* God/ Din
۲۷.۲.۹۱
Regressive progress
ريشه يابي فلسفه پيدايش و بود آئي جهان هستي
هر بيدار دلي را بسوي جهان بيني تکاملي (زندگي محور) رهنمون خواهد شد.
اين همان جهان بيني زرتشت است، و آن همين
فلسفه بودائي هستي ها همينست
رمز تکامل طبيعي شناخت فلسفه تکاملي هستيست.
در جهت متضاد اين حرکت جوهري جهاني
هر آنچه بر خلاف يا سد راه باشد ارتجاعيست.
جهان بيني ارتجاعي (مرگ محور) توهمي بيش نيست
آيا حرکت ذاتي هستي بسوي مرگ و نابوديست، يا کمال؟
توهم مرگ-محور بودن هستي زماني رخ ميدهد
که خود را جدا از يکدگر و جهان
و همه را زنداني سه بعد بپنداريم!
هستي ما و موجودات و جهان واقعيتي به هم پيوسته است
منفصل از هم نيست; محدود به سه بعد هم نيست.
يکي همين بعديست که ما داريم با هم تبادل انديشه ميکنيم.
يکي هم بعديست که انديشه هاي خودمان را از ماوراي آن نقد ميکنيم.
چند تاي ديگر هم لازمست!
تا همه پيچيدگيها و پيوستگيهاي جهان را ممکن سازد و سر و سامان دهد.
سه بعد که خيلي کم است!! کافي نيست.
متاسفانه اين جهان بيني ارتجاعي خود ما،
به ضرب و زور ميخواهد ما را در زندان سه بعد محدود کند!
نمي دانم چرا.
شايد خود آزاري مسريست.
* * *
دکانداران مقدسات
(خدافروشان را ميگويم)
به دلايلي که اينک واضح و مبرهن است
جهان بيني مرگ-محور سه بعدي را بر بشر تحميل ميکنند
و در کمال حماقت يا تزوير، آنرا به ابعاد معنوي ربط ميدهند.
گروهيشان را زندانيان سه بعد پرورده اند، لذا احمقند
نه انديشه اي از خود دارند و نه توانائي نقد انديشه خود
گروهي از خدافروشان احمق نيستند، بلکه فقط بيمارند!
اينان به هيچيک از اراجيفي که به خورد مردمان ميدهند باور ندارند
دين را ابزاري براي سودجوئي و سياست ميدانند.
دينشان ابزار سياست است و سياستشان ابزار دين
چرخه باطلي ابداع کرده اند که بيا و ببين!
زورشان اگر بچربد،
بشر همه را زنداني همين چرخه سه بعديشان ميخواهند.
* * *
جهان بيني شما کدامست؟ تکاملي يا ارتجاعيست
خود را متصل به جهان هستي ها مي بينيد
يا تافته اي جدا بافته و منفصل؟!
فلسفه وجودي جهان را چگونه درک ميکنيد؟
فلسفه وجود, هستي است يا نيستي
حرکت جهان هستي بسوي تکامل است يا ارتجاع
حرکت جهان بشري به کدام سوي؟!
اديان به کدام سو ميروند؟ سياست به کدام سوي؟
خانواده بشر مايلند به کدام سوي بروند؟!!
آمريکا و اربابانش دنيا را به کدام سوي هل ميدهند.
جهان بيني کنوني آمريکا کدامست؟
تکاملي يا مرگ-محور
* * *
نشانه هاي سيستمهاي تکاملي:
گروهبندي ريشه اي سيستمهاي موجود بر اساس جهان بيني تکاملي يا ارتجاعي، اين امکان را به شما ميدهد تا از وراي انواع نقابهاي تزوير که براي تحميق و تسخير و استثمار بشر به چهره ميزنند ( نقاب دين و باور و ايدئولوژي و علم و سياست و غيره) بتوانيد به ماهيت بنيادين هر سيستمي پي ببريد.
. جداي از هر آن نقابها و شعارهاي ظاهري
گروه هائي که خود را منفصل از مردمان و جهان نميدانند
اصولا کشش و تمايل چنداني به برساختن ساختارهاي هرمي استثماري هم ندارند.
. Liminality يا حرکت دوشادوش،
نشان بهتريست از درک جهان بيني تکاملي و رشد طبيعي جوامع در همکاري و پيوستگي با هم و بدون تحميل و استثمار.
