دوست داشتم انسان میبودم. پیش و پس از آن دگر نام و نشانم نیست. همین انگ:انساندوست عرفانی هم از سرمان زیادیست. انسان: خود معرف حضور هست. همواره در حال اکتشاف و تحول!
semi philosophical ~political satire~
no mo' ho'ly and mo'dern slavery! please
۲۷.۹.۹۱
Fliz Navidad
. . . Be Merry . . .
* * * * * * * * * * * *
. . . Happy triple Rebirth! . . .
21st-25th
;)
* * * * * * * * * * * *
Dec 21st sunrise
* * *
All tribes (ghoyum) were once merry! mehry
. . . Our Aghvaam/ ghoyum/ merry tribes . . .
Our Human Family
only the sadistic cult of ho'ly slavery is not part of Humanity perhaps
Babylonian Barbarism (ho'ly Slavery) vs Culture of Mehr/Mehry/Merry
(Progressive worldview)
research what Mehr stands for then see how babylonian kholuf tried to control and destroy all that Mehr stands for cattle and harvest and water? all good values ! ! !
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
یک نفس، راحت ازین هر دو جهانم آرزوست آن جهانی را که مولانا بود سالار آنم آرزوست . جان به لب آمد جهان را زین جهانخواره ددان محو هر شور و شر مستکبرانم آرزوست . آرزو شد سرخوشی و صلح بر خلق جهان سرخوشیهای همه خلق جهانم آرزوست . کی شود انسانیت دیو و ددان را همنشین همنشینی ِ تو و فرشتگانم آرزوست . عرعر و عوعویشان کر کرده گوش عالمی صور اسرافیل و پایان جهانم آرزوست . وا گشائید از بشر این بند استکبار را یا گشایش بند از بند روانم آرزوست . چیست آن رمز رهائی خود پیامت بازگوی فاتحا مفتاح آن رمز و پیامم آرزوست . تا بدینجا را به تقلید آمدم من کورمال اینک ای حق رویتت با چشم جانم آرزوست . دور بادا های و هوهای سیاست پیشگان های و هوی جان و کنج خلوتی با وجدانم آرزوست * * * * * * * * * * * * * * *
تا چند ره فسانه زنيم در سراب سپنج سرچشمه های حقيقت رخشانم آرزوست تا راه برد به حقيقت مگر فسانه اي افسانه های شيرين تر از آنم آرزوست
خلوت وجدان
.
باز وجدان هوس خلوت با ما کرده!
باز شبها همه را واله و شیدا کرده
.
بر لب کنگرهء کون و مکان بنشسته
عاقلانه ما سفیهان را تماشا کرده
.
باز تا مُهر ز اسـرار جهان بگشوده
عقل و منطق همه را یکسره رسوا کرده
.
جام از مهر و مه و جان و خرد بگرفته
پس بنوشانده و صد عقده مداوا کرده
.
به خیابان زده باز رقص کنان عربده جوی
بُرده از مردم شهر خواب و چه غوقا کرده
.
شور در سور ِ همه عالمیان بفکنده
باز هم دور زمین گشته و بلوا کرده
.
چرخ دوران همه از چرخش و کار انداخته
چرخ بر هم زده و دهکده برپا کرده
.
به یکی سنگ که از چاه برون آورده
تسمه از گُـرد همه آدمیان واکرده
.
داد عالم ز جهانخوار ددان بستانده
و خردورزان را سرور دنیا کرده
.
باز وجدان هوس خلوت با ما کرده
باز شوری به دل گنبد مینا کرده!
* * * * *
پروا مدار
.
در خود نمیگنجم و این زمانهء دون!
چون گردد این چرخهء باطل همه واژگون؟
.
یازده بُعد و مصرّیم بر انکار ِچار
پیچیده ایم حول سه چونانکه مار!
.
از بحر چار چو بینیم جهانیان پریش
در بحر پنج چه گوئیم بدین دل ریش؟
.
گیرم به هفت نمانَد دگر به دل غمی
عشق رهائی ِبشر که نمیرود دمی!
.
پیش آر همتی! تا بشر بگسلد همه بند
خوش آن دمی که زند جهان لبخند!
.
تا چند پیله میتنی بدور خویشتن خویش
پروا مدار! ز پروانه شدن زین بیش
.
باشد ببینمت رهای رها شدی! ای بشر
آزاد و بندهء عشق و صفا شده ای بشر
.
