semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۹.۲.۹۰

سمـاع آیندگان

وه چه دژها ساختی ارتجاع
تا شوی سـد ~ راه آینـدگان


هر دژت را زمـان ضمانت کرد
که فروپاشند~ به گاه آیندگان


هر دژت زندان و بنـد خـودت
خود به بند کشی, نه آیندگان


تار عنکبوتی در انتـظار طوفان
نـرهـی از طنیـن ~ آه  آینـدگان


عنکبوتی در دو بعد و نیم حیران
کی رسی به گـرد ~ پای آیندگان


خوش بیارام در جمـادی دنیات
که بخواب هم نبینی دنیای آیندگان


مر به اوهـام ~توانی باز داشت
مطلع صبــح~ دلگشـای آینـدگان


بس بچرخید زمـانه و نچرخیدی
هان نظاره کن ~ سمـاع آیندگان
*    *    *    *

جدال امپراطوريها

رسانه و سياست هم در دست ارتجاع همچو مذهبست:
ابزاري براي قلب و جعل واقعيتها براي سود خويش و بسط خرافه و استمرار تحميل سلطه!

کليد واژه اصلي جبهه ارتجاع، نه سود که [تحميل سلطه] است.
سياست هم شده افيون توده ها!
و سران و رهبران خو کرده اند به اين خيمه شب بازي مخوف هزاران ساله ضد بشري.
.....
Emperor, Empire, Imperialism

واقعیت سیاسی تاریخ اینست که پس از فروپاشی امپراطوریهای قدیم و هر یک به دلایلی که تجارب تاریخی ارزنده ای بدست میدهند، و سپس فروپاشی تقریبی امپراطوری مذهبی قرون وسطی و پسر خوانده ارتجاعیش امپراطوری استعمار اروپا بر جهان،بشر شاهد برآمدن امپراطوری جدیدی از بطن قدیمیها اما بواقع با اندیشه هائی نوین و در برابر شیوه های ارتجاعی پیشین بوده و با این دید امپراطوری آمریکا در بدو تولد گردهم آئی پیشروترینهای زمانه یعنی نسل نوینی بود که با نفی شیوه های شوم پدران خواستار اداره دنیا به روشهائی نوین و پیشروتر بودند.

حال اینکه این امپراطوری تا چه حد توانائی ایستادگی بر آرمانهای پیشروی آنزمان و اینزمان را در برابر جبهه ارتجاعی امپراطوری سابق داشته است، بحثیست جداگانه که دلایل و ماهیت ضدارتجاعی اولیه تشکیل امپراطوری جدید را نفی نمیکند بلکه آنرا به چالش کشیده است.

بزرگترین چالش هر امپراطوری نوین همواره در سطوح مرئی و نامرئی از سوی قدرتهای بازمانده از امپراطوری پیش از آن مطرح است. در خصوص آمریکا، این نفوذ بخاطر نزدیکی و همبستگی و وابستگی عمیق و همه جانبه به امپراطوری پیشین زمینه های بیشتر و گسترده تری یافته و می یابد و همین مهمترین عامل ایستادگی این امپراطوری بر آرمانهایش را بس دشوارتر میکند که تا به اینجا هم آنچه از واقعیات تاریخی بر می آید، در عمل تا حدود زیادی و بخصوص در صحنه سیاستهای جهانی موجب اضمحلال تاثیر آرمانهای نوین بشری شده است.

جبهه هزار چهره ارتجاع با برآیندی از قدرتهای ارتجاعی پیشین و نیروهای مرتجع ایدئولوژیکارش و رسوبات امپراطوری قرون وسطی تا به امروز و با بکار گیری سایر ارتجاعیهای زمین، تا به حال در اضمحلال و فروپاشی تدریجی امپراطوری نوین چنان کارآمد بوده که اینک با گذشت دو قرن بیش از پوسته ای خارجی و توخالی که خود بهترین سنگر و لنگرگاه ارتجاع تاریخیست از آن برجا نمانده است.

یعنی امپراطوری نوین حتی به قدر امپراطوریهای تاریخی پیش از خود هم نتوانسته در برابر جبهه ارتجاع هزاران ساله تاریخی دوام و قوامش را حفظ نماید.

