semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۱۰.۱.۹۱

In loving memory of Akhenaten Moses & Issu


. . غول يک چشم . .

يه عکسي بود از قديم قديما شبيه غول کريه المنظر يک چشمي بود که آدمارو ميخورد ها خب؟ خدائيش اون سمبل همين خدافروشا نبود؟ يه کم فکر کنيد شباهتاي زيادي دارن. هم يه چشمي به دنيا نيگا ميکنن که خب همه ميدونيم از اينا تنگ نظرتر همون غول يه چشمه. هم بسکه مردم آزاري کردن قيافه هاشون چنان کريه المنظر شده که مردم از چند فرسخي اينا در ميرن مگر گويم که اصولا چشم جانشان بر دنيا بسته و بال پروازشان چيده و کورکوانه برده وار به فرمان غولهاي يک چشم ميروند تا لگدمال انسانيت و لجن مال هرآنچه مهر و زيبائي و نکوئي در اطراف يا در عالم است.

اينکه بشر هزاران سال تا به امروز اينها را تحمل کرده خودش از غامضترين پازلها و نشانه چند چيز است:
1. که بشر هنوز در مرحله حيواني سير ميکند؟
2. که بشر خوش دارد در مرحله حيواني بماند؟
3. که بشر فرق بين ارتجاع و تکامل را نميداند؟
4. که بشر عقلش نرسيده چطوري از طويله ها فرار کند؟
5. که عقلش رسيده اما دوباره گول خورده؟!
6. که زورش به غولهاي يک چشم نرسيده؟
7. که هنوز هم زورش به غولها نمي رسد!
8...
و يا اينکه نه، اصلا قضيه چيز ديگريست
مثلا همين دانشمندان و خردورزان و روشنگران را بگو!
شماها اگه اينکاره بودين... لااقل اينهمه غربي در آغلها نبود.

اما نه!
شما همه فخر علم و دانش فروختيد و به روي مبارکتان هم نياورديد که مثلا چرا کلونياليزم اينهمه قتل عام ميکند!

يا مثلا چرا تاج ملکه تان را دکانداران خرافات بايد سرش کنند؟  يا چرا دم و دستکشان شبيه خدافروشان اهرام است؟ چرا به گويم نمي گوئيد موسا همان آخناتن بود؟ يا عيسا همان پسر کلئوپاترا و سزار بود و وارث امپراطوري روم!

نکند شما هم از تحريف تاريخ سود ميبريد؟ 
اساتيد اعظم دانايتان چرا سکوت کردند؟ پس لابد آنها هم بقدر کاهنان سود مي برده اند
از کجا معلوم که کاهناني در نقاب نباشند؟ همه چيزشان که به همان کاهنان ميزند!!
* * *

گيريم موسا همان آخناتن باشد، خب؟
چه سودي مي بريد که يافته هاي تاريخي را کتمان کنيد؟

خب حالا بوده که بوده! اين چيزي از موسا کم نميکند.
تازه آخناتن خيلي شخصيت انقلابي و جالبيست!

همو بود که مردمان را از باج دهي به کاهنان نجات داد
و او راه نجات را در خروج از پايتخت و پرستش مهر يافت:
سمبل آفريننده يکتا در تمدن مادها
آفتاب عالمتاب سراسر بخشش! که چيزي در برابر نميخواهد
درست برعکس دکانداران اديان که کارشان ترور و باجگيريست!

جالب نيست؟
شباهت خدافروشان و بتفروشان همانقدرست که شباهت آخناتن و موسا

خدافروشان همان بت فروشان نيستند؟ طويله داران گويم تا به امروز ؟!
نيک پيداست چرا از آخناتن کينه به دل دارند.

جالبتر اينکه
کتب تاريخ يهود را همين کاهنان نوشته اند.
بي شک داستان ملکه ايران استر هخامنشي را هم تحريف کردند.
* * *

استر يک زن بود!
يک نيمچه آدم، از ديد نامردان مقدس مآب!

استر يک زن يهودي بود که ملکه ايران شد.
از ديدگاه کاهنان او يک نيمچه گويم* بود! و نبايد ملکه ميشد!

"ايرانيان به چه حقي يک يهودي را ملکه کردند؟"
به ما کاهنان اعظم دهنکجي کردند پس بايد تنبيه شوند.

تنبيه کاهنان همواره تازيانه و سنگسار و کشتار بوده.
البته کاهنان نفوذي به دربار روم علاقه خاصي به صليب داشتند!

