده و کنیز بی مزد و مواجب و آخرش هم آس و پاس گوشه خیابان یا در سفر بین منزل بچه ها.

حکومت از همین مردان تشکیل شده!
اگر کسی وکیل و وزیر شد بنظر شما رفتارش یک شبه عوض میشود؟ انسان دوست میشود؟ عادل میشود؟ فقط چون وزیر شده انتظار داریم دگر مثل بقیه مردان عمل نکند؟ برای زن و کودک حق و حقوقی قائل شود؟ به فکر خودش نباشد و فقط به فکر بقیه باشد؟ خودمحوریها را کنار بگذارد؟ به مردم حق رای بدهد؟ حقوق انسانها را محترم بشمارد؟ مگر ما هرگز حقوق زن و فرزندانمان را محترم شمرده ایم که از دیگران چنین انتظاری داریم؟

البته ما زنان ایرانی هم کم مقصر نیستیم! ما هم در جامعه دیکتاتوران آموخته ایم که برای خود حقوق انسانی قائل نشویم و همین را به فرزندانمان هم انتقال دهیم. مگر اینکه خودتان روزی از خواب برخیزند و بیاد بیاورند که بزغاله و گوساله نیستند.انسانند!

آری اینچنین میشود که بساط دیکتاتوری همچنان پای بر جا می ماند

* * * * *
"تسخیر"...

نظام ایدئولوژیک خود خطری امنیتیست!
از نظر استعمارگران بهترین نظام برای سایر ممالک نظامهای دینی و ایدئولوزیک هستند. چرا که اساس کار اینها بر مغزشوئی توده ها استوارست طوریکه خیل مسخ شدگان بی چون و چرا اطاعت امر کنند! و این کار استعمارگران در چنین سرزمینهائی را بس سهلتر کرده است. چرا که با نفوذ به مراکز قدرت کافیست رهبران یا مغز و اندیشه آنان را با روشهائی که اینک پس از دهه های متمادی تمرین در آن متخصص شده اند با طرح و برنامه های خود همراه کنند. این "تسخیر" رهبران نظامهای ایدئولوژیک همانا و سوق دادن خیل عظیمی از یک یا چند ملت یا گروه بسوی دامی که برایشان گسترده اند همان!
بنابرین این هم یک تز تحقیقی بسیار جالب خواهد بود برای محققان. برای نیروهای امنیتی ایران هم همین مقدار کافیست تا بدانند چرا استعمار اروپا با همه وجود "انقلابی اسلامی" را تسهیل و تسریع و حمایت کرد. شاید هم تسخیر و راهبری. از کجا معلوم؟ از همانجا که نه شما و نه ملت آزادیخواه و نه امت شهید پرور و نه توده و نه خلق هیچیک نه تنها به آرمانهایمان نزدیک نشده ایم که دور هم شدیم و هرگز چنین بساطی نه خواست ایرانیان بوده و نه حتی قابل تصور.
در خانه اگر کس است یک حرف بس است!
بالاخره نفهمیدیم، در خانه کسی هست یا نیست؟!
اگر نیست که ایران امروز کاملا در اختیار انگلیس است و این مسائل صهیونیسم و آمریکا ستیزی را هم برای رد گم کنی دامن میزنند.
ایران دوباره مستعمره غیر رسمی بریتانیا شده
و این خیلی خطرناکتر از مستعمره رسمی بودن است
اگر کسی به فکر ایران و امنیت و آینده اش هست
تا کنون دریافته که این نظام مخوف می باید برود!
* * *
تسخیر رهبران و ملل بدین شکل هنر استعماری جدیدی نیست. بس کهن است اما درین دوران اروپا و بخصوص بریتانیا آنرا بشکلی نوین بازسازی کرد و خود "استاد" تسخیر ملل شد. برای آنان که به این حقیقت باور دارند تصور نفوذ انگیس در همه نظامهای ایدئولوژی دوران سهل است. هر چند کار سهلی نبوده اما شده و به بیراهه کشانده شدند و نتایج حاصله را همگان ناظر بوده و هستیم که هیچ شباهتی به آمال والای بشری نداشته و ندارد! و تا اینچنین مستری اهرمنی هست نخواهد داشت. برای مقابله چند راه هست. یکی از آنها براندازی نظامهای ایدئولوژیک است و دیگری جایگزینی خودشناسی و جهان شناسی خلاق و پویا بجای اطاعت کورکورانه از هر نوع ایدئولوژی دیکته شده و ثابت. در جهان هستی غیر از قوانین متقن هستی هیچ چیز ثابت نیست. چرا اندیشه هایمان باید طی هزاران سال ثابت باشد؟ و اگر خدا همان محوریت واحد و ثابت جهان است لابد که با همان قوانین رابطه دارد. و بهترین راه شناختش در شناخت خود و جهان هستی و حقایق عالم است نه اطاعت و ایمان کورکورانه بدون طی مسیری که لازمه این شناخت درونی و بیرونیست!
* * * * *

گردش تند چپ به راست ِ راست

این گردش چپهای ما و افتادن از آنطرف راست را چگونه باید توجیه کرد؟ البته توجیه کار ما نیست و کار رهبران احزاب است. اما واقعا عجیب نیست که چپ و توده ای بعد از آنهمه هارت و پورتها از آستین عبای مافیاهای آخوندی بیرون آمدند؟ (حال از خیانتهای رهبرانشان اگر بگذریم، این یکی را چطور میخواهند ماست مالی کنند؟)