* * *
سيستم شاهنشاهي و جمهوري:
صرفنظر از نام ها و شعارها
ساختارها تعيين کننده اند.
1. ميتوان پادشاهان و شاهنشاهاني مردمي و فرهنگ دوست داشت که خود را با مردمان از يک پيکره واحد بدانند و بهترين ها را براي همگان بخواهند و در سختيها دست ياري به هم دهند و پيش روند.
. ساختار بارز و Dominant در چنين جوامعي ساختارهاي طبيعي فرهنگي برخاسته از دل مردمان در طي قرون خواهد بود. اگر هرم کوچکي هست، شيشه ايست و شفاف و در دسترس و پاسخگو، تنها براي تنظيم برخي امور در راستاي خدمات رساني به مردم و براي همه گان، نه در خدمت لايه هاي بالاي همان هرم يا هر هرم استثماري ديگر.
2. ميتوان رئيس جمهورهائي بشدت متکبر و مستبد داشت
(مانند رئيس جمهور بعدي ايالات متحد: نفرت از استثمار)
که خود را کاملا تافته جدا بافته از کل بشر بداند که احتمالا همگان بايد با هر فقر و فلاکتي بسازند تا حضرت مقدسش که براي همين از ماتحت فيل اربابان هرم استثمار جهاني افتاده بتواند آمريکا و دنيا را چند قدم به پرتگاه نظم نوين برده داري جهاني نزديکتر کند.
. چنين سيستمي که هيچ معلوم نيست حتي از کجا اداره ميشود يا اربابان پشت صحنه اش کيستند و کجايند، در واقع يکي از غيرمسئول ترين و ارتجاعيترين سيستمهاي هرمي بغايت تحميلي و استثمارگرست که در پس نقاب دموکراسي پنهان شده و فقط براي دلخوشي مقطعي بردگان تا باز بخاطر رئوس اهرام به جنگ با بشريت روند، گهگاه آبنبات چوبي هم بدستشان ميدهد و انتخاباتي از پيش تعيين شده برگزار ميکند که يعني فاشيسم ما گانگسترها البته مشروعيت دارد!
!Please, say no to another dark ages
پليدترين سيستم حاکم شده بر جوامع در طول تاريخ
اما سيستمهاي حکومتي بودند که مشروعيتشان را تمام و کمال از *GOD ميگرفته اند.
اين خدافروشان بيمار حتي خود را مجبور به پرده پوشي و نقاب زدن هم نمي ديدند
و هر آن جنايت و استثماري را که ژنهاي بيمارشان طلب ميکرد "مقدس" ميشمردند و *DIN مي خواندند.
هر چند همه فاشيستها: بنيادين, ارتجاعيند
بدترين حاکمان "فاشيستهاي بنيادگراي مذهبيند!"
لذا واي بر آمريکا و بر بشر اگر
پرده از فريبکار جانوران راس اهرام برنيفتد.
(پيش زآنکه دجالشان را دگرباره ظهور کنند!)
بيماري مشترک بشرآزاران کوردليست؟!
* * * * * * * * * * * * * * * * *
* کوردلان ارتجاع!
زندانيان دنياهاي دون دو بعدي دين
بيمارگونه همه را
زنداني طويله هاي مقدس استثمار ميخواهند
همچو خويش!!
* کوردلان ارتجاع!
اساتيد لژهاي دو بعد و نيم
چه جاهدانه تار ميتنند!
بدور شعور زمين!!
عنکبوتيان روشن بين!
* کوردلان ارتجاع
در نبردي دائمي با هستي!
دون کيشوت وار!!
تا نهايت عدم, شتابان ميتازند!
و کوردلان ارتجاع! گهي مسلح به فريب!
گهي به تازيانه, به دين و سياست, به صليب!
گهي به ريش و به تسبيح ريا,
و گه به علماي کور دل ارتجاع
* علماي کور دل ارتجاع...
چپانده چنان سر به ماتحت خدا
سرآمده صبر خدا که: نقي! بيا, تو بيا
مگر نقي ببندد در هر چه دکان دين
که هرچند, گاه زين به پشتيم، گاه پشت زين!
* * *
* God/ Din
* God/ Din
America was supposed to prevent the next dark ages, not to pave the way for it
Can America be saved from it's own slaves and slavemasters
unity
The enlighted
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
: First Lesson on a Spiritual Jurney
Calm your Mind!
Our Inner & Outer world
is the Sum of our Thoughts
_________________________________________