۹.۳.۸۹
آشفته بازار
عجب آشفته بازاریست دنیا!!
چه رذل و مردم آزارند اینها
ز آن جنگ جهانیشان بگوئیم؟
ز نیات نهانی شان بجوئیم!!
و یا از قتل عام آرمانها؟
و این ظلم و شکنجه در نهانها!
نه از فخر و نه از آن ادعاشان!
نه از آن آشتی وین جنگهاشان!!
نه از آن وعده ها، وین زور و ارعاب
چه کابوسیست این؟! برخیز از خواب!
که سالار جهان دیوانگانند!!
بشر را دشمن ِعقلند و جانند!
چه گوئیم از کدامین شر شیطان؟
سر تعظیم نباشدشان به انسان!!
که مشتی دیو و دد بر ما مسلط
جهان را همچو خود خواهند منحط
نه از وجدان نشان نی از شرافت
جهنم در زمین هم شد خلافت؟!
*
به پیش آرید همت! شیر زنها!!
به جنگ نرم پس گیریم دنیا!
که تا اینان به دنیا سرورانند
چهار نعل تا ته درک برانند!
۷.۳.۸۹
آئینها و ادیان
آئین زرتشت هم از همان دست روشنگریهای خردورزان باستان است که نه هرگز نام خویش "پیامبر" گفتند و نه هرگز بهیچوجه قرار بوده مایه تفاخر و برتری گروهی از "دین کاران" و بهانه تحمیل و تسخیر باشند و نه چماق حاکمان در استثمار مردمان!
آئینهای روشنگر عهد باستان هنوز در زمان ما چون مشعلهای فروزان بر سیر تکاملی بشر نور می افشانند و در جان هر انسان اهل سیر و سلوک و شناخت خویش و رموزی از قوانین جاودانه جهان.
هر چند در هر دوره تاریخ ناکسانی هستند که ذحاک وار سعی در سواستفاده از "دانش" بشر داشته و دارند. "مارهایشان" به بهانه تفاخر و بهره مندی از "دین" یا "دانش برتر و خاصی" مشغول خوردن مغز مردمانند و تسخیر قلوب، با مغزشوئی و تلقین و تبلیغ و خرافات، به سود نیات اهرمنی (کژی و ناراستی.) کژیها و کاستیهای خویش را اینگونه مثلا جبران میکنند؟ یا سادیسم سلطه دارند اینان؟!
هر آنانکه از دانسته های بشر برای نیات شوم یا تنها سود خویش "زنجیر و بند اسارت" بر قلب و پای مردمان افکنند، از بیماران و کوته فکرانند و چون به خرد و شناخت خویش و جهان راه ندارند لاجرم نمیدانند که دانش بدون "بینش" ارزش چندانی ندارد! و شناخت جهان نه برای سلطه بر زمین است که برای بهزیستی بشریت.
اگر شناخت جهان هستی همه در جعبه گنجی باشد اینان محتوی را بدور انداخته و جعبه را دزدیده اند! یعنی آن شناخت راستین را حتی ندیده اند! چرا که چنین نفس پرستان کژ پندار را چشم جان و خرد کورست.
چگونه توانند دید ابعاد چندگانه عالم و انسان را؟ زندانیان بی بینش ِسه بعد، گوئی که در دو بعد و نیم بیش نمی زیند! حیوانات بینش بالاتری از جهان دارند تا برخی از این سلطه جویان جهانخوار! به خیالشان سرور جهانند! البته در همان دو بعد و نیم وجود بی وجودشان!
چگونه سرورانند که از خویشتن برتر خویش هیچ ندانند؟! چگونه موجوداتند که بر جنازه بشر می زیند؟ مگر نه از بشرند؟ بل هم نه انسانند! حیف.
هر "انسان" تشنه شناخت رموز وجودی خویشتن و جهان است. مگر میتوان ادعای انسانیت داشت و بسوی شناخت و کمال نرفت؟ بینش مکمل دانش و قابل دستیابی از راه گشایش چشم دل و خرد!
"بینش" یعنی همان شناخت مینوی انسان و جهان! بینائی نه با چشم سر که با چشمهای جان و خرد. در آئین ذن بسیار بر گشایش "چشم سوم" تاکید شده و آئین زرتشت ما را به دانائی و بینائی با "جان و خرد" تشویق کرده و عرفان ایرانی تاکید بر گشودن "چشم دل" دارد. (گشایش چشمها یا چشمه های انرژی بنظر معادل همان باز شدن چاکراهای انرژی بدن در هندوئیسم و بودیسم است که در کلیت چشمهای "جان" یا وجود مینوی انسان را تشکیل میدهند.)
چشم دل باز کن که جان بینی / وانچه نادیدنیست آن بینی
همه آنچه آئینهای باستانی می آموزند: راه یافتن به کنه وجود خویش و عالم و رسیدن به توانائی بینش است! از آن پس دگر سلوکیست اختصاصی از درون هر انسان به کلیت هستی. رازیست یه یگانگی هر وجود!
"زندگی انسان" رابطه یگانه هر فرد با هستیست. پیوست هر وجود بینائی با وجود بینای هستی؛ تجربه ای یگانه از پویائیها و دانائیها و اکتشافات و آفرینشها.هستی هم در پی همین "تجربه های یگانه" است. اینهاست که در نهایت به کلیتی چون موجودیت خانواده بشر معنی می بخشد. (شاید هم به موجودیت کلیت هستی! چه فایده از آن بودنی که درک نشده؟
هستی که درک نشده گو که انگار نبوده و نیست! معنای هستی، بی ادراک چیست؟ اینجاست که "گفت: باش! و پس بود!" معنی می یابد. بحث درین زمینه طولانیست.)
می بینید؟ که تجربه بودن دلیل بودن هر موجودست!
دلیل بود و وجود انسان درک و تجربه خویشتن برتر در ارتباط با هستیست.
و ببینید! که هیچ چیز بیش از تحمیل و سلطهء تفاخر آمیز مشتی کژ فهم بر گروهی از بشر مانع این تجربه خاص هر فرد با هستی یا همان "زندگی انسانی" نیست! چرا که بال پروازشان بسته!!