احزاب ما یک چیزشان میشود! و تا نفهمیم این تفاوت فاحش چپ ایرانی و چپ جهانی چیست بهترست چشم بسته و کورکورانه خود را چپ ننامیم و بدنبال ولی فقیه مطلقه احزاب چپ ندویم و باز هم سرسپره این و آن گروه مشکوک نشویم. وگرنه فرقمان با همین امت سرسپرده چیست؟

تازه طنز تلخ تاریخی دیگر اینکه امت و بسیج باید در صف اول خواستار محاکمه مافیاهای اقتصادی کلان باشند و سنگ کارگران و مستضعفان را هم به سینه بزنند و آنوقت چپهای ما باید برای آخوندهای مافیائی هورا بکشند و جنبش آزادیخواهی و حق طلبی ملت را به هر زور و تزویر که شده بطرف مافیاهای اقتصادی کج کنند تا بلکه دوباره همه را بردند زیر همان عباهای زهد ریائی و انحصار قدرت را در دست راست ترینهای راست بی چشم و رو قبضه فرمودند و لابد مزدشان را هم گرفتند و نفس راحتی کشیدند، تا فتنه های بعدی و لو دادنهای بعدی و خیانتهای بعدی! ؟

این هم شد چپ؟ تازه بعد از کلی داد و قال ما بیادشان آمد که ایران فقط بالای شهر تهران نیست و کارگران و زنان هم حقوقی دارند و تازه امت هم یعنی همان "مستضعفین بی مزد و مواجب" و حقوق انسانی و اینها انگار همه بهانه هائی بیش نیست و سر بزنگاههای تاریخی اصلا از یاد آقایان می رود که اصول چپ بر حمایت از این گروهها استوار است!

چپی که از رفسنجانی و موسوی حمایت میکند آخر شما بگوئید چه جور چپیست؟ اینکه از راست هم چند کیلومتر آنطرفتر رفته!

تصور بفرمائید: رهبری "اصول چپ" هم فعلا در دست همین تیم احمدی نژاد و بسیج است که بقول خودشان در مقابل رانت خواریهای افسار گسیخته و گسلهای اجتماعی پدید آمده و رشد بی رویه قشر نوپائی از "طاغوتیهای خودی" مثل سدی ایستاده اند و در کنار مردم ناراضی در مقابل همین مافیاهای اقتصادی حاصل مشارکت آقازاده ها و توده ایها و چپهای سابق ما.

دست مریزاد چپیها!
چپ بودن شما هم فقط همان یک دوره 57 بود و آنهم برای پیشبرد طرحهای استعماری سلطه بر خاورمیانه و بعد از آنهم هر که چپ بود یا به همان کشورهای پادشاهی اروپا که برایمان توطئه بافته بودند پناه برده و یا مشغول مال اندوزی در زیر عبای خلفای مافیائی درون کشور است. در هر دو صورت هم اصل کاریهایشان در تمام این دوران بشدت مشغول مال اندوزی بوده اند و دیده یا شنیده نشده جانانه از استثمار شدگان ایران دفاع کنند یا حتی پروژه هائی را برای بهبود حال مردمان در داخل یا خارج از کشور به پیش ببرند. اصولا هیچ شباهتی به جنبشهای چپ دنیا نداشتند. بعید میدانیم ارتباطی هم با آنها داشته بودند. بنابرین نسل جوان پیش از گول خوردن بیشتر منتظر زندگینامه این "رهبران چپ" بمانید و شنیدن خاطرات افراد مورد قبول جامعه از زندگی این افراد درین سالیان!

حزب کمونیست کارگری را میدانیم که همواره سنگ کارگران را به سینه زده و برای حقوق زنان هم داد و قال بسیار کرده اما نتیجه اش تا کنون چه بوده معلوم نیست. شاید اگر قلبشان چپ میزد میتوانستند مثل چپهای دیگر دنیا قدری از درون به مسائل اجتماعی رسیدگی کنند و سر و سامانی دهند. اما انگار قلب چپیهای ما تنها با ریتم سیاست جهانی میزند و هنوز آنطور که باید با مردمان ستم دیده ایران نیست. اگر بود عملکردها در سی سال اخیر ثمرکی هم میداد. (منظور اوضاع و احوال زحمتکشان داخل کشور است که هیچ طرحی برای ساماندهی و یاری رسانیشان عملی نشده است.)

بنظر میرسد احزاب اصولا بدرد کارهای ظاهری سیاسی میخورند و تازه داریم مفهمیم بسیاری طرحهای جهانی که درین سالیان برای بهبود اوضاع زحمتکشان دنیا و خانواده شان برنامه ریزی و اجرا شده از عهده یا وظیفه "احزاب چپ" ایران خارج است.

بنابرین ایرانیانی که براستی دل در گرو یاری مردمان دارید بهترست بجای مراجعه به احزاب چپ بروید به همان بسیج و جهاد سازندگی و این گروهها بپیوندید و آستین بالا زده و طرحهای بسیاری را که در دنیا موجودست و خیلی هم عملیست در عمل به اجرا بگذارید. تا اقلا نسل جوان در کارنامه احزاب نوین آینده بتواند ادعای دلسوزاندن برای ملت و خیرخواهی مردمان و زحمتکشان را با سند و مدرک ارائه دهد و مورد اعتماد قرار گیرد!(هر چند امیدواریم نیت از کارهای خیر سند و مدرک نباشد.)

جای بسی تاسف است که نه چپمان چپ است و نه راستمان راست. چپ راست و راست چپ شده؟!

خودمان هم قاطر کردیم اصلا معنای چپ چه بود و راست چه؟!

