semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۳۱.۳.۹۰

میوه ممنوعه


از زمانیکه نهال جهان بینی مرگ -محور عبری در پردیس زمین کاشته شد،
تا خوراندن میوه تلخ و زهرآلودش به حوا، و فرو غلتیدن انسان به دوزخ شرک آلوده جهل خویش،
"دین" ابزار تولید دیو از فرشتگان و بسط بردگانی مقدس در زمین بوده است:

اگر هم جهان هستی پدیده آورنده ای در ورای خود داشته باشد، و وی را آفریننده بنامیم
و قرار را بر ستایش آن نیروی لایزال هستی بخش به نیت قرب از راه شناخت بگذاریم،
توجه بیش از حد به غیر و پرستش و پابوسی غیر و خاک پای غیر شدن، و خود را بنده و برده و خوار و ذلیل غیر دیدن
خواه ناخواه بمعنی "شرک" خواهد بود، حتی اگر این غیر مقام شامخ ولی فقیه مطلقه عظما باشد یا مقام شامخ پاپ اعظم واتیکان یا مقام شامخ خاخام اعظم یا مغ اعظم یا کاهن یا مرشد اعظم یا هر بت اعظم دیگر!

معنای شرک همین است و جز این نیست. هر که بگوید جز اینست, همه میدانیم چرا دروغ میگویند.
چرا پیامهای کهن را در لفافه های هزار لایه ریا و فریب بعنوان دین میفروشند: چون "دین" یعنی قدرت تحمیل استثمار بر انسان و برپائی نظام برده داری با ابزار مسخ و تسخیر اذهان و قلوب, به جهت قربانی انسانها به پای بت اعظم که مظهر شهوات نفسانی تجار این بازار مکاره هزاران ساله است!

یعنی دین مجموعه ایست از هر آن ابزار از مغزشوئی و مسخ و تسخیر قلوب تا زر و زور و تزویر و خونریزی و کشتار و نسل کشی و رعب و وحشت آفرینی در قبایل و زمین برای رسیدن آخوندهای شهوتران به شهوات و لذاتشان به یمن استثمار انسانها! یعنی همین.

یعنی برای شناخت هستی و "هستی بخش دانا" مبادا در خود و هستی غور و تفحص و اندیشه کنی؟!
بیا سر بر بالین ما آخوندها بگذار و دمی با ما همبستر شو تا رموزی چند از اسرار کائنات را زیر پتو نشانت دهیم و خوب که خام و رام ما شدی خودمان بلدیم چطور گوسفندی دست پرورده از کودکان بسازیم و چنان بتی در قلوبتان جاسازی کنیم و چنان با باور به سراب طلاکاریش نمائیم که همه عمر کوچکترین شکی به دل راه ندهند: که این همان هستی بخش دانا و تواناست یا چه؟!

چنان فرزندان را از خود بیخود کرده و مغز میخورند...
تو گوئی ذحاک اشاره به همان ولی مطلقه و پاپ و خاخام و کاهن و همین بتهای اعظم و مظاهر شرک است.
که شیطان شخصأ بر دوش اینان بوسه مرگ زده؟ و افعیهای وردوش اینها مثل استاد تمساح ها را برای اطمینان از ادامه یافتن نظام استثمار مقدس مسخر کرده است؟

و شیطان
که همواره دوست میداشته خود را بجای خدا جا زند،
جز به یاری "دین" و ضحاکان ماردوش و امثال مصباح یزدیها و جوادی آملیها و کل خدم و حشم دربارهای قم و واتیکان و خرچسانه های متکبر و جاهل چون فراچسانیهای جهانی چگونه موفق میشد؟  نمیشد.

چنان همه وجود و کیش و آئینشان دروغ  اندر دروغ  اندر دروغست ...تا هزاران هزاران لایه گندآلود متعفن،
که حتی خود را جلوی آئینه نمی شناسند که انسانند و به خیالشان همان هیولائی هستند که دین میخواهد باشند و پروگرم شده اند که باشند.

آخوند بدون نقاب نفاق خواهد مرد.
نقاب نفاق را از چهره این همکاران اهریمن بردارید, نمیدانند بدون دروغ و ریا و نفاق و پنهانکاری در پس و پشت هزاران پرده فریب چگونه خواهند زیست. چون انسانی نتوانند زیست. بس که مسخ و تسخیر شده اند و تهی از خود و تهی از هر آنچه نیکی و زیبائی و راستی.

زرنگترهاشان همان فراچسانی ها, فهمیده اند:
برای اینکه قیافه شان به کراهت مصباح یزدیها نشود و بتوانند بهتر به مردم فریبی ادامه دهند
و همه آنانی که آخوندها دگر نمیتوانستند را هم بفریبند مثل توده-نفتیهای خیلی مغزکل و ملی-مذهبی های خیلی امروزی و علمای عالم دهر و خود ما را که همگی تا خرخره محصولات درجه یک و دو و سه همین کارخانه برده سازی اهرمنیانیم...

تصمیم می گیرند دروغ نگویند و راست بگویند بی شرفها، اما هر راست و همه راستیها را هم نگویند!
چون می پندارند بدون قدری راست گفتن که نمیشود انسان امروزی را فریفت! درست هم میگویند، چون می بینیم که چه نیروهای پیشروئی را اینچنین به دام جبهه ارتجاع کشاندند و می کشانند و بر علیه انسان و آزادی مسخر کرده و بکار می گیرند.

