.
آه اي خيل باورمند
به سراب سرد وهم آلود
به خداي دهشتناک
به خداي نيستي ها
خداي هميشه غمگين خون آلود
خدايتان توهمي بيش نيست
* * *
توهمي در اذهان بيماريست
بازمانده از قلوب پر کينه
يادواره قرون پر اندوه
روايتيست از گذشته هاي دور
و معابدي که مطبخ خدايان بود
به روزگاران قرباني انسان
روايتي از قلوب بيمارست
حکايتيست از تباهي حکمت
سراب بيمناک اسارتبار
* * *
خدايتان غبار ياس و وحشت
که سر برآورده از سياهچالي
و هر شميم خون و جنون
هنوز يادآور اوست
زهي غم و حسرت
به قلبتان مي بارد
چنين خدا هر ياد
و خروارها جمجمه
برايتان بيادگار آرد
از اين خدا فرياد
* * *
خداي وحشتزا
خداي نفرت بار
خداي درد و بلا
و صد غل و زنجير
به دست و قلب شما
دريغ از يک آه
ز درک يک پرواز
دريغ از نبضي
هم آهنگ يک لبخند
ز درک پاکي پيوند
دريغ از اشکي
ز شوق و شادي بي حد
* * *
خدا
خداي کودکان معصوم است
همان خداي پروانه هاي رنگين بال
که با سرود چشمه ساران هم آهنگ است
و همنواست با نغمه قناري ها
خدا اگر هست
دو روي نيست چو برخيها
دل و زبانش هميشه يکرنگ است
خدا نخواهد گفت
به ضرب ماه و مشتري به رقص در نيا
به چنگ سرو دل از کف مده
و بيخودي چو من هي بوجد ميا
و نو به نو مشو
* * *
اگر خدائي هست
خداي هستي هاست
به مهرباني چشم شماست
وگرنه خدائي نيست
نه در قلوب پر کينه
نه در سراب وهم آلود
نه در غل و زنجير
نه در سياهچالها
* * *
ولي به پروازست
هماره با هر آه
بسمت بهروزي
براي انسانها
.
.
اگر خدائي هست
خداي هستي هاست
خداي زايش ها
و بودن و رفتن
به باور پرواز
به شوق با آواز