جوکی بنام "سیاست آخوندی"

طمع:
گذشته از تک و توک شخصیتهای تاریخی مذهبی که در برهه ای از زمان سیاستهایشان زد و دست بر قضا و امدادهای غیبی غرب و شرق کارساز شد، اگر به عمق رفتار آخوند جماعت غور کنید خواهید دید که بدون آن امدادهای غیبی خاص و اتصال به درگاه خدایان غرب و شرق سیاستشان فقط حول یک محور میچرخد: سود و سود و طمع بیشتر! که البته من هم همین الان مثل شما متوجه شدم که کل سیاست دنیا انگار بر همین لولا میچرخد. حالا لابد برای جوک نامیدن سیاست جهانی هم یک پوزش به غرب و شرق بدهکار شدیم و یکی هم به آخوندها. هر چه باشد اشتباه از من بوده که فقط سیاست آخوندی را جوک نامیدم. بهر روی و با پوزش از همه سیاستکاران دنیا و ایران برویم سر اصل مطلب:

تصور بفرمائید شما الان، دور از جان شریفتان، یکی از آخوندهای مثلا اصولچی بودید. خب؟ یعنی بفهمی نفهمند خیلی "اصولی" بدنبال سود و سود بیشتر خاندانتان از ثروتها و منابع ملی بودید و هیچ گوشتان بدهکار فقر و فلاکت مردم هم نبود.

شما با تمام وجود اصرار دارید که هم ثروتهایتان را حفظ کنید و هم قدرت مافیائی خاندانتان را و هم آبرو و فخر و شوکت فقهائی را و در کنار همه اینها بدتان هم نمی یاد این نظام نکبتی مافیائی خودتان را هم حفظ کنید. البته از شوخی گذشته میدانید که بقای خلیفه گری مافیائی خود و خاندانتان تنها با همین شکل و ریخت کریه و منحوس مافیائی ملائی خدا فروشی نظام ممکن است و بقای نظامی مافیائی شده هم تنها به زور سرنیزه ممکن است. خب؟
ولی حقیقت اینست که اگر همین روال فقر و فلاکت ادامه یابد بزودی کاسه صبر بقیه مردمان هم لبریز شده و این بار نه از سر خوشی که از سر بدبختی دوباره همه با هم برای اعتراض به اینهمه دزدی و ستم به خیابانها می آیند. پس باید هر طور شده قدری از ثروتهای ملی را بعد سی سال به ملت بدهید! خب؟ حال افرادی پیشقدم شدند و برای بقای نظام مفت خورهای مافیائی آستین بالا زده اند و حاضر شدند این زحمت را از طرف شما تقبل کنند تا شما از حجره ات در قم دو قدم هم آنطرفتر نروی! و تو هم خیلی راضی و خوشحال برایشان دست زدی و خوش آمد هم گفتی. اما حالا میگویند برای اداره بحران مجبوری قدری سر کیسه خاندان گرام را شل کنی و از آنهمه ثروت باد آورده (غصبی و دزدی از اموال ملی و خصوصی) قدری را برای کاهش خشم مردم بخودشان یا دولت برای هزینه های لازم پس بدهی. مخصوصا در شرایطی اوجگیری تحریمهای اقتصادی و نفتی! اما تا مشنوی که باید مشتت را باز کنی و نم پس بدهی عصبانی میشوی و بر می آشوبی و میخواهی همه کاسه کوزه ها را بر سرشان بشکنی و میشکنی! طرف دوباره با سر شکسته از بیمارستان برمیگردد و میرود به سراغ خاموش کردن خشم مردم و تو بجای تشکر از اینهمه پایداریش بر حفظ نظام نکبتی غارت و چپاول و دین فروشی یعنی همین بازار مکاره خودت میروی به لاریجانی میگوئی هر چه میخواهی میدهم اما برو جلوی این مسئول پیشگیری از بحران را بگیر! شاید هم تو نبودی و آنهائی بودند که دلشان میخواسته اوضاع بیشتر بحرانی بشود. اما در هر حال تو هم از پشت سر هر چه سنگ بدستت رسیده بطرفش پرتاب کردی تا مجبور نشوی برای حفظ حکومت از مال و قدرت و آبروی خودت مایه بگذاری. بعد هم نشستی به مجیزگوئی از رهبر که یعنی سید علی آقای گل! یادت هست ما فقها آنوقت که تو یه الف بچه بیشتر نبودی همه کاره ات کردیم و بعد رهبرت کردیم؟ بیا و این بار هم تو برو جلو از باقی آبرویت مایه بگذار و خودت یکجوری با قتل و کشتار و اعدام و اینها نظام را حفظش کن اما فقط از ما نخواه که مال و جان و آبرو بگذاریم. قربان قدت! کار دشوار هم از ما نخواه! خودت که میدانی کاری که از حرف زدن بیشتر انرژی ببرد از عهده ما دایناسورها بر نمیآید. آفرین برو یه جوری سر و ته قضیه را با شکنجه و ارعاب و زندان و اینها هم بیاور. این فریاد مردم خواب شب را از ما دزدان ببخشید ملاها گرفته. علی هم چه بگوید؟ بگوید نه! قدرت خودش هم از دست میرود. بگوید چشم! یک نفره اینهمه آبرو از کجا بیاورد خرج کند؟ اینبار جورتان را کشید اما دو تا گنده تر از معمول هم بارتان کرد! اما معلوم نیست دفعه بعد هم او به تنهائی برود و از آبرو مایه بگذارد! تازه آن مسئول بحرانش هم معلوم نیست همچنان دست به خدمت شما علما بایستد و مدیریت بحران فقر و فلاکت ناشی از طمعکاری بی حد و حصر شماها را بعهده بگیرد. او هم از این خنگ الله بازی شما آخوندها بالاخره مثل ملت به ستوه می آید و میرود پی قسطهای عقب افتاده و کار و زندگی خودش!
می بینید که سیاست آخوندی ِ"سود و دیگر هیچ" شما هم مثل کاپیتالیستهای طماع بالاخره کار دستتان داده! اما آنها اقلا به نیروهای مسلحشان به اندازه شما خیانت نکردند و ضربه نزدند. شما آخوندها که چشم دیدن نیروهای مسلح را هم ندارید میخواهید قدرت مافیائتان را با چه چیزی نگاه دارید؟ با پنیر خدعه که شکم مردم سیر نمیشود! پنیر خوراکی کیلوئی چند حاج آقا علامه دهر؟! هر چند یادم نبود آخوند که نان و پنیر نمیخورد. خرمای خالی میخورند طفلیها. آنهمه یک خرما در ماه! یا دو سه تا؟ تازه آنهم نه خرمای داماد رفسنجانی. از وقتی میانه شان شکرآب شده فرمودند: "از خلیج! خرما بیاورید قم!"
آخر این هم شد سیاست؟ جوک نیست تو را جان همین آخوندها؟ که مثل "سیاست" و غرب فقط به سود بسته است انگار و سود و طمع بیشتر و دیگر هیچ! جوکی هستند اینها هم برای خودشان.
کافیست قدری بیشتر در رفتارشان غور کنید خودتان متوجه میشوید هم شتر را میخواهند و هم خرما یعنی چه!
البته این هم از آن جوکهای تلخ روزگار ماست.