و این تسخیر شدگان دانشمند فریفته جاه و مقام و دانش و ثروت و قدرت و هزار کوفت و زهرمار دیگر را می بینی که مثل مور و ملخ دور و بر جبهه ارتجاع می لولند تا نکند پرده های مسخ و فریب از چهره کریه عجوز استثمار جهانی برافتد و بشر دریابد که گوسفند نیست و هرم سیاست و دین هر چند دوتاست, اما بواقع یکیست!!
*  * *
فراچوسانیهای چُس.
بهشان برمیخورد طفلکیهای معصوم!
هر چه باشد ماشا الله... هر کدام کلی برای خودشان پخند.

گوسفندان دست آموز بالین آخوندها
دست آموزان مخصوص! مریدان خاص!
یعنی باورهاشان از سایرین صلبتر هم هست!
یعنی آخوندها در خوش خدمتی این گروه اندک شکی ندارند.

ملازمان مخصوص رکاب استثمار مقدس:
فراچوسانیها، شوالیه های معابد!!  مگر نه؟

دروغ میگویم؟! قضاوت با آئینه ها.
هر چند مسخ شدگان را چشم جان کورست.
از کودکی داغ بر چشم جانشان زده اند. حیف.
حیف کودک؛ حیف فرشتگان زمینی.
قصور از مادران است که کودک را به آخوندها می سپارند, بی واهمه.
*
راه  نجات:
نجات کودکان از شر آخوندهای قبایلست
و نجات کودکان از شر فراچُسانیها یا غولها و غلامان خاص معابد!
قدرت ظاهری بطور مشخص در دست اینهاست و نگاهی به دنیای آشفته گواه نیات اهرمنیشان.

رسوبات قرون وسطا: عاملان استعمار و برده داری
اینان مظاهر آشکار جبهه ارتجاع هزار چهره
گله داران طویله استثمار در نقاب مدرنیته!
انحصارگران دانش و آفرینش هستی و انسانند.
* * *
چشم جان بگشا
رد پایشان را ببین

اینان بانیان شکار کودکان زمین
و هیولاسازی برای هر نسل جوانند.

رد پایشان را بیاب:
رد پاهای استثمار مقدس پنهان نیست!
همه ترفندهاشان را در داستانها گفته اند
راست گفته اند! اما نه هر راستی!!!
*
شکار کودکان اگر ابزار بسط استثمار مقدس نبوده چه بود؟!
اگر از همین کودکان برای نفوذ و رسوخ استفاده ابزاری نبرده اند از که بهره برده اند؟!

Twist ... داستان اولیور براستی در کجاست؟!
سرنوشت دخترک ژان والژان چه شد؟ که شد؟
آیا این داستانها را میگویند, چون سیستم خیلی دلش برای کودکان سوخته؟

نمیدانند در مدرسهای پاکستان چه خبرست؟!
چه! به روز کودکان آمریکای جنوبی آوردند؟!
کودکان لبنانی دست آموز چمرانها کجایند؟!!!!
All got their key to paradise?! oh good
Their prize to promote Weapons
*  * *
آفرین گوسفندان خوب!
بسپارید کودکانتان را به سیستم!
نکند به مدرسه نفرستیدشان و مغزشان خوراک وحوش نشود
نکند به اعتراض, کودکان زمین را در خانه آموزش دهید!

که یک نسل انسان برای نجات بشر کافیست
از طویله شبانان جبهه ارتجاع و استثمار!!
*
توده-نفتیها و ملی-مذهبیها و فراچسانیهای ایران
براستی 'از کجا آمده اند' ؟ آمدنشان بهر چه بود؟

جوامع و فرهنگها را از درون متلاشی کردند!
تخم جنهای نفوذی آخوندهای فریبای عبری. نکرده اند؟
بیخ گوش بشر!
از رگ گردن به مسخر شدگان نزدیکتر.
*   
من اما انسانم: فرزند جهان هستی
آزاده زاده ام و با انتخاب... رهایم
و همزمان در پیوند با بشر با زمین با هستی
هستی را چه نیاز...به فال گوش ایستادن و چوغولی من؟!

آنکه فال گوش ایستاده  اهرمن است.
آنکه مسخ و مسخر کرده اهل جاسوسیست.
نیازمند نزدیکتر بودن از رگ گردن به غلامانش
تا فرامینش را مو به مو اجرا کنند!!
چون اگر نکنند نظام سلطه از هم می پاشد.
هستی اما به کرده ما از هم نمی پاشد.
نه نیازی به فال گوشی و جاسوسی دارد،
نه نیازمند غلامان حلقه بگوشست, هستی!

نه ذلیل مجیزگویان و پابوسان مشرک
نه خوار میشود به شرک امثال مصباح
نه طویله میشود به دعای اهالی قدرت
نه فریب خورد... به ظواهر فخرفروشان مستکبر!
*نه زر و زور و تزویرتان در هستی کارگرست
نه گنبد طلایتان از گنبد لاجوردیش برتر!!
نه دانشتان از بینش اهالی دل و اندیشه و مهر

نه هرگز شمایان را راهی به راستیها هست.
نمیتوانید... راستیها بازگفت, چون نمیدانید.

هیچ نمیدانید.
همانقدر نمیدانید که بشریت نمیداند!
هستی اما همواره با نیکان و راستان است.
ما برائت میجوئیم از بدیها و دروغ
که ستون خیمه ظلم و استثمار: فریب است
...ستون خیمه "دین": میوه ممنوعه!
* * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________