چگونه بشر به کمال خویش رسد در حالیکه حق خود بودن و بهره گیری از خرد و بینش و اندیشه های نو را هم ندارد؟ از همان کودکی داغ بر چشم جانها میزنند که: "همین را کورکورانه بپذیر و بدنبال کشف حقایق هستی نرو! که همه نزد ماست!" این اگر به نیت کور کردن "چشم جان" و خرد و بینش کل بشریت نیست، چیست؟ کژ و ناراست تر از این هم مگر میشود بود؟! (هر چند کژی از نبودن است)
ببینید! که مشتی روان پریش بخاطر نوعی بیماری سادیسم و نارسیسیزم (دگر آزاری + خود برتر بینیهای بیمارگونه از فرط کاستی خرد!) چنان اسیر و بنده نفسانیات و بیماری روانی و عقده های درونی خویش شده اند که قادر نیستند دست از برده داری و تحمیل سلطه خویش بر بشر بردارند (یعنی همان ظهور بیرونی جهل و کژیهای درون)
به هر نیت شوم، دانسته یا گاه ندانسته "عامل اصلی" بازداری تکامل بشریت همینانند. متاسفانه به بهانه "علم و دانش و پیشرفت و مدرنیته!" و برخی هم به بهانه "روحانیت و دینکاری" و "راهنمائی معنوی خلق!" و با ادعای ارتباط با "خدا"! کدام خدا؟ خدای بیمار درونی خویش؟
اهالی تحمیل و آزار و سلطه مگر قدرت درک خدائی جز این را هم دارند؟!
خردمندان دانند که از این احمقانه تر ادعائی در تاریخ نبوده و نیست. چون تنها راه ارتباط با کل "یگانه و مرتبط" هستی از راه شناخت خویشتن برتر و خرد و بینش درونیست! و حقیقت اینست که "اهالی خرد و شناخت و بینش" اهل تحمیل و سلطه و آزار بشر نیستند!! که اینها همه نشانه همان کژ فهمی ها و "کاستیها و کژیهای درونیست" (یا بقولی اهرمن).
* * *
حقیقت اینست که:
اهالی خرد و بینش با مشعلی فروزان از نور حقیقت درک شده انسان و جهان در پیشاپیش سیر تکامل بشری گام میزنند؛
و بشریت با درک نور مهر و حقیقت قرنهای قرن از جان و دل همچنان بدنبال آن مشعلها دوانند!
می بینید؟ که مشعلداران مهر و حقیقت را نیازی به زنجیر و بند اسارت و تحمیل و آزار نیست؛
که اینان در راه رهائی بشر از هر آن زنجیر و بند مرئی و نامرئی اسارت، گام می نهند و بس!
بند های اسارت موجب گمگشتگی و حمق بشرند!
صلیب سمبلیست از همان بندها و مسیح مصلوب بر صلیب اسارت، سمبل بشریت ِدر بند استثمار اهالی تحمیق و تسخیر و آزار و سلطه است!
می بینید؟ که پیام مسیح جز "رهائی بشر" نبوده!
پیام بس شفافست! و دکّان دینکاران بس آشکار!
* * *
رهائی بشر از بندهای مرئی و نامرئی اسارت بار همانا و باز شدن چشم جان و خرد و روشن شدن "مشعل وجودی" هر انسان همان!
باقی مسیر به مشعل درون روشن است
اما این کل بشریت است که می باید بیدار و هشیار و همراه مسیر را طی کند! تک رویها کافی نیست.
همه بسوی آتش گاه مهر و خرد! تا مشعل درون را بر افروزیم!
* * *
بله "آتشکده" هم سمبلیست از روشن شدن مشعلهای درونی از منبع نور مهر و راستی ها!
هر چند در زمان باستان جایگاهی کاملا ضروری هم داشته است (که زندگانی حقیقتی چند بعدیست.)
سواران از دور دستها حوالی غروب از راه میرسند و هر یک مشعلشان را در آتش گاه مهر بر می افروزند. فردی هم می باید مسئول روشن نگاه داشتن یا تیمار داری و پرستاری از آتش بوده باشد!
حاکمان و خلفای هر دوران اما ذحاک گونه با وزرا و نمایندگان مکارشان (مارها) از آمیختن چندی از آئین و رسوم کهن, "دین رسمی" برای کنترل مردمان میسازند (یا سیاست رسمی؟)
حقیقت اینست که هیچ آئین روشنگری برای چنین کنترل و اسارتی نیامده بوده است!!
* * *
هدف همه "آئینهای بینشی" یا مینوی سراسر تاریخ شناساندن "حقیقت وجودی انسان و عالم" بوده و راه این شناخت هم از درون هر انسان بیناست! شناخت حقیقت انسان و جهان هستی (دانش + بینش) کورکورانه و به تلقین و باور صرف ممکن نیست!
دانش و باور صرف هرگز ره به راستی نبرده!
آفرینش ماهیت وجودی هستیست.
خلاقیت بدون اندک بینش ممکن نیست.
پس دانش و باور صرف خلاق و آفریننده و پویا نیست.
آنچه زایا و پویا نیست راهی به آینده نخواهد برد!
* * *
ادیان منجمد در حصار باورهای صرف محکوم به فنایند.
و هر آنکه از بینش گذشتگان دکانی گشوده هم سرنوشت با اهالی انجماد.
خواه حاکم و خلیف باشد یا گراند لژ و کارتل و خواه واتیکان!
بینش و شناخت لازمه ماندگاری بشرست!
برای "شناخت حقیقت" نیازی به این نیست که قلبتان را از سینه درآورید و تقدیم شخص خاصی نمائید یا به "مارهایش" اجازه دهید تا "مغزتان را بخورند" و بقول جوانان ایران برای سلطه جوئی بر وجود و زندگانی شما: "مخ بزنند"! می بینید که سرانجام این "مخ زنیهای دینکاران" در طول تاریخ تنها به تحمیل و سلطه و جهل و تحجر و تفرقه و نفرت انگیزی و چماقداری و شکنجه و آزار انسانها و قتل و کشتار ختم شده. یا فوقش به نوعی برده داری مدرن با تلقین خوشبختی بشر در سراب جنون مشتی بیمار سلطه جو!