و این هیچ خبر خوشی برای بشریت نیست!
خبر خوش آن میبود که این امپراطوری نوین پیشرو و حاصل نفی ارتجاع سابق از سوی نسلهای جدیدتر به آرمانهایش نزدیکتر میشد و جبهه ارتجاع و پسمانده های ضدبشری سابق را شکستی همه جانبه میداد و شرشان را یک بار برای همیشه از تاریخ بشر کم میفرمود تا امروزه نسلهای نوین زمین می توانستند بدون اینهمه سد و دژ ارتجاعی مزاحم به درگاه دوران نوین دیگری به سلامتی و هماهنگ و همراه وارد شوند!

حیف که امپریالیسم نوین خود شکار ارتجاع شد و اینک خود سد راهی گشته عظیم در برابر دوران نوین.

هر چند چرخ زمانه را نمیتوان با هیچ قدرتی از حرکت تکاملی بازداشت و سرانجام راهش را خواهد گشود.
اما این گشایش هر چه زمان بگذرد بناچار با عواقب بیشتری همراه خواهد بود خانمان برانداز برای هر دو جبهه و همگان!

خرد و منطقی که در نهاد عالمست شاید راهی برای نجات بشریت در خود تعبیه شده داشته باشد اما اینکه قادرست میان نیروهای شر و خیر و میان جبهه ارتجاعی و تکاملی هم تمایز کامل قائل شده و آنرا که باید نجات دهد و به آنچه می بایست خاتمه؟! این نکته ایست که شاید تنها در گستره ای هزاران هزار ساله مشهودست و نه در ساعت و روز و سالیان.

پاسخ شاید در تاریخ هزاره های نانگاشته پنهان باشد، و هم در لابلای تاریخ نگاشته شده توسط قدرتهای ارتجاعی استثماری سراسر فتنه و فریب!!

پاسخها در کدام دالان تاریک زیرزمینی کاخها و معابد پنهانست؟ چه کسی میداند؟!
نجات بشر شاید در گرو دانستن بخشهای پنهان داشته شده تاریخش نهفته باشد!
............

وقتي تاريخ کشورم در ساليان حظورم را اينگونه وارونه به خورد خودم ميدهند، ببين چه بلائي بر سر تاريخ بشر آورده اند!!!

پرولتاريا: کرم ابريشم در پيله

احساسم اینست:

انگاری سرانجام
همان که روزی برخی پرولتاریا می خواندند
اما امروز همانها دشمن خونینش شده اند
و حتی یارای به زبان آوردن پرولتاریا را هم ندارند

در ایران به قدرت رسیده!
آیا اینچنین نیست؟!
* * *

  لمپنش  می نامی!! اما
براستی پرولتاریا کیست؟

پرولتاریا اوست
که به یمن دور ماندن از قدرت و ثروت
از همه صفات زشت وابسته هم دور مانده!
منجمله همان با پنبه سر دوستان دیرینه بریدن

زین روست که پرولتاریا وفادارترینهاست!

دروغگو نیست! چاخان شاید
آنچه میگوید باور دارد!
آنچه باور دارد براحتی بر زبان میراند
در عین حال نظراتش انعطاف پذیرست.

پرولتاریا نقد پذیرست
برخلاف مدعیان روشنفکری!
اهل تحمیل یک دیدگاه شخصی مطلقه نیست

اهل تعامل و مداراست...
مگر اینکه ثابت شود طرف فتنه گرست
و خنجر از پشت بسته!

در عشق و دوستی پایدارترینهاست

آنکه در جوامع مردسالار هم
تا آخرین روزهای عمر عاشقانه
دست بر گردن یار دیرینه انداخته
یا افسار خشم در برابر یار از کف نداده
به احتمال قریب به یقین پرولتاریاست!

آنکه در جبهه های نبرد
بیشترین از خودگذشتگیها را نشان داده
آنهم نه در برابر دوربینها،

پرولتاریاست!

خواستگاه رستمها و آرشها
فرهادها و هم کاوه ها

که یک تار مویشان شرف دارد به
هزاران مدعیان ادب و سیاست
* * *

بنظر میرسد تاریخ ما ایرانیان
بار دیگر به دست همین پرولتاریا
رقم خواهد خورد

و چه بهتر!