۳۰.۱.۸۹

آزادی

ای نوبهار ِدل آرا به دشت و دمن درآ
اکسیر ِمهر درآ جاودان به خانه سرا
* * *
ببین! شمیم ِبهاران ز خانه بر زده است
پرندگان ِمیهنی به آسمانمان سر زده است
.
بیشمارانند! پَرّانند همه خرم و سر سبز و رها
بال گستردند چون رنگین کمانی با شکوه و زیبا
.
مهربانانه زند لبخندی به اهالی ِزمین از آسمان
و امیدوارانه چشمان ِندا خیرست بر پروازتان!
.
شادروانان وطن! همدلانه آمدند گرد هم
گرد تا گرد جوانان حلقه کردند با هم
.
بین که فردوسی به دیدار تو آمد تهران
مولوی بین! ز سماعش دامن وطن همه گلباران
.
هان ببین بر ابری، تیری از نیام کشیده آرش
هان بدان! تا رهائی وطن خواهد رفت آن تیرش
.
بین که سیمرغ هم از قاف نمایان شده است
خبر آوردست بهر ایران: که بدان آزادی نزدیکست

همه عاشقان ِآزادی ِتو آمده در محفل عشق
همگی شمع شدند روشنایی بخش ِراهت با عشق

بین چه کردی که جهان را شده ای عزیز ِجان
چون گره خورده به آزادی، جان ِاین جهان!

به ستایش لب گزیدست و هم انگشت بر دهان
گوید ایکاش که من ایرانی بودم این زمان!

هم بهشتیان خرامان به بر نسل جوان می آیند
همگی سرود "ای ایران" را زیر لب می خوانند!

هم فریدون ِجم! به برت آمده از دور دستها
هم برافراشته آن: شیر و خورشید نشان پرچم را

ملت ایران ز بیدار دلیتان سر ز پا نشناسند
و به شکرانه این بهار دست بر آسمانها یازند!

یاور ِمیهن بدان: این سرافشانیها برای توست
و بهار این بار بهر ِتو شکفتست! این بهار ِتوست!

گل من جوان ایران! ای گل بهار ندیده به دیار
بی تو ای نسل جوان، بهار ِایران به چه کار؟!

آن بهار ِپدران سرد زمستانی شد، تاریک و طولانی
اینزمان پایان می یابد زمستان و خودت میدانی

ای گلم! نمان به دهر، به قهر ِظلم زندانی
که توئی! تو گل سر سبد ِاین دورانی

میزبان ِما تویی! ایرانزمین سرای توست!
میهمانت مائیم، که اینزمان زمان توست

ریسمان ِمهر، تو بر خلق جهان افکنده ای
دل ز دنیایی به مهرت بُردی و برنده ای!

خوشترین دوره بتاریخ وطن دوره توست
سقف بشکافتن و طرح نوین:"همت" توست!
* * * *
خوشتر به تاریخمان نیست زین بهار تو دَمی
زین پس چو تاریخ ِایران را تو رقم میزنی
.
تقدیم به نسل جوان ایران

تا فرار ظالمان

در بود وطن بی وطن شدیم
میلیونها ایرانی آواره!
*
جهان بگوشم نجوا میکند بیا:
که جهان سرزمین توست دگر چه میخواهی؟
*
من اما دیوانه ای آواره ام
که بوی عطر بهار نارنج خانه را
هنوز هم به همه جهان ترجیح میدهم!
*
ویران خانه اش هر آن
که میلیونها ایرانی را از خانه رانده است
که هزاران هزار را هنوز هم آواره میخواهد!
*
اگر بهانه دین است
به همه ایرانیان آواره دنیا
و همه زندانیان سیاسی در بند
به جهان سوگند:
که جز آئین شیطان نیست
که چنین بر انسان ستم کند!
*
به همین جهان پرعظمت سوگند:
که چوبه دار و شلاق نشانه اهرمنست
و اهورای ایران شکنجه گر نیست!
*
به آفتاب عالمتاب
به زمین و زمان سوگند:
که آوارگی ما خود بهترین گواهست
بر سلطه اهرمن بر میهنمان ایران!
*
فرار از ظالمان زمانه همچنان ادامه دارد و ما
به بی پناهی وجدانهای بیدار سرزمینمان شهادت میدهیم!
*
تا آزادی میهن از بند
تا فرار ظالمان زمانه:

این تنها شهادتیست
که روزانه رو به جهان تکرار خواهیم کرد!
*
سرنگون و واژگون باد
نظام ظالمانه ای که بنام دین
میلیونها هم میهن مرا آواره کرده است
و میلیونها هم میهن مرا از حقوق انسانی ساقط!!
* * *

۲۸.۱.۸۹

رویاها

*
گفت موری با یکی موری دگر:
این چه جن است و پری نامش بشر؟
.
گفت: اینها شایعه است دیوانه جان!
مانده رویاها بجای از پدران
.
رو به مدرسه پسر درست بخوان
غرق در اوهام و رویاها نمان!

* * *

۲۴.۱.۸۹

شده ایران فقط مال آخوندا

کجائی رستـم دستان؟ تهمتـن!
فرو رفته به ظلمت میهن من!
.
هم ایرانت ز شر بیچاره گشته
هم شش میلیونمان آواره گشته!
.
شده ایران فقط مال آخوندا
و هر که سر دهد در راه آقا
.
کجایی رستمان؟ ای شیر جنگی
غنیمت رفته ایم! بی هیچ جنگی
.
چو خیل وحشیان تن ها دریدند
ید فرماندهان را هم بریدند!
.
یلان را در صف آوردند در دام
فرستادند بر مینهای صدام!!
.
همان یکساله غوقا کرده بودیم!
ددان را ما چه رسوا کرده بودیم
.
با دست خالی شد خرمشهر آزاد!
همه ایرانیان شـاداب و دلشـاد
.
ولی ملا کماکان نقشه ها داشت!
برای قتل عام عاشقان برنامه ها داشت
* * *

سر شیرانمان را هم به میدان
بردیدند با جفا و هم به زندان!
.
چو ایرانشهر از شیران تهی گشت
به هر استان: آملائی شهی گشت!
.
چو از پلها گذشت همّه خراشان
بدادند جام زهر دست آقاشان!
.
کجائی تا ببینی شیر دستان!
کجائی ای دلاور مرد ایران؟
.
به نام دین سوار مومنان شد!
از آن پس نفتمان خرج ددان شد
.
ز دست لاشخوران و آقازاده
به ایران مال و ناموسی نمانده!
.
یکیشان آمد و فوت و دعا کرد
یکیشان را بر ِ امت خدا کرد!
.
هم ابلیسان و خیل بت پرستان
تجاوز را روا کردند به زندان!
.
و باقیشان به صد جادو و جنبل
براه انداخت کشت کدو تنبل!
.
سراسر خاک ایران گشته منبر!
عذاداریم و نالان، خاک بر سر
.
بساط مافیاها هم براه است!
کجای دین رانت خواری گناهست؟
* * *
.
باید بودی می دیدی که چه ها شد
مادی و معنویات رو براه شد!
.
نه پول آب میدیم ما! و نه برق
هم امت راضیست! هم توده هم خلق

ندارد هیچ ایرانی گلایه!!
نخورده حقمان ملای ضایع
.
نباشد هیچ ملالی یا شکایت
از اینهمه چپاول و جنایت!
.
فقط ملولیم از زخم حسین جان
نه از قتل شقایقهای ایران!
* * *
.
نه دزد داریم دیگر نی جنایت!
همه مطهّریم آفتابه داران ولایت
.
ولایت هم نگو، عین خدایست!
به کل این مصائب هم رضایست
.
ز بس که مهر ورزیدست! مُردیم
ز دستش حتی یک باتوم نخوردیم
.
کجا هیچ باتومی دو سر گهی شد؟
کجا ذخیره ارزیمان تهی شد؟!
.
پدرهامان کجا زرد و خمارند؟
کی آقازاده ها پای قمارند؟
.
تمامأ کار داریم ما جوانان!
تمام کودکان هم در خیابان!
.
نه زندان و نه دژخیـم دارند اینها
نه چوبه های دار هر روز برپا!
.
نه هرگز مادران اندر اوینند!
نه سگهامان به قبرشان ب.ینند
* * *
.
کجا رفتند آن شیران غرّان
کسی مانده بجا از خیل یاران؟
.
همه آزادگان بردند در خاک!!
شده میهن ز این اشرار، ناپاک
.
کجائی ای خدا؟ مزدا اهورا
* * *
کجائی ای خدا؟ مزدا اهورا!
خودت حول نما دوران ما را
.
ز بس محنت فزوده مردمان را
ز بس شلاق زد پیر و جوان را
.
همه ایران شده ضجه و فریاد
خبر نامد دمی از عدل و از داد
.
چه بسیاران به زندان نظامند
چه بسیاران دم تیغ و نیامند
.
به هر استان هزاران بابک پاک
برفت از پای دار اندر دل خاک
.
در اشغال ددانست خاک زرخیز
نشستن نیست جایز! پاشو، برخیز!
* * * *

۲۳.۱.۸۹

ریشه یابی یهودی ستیزی

متاسفانه در دوران تاریخی، که به امید همزیستی مسالمت آمیز بشر در زمین بزودی پشت سر میگذرایم، شاهد نسل کشیهای بسیاری بودیم. همه آن روانها شاد و انرژی دهنده بشر در رسیدن به دوران نوینی باد.