می بینید؟ یا نمی بینید؟
پس از چه رو همچنان مسخ کژباوریهای کهنه و نو با اشارت هر حاکم و خلیف و جهانخواری در ظلمات نفرت و آز به نبرد با بشر میروید؟!
از چه روست ای بشر که پیکره های خونینت از شلاق استثمار مشتی کوردل بشر آزار، همچنان به چهار میخ تلقین و تسخیر بر صلیب اسارت دوران آویخته و نمی بینی؟!
* * *
چشم جان بگشا بشر!
زندان بانانت را ببین!
بندهای نامرئی اسارت را بیاب!
*
ّبیا یاور!
بیا! خود را بیاد آور!
تو "انسان" بوده ای روزی!
پر و بال خرد بگشا
همه یکسر شویم انسان
رها گردیم از این زندان!
* * * * *
۴.۳.۸۹
پارادایم نوین ایرانی
اشکال کار اینست اینجاست که درین وادی بد تعریف شده از ابتدا (کج بنیان) اینک پس از سی سال نه ما ایرانیان احساس تعلق و راحتی لازم برای ادامه همان مسیر را داریم و صد البته که وقتی خودمان هم با آن بیگانه شده ایم سایرین را هم بدشواری جذب این وادی و همراه خواهیم کرد! مصداق ِمثل خانه از پای بست ویران است. وادی دیگری می باید از نو بر اساسی استوارتر تعریف و بنیان شود تا نه تنها همه ایرانیان را براحتی در خود جای دهد که چنان شور و اشتیاق و عشقی بیافریند تا سایرین را هم به شوق آورده و جذب کند! فعلا که کاملا نتیجه معکوس داده است و به مراحل دفع حداکثری داخلی و خارجی رسیده ایم.
یعنی آن بنا بس آشکارا کج بالا رفته و به دشواری سعی دارند راست نشانش دهند اما خطای دید مردمان را با هیچ جادوئی نمیتوان تا این حد افزایش داد که کژیهای چنین فاحش را نبینند. اتلاف زمان است و انرژی.
اگر از همان سی سال پیش پایه ها را مستحکمتر ریخته بودیم تا کنون زمینه جذب حداکثری فراهم آمده بود. در حقیقت میتوان گفت انقلاب اسلامی نوعی عقب گرد تاریخی بوده، چرا که وادی تعریف شده توسط پهلویها از جذب بیشتری برخوردار بود و بنائی بر پایه های استوارتر فرهنگ مهر مینوی ایرانی بود که میشد بتدریج کاستی هایش را ترمیم و آنچه بایسته تر بر آن افزود و تا مدلی خاص و جهانی هم پیش رفت. پارادایمی نوین و جذاب بر بنیان مهر مینوی و همزیستی مسالمت آمیز همه اقوام و گروهها و باورها و همه زیبائیهای خاص ایرانی و شرقی. بی گمان غرب هم این پتانسیل را در آن بنیان استوار دیده بود که فتنه های روس و انگلیس و نفوذیهایشان از چهل سال پیش به اینطرف همچنان تیشه به ریشه فرهنگ و تمدن ایران میزند. ریشه های استعمار اهرمنی خودشان برکنده باد! (?Now what)
* * * * *
حکومت و ملت
.
رهبر آن نیست که گه تند و گهی خسته رود! نه ببخشید این خیلی ربطی به موضوع نداشت.
موضوع روابط بین حکومت و ملت است: رهبران! با مردمان دگراندیش هم سخن گوئید!!
ای کاش رهبران این روزها نه فقط با طرفداران و همفکرانشان که کمی هم با مردمان دگر اندیش و حتی مخالفشان سخن خوش میگفتند و همه ایرانیان را داخل آدم حساب میکردند! به همه مهر میورزیدند. که رهبر خوب آنست که با همه ملت از هر گروه و هر باوری بتواند براستی سخن از سر مهر گوید.
رهبری که خودیهایش را قدر نهد و بر صدر نشاند هر چند قاتل و شکنجه گر و چماقدار و طرار و دو رو رهبر یک ملت نیست.
چه بسا انسانهای نیک نهاد که با نیاتی خیر و میهندوستانه در برابر مظالم حکومت شجاعانه بایستند و تا احقاق حق و حقوق ملت کوتاه هم نیایند حتی تا پای جان! قهرمانان تاریخی یک ملت معمولا چنین انسانهای بیدار وجدانند نه آن رهبرانی که اینان را در بند و زندان کند و چشم بر آزار و شکنجه و قتل بیدار وجدانهای روزگار ببندد و گوش بر فریاد حق طلبی مردمان به جان آمده از ستم مضاعف دوران!!
ادعای معصومیت که ندارید و جایز الخطا بودن حکومتها ناگفته عیان است. پس دگر چه حاجت به سرکوب مظلومان حق ستان و چه جای خفه کردن صداها در گلوست؟!
از که پنهان میکنید که مردمان از اوضاع ناخشنودند؟ از مردمان؟ یا خودیها و دور و بریهای نظام؟!
همه فهمیدند آقایان! میتوانید سر مبارک را از زیر برف برون آورید و برای کاستیها پوزش بخواهید که این نشانه شهامت است و نه مایه آبرو ریزی!
رهبر هستید که باشید. خدا که نیستید! پیامبر هم که نیستید! انسانید و جایز الخطا. ملت ایران هم که نامحرم نیست. ملت هرگز نامحرم نیست! اگر نامحرمی در میان هست معمولا در داخل حکومتهاست نه ملت!!
"تکلیف حکومت" اداره امور و خدمت به مردمان و کشور است. اگر کارش را درست انجام دهد محرم و "خودیست" وگرنه نامحرم ملت و ناخودی خواهد بود و می باید تکلیفش را روشن کرد.