از نشستن بر در ارباب بی مروت دنیا

و جای بسی تعجب
که مدعیان حمایت از پرولتاریا
در برابرش خنجر از پشت و رو بسته اند.
* * *
به که از آنان نپرسم
مرحله پس از "دیکتاتوری پرولتاریا" چیست؟

چپ چهار- پنج بعدی کمیابست
پرولتاریا کمتر از اینها نشخوار میکند!
از همان شاهنامه خودمان میپرسم
از رستمهایمان و از کاوه های خودمان
روسیه روسیه است، ایران ایران!

پرولتاریای ما هم ایرانیست
نه روسی نه عربی نه غیره

نوابغ ما ایرانیها هم
اغلب از میان همین پرولتاریا برخاستند
قهرمانان تاریخسازمان هم!

به پرولتاریای ایرانی نتازید

پرولتاریا ساده و بی قلع و غش هست
اما لمپن نیست!


خودتان هم خوب میدانید:
لمپنها عمال اهالی قدرت و ثروت و خرافه اند!
لمپنها عوامل مسخ و سلطه بر پرولتاریا بودند
برای این خیانت قرون تقاص پس خواهند داد.
* * *

پرولتاریای ایران
شفافترینهای تاریخسازست!

حیف
ما و شما هر یک به دلایل و درجاتی
به رنگ شفافیت و خلوص کور رنگیم!

و شیشه خرده های رنگین را
از آئینه تمام نما دوست تر میداریم
همچون کودکان بازیگوش بی مسئولیت!!

آنکه همواره مسئولیت پذیر بوده؟
پرولتاریاست.
* * *

براستی بدون او ما چه خواهیم بود؟!
مشتی گرسنه خیال پرداز فخر فروش حراف!!

چه احمقانه بر پرولتاریا فخر میفروشیم!

ما مشتی گمگشته مالیخولیائی عقده ای دیپرس

او همه مظهر بودن!
بودن درین لحظه! اکنون! اینجا!

ما همه عمر در سرابی بدنبال اوهامی دوان!

دریغ از لحظه ای تامل
تکیه بر درختی کهن با نی! سرودی عاشقانه

تنفس هوای تازه! لمس خوشه های گندم
...

زنده اوست!!!

ما مومیائیان تاریخیم

مسخ مائیم!!
گمگشته مائیم
حیران در سراب وهم ما
* * *

زمان اینزمان
به همت او رقم خواهد خورد
و تاریخ به فرمان او ورق!

خواهی بپذیر
نتوانی گریبان بدر

همینست که هست...
جبری که خود بر خویش هموار کرده ای
ما بر خلاف هستی رفته ایم نه او
زین رو هستی اینک با اوست!
* * * * *


۱۷.۱.۹۰

سود مشترک!

.
آمریکای سرمایه داری - سوسیالیستی:
بنظر میرسد راه بهتری برای برون رفت از بحران سرمایه داری،
از حرکت بسوی سرمایه داری سوسیالیستی، فعلأ در افق نیست.

آنچه در افق است بحران است و طغیان!
آمریکا هم اگر آمریکای "طبقه یک و دو درصدی" باقی بماند، پس از بحران، سهمش را از طغیانها هم دریافت خواهد داشت و مستثنی نخواهد بود.

دورانی فرا روست که دگر هیچ میزان پول و سرمایه یا همان کاغذ پاره یا گلوله و خمپاره و بمب، چاره بحرانهایش نیست؛ بلکه تنها به بحرانهای بیشتری دامن خواهد زد.

چاره بحران امروز جهانی همانند دیروز و فرداها تنها سیستمی بر مبنای وجدان انسانی و همسو با خردست که این تنها متضمن وسیعترین دیدگاه روشن پیش روی بشرست.

سیستم سودمحور بی وجدان کنونی
طبیعتأ از محدودیت بینش و عدم بهره گیری از خرد رنج میبرد و از همین روست که بحران آفرین شده و تا هست در بحرانهای خودآفریده بیشتر گیر میکند و سرانجامش در صورت عدم نیت و توانائی تغییر بنیادین بسیار روشن است که فروپاشی کامل خواه ناخواهست.

فروپاشی سیستم کنونی خبر خوشی نه برای راس هرم قدرت و ثروتست و نه برای بشر!
تغییر بنیادین از این روست که می باید با نهایت همت و قدرت در بسیاری از زمینه ها بطور موازی و در گستره جهانی از سوی همگان پیگیری و اجرا شود.