اگر فهمیدیم ریشه اینهمه نسل کشی چه بوده، ریشه های یهودی ستیزی را هم در همانجا خواهیم یافت.

متاسفیم که دوران جهانبانی کوروش کبیر، که دوران برافراشتن درفش مهر و همزیستی مسالمت آمیز خانواده بشر بود، بجای اوجگیری و رسیدن به "بهشت جاودان زمین" مغلوب جهانخواران بی تدبیر و راسیستی شد که در سراسر زمین به قلع و قمع "دگران" و نسل کشیها پرداختند.

امیدواریم دوران افول بشر به درجه ای فرودست تر از عالم حیوانی بیش از این اوج نگیرد و جایش را به تحمل "دگر اندیشان" و همنوعان دهد و پس از آن هم نوادگانمان اوج فرهنگ مهر و همزیستی مسالمت آمیز بشر را شاهد باشند.

ریشه عدم تحمل "دگر اندیشان" همان است که در دوره پیش از آن کشتار بشر به بهانه های واهی را رقم زده بود. امروز قبح این جنایات اجازه ادامه اش را به "اهالی جمادی" نمیدهد. برای همین از در دیگری در می آیند. برادر کشیها براه می اندازند و به بهانه های واهی دیگری جنگ و کشتار را در دنیا به پیش میبرند.

ریشه همه این جنگ افروزیها هم در همانجائیست که افول بشر به دوران مادون حیوانی و آنهمه نسل کشیها را رقم زده است. جای دیگری بدنبالش نگردید. خیلی هم پیچیده نیست. هر چند ماسک عوض میکند اما ماهیتش را اگر بشناسیم همان عدم تحمل غیر است و همان بیماری روانی وخیم که میگوید هر آنکه متفاوت بود از بین ببر و از سر راه بردار تا زمین تنها مال تو باشد و بس!

از نظر من این براستی یک بیماری خطرناکست.
و در عجبم چطور هرگز سرمایه ای برای درمان این روانپریشان صرف نشده و قانونی برای قرنطینه کردن این بیماران خطرناک از جوامع بشری به ثبت نرسیده و به همین راحتی اجازه به صدر نشستن می یابد و افسار جوامع و ممالک را هم بدستش میدهیم تا بشر را با نیات بیمارگونه اش به هر پرتگاهی که دلش خواست ببرد! تازه به لبه پرتگاه که میرسیم فریاد بر می آوریم! و آنزمان هم بیماری و بیماران بر ما مسلحانه مسلط شده اند و با فشار یک دکمه میتوانند میلیونها نفر را به پرتگاه در افکنند و دگر کاری از ما ساخته نیست!

جهانی که اداره اش در دست چنین بیمارانی باشد از این بهتر هم نباید باشد!
زمان آن رسیده که فارغ از "ملیت و باورها و مذاهب" برای زندگی مسالمت آمیز بشر در کنار یکدگر و رهبرانی انساندوست برای پایان همه جنگها و درمان بیماری روانی حذف دگران و عدم تحمل دگراندیشان تلاش نمائیم!

تا زمانی هم که هر یک تنها به فکر خودمان و کشور خودمان و "مردم" خودمان و مذهب و باورهای خودمان هستیم نخواهیم توانست چنین وظیفه خطیر و مهم و تاریخی را درست بجای آوریم و به انجام رسانیم. باید دوباره همه "خانواده بشر" شویم تا به سلامت از این دوران زوال مهر بدرآئیم و به دوران همزیستی مسالمت آمیز قدم نهیم: آنهم در سراسر زمین! چون اگر جز این باشد شانس اوجگیری به دوران بهشت زمین را به نسلهای آینده بشر نداده ایم.

همه زمین می باید سراسر از "مهر به خانواده بشر" لبریز شود
تا ریشه های "اهالی جمادی" بخشکند و تا دواران بعدی هم ما انسانها را تعقیب نکنند
و "سایه" نحسشان از سر خانواده بشری محو شود.

این آن چیزیست که می باید "محو" شود آقایان سیاستمداران خیلی "انسان!" اما براستی مادون حیوانات و جمادات:
دشمنی با خانواده بشر و طرحهای جنگ افروزی و کشتار و سادیسم استبداد و استعمار و استثمار بشر به هزاران ترفند و فتنه اهرمنی می بایست محو شود و به دوران بعدی راه نیابد!

بیماری روانی "حذف دگران" می باید محو شود!
عدم تحمل "دگر اندیشان" می باید محو شود!
خود برتر بینیهای جنون آمیز بیماران،
جهان را تنها برای خود ِبیمار خواستن،
و جهانی را همچون خود بیمار خواستن
اینهاست که می باید از زندگی بشر محو شود.

اگر از خودمان شروع کنیم و همزمان و همراه
برین بیماری خطرناک ِ"افول به چاه اهرمن" پیروزیم.

راه اینست. انسان شریف بودن!
اداره ممالک را تنها بدست انسانهای شریف سپردن.
سر بر آستان این نوع بیماران روانی نسائیدن!
کت بسته خود را در اختیار طرحهای مخوف نگذاردن!

بیدار شدن!
مومیائی در تابوت مسخ نخوابیدن!
در پی درمان سیاستمداران و جهانخواران بیمار بودن
فریاد کردن حقایق و افشای طرحهای ضدبشری در همه جا.