تکلیف ملتها با حکومتهایشان به چند شکل میتواند روشن شود! بستگی به میزان نزدیکی و اعتمادشان دارد. رهبرانی که میدانند به هر دلیلی گسلهائی بین ایشان و ملت پدید آمده اگر بصیرت داشته باشند خودشان سر صحبت با مخالفان را باز کرده و فاصله خویش و حکومت را با دگر اندیشان و هر آنکه در دایره خودیها به شمارش نیاورده و تنها به دلیل انتقاد یا مخالفت با اوضاع طرد یا زندانش کرده، بتدریج کمتر میکند. بهر روی این رهبران حکومتهایند که می باید بسوی ملت پلی از دوستی و صمیمیت و اعتماد بزنند و نه برعکس! چرا؟ چون رهبران و سران حکومتها قابل جایگزینی هستند!!
لازم به ذکر نیست که هیچ دیکتاتوری در جهان پایدار نمانده اما برخی ملل هزاران ساله اند و خیال هم ندارند حاصل هزاران سال تلاش و تمدن را بر سر رهبر یا نظامی خاص "قمار" کنند! پس بهترست هیچ رهبر یا حکومتی هیچ بخش از ملت را ناخودی و بیخودی قلمداد نکند و با قدری بصیرت بیشتر زمینه اتحاد و انتخاب و نظارت ملت در امور مملکتی را فراهم آورد تا بر عمق و وسعت گسلها نیفزاید!
خوش اخلاقی حکومتها به اینست که هر مشکلی میان مردم و حکومت پدید آمد ابتدا حمل بر کمکاریهای خود کنند و سعی در شفاف تر کردن مسائل برای مردمان که محرم اسرار مملکت خویشند!
پایه تنشها عدم اعتماد است و چاره کار بی پیرایه و رو راست بودن حکومت با ملت است و نه پنهانکاریهای بیشتر و سرکوب و زندان و خشونت و ایجاد جو رعب و وحشت در جامعه، که اینها نشانه ضعف حاکمان و نفاق و بازیهای پشت پرده و نیات ضدمردمیست و ملتها خیلی زود این را حس میکنند!
در نهایت چرخهای هر مملکتی توسط ملتها میچرخند نه دولتها و حاکمان و رهبرانشان. بنابرین فوقش اینست که ملت اگر کارد به استخوانشان برسد روزی دگر چرخها را به گردش در نمی آورند تا همصدا پیام شفافی در برابر جو ارعاب و سرکوب فرستاده باشند.
می بینید که سرانجام حکومتهائی که از ملت فاصله گیرند و تنها بر سرنیزه تکیه زنند ورشکستگی تمام عیارست و بس. بنابرین جائی که عقل یار خوش است و نیات خیر، چه نیازی به سرنیزه و ارعاب؟!
خداوند به همه حاکمان ظالم قلب و وجدان عطا فرماید تا تنها دایره ای بسته از خودیهای سینه چاک را بر کل یک ملت ترجیح ندهند وگرنه چه نیازی به اسراف سرزمین بزرگی همچو ایران و سرکوب ملت بزرگی چو ایرانیان؟!
زمین به این پهناوری! بفرمایند در جای دیگری با سینه چاکان درگاه بساط حکومتی دگر نهند که نیازی به استبدادی عمل کردن هم نداشته باشند و همه همفکر و همراه باشند. وقتی نمیتوان ملتی را با خود همراه کرد دگر چه اصرار بر حکومت و رهبریست؟ مگر لازمه این کار اعتماد اکثریت ملت نیست؟!
هیچ پیامبری هم گوش مردمان را نکشیده که مرا برگزینید! هر آنکه بنام آنان چنین کرده ظالم است و فریبکار و جاه طلب. آیا اینها از صفات "ولی فقیه" است؟ پس دست از سرکوب و جنایت علیه ملت بزرگ ایران بردارید و حق رفراندوم را برای نسلهای بعدی هم به رسمیت بشناسید.
ادامه زندان و کشتار ملت ناگزیر به اعتصابات سراسری کل کشور ختم خواهد شد و این عکس العمل طبیعی هر ملت تحت ستم است.
در نهایت یک مجوز راهپیمائی صادر کردن و ملت را داخل آدم و شهروندان حساب کردن و با مخالفان هم به مدارا سخن گفتن و شفافیت و نیت خیر، تنها ضامن بقای هر حکومتیست و عامل استحکام و دوام آنها. در غیر اینصورت دیر یا زود ساختارش از هم فرو می پاشد.
جنگ تحميلي با فرهنگ و منش ايرانيست
حقیقت اینست که "اتوم متوم" همه بازیهای سیاسی اکنون دگر رسوائیست و تحریمها بر ایران بخشی از طرح سلطه بر خاورمیانه است که در هر صورت اعمال میشد. چون زمان خوار و ذلیل و زار و نزار کردن ایران است. ایران! نه به معنای حاکمان دست نشانده خود غرب. طرح تضعیف خود ایران است بمعنای اولین جهان بینی توحیدی و مهد مهر و فرهنگ میترائی و تمدن اهورائی: "پندار و گفتار و کردار نیک". بله جدال با همین آخرین کلمه است با "نیک".
برای تضعیف فرهنگ مینوئی نیکی آمده اند! سالهاست این طرح مرحله به مرحله اجرائی میشود.
به خیالتان سهوی بوده که فرهنگ ایرانی را از ما و حتی اقوام همیشه پایبند به آئین باستانی و جشنهای فرهنگی زیبای هزاران ساله و رادمنشی ایرانی برای اولین بار طی هزاران هزار سال ربودند و نه تنها فرهنگمان را ممنوع اعلام کرده و "محو میکنند" که بجایش مواد مخدر تحویل پیر و جوان شهر و روستاهایمان میدهند! به خیالتان همه اینها سهوی بوده؟
شورش 57 و کشتار فرماندهان ارتش و سپس زندانیان سیاسی 12 تا 22 ساله و جنگ و جنازه روی تلهای جنازه و سر آخر هم شلیک از پشت به فرماندهان و همزمان تشکیل باند و مافیاهای زیرزمینی گوناگون... چرا چنین فساد و مواد گستردند؟ کی و کجا اخلاق تا این حد از ایران رخت بر بسته بود؟
هزاران هزار سال فرهنگمان را حفظ کردیم تا مشتی ملای مزور فراماسونری بیاری مشتی پهن مخ با سیاستهای پشکلی نخ نما بخواهند ظرف چند سال محوش کنند؟ هر چند آب در هاون میکوبند اما همین تعداد از ما که به دامشان افتاده ایم هم جایز نبود!