به سود خود سیستم است که خود پیشآهنگ تغییر شود!
به سود راس هرم نیست که بیش از این چوب لاب چرخهای تغییر بگذارد.
به سود هیچکس نیست، که به هرگونه نیروی مخالف و ارتجاعی حتی گامی و لحظه ای اجازه به عقب کشاندن این حرکت لازم و پیشرو داده شود.

(چه این نیروهای ارتجاعی در درون لایه های قدرت خود آمریکا باشند و چه سایر قدرتمداران و سرمایه داران کلان غرب و شرق و بانکها.)

شروع تغییر با تغییر قوانین بازی ممکن میشود!
همانطور که هم اینک سرمایه ها میدانند در داخل چه سیستم و با چه قوانینی قادرند بازی کنند و فراتر از آن بازی غیر-قانونی خواهد بود؛ به همان ترتیب در سیستم نوین هم همگان ملزمند در چارچوب قوانین جدید, سرمایه گذاری و بازی کنند! به همین سادگیست.

همه آنها هم که اعتراضی دارند و تصور میکنند سودشان کاسته شده یا نمیخواهند شرکت کنند و یا چوب لای چرخ تصویب طرحها و قوانین و پیشروی, یعنی برون رفت از بحران جهانی می اندازند، نامشان بعنوان خاطی و ارتجاعی و ضدترقی و ... مطرح میشود و در نهایت در می یابند که از قافله پیشروی جهانی جا خواهند ماند، یا توجیه میشوند که ماندن درین باتلاق معادل سود منفیست!

... و یا با شنیدن صدای گامهای مردمان خشمگین در خیابانهای آمریکا از خواب خرگوشی بیدار خواهند شد.

تنها مشکل اساسی بشر درین تغییر بسوی دورانی نوین کارتلهای انرژی و سلاحند، که می باید هر چه زودتر افسارشان از طریق ناتو، از دست کارتلها در آید و به دست دولتها بازگردد. یعنی راههای نفوذی و سوراخهایشان لازمست مسدود شود!
* * *
امروزه بر کسی پوشیده نیست که گسترش نظامهای خودکامه فاشیستی و تروریسم در جهان بدون اینگونه سوراخها در ناتو و نفوذ کارتلهای انرژی و سلاح در همه لایه های قدرت سیاسی-اقتصادی-نظامی ممکن نمیبود!

این نفوذ و فجایع می باید هر چه سریعتر ناممکن گردد، اگر قرارست بشریت از بحران جهانی سیستم سرمایه داری برهد.

وگرنه که همه بنشینید و آبجو بنوشید و آماده قربانی کردن فرزندان و نوادگانتان به پای همین سیستم در حال فروپاشی باشید! اگر اینطور می پسندید.

مطمئن باشید در این یکی فاجعه نوادگان راس هرم هم با ما و شما هم سرنوشت خواهند بود و آنانرا نیز از گزند رهائی نیست.
مگر اینکه قدرت را از دست پدران دایناسور خویش بگیرند و به جبهه ارتجاع پشت کرده و آماده پیشروی بسوی آینده ای روشنتر برای همگان باشند.

خانواه بشر چشم به راه تصمیمات تاریخساز شماست.
دیر بجنبید، طغیانهای سرنوشت سازتری در راهست.
* * * *
> نجات از بحران جهانی

۱۵.۱.۹۰

افسون!

تا چند تحمل اسارت و این زمانه دون؟
چون گردد این چرخه باطل همه واژگون؟

صبرش سر آمده ملتم ز خون و جنون!
کی سر بر آورد صبح آزادی و چون؟!

فریادهاست بر آسمان که رهائی! اکنون!
افسانه ایست رهائی ما یا شده افسون؟!
* * *
ترسم بسر رسد عمر و سر عقل نیاید این مجنون
عمر تو را گویم ای ضحاک تشنه به خون!

یا جمع کن جل و پلاس و زحمتت کم کن
یا میشود بساط ظلمت بزودی سرنگون!

باقی بهار و آفتاب و مهرست در گردون
افسانه تو ضحاک و هم توئی افسون!

* * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________