دست در دست خانواده بشر گذاردن فارغ از تفاوتها!
درفش مهر و اندیشه نیک و کردار خیر اندیشانه را در جهان برپای داشتن
از لاک مذاهب و ملیتها در آمدن و بشر را با هستی یگانه دیدن!

ادراک یگانگی بشر و هستی:
چاره درد همه خودپرستان فرومایه است.
چاره درد بشر دریافت همین حقیقت است.

حقیقتی که در طول تاریخ بشر هزاران هزارن بار به هزاران هزارن شکل و زبان و نام گوشزد شده و هزاران شعر و نثر و آیه و نشانه بهرش آمده!

وقت آن رسیده که به "خانواده بشر" بیندیشیم؟
یا در همان احولات حیوانی و مادون حیوانی غوطه بخوریم کافیست؟!
* * *
ریشه نسل کشیها همانست که ایرانیان "اهرمن" می نامند.
اهرمن وجود خارجی ندارد! بروز خارجی دارد! مثل سایه!!
بسیار از جدال با اهرمن گفته شده. اما هنوز تصور میکنیم باید سرش را با شمشیر زد! خیر. باید اهورائی شد تا اهرمن بخودی خود محو شود. این برای هر انسان و خانواده بشر تنها راهست. راه دیگری نیست! بروید همه داستانهای تاریخی جهان را زیر و رو کنید. همه بارها اشاره کرده اند که تنها راه: "اهورائی" شدن است. انسان بودن است. وجدان یافتن است. انسانی شرافتمند و با وجدان و نیکو شدن است.

برترین قدرت بشر همین است:
که هر یک انسان نیک شویم و همه با هم همراه و یگانه!

آنگاه هستی با ما همراه خواهد بود و قدرت درونی خانواده بشر در کنار هم پلیدیها را به کنار زده و پیش میرود.
تا "بهشت جاودان" زمین: دوران همزیستی مسالمت آمیز!
* * * *
و فعلا در دنیای سیاست سکولاریسم بهترین شانس برای همزیستی مسالمت آمیز است.
بدون حذف دیگران! بدون تحمیل باورها! شانس برابر برای بروز استعدادها و زندگانی در خور کرامت انسان. به امید نظامی سکولار فارغ از هرگونه بیماری "حذف و تحمیل!!"

* * * * * *

> ?The Joke 's on them

۲۲.۱.۸۹

ریشه استبداد در ایران

هر که نداند ما زنان ایران خوب میدانیم که در درون خانه هایمان چه میگذرد! در اکثر خانواده های ایرانی همین نظام دیکتاتوری استبدادی نامردسالار حاکم است که در تصویری بزرگتر برآیندش را در آینه حکومتهای قرون اخیر دیده ایم. بقول دوستان تاریخدان شاید هم از زمانی که زندگی روستائی ور افتاد! یعنی تنها تا آنزمان که مرد و زنمان دوشادوش هم در مزارع کار میکردیم دیکتاتوری خانگی نداشتیم. از آن به بعد داشتیم و همچنان هم چشم نخورد قلچماقانه پابرجاست!

وقتی استبداد در خانواده هایمان هم حاکم است از حکومتها چه انتظاری داریم؟ اصلا گیریم حکومتی داشتیم که زن را هم داخل آدم حساب کرده بود و برابریها را در سینی طلائی بین همه قسمت میکرد. آیا نمیرفتیم سینی را از دست حکومت بگیریم و با تیپا بیرونش کنیم که: غلط کردی همه چیز را قسمت کنی! مگر شهر هرت است؟ اینجا ایران است: سرزمین نامردسالاران دیکتاتور مآب! تازه ما هم نباشیم مقدس مآبانمان که هنوز نمرده اند که تو سر خود آمده ای برای خودت قسمت میکنی و از کیسه خلیفه به همه سهم میدهی! استغفرالله و عتوبو علیه؟! درست نوشتم؟ نمیدانم، خلاصه اینطورهاست داستان ما ملت نگون بخت.

تا زمانی هم که نامردسالار بمانیم و تحمیلگر همین بساط هست که هست و از این هم بهتر نخواهد شد. بشود هم دوباره بر علیهش قیام میکنیم تا خدای ناکرده قدرت پوچ تحمیل و استبداد را از ما سلب نکنند!

چون خدا میداند اگر زنان و جوانان هم داخل آدم حساب شوند و برای خودشان تصمیم بگیرند و راه زندگیشان را آنطور که خود می پسندند انتخاب کنند دگر الاغ نمیماند که ما سوارش شویم. کسی نمیماند که به او زور بگوئیم! چه خاکی بر سرمان بریزیم اگر هیچ زنی حاضر نشد با مستبدی مثل ما ازدواج کند؟ دگر دختر بچه برای بابای نود ساله مان از کجا بیاوریم؟ به کنیز هم که دگر نمیشود زور گفت این روزها. اقلا خوب است آدم زن و دختری دارد که میتواند به آنها زور بگوید احساس بزرگی کند! وگرنه ما مردان چه جوری احساس بزرگی کنیم؟ عقده هایمان را اگر در منزل سر زن و بچه ها خالی نکنیم و با در و همسایه هم درگیر نشویم و دو تا مشت هم توی دهن کسی که با ما تصادف کرده نزنیم پس چه بکنیم با اینهمه خشم و عقده حقارت و مشکلات عدیده خودمان؟ رواندرمانی هم که مد نیست.