کشاورزان را معتاد کرده اند! اقوام را از فرهنگ و آئینشان بازداشتند و معتاد کرده اند!
چرا باید در کردستان حتی یک نفرمعتاد باشد؟ این یعنی همدستی با جلادان دشمن فرهنگ ایرانی!
مواد را بسوزانید و جشن و آئینهای کهن را زنده کنید! تا کور شود هر آنکه نتواند دید جشن و فرهنگ ایرانیان را. لباس و زبان و فرهنگهای هزاره را اگر اقوام ما حفظ نکنند چه کسی حفظ خواهد کرد؟ این است آن چیزی که ارزش دارد برایش تا پای جان بایستیم! نه بازیهای حزبی نفوذیهایشان.
همه استانهای ایران و همه اقوام ایران پیش از هر چیز برای فرهنگ و آئین و سنن هزاران ساله مبارزه کنید و برای رادمنشی و راستی و درستی ایرانی! برای فرهنگ و تمدنی ایرانی. برای ایرانی زیستن و ماندن تلاش کنید! ایرانی دروغ نمیگوید و خیانت و جنایت نمیکند و فساد نمیگسترد و پایبند فرهنگ است. پس چه شد بی مبارزه و به این راحتی مغلوب جنگ نرم دشمن شدید؟! دشمن اگر در لباس دین بیاید گوهر با ارزشی چون فرهنگ ایرانی را که غیر قابل جایگزینیست را میدهید براحتی ببرد و سواری هم بگیرد از شما؟ چرا؟!
استعمار اول ملل را از فرهنگ و تمدن باستانیشان جدا میکند چرا که پولادهای آبدیده اند و اگر هزاران سال دوام یافتند هزاران سال دگر هم با پایبندی به همان فرهنگ و تمدن دوام خواهند یافت و غیر قابل تسخیرند.
حفظ فرهنگ و آئین و سنن تمدنی مردمان و اقوام ایرانی ارزش ایستادگی و مبارزه تا پای جان را هم دارد! آنگاه شما به همین راحتی فرهنگ و آئین و لباسهای رنگین و جشنها و مراسم را بدور انداختید؟ کم حماقتی نبود! اگر برای حفظ فرهنگ ایرانی آنهمه کشته در طول تاریخ ندادیم پس برای چه بود؟ آنهمه رشادتها و دلاوریها برای حفظ همینها بود که براحتی تقدیم چهار تا ملا کردید رفت! هیچ فکر کرده اید چرا؟ چون بخشی از طرح استعمار در همه جای دنیا همین است. در دوران پهلوی لابد حریف نشدند تا این حد تیشه بر ریشه های فرهنگیمان بزنند، وگرنه اینها مراحلی از طرحهای قدیمی استعمار بریتانیاست که در جهان بارها اجرا شده.
اینزمان زمان بازگشت به فرهنگ و تمدن اصیلمان است! در هر شهر و روستای هر استان از کشور در حفظ ارزشهای اخلاقی ایرانی و فرهنگ و منش ایرانی و آئینهای اجدادی بکوشید. بدانید همانهاست که ما را تا کنون پایدار و سرفراز داشته و دشمنان هم اینرا میدانند. ملل دیگر را هم برای استثمار بیشتر اول از نمادهای تاریخی و سپس از فرهنگ و سنن و آئینها و بعد اخلاق و ایمان تهی کرده اند! با چین همین کردند و با هند همین. البته هندیها شانس آوردند رهبری "انقلابی راستین" مثل گاندی داشتند و عشق به فرهنگشان و خود باوری. آنچه بیش از همه هندیها را نگاه داشت این بود که پیشاپیش از وسوسه های نفسانی تهی بودند. عرفانی ترینهای کره زمین بودند. همین حفظشان کرد. اما ما را نگر! بشدت اسیر هواهای نفسانی شده ایم و بهترست هر چه سریعتر به فرهنگ و منش ایرانی خویش بازگردیم.
به هر دلیل واهی که بدنبال اینگونه رفتارهای بدور از انسانیت و شرافت رفته ایم، اکنون به قیمت جان هم که شده در برابر این جنگ تحمیل شده بایستیم و به خویشتن برتر خویش بازگردیم و انسانی تر و ایرانی تر زندگی کنیم. خواهیم دید که بتدریج اوضاع مملکت هم انعکاسی از درون زیباتر ما خواهد شد!
غربیها آموخته اند که: اندیشه و رفتار و اخلاق جوامع را منحط کن تا کل جامعه و کشور فروپاشد.
و ما به جهان خواهیم آموخت که: حتی در برابر فشارهای جنگی تحمیلی بر ضد فرهنک و تمدن و منش والای بشری میتوان سخت و جانانه ایستاد و خود را یافت و به کمتر از والاترین ارزشهای فرهنگها و تمدن اصیل و انسانی بشری در سراسر زمین رضایت نداد! جشنها و آئینهای زیبای باستانی را که پیوند قلبها را با یکدگر و زمین و هستی ممکن ساخته همچنان برپاداشت؛ و در همه کشورها به مواد مخدر رای "نه" داد. قدم به قدم، تا محو هر آنچه ضدبشریست پیش رفت. تا محو استعمار و استثمار و جهانخواری. در همین دوران.
آری میتوان! کافیست دریابیم مشتی لاشخور جهانخوار و عمالشان به ما اعلان جنگ داده اند! میخواهند اخلاق و فرهنگ را از ما بگیرند و بعد با تحریم و القای فقر و فلاکت بیشتر چنان تحت فشارمان گذارند که شیرازه فرهنگ انسانیمان و اخلاق جامعه کاملا از هم بپاشد و خوار و زار و نزارمان کنند، تا به پایشان بیفتیم آنگاه که خاکمان را به اشغال درآورند. اما خوابهایشان را با کل نظام ملعون جهل جهانیشان به گور خواهند برد. چون شرشان به خودشان باز میگردد و چندین برابر هم باز میگردد.
