- از دیدگاه جهان بینی زندگی-محور:
(همسو با قوانین بنیادین جهان هستی و طبیعت انسان)
* کفر هر آن چیزیست که بر ضد قوانین هستی باشد.
هر آنچه بر ضد قوانین هستیست در خود و در اطراف تضاد و تنشی زیانبار می آفریند که همان شر یا اهریمن نامیده شده. و دلیل بد بودن کفر همینست.
انسان از کودکی به ذات خود همسو با هستیست. هر موجودی همسو با هستی پدید می آید و جز این غیر منطقیست. اگر منطقی در هستی باشد هر هست و بودی می باید همسو با کل هستی پدید آمده باشد چون بخشیست از آن کل و هرگز جدا نیست.
جدا شدن از هستی و قوانین حاکم بر هستی و ماهیت زندگی محور انسان هم تضاد آفرین است و هم نوعی نبود! این میشود کفر و کفران نعمت هستی و کفران هستی انسان و کفران وجود. در کل یعنی نفی وجود.
هر آنچه وجود و ماهیت و قوانین وجود را نفی کند لاجرم گام در عدم نهاده نه وجود!
این است کنه آن حقیقتی که راهنمایان خردورز بشر٬
هر یک به زبان و شیوه ای، تلاش در تفهیمش داشته اند.
* * *
درک این حقیقت با افزایش دانش بشر از قوانین هستی آسانتر میشود
و قدر و ارزشی اگر در دانش و اندیشه و خرد هست در همین نکته است.
* دانش در نفس خود خوب یا بد نیست.
دانش اگر انسان را به سوی تکامل استعدادهای نهفته در جهت یگانگی هر چه بیشتر با کل بشر و زمین و موجودات و هستی به پیش برد به تولید ارزش نیک در زندگی فرد و جامعه خواهد انجامید که به شکل فرهنگ بشری نمود می یابد.
در خلاف این جهت ضد ارزش و ضد فرهنگ پدید می آید.
کفر در مفهوم راستین و اصیل و از دیدگاه جهان بینی زندگی محور همسو با ماهیت وجود:
در واقع همان ضد فرهنگ است و ضد ارزش. نه تنها تضاد آفرین است که درست به همان دلیل تنشزاست و غمفرا!
* * *
- دیدگاه متضاد:
آنست که هر آنچه سد راه طبیعت هستی و انسان و قوانین حاکم بر جهان و زندگیست را نیک پندارد و ارزش!
در چنین دیدگاهی هر آنچه غمفزا و تنش زا و در تضاد با زندگی و ماهیت انسان باشد سزاوار دانسته شده
و انفصال از وجود و گام در راه عدم تحمیل میشود و نه تکامل راستین.
* هرآنچه نیازمند تحمیل باشد، در جهت عدم است.
هر ساختاری که اینچنین بر عدم بنیان شود و نه بر وجود٬ بدون تحمیل دوام نخواهد یافت.
انسان در کنه وجودش همانند کل وجود دارای گوهریست همسوی با قوانین وجود و نه عدم!
کفر:
* در جهت عدم
* بر علیه وجود
* خود نبودن (دروغین)
* تنشزا و غمفزا
* منفصل از وجود و هستی
* تحمیلی
* واپسگرا
بشر در طول تاریخ اینها را ضد ارزشی درک کرده
مگر آنجا که ارگانهای استثمارگر فریبش داده اند.
و اصولا هیچ فریبی جز برای تحمیل استثمار نیست.
و هیچ استثماری بی فریب و تحمیل ممکن نیست.
و فریب و تحمیل و استثمار چون در خلاف جهت وجود و همسو با عدم است کفر است.
* هر گونه مغزشوئی کودکان و دیگران
دانسته یا نادانسته نوعی حمالی برای استثمار و هم کفرست.
تحمیل آنچه خود به حقیقت آن نرسیده ایم بر کودکان شایسته نیست.
هرآن کسی به حقیقتی رسیده باشد اهل تحمیل نیست.
هر آنچه نیازمند تحمیل شدن باشد حقیقت وجودی ندارد و نیست.
* در نهایت کفرانی بدتر از تحمیل در عالم نیست.
* هر تحمیل نشان کفر است و هر آنکه همه را به کیش خود بخواهد همو کافر!
* * * *
"کافر! همه را به کیش خود پندارد "