تازه پول و سرمایه مان چه میشود؟ مگر میشود پول دست زن و بچه داد تا هر طور دلشان خواست برای خودشان سرمایه گذاری و بیزنس کنند بقول غربیها؟ مگر زن جماعت بلدند چیزی را اداره کنند که حالا بروند بیزنس اداره کنند؟ نه خیر نمیشود تازه اگر هم به آنها پولی برسد ما به صد بهانه از چنگشان در می آوریم تا نکند برای خودشان مستقل شوند!

حکومت از همینها مگر تشکیل نشده؟ معلوم است وقتی به زن و فرزند زور میگویند همین رفتار را با ملت هم تکرار کنند. جز این رفتار دیگری نمیدانند. این در ایران نورم است! یعنی بین خودمان بماند: دیکتاتوری امری عادیست! رسم است. اگر مردی دیکتاتور نباشد بد است! همه مردان از او بیزار میشوند. مثل شاه خدا بیامرز. اصلا بنظر من مردان ما خودشان هم درست نمیدانند چرا اینهمه از او بدشان می آمده. اینرا هم ما زنان بهتر میدانیم. از ما بپرسید! خواهیم گفت. برای اینکه او مثل بقیه زن ستیز نبود. بقول اینها روی زنها را وا کرده بود و مادران ما وهم برشان داشته بود و خیال کرده بودند (استغفرالله) داخل آدمند!! برای همین مردان ایران از شاه بیزار شدند. لابد از اینکه زنان بهتر کار میکنند و در اداره امور دارند خبره میشوند حرصشان گرفته بود. به غرور پوچ نامردسالارانه شان بر خورده بود.

مردانی که سهم و دارائی برای زن و فرزندان قائل نیستند و اکثرا به هزار بهانه پول خانواده همه را در گاو صندوق خود میخواهند و آنرا هم در جای دیگری پنهان میکنند تا همگان همواره محتاج و برده آنها بمانند، وقتی هم به حکومت برسند پول ملت را بالا میکشند و نم پس نمیدهند! همه را برده و اسیر خویش میخواهند. چرا که بزرگترین هنری که اکثر مردان ایرانی آموخته اند دیکتاتوریست و نامردسالاری. این شده بنیان زندگیشان. بنیان افکار و رفتارشان. جهان بینی شان دیکتاتور مآبانه است. استعماری و استثماری و استبدادیست.

از حکومتها چه انتظاری داریم؟
که تافته جدا بافته از ما ملت باشند؟ بخصوص وقتی مردان ایرانی میگویند دیکتاتوری پهلوی خیلی خنده دارست. دیکتاتوری ولی فقیه مطلقه! آقا خودشان در منزل عمری "ولی مطلقه" بوده و هنوز هم هست!

به زندان که می افتند دیدنیست. آقا چرا میزنی؟ مگر من الاغم که میزنی؟ آدم حیوان را اینطوری نمیزند! نزن جان مادرت نزن ظالم! "عجب نظام ظالمیست اه اه" میخواهیم سر به تن این نظام ظالم نباشد! ارث پدرت کجاست ضعیفه؟ بده من کلی قرض و قوله دارم باید حسابهایم را صاف کنم! چی گفتی؟ از کی تا حالا تو برای خودت تصمیم میگیری؟ مرد این خانه منم من! پهلوان پنبه منم من! ببین: دو شاخ دارم در هوا! در قلمرو من حرف حرف من است و بس! بچه مگر نگفتم برو پزشکی یا مهندسی بخوان؟ آخر این هم شد رشته تحصیلی تو انتخاب کردی؟ هنر که خرج آدم را نمیدهد. از خواهرت یاد بگیر که روی حرف من حرف نمیزند. (نه جرات دارد نه استقلال رای!) به مادرش رفته. او هم به مادر خدا بیامرزش. نسل اندر نسل تو سری خور و برده و کنیز بی مزد و مواجب و آخرش هم آس و پاس گوشه خیابان یا در سفر بین منزل بچه ها.

حکومت از همین مردان تشکیل شده!
اگر کسی وکیل و وزیر شد بنظر شما رفتارش یک شبه عوض میشود؟ انسان دوست میشود؟ عادل میشود؟ فقط چون وزیر شده انتظار داریم دگر مثل بقیه مردان عمل نکند؟ برای زن و کودک حق و حقوقی قائل شود؟ به فکر خودش نباشد و فقط به فکر بقیه باشد؟ خودمحوریها را کنار بگذارد؟ به مردم حق رای بدهد؟ حقوق انسانها را محترم بشمارد؟ مگر ما هرگز حقوق زن و فرزندانمان را محترم شمرده ایم که از دیگران چنین انتظاری داریم؟

البته ما زنان ایرانی هم کم مقصر نیستیم! ما هم در جامعه دیکتاتوران آموخته ایم که برای خود حقوق انسانی قائل نشویم و همین را به فرزندانمان هم انتقال دهیم. مگر اینکه خودتان روزی از خواب برخیزند و بیاد بیاورند که بزغاله و گوساله نیستند.انسانند!

آری اینچنین میشود که بساط دیکتاتوری همچنان پای بر جا می ماند.

۱۷.۱.۸۹

توحید. ایمان . یقین

*
درک من از این مفاهیم:
*
هستی به هم پیوسته است
*
پیوستگی رمز یگانگی هستیست
*
توحید: پیوستگی و یگانگی هستیست
*
ایمان: باور به این پیوستگیست
*
یقین: یگانه شدن با هستیست
*
اینها مفاهیم هستی شناسیند

و قابل فهم
در ورای ادیان و ایدئولوژیها
* * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________