مواد مخدر را کنار گذارید و به جشن و سرور بپردازید و اخلاق نیک. به هیچ قیمتی تن به هیچ نوع فساد ندهید و بجایش فرهنگ نوعدوستی و یاری یکدگر را ترویج کنید و با کمک و همفکری هم برای معظلات هر محله ای و روستائی راه حلی محلی بیابید. یکدگر را حمایت کنید و زیادی خواهی را کنار بگذارید و از حرص و آز بری شوید تا بزودی محله و روستا و شهر و استان و کشور همان زیبائیهای درونی انسان ایرانی را در خود منعکس کند و از خود بروز دهد.
زمانه بر وفق مراد نیکان است. کجا رفته آن اخلاق نیک ما ایرانیان؟ آن جشنهایمان چه شد؟ آن لباسهای رنگارنگ و آن شادمانی و سرور آیا ارزش مبارزه نداشت؟! واقعا که گور پدر سیاست! برای همینها مبارزه کنید که سیاست و حزب و جناحها همه درین سالیان انگار در راستای طرح ضد ایرانی اجانب بوده. همین طرح محو و نابودی فرهنگ و تمدن و منش ایرانی که تف سربالائیست لاجرم فرود آمده بر چهره کریه استعمار.
بگوئيد جنگ تحميلي با فرهنگ و منش ايرانيست و ثابت کنید که آب در هاون میکوبند.
۳.۳.۸۹
از "اتحادیه کشورها" استقبال کنیم
تشکیل "اتحادیه ایران بزرگ" از مللی که به تزویر و فشار استعمار اروپا از هم پراکنده شدند، یکی از همین اقدامات مورد نیاز برای صلح پایدار منطقه است.
آنانکه مرزهای خاورمیانه و آسیا را ترسیم کرده اند طوریکه اقوام و ملل را از هم بدرند و تکه پاره و از همه گسیخته سازند ناگفته پیداست که نیتی خیر نداشتند و جز سیاست تفرقه بینداز و بهتر استثمار کن و ایجاد تنش و آتش افروزی برای اشغال تدریجی را در نظر نداشته اند. بنابرین این مرزها می باید در اتحادیه هائی از ملل منطقه کمرنگ تر و ملتهای پیشتر برادر و دوست به هم نزدیکتر و هم پیمان شوند در راه امنیت و صلح پایدار که لازمه پیشرفت و بهبود اوضاع همگان است.
بازیهای استعمار روس و انگلیس در ایران و منطقه فاجعه ای تاریخی برای خاورمیانه و بشریت بوده و نمیتوان بیش از این در سکوت مگبار نشست و شاهد زوال فرهنگ و تمدن و دوستی و همزیستی اعضای خانواده خاورمیانه و آسیا و سایر قاره ها و کل بشریت بود. ادامه این سیاستهای ضدبشری فاجعه آمیزتر از پیش خواهد بود. و می باید هر چه زودتر متوقف و ضایعات حاصله ترمیم شود. وگرنه دود آتشی که بر پشته های فرهنگ و تمدن مهر و میترائی و اهورائی ایران بزرگ قرنها برافروختند بیش از ماههای اخیر به چشم اروپا خواهد رفت!
آنانکه همه ذهن و حواسشان درگیر استثمار بشر است صد البته که هشدارها را بموقع در نمی یابند. بنابرین کمربندها را برای بازگشت شر جنایاتی که در سراسر زمین برانگیخته اند به سوی مبدا شرارت عصر محکمتر بسته و منتظر بمانند که پایان دوران استعمار و استثمار بشر حتمیست. داوطلبانه دست از ظلم و ستم و تزویر بردارند به سود همگان است.
فدراتیو کشورهای خلیج فارس را تشویق میکنند اما فدراتیو ملل ایران بزرگ را که خود از هم پاشیدند بر نمیتابند. وای بر این استعمارگران. مشتی بیمار احمق طماع!
بی توجه به نظام جهل جهانی سردمدران ضدبشری اروپا و بخصوص روس و انگلیس، بساط اتحاد ملل ایران بزرگ فراهم خواهد شد و این اتحادیه سرانجام شکل خواهد گرفت. چه استعمار اروپا بخواهد و چه نخواهد و چه آنروز باشد یا دگر نباشد که از اتحاد خانواده بشر حرص بخورد!!
براستی که عذابی بالاتر از ضدبشری بودن نبوده و نیست. اگر بصیرت داشتند در می یافتند هم اینک در عذابند. به همان میزان که بشر را می آزاراند! چگونه میتوان همه بیماران روانی تشنه قدرت کاذب و استثمار را از عذاب خودانگیخته رهانید، تا بیش از این خود و بشر را نیازارند؟!
* * * *
۲۰.۲.۸۹
ذحاکان اهرمن خوی!
نظام رفتارش با ملایان مزور مو نمیزند!
و درگاه جهنم دوزخیان اهرمن خوی که بسته شود، تازه مردمان درگاه پردیس درون و برون را بهتر و بیشتر از پیش تشخیص داده و فوج فوج جلوس خواهند فرمود!
پردیسیان را از محو اهرمن خویان چه باک؟
که از هر گروهشان چه در شرق و در باختر خودشان خود را بهشتی و ما انسانهای بیزار از هر آنچه مظهر اهرمن و مایه آزار و تحقیر و تحمیق و جهالت انسانهاست را دوزخی می نامند!
چه خوشتر که با این خیل مسخ شدگان سخن گوید
پیشتر که بدنبال بسیج فردوسیان زمانه باشد
*
و پولاد آبدیده همان کاوه های زمانه اند
سمبل رهبرانی چو پولاد آبدیده
حرکت در رکاب اسب او را رها نکنید
هر پرچمی که یک "کاوه" برفرازد
همواره همان "درفش کاویان" است!
درفش هماره برفراشته بالا بلندترین آمال انسانی!
درفش کاویانست که بر افراشته !
با کاوه ها باش!
۱۶.۲.۸۹
اهرمنان رفوزگان تاریخ

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود"
تو کلک بودی و افساد فلک کارت بود!
