مثل آن خانم سرایدار پیر که وقتی دید مثل بعضیها خطرناک نیستم به قهوه دعوتم کرد و برایم گفت که پدیده هائی از ماوراء خود را به وی می نمایانند و با وی سخن میگویند و او قادرست آنها را بشنود; اما من هر چه نگاه کردم چیزی ندیدم.
اما شرط ادب و شرافت را هم مراعات کردم, بخصوص که او تنها بود و آنها کلی وی را میخنداندند.
خوشحالم که قلبم اینقدرها هم منجمد نبود آنروزها و توانستم با خنده اش، ببخشید خنده هاشان!، بخندم و از سرورشان شادمان شوم. وگرنه رازشان را برایم نگفته بود. که البته در هر صورت می شنیدم, چون اینک در بسیاری محافل این اخبار آخر زمانی دگر راز هم نیست: اینکه باید برای دوران نوینی آماده شد!
با خود میگویم، به چه عجب!! چرا که نه؟! آماده میشویم!
نه صبر کن، تند نرو, یادم رفت بپرسم، چطوری باید آماده شویم؟!
البته یادم هست یک چیزهائی میگفت که ... امکانات زندگی خودکفا را مهیا کنید و...
فکر کردم زندگی خودکفا همان چیزیست که بدنبالش بودم!! چرا به فکر خودم نرسیده بود؟!
راستش خیلی ناراحت شدم, کمی هم شوکه شدم. ناخودآگاه بغض گلویم را فشرد.
تصور کردم آن پیرزن مهربان و شادمان اگر نتواند صدای دوستان ماورائیش را بشنود چقدر غمگین و افسرده خواهد شد.
شاید زندگی برای او هم معنایش را از دست بدهد. مثل خیلی های دیگر که دنیای روباتیک این روانپزشکان و دانشمندان خشک و بی احساس و بی تخیل و آرزو را چندان متفاوت از زندگی خشک و بی تخیل و بیروح و دگم مذهبی نمی یابند!!
*
میگویند همین الان مغزت را اسکن کردند و این بخش از مغزت فعالیت اضافی دارد، میخواهی یک ضربه به مخیله ات بزنم تا دگر صدای مرا نشنوی؟!
خواهد گفت ای وای این دیوانه دگر از کدام باغ وحش فرار کرده؟ یکی این جانور را از من دور کند! وای مامان جان! گفته بودی برو آخوند بشو، چرا به حرفت گوش نکردم!!
گویمش: دکتر جان باز برو خدا را شکر کن من اینقدر ادب و شرافت دارم که نظر خودت را اول درین مورد بپرسم؛ تو دگر اندیش گریز بیمار بی پرنسیپ حتی نظر خودم را در مورد آن به اصطلاح قرص "شفابخش" ی لعنتی نمی پرسی؟ آنوقت این منم که از باغ وحش فرار کرده ام؟ بنازم به معرفتت دکتر جان! انصاف هم والا خوب چیزیست که انگار در علوم روانپزشکی هم آموزش نمیدهند.
میدانی چرا؟ ها! بنشین تا برایت بگویم: این دوستان ماروائی من!
میگویند تو هم مثل آیت الله ها تا "دگر اندیش!" می بینی میخواهی همه را به شکل خودت درآوری (!) چرا!؟
چون خیال میکنی خودت محور کهکشان و زمینی؟!!? Is that so
اشکالی ندارد، صبر کن! حال من از دوستانم خواهم خواست که در "شفا"ی تو چنان شبانه روزی بکوشند...
که بیائی حقیقت مغزشوئی مردمان از جانب سیستم را به همگان بگوئی!
اذعان کن که اشکالات بسیاری درین سیستم موجود هست که می باید هر چه زودتر درست شود!
و نترس کسی قرار نیست بزنت توی کله ات عزیز; دوستان میگویند:
"ما برای وصل کردن آمدیم. نی برای فصل کردن آمدیم!!"
* * *
چقدر درین دنیای مدرنی که برایمان ساختید جا برای تخیل و آرزو فراوانست! به به!
تخیلات و آرزوها و خلاقیت و نوآوری از وجود این انسان نماهای متحرک همینطوری مدام مثل سرچشمه جوشان و خروشان جهش و فوران و طغیان دارد. واقعأ که آدم دلش نمی آید لحظه ای چشم بر این دنیای زیبا ببندد!
دوست خندان من کجائی که دلم برای رویاهات تنگ شده.
!warning: might make you less irritable or irritating
البته من که فکر میکردم ماده و انرژی به هم تبدیل میشن و چیزی از بین نمیره،
تصور میکردم که همه بدیها به اتم ...! و اتمها به گلستانی بدل شده :)