.
هر انسانی دارای یک فیلسوف درونیست.
فیلسوف درون در تکاپوی اکتشاف فلسفه وجودی خویش و هستیست.
داستان فیلسوفان درونی ما و کشف اسرار وجود٬ همان داستان مولاناست که عده ای در تاریکی سعی در کشف پیلی داشتند که تا آنزمان برایشان موجودی ناآشنا بود. هر یک پیل را از یکی از وجوهش میکاوید و توصیف مینمود. وصف آن فلاسفه فیل ندیده بی گمان برای هندوان مایه انبساط خاطر بود. بخصوص که فلاسفه می باید بر اساس تصویر کلی که از پیل داشتند تازه به فلسفه وجودیش هم پی می بردند! چون کارکرد فلسفه رسیدن به فلسفه وجودیست.
از همین رو نمیتوان گفت کسی در تاریخ فلسفه ای را ابداع کرده!
نه کسی فلسفه را ابداع کرده ٬ و نه فلسفه هرگز چیزی را ابداع کرده.
اگر تشخیص یک پیل در تاریکی برای اولین بار دشوارست٬ تشخیص فلسفه وجودی هستی و اجزای آن که دیگر جای خود دارد. هر انچه فلسفه تا کنون کشف کرده محصول کاوش هزاران ساله فیلسوف درونی بشرست در جای جای زمین.
اما در کل تاریخ٬ فلسفه وجودی هستی هم نظیر فلسفه وجودی همان پیل داستان مولانا از دیدگاههای گوناگونی دریافت و ادراک شده. بستر کل دیدگاههای فلسفی٫ جهان بینی است:
گسترده ترين و عميقترين ادراک فيلسوف دروني ما از جهان هستي، به يک معنا، که احتمالا ادراک ضمير ناخودآگاه را هم شامل ميشود! (اما تعريف جامعي نيست)
ميگويند جهان شناسي بر هستي شناسي استوارست؛ اين خاصيت فيلسوف درونست که انگاري وقتي گير ميکند بيخودي مسائل را کش ميدهد. خب حالا گيريم نبود.
جهان شناختي يا هستي شناختي را اگر بخواهيم خيلي کش ندهيم، ميتوان در کل مسير فلسفي تاريخ بشر، که زيربناي همه آئينها و فرهنگهاي جهانست و همچنين اديان و سياست، ريشه ها را تا دو نوع نگرش يا ادراک اساسي دنبال کرد.
يعني هر آنچه بشريت تا کنون انجام داده ريشه در يکي از اين دو نوع ارتباط با جهان هستي دارد:
1. ارتباط طبيعي با خويشتن خويش و هستي
( هستي شناختي زندگي - محور سالم )
2. اخلال در برقراري ارتباط طبيعي با ...
( هستي شناختي مرگ - محور يا ناسالم )
اگر ما بشر با فيلسوفي دروني پا به عرصه وجود ميگذاريم، غير منطقيست که فلسفه وجوديمان دوگانه باشد و دوگانه دريافت شود. درست است که ديدگاههاي مان مختلف است، اما پيل همان پيل است! دو نوع هم نيست! دو تا هم نيست!
* هستي شناختي و جهان بيني ريشه اي "انسان" در کل يکيست
آنهم "زندگي-محور" است يعني هم جهت با قوانين هستي.
منطقيست که موجودات هستي در تضادي دروني و بنيادين با اصول بنيادين هستي نباشند!
مثلا اگر تکامل از اصول هستيست، امکان اينکه فيلسوف دروني ما هستي را ضد-تکاملي يا ارتجاعي و واپسگرا درک کرده باشد چقدرست؟!
پس اينهمه "جهان بيني هاي ارتجاعي!" را از کجاشان درآورده اختراع کرده اند؟!
البته بنيان همه نظامهاي استثماري بر همين نوع 'فلسفه هاي اختراعي*' ضد تکاملي و غير طبيعيست.
که صد البته فلسفه وجوديشان همانست!!
* * *
* بنيان همه آئينها و فرهنگها:
بر پايه درک فيلسوف درونست
از فلسفه نهفته در وجود انسان و هستي!
* * *
* جهان بيني اختراعي مرگ -محور:
ريشه همه طويله هاي برده داري مقدس است.
چه از نوع ايدئولوژيک- سياسي و مدرنشان، و چه از انواع کهن و ديني)
و بطور خلاصه هر آنچه ارتجاعي و ضد-تکامليست، يا بيمارست، يا براي استثمارست که باز هم بيمارست، يا حاصل مسخ و مغزشوئي است که سرانجام به بيماري خواهد انجاميد.
در غير اين حالات، همه انسانها ميتوانستند با اصول بنيادين جهان هستي همسو بمانند!!! (يعني در مسيري تکاملي زندگي کنند)
* * * * *
* Psudo-philosophy ='فلسفه هاي اختراعي'
Philosophy is an internal process of Discovery, not an invension!
Therefore any 'invented philosophy' is psudo-philosophy.
Most Pyramidal system of Greed/Opression/Deceit for Domination, are based on some kind of Psudo-philosophy; and the basis of all psudo-philosophy is The "Death-Oriented Worldview".
There is only one natural (life-oriented) Worldview, for every World; especially by those living in it, and effected by it's natural laws! How can we mistakingly perceive this world as backward & regressive?!
Those who perceived the world: as backward as themselves or their priests or politicians, were just as sick!
(some sick manipulators of the masses who enjoy sick games like Holy Slavery!)