* * *
از زمانی که فلک آوردتان در مهد مهر
کارتان راهزنیست! غارت پردیس سپهر!
.
در بهشت مهر بنشستی و گردن میزنی؟
حوریان آزرده ای! از مهر حق دم میزنی!
* * *
کی به پردیس جهان ِعارفان آدم شوی ؟
در سرای مهر هم درگاه دوزخ میشوی؟
حق گواهست که نی مهر شناسی نی شرف

امتحان "عشق و شرف" بود! تو را دیگر هدف
* * *
کی بدین زهد ریائی از همه سرها سری؟
هان بدان! با هفت هزار سالگان سر به سری
.
* * *
قسم به خون شهیدان راه آزادی
.

قسم به زخم اصلاح و اصول!!
قسم به این طلوع و آن افول!
.
قسم به زورگویان ِمودب ما
قسم به بیدلان ِخردمند نما!
.
قسم به اتمام ِحجّت ِیاران!!
به صبر سرآمدهء ایرانیان!
.
قسم به خون شهیدان راه آزادی!
به ظلم! نمانده نظامی و نمی مانی!
.
قسم به زوزه های شغـال ملایان!
به شریعت ِصد سالهء نامشروعان!
.
به خفقان ِسی سالهء خودیهاشان!
به فتنه های کـور مافیاهاشان!
.
به نور! که محو کننده شیطانست
به حـق! که حق پیـروز میدانست
.
به دام توطئهء خویش گرفتارید!
به شـرّ ِمکـر خودیها بر دارید!
.
قسم به عزت و قدر و مقام آزادی!
به ظلم! نمانده نظامی و نمی مانی!
.
قســم به دلاور مردمـان ِهمراه
به قیـامی که میرسد از راه!
.
به چشم به در دوختهء زندانی
به خشم به لب رسیدهء طغیانی!
.
قسم به همین ماه های طوفانی!!
به ظلم! نمانده نظامی و نمی مانی!
.
به ظلم ِخویش طناب نهادی بر گردن
به قعر ِدرک میروی به جان کندن!
.
قسـم به صبـح دل انگیـز آزادی
وطـن همه جشـن خواهد شد و شادی
* * * * * *
کوردستان من!
در قلب من تو همیشه مظهر رشادتی
تاریخ پر فراز و نشیبت
سند ایستادگی ایران اهورائی
دلیل ماندگاری من ایرانیست!
*
به تو افتخار میکنم
به تاریخ و به فرهنگ و به پرچمت
گرامیست هر آنچه تو گرامی داری
تو یادگار اولین ایرانیانی
تو پرچمدار مبارزه علیه دشمنان
همیشه جاوید بمان کوردستان
*
هر جا که هستی سرفراز باشی
زنده و آزاد و پاینده
که تا تو هستی ایرانمنشی هست
*
جاودان مانی کوردستان
دست تو روی سر یاران
* * * * * *
کوردستان! یاور
سفر سلامت
*
ای فرزند پاک ایران
ای دلاور یل
نمان به ظلمت
تو برو سفر سلامت
عشق ما
رسنی بر گردن نیست
پیوندیست ناگسستنی
*
عشق مادر و فرزند
عشق میهن و ملت
زوال ناپذیرست!
*
حکایت رهائی کردستان
حکایت دو مادر و فرزندست
در پیشگاه آن قاضی
*
قاضی میگوید:
فرزند را دو شقه میکنیم
نیمیش مال هر یک از شما!
*
عشق مادری میگوید:
بگذار فرزندم زنده بماند
من از حق خود گذشته ام!
*
کوردستان عشق من
تو برو زنده و آزاد و آباد زی
سفر سلامت
سرت سلامت
*
میدانم روزی
به آغوش مام میهن بازخواهیم گشت
همه ما بی وطن شدگان ایرانی
به ظلم خلفای شیطانی
*
چه خانواده ها
که درین سی سال
فرزند دلبند را
به تنهائی روانه غربت کردند
عذاب جدائیها را به جان خریدند
تا فرزندان را از خطر برهانند
*
عشق میگوید:
" یاور همیشه مومن
تو برو! سفر سلامت
غم من مخور که دوری
برای من شده عادت"
*
برو عشق من کوردستانم
زنده زی; شاد زی
آزاد و آباد زی
غم دوری مخور
سر عشق سلامت!
* * *

ای به داد من رسیده ، تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی ، تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت ، توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی ، تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی ، برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم ، تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت
ناجی عاطفه من ، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم ، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره ، که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود ، توی کوچه های وحشت
وقتی همسایه کسی بود ، واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب ، طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست ، بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی ، به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی ، حلقه شبو دریدی
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ، ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ، ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه ، هرجای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق ، پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت ، سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق ، دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت
* * *
زنده یاد ايرج جنتی عطائی
۱۵.۲.۸۹
طرح آشتی خاورمیانه
* طرح آشتی خاورمیانه یا "منطقه جدید سوئز":
* تشکیل یک کشور واحد بعنوان "منطقه آزاد سوئز" با دولتی واحد از این کشورها: جردن و اسرائیل و فلسطین و مصر.
محدوده شرقی این کشور واحد و منطقه آزاد میتواند کانال جدید سویز باشد که راه آبی وسیعتری خواهد بود با اتصال به دریای آزاد.
* باز شدن راه آبی سوئز به دریا در محل "نحال یام" (بدون دستکاری کانال فعلی و بندر بور سعید)
* مرکز سیاسی و مذهبی این کشور واحد میتواند در بخشهائی از شهرهای فعلی اورشلیم باشد تا آشتی ممکن گردد اما مراکز تجاری و مسکونی می باید از مرکز این شهر دور شوند. فلسطینیها میتوانند بیشتر در مرز مصر و جردن سکنی گزینند اما مرکز مذهبیشان با سایر ادیان در اورشلیم مشترک است.
* ممکن است حتی مراکز دولتی منطقه آزاد جدید به جائی در مرز فعلی اسرائیل و مصر منتقل شود.