چه بلاها که همينان بر سر يهود نياورده اند.
بيهوده نيست که نميخواهند هويت تاريخي موسا و عيسا برملا شود!
دوست ميدارند در پس نقاب صهيونيستي و چه و چه يهوديان را همه تاريخ به بردگاني وادارند!؟ يا چه!
تاريخ دان بسيار هوشمند Laurence Gardner را همين پارسال به جرم احقاق حق ديرين موسا کشتند.

کتاب مهم ديگري را هم نگذاشتند چاپ شود و آن منشا تاريخي کساني بود که آخناتن موسا اين هنرورزان ماهر maher را از آغل کاهنان نجات داد. ريشه مردمان Hebrew با ريشه هاي ايرانيها يکيست و همچون اقوام ماد مهر آئين Indo-European بودند و تمدني زيبا در هند پايه گذاشته بودند که ريشه همه زبانها و فرهنگهاي هنرپرور و آئينهاي جشن و مهربانيست و پايه علوم و روحانيت حکيم!
* * *
روحانيت حکيم همانست که عيسا بدان ره يافت:
کاهنان نفوذي به روم (ولايت مطلقه قرون وسطا) مثل همه تاريخشان چشم به تاج و تخت داشتند! (مثل فاميلشان کاهنان به تخت نشسته در ايران)

در همان زمان کودکيش قصد کشتن عيسا Issu را داشتند.
سه حکيم ايراني او را نجات داده با خود ميبرند. عيسا با ياران مورد اعتماد مادرش روانه ايران ميشود. پس از آموختن حکمت و عرفان ايراني به نزد حکما و عرفاي هند ميرود. او بزرگترين حکماي دوران ميشود و از همين رو درمان ميدانسته. سرانجام براي يافتن خانواده به مصر و از آنجا به اورشليم مي رود...

دکانداران اديان
چرا تاريخ را همانند علوم کتمان ميکنند؟
واقعيات تاريخي آيا ذره اي از ارزش موسا و عيسا کم ميکند؟ خير! پس اين دکانها براي آموزش راه آنها نيست. همينست که هست: دکان و دستکي براي به آغل کشاندن بشر.

به آغل کشاندن بشر... 2012 سال... پس از به صليب کشيدن عيسا!
اگر اساتيد اعظمتان از اينچنين حقارتي عرعر کنند سزاست.
* * *
اوج بي شرافتي مقدس مآبان اديان* آنجاست که:
همواره همه جنايات تاريخيشان را بنام مهربانان نگاشته اند!
و خود در پس نقابهاي مقدس به همان جنايات عليه بشريت ادامه دادند.
آغل همان آغل! رد پاي کاهنان همان!
تازيانه .ترور . شکنجه . سنگسار . صليب
برده داران اعصار! کاهنان در هزاران نقاب!
بردگاني قرون وسطا. برده داري کلونياليزم
هندوان ماهر هنوز برده آل کاهنان: شيوخ!!
* * * 
بس است دگر
تفو بر آن تاريخت اي بشر
سراسرش به اسارت غول يک چشم گذشت!

Notes:
از ديدگاه کاهنان او يک "نيمچه گويم*" بود! و نبايد ملکه ميشد
The Priesthood selling Gods to hebrews later on, seems to be the same as the priesthood of the pyramids.
These Misogenist Priests must'a hated Esther for how dare she became a Queen?! a hebrew 1/2 Goyem!?
How rude of the Persians/Akhamenian Medes to make a hebrew Queen, they were probably thinking.

At the time of Moses-Akhenaten
The same problem existed with the same line of Misogenist Macho Priesthood.
Similar problem with similar priests in Middle Ages, because they actually went and took over Rome & Europe.
Problem with Akhenaten/Moses was that he/she was way too feminine for a pharoah.
She must have  been a woman, she has the face of Sumali and body of Kenyan women.
So she had to put a beard; and later ran away and built her people a new town, and worshipped Sun God.
If Akhenaten Moses was infact a woman (A Queen) she's more likely the same person as Nafertiti.
That explains the single coffin!

Mind you, it also explains why the pristshood strapped Akhenaten Moses Nafertiti from all her Royal clothing and jewellery and threw her body naked and damaged in a cheap glass box.

all that Grudge! for so... long! Only because...? 
because She was a ... WOMAN! ?
* * * *
How Pathatic of all priests
sadistic outdated dinosaurs

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________