* بدین ترتیب جردن هم برای همه فداکاریهائی که تا کنون در میانه این جدال از خود نشان داده به سواحل آزاد و چشم انداز اقتصادی مشترک بهتری دست خواهد یافت.
* منطقه آزاد جدید با همکاریهای چند جانبه در تکنولوژی و امکانات و نیروی انسانی رونق جهانی و توریستی خواهد یافت و بطور مشترک برای همه این کشورها منافع بسیاری را در بر خواهد داشت.
* هر چهار کشور از خاکشان مایه خواهند گذاشت تا اجحاف به مصر نباشد. اما به نفع مصرست که این منطقه را با هزینه بیشتری از سوی یهودیان آباد سازد.
* یهودیان سرمایه و تکنولوژی بیشتری به این پروژه خواهند آورد اما منافع آینده مشترک بوده و دقیقا به چهار قسمت مساوی بخش میشود.
* این نوع همکاری و همزیستی مشترک المنافع بهترین راه ثبات و صلح در منطقه خواهد بود.
* با از میان برداشتن فشارهای موجود (مثل تراکم جمعیت و کمبود جا و غیره) و چشم انداز روشنتری برای آینده ادغام دو دولت اسرائیل و فلسطین سهلتر انجام خواهد یافت. چون فعلا حتی جا برای هر دو ملت بقدر کافی وجود ندارد. حتی اگر کل کشور به یکی از این دو ملت برسد باز هم در آینده نزدیک کافی نخواهد بود! بنابرین لازم است دو کشور جردن و مصر هم در جهت یاری فلسطینیها و برطرف شدن این فشارها یاری رسانند و در عوض با طرح "منطقه آزاد سوئز" خود این دو کشور هم بهمراه سایرین و کل منطقه به منافع بسیار زیادی در آینده دست خواهند یافت.
* همه اینها را در مقابل احتمال جنگ و کشتارهای گسترده در خاورمیانه قرار دهید تا متوجه شوید چرا بهترست دو دولت جردن و مصر خودشان برای این طرح پا پیش بگذارند و هر کدام دست رهبران دو کشور متخاصم را بگیرند و به "نحال یام" ببرند و چشم انداز یک بندر آزاد بزرگ و زیبا را به آنان نشان دهند و با یک شاخه زیتون و قدری فلافل سر و ته این نبرد شصت ساله را به هم آورند و بروند بسوی امضای قراردادهای صلح + همکاری در طرحهای منطقه آزاد سوئز :)
* باور کنید از این بهتر نمیشود
اگر میشود خردمندان یهودی و عرب بفرمایند بگوشیم.
* هر چند این طرح از اهمیت خلیج فارس خواهد کاست اما به همان اندازه از خطر منطقه خلیج فارس هم میکاهد و خطرات بسیاری که کل منطقه خاورمیانه را هم اینک دارد بشدت تهدید میکند. بنابرین این به آن در! و سر آخر بقول دوستان همه اش خیر است انشاالله! پس Shaloom! Suez Free Zone + بسم الله...
* * * * * *
> بن بست سرمایه داری
۱۲.۲.۸۹
راه نجات از بحران جهانی
یعنی جان به جانت کنند
باز هم تشنه قدرت و ثروت بیشتری
"قدرت" تو در تحمیل استثمارست!!
تحمیل استثمار برای استمرار سلطه ات بر بشر
تحمیل استثمار برای ادامه همین برده داری مدرن!
پس تو تشنه "قدرت" نیستی!
در واقع تشنه برده داری هستی! نه؟
آری! تو امپریالیستی:
تشنه برده داری به هر بهانه ای!!
تشنه زورگوئی و استثماری!
تشنه بهره کشی از سایرین!!
و سرقت دسترنج تلاش و خلاقیت بشری!
تو از نبیرگان راهزنان صحراها
تو از نوادگان دزدان دریائی!
تو زندانی یک جهش معکوس
زندانی ژن سادیسم خودت هستی!
آری! تو امپریالیستی:
ناقل و حامل ژن سادیسم و آزار دیگران!
دست خودت هم نیست!
تو خود برده یک ژن ناقابل گشته ای!!
که همواره از "خویشتن تو" بیگاری میکشد:
تا از هر آنچه هستی به بشر هدیه کرده است
به زیرکانه ترین راه، برای استثمار دگران
به شنیع ترین روش، برای آزار زمین و موجودات
در راه ارضای بیمار درون تو سواستفاده برد!
پس تو امپریالیست نیستی!
بیمار درونی تو امپریالیست است!!
در واقع تو همان کودک بیگناهی
که ژن این بیماری را به ارث برده است
و بیماری بر وجودش مسلط گشته
و یوغ بردگانی بر کودک درونت انداخته است!
آری! تو امپریالیست نیستی:
تو خود کودکی تنها و بی پناهی
که کودکان جهان را بی اراده خویش
به آتش جنون ارباب بیمار دیگری در می افکند!
به آتش اربابی امپریالیستی!!
آری! امپریالیست تو نیستی
امپریالیست صدای ارباب درونی توست!!
صدای ژن سادیسم است که تو یدک میکشی
طفلک معصوم؛
ای تنهاترین موجودات این جهان
ای تو نگون بخت ترین کودک تنهای زمین!
کاش درمان میشد این بیماری لعنتی سادیسم
کاش راهی برای نجات تو از این زندان بود!
اما فقط بدان!
آغوش خانواده بشر همواره برویت گشوده است.
استقلال تمام و کمال از نظر تولید مواد خوراکی و انرژی لازم برای بقای آن اجتماع در صورت قطع شدن Power Grid کشور است. این هسته اولیه هر شهرک است و پس از آن میتوان همه امکانات دیگر را بتدریج افزود. البته با طرحهای خلاق و نوآوریهای لازم برای زندگانی طبیعی تر و فرهنگی نزدیکتر به آمال زیباتر انسانی بدور از ترویج خشونت و جنگ و نفرت و تفرقه یا حتی حرص و آز برای مادیات.
(دست نوشته های اینشتین در آن دنیا :)
unity
The enlighted
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
: First Lesson on a Spiritual Jurney
Calm your Mind!
Our Inner & Outer world
is the Sum of our Thoughts
_________________________________________