پیوند خورده جان تو با جان عالمیان!
در بحر عشق و شرف باقیست بقای آدمیان
* * *
نیایش: تصور کن!
چلچله
ادراک ِحیات شرط ِ موجود بود~ با درک، وجودت ای بشر بود بوَد
.
هم درک ِتو در روان و جانت باشد هم عقل در آن دچار کمبود بود
.
چون درک کند وجود را چلچله ای همدم تر از عابدان به معبود بود
.
گر درک کنی چو او تو در پروازی همواره دلت رها و خشنود بود
.
خود میبردت به آسمان جاذبه ای آنگه که همه جاذبه ها دود بود
.
آزاد و سبکبال چو پرّ ِ کاهی جولانگه تو بهشت موعود بود
.
نی پای تو را و نی سری معلومست نی هشت جهت دگر تو را سود بود
.
نی بارگهی و نی نشان از خانه اما همه جا نشانه مشهود بود
.
نی جای نشستنیّ و نی عادتی و بر تن نه سری ز بهر سجود بود
.
آنجا که نه سر داری و نه سودایی هر آنچه بخواهی همه موجود بود
.
مشتاق هوای کوی یاری و بس جز این نه تو را مقصد و مقصود بود
.
موسیقی کائنات در جان شنوی چنگی به دل و بدست هم عود بود
.
نانش ز همه شهد جهان شیرینتر آنجا که رخ یار تو را جود بود
.
خوشتر ز هوا و حال آن هیچ نبود آندم که تو را هر دو جهان هیچ بود
دوزخ و پردیس
چه زیان بزرگی
پیامبران انقلابیون بزرگ
تلاشها کردند بهر بیداری ما
و هنوز هم در خوابیم
و هنوز هم غرقیم به سراب!
.
مگر این چه خواب سنگینست؟
پیامها آمده هزاره ها ...
خود را همچنان بخواب زده ایم
مگر این چه سراب و کابوسیست؟
قرنها قبض روح شده بر صلیبها
و هنوز هم مسخ خود نمی بینیم!
*
پیامبران ز مسخ قلب تو نالان
تو پای منبری بر آنان گریان!
پیامبران ز رنج کید میگفتند
و به رنج ِقرون دری تو همچنان:
.
رنج بندگانی در سراب اهرمنان
قبض روح بر صلیب باورها!
باورت ابزار قتاله اهرمنان!
.
چه خاضعانه بدنبالشان رفتیم!
ره دردناک جنون و کژیها را
چه خاشعانه عبد و بنده شدیم
نه حقیقت که کید و بتها را
چه خالصانه جان فشاندیم و
چه مخلصانه خرد بر اهرمنان
و هنوز در خم کوچه اول
همه با هم به کید همبندیم
*
همه را مومیایی به تابوت کردند
همه مومیایی به خواب میرفتیم
ره دشوار و ظلمانی اسارت را
با طناب اهرمن تا ته چاه
.
به اشارت هر شیخ و حاکم و خلیف
به شهادت هر دسیسه و تزویر
به بشارت هر بهشت ناپیدا
و ز ترس سوختن در آتش دوزخ
.
تا نهایت دوزخ جنون رفتیم
همچنان مسخ تزویر اهرمنان
با همان صلیب باورها بر دوش
.
چه قرنها به جنگ هم رفتیم
چه انگها به قصد عدالت زدیم
و ز بهر آزادی و حقوق بشر
همه یکدگر را قتل عام کردیم
.
و کنون برای صلح جهانی هم
و زهی برای حق ستانی هم
آید از شیخ و حاکمان فرمان:
که بزن. بکش. ببند و بگیر!
زن و کودک و جوان و پیر
گر بخواهی بهشت جاودانه خری
در جهنم بمان! بچنگ من تو اسیر!
*
چه خوش خیال بردگانیم ما!
چه بی خبر رهروانیم ما
چه مفتخر به بندگی خویش!
.
تا ورای نابودی بشر میپریم
با طناب پوسیده در چاهی
در سراب ِبهشت ِباور ِخویش
.
چاه و طناب و سرابها پوییم
و دریغا ز نیم نگاهی به خویشتن خویش!
چشم براه بودن تو
Simorgh
ادراک و اکتشاف
باور و رویا
خدایا:
خر هم تو را روزانه ... درک میکند
خرتر منم که به باور دیروز چنگ زنم!
*
.
جودی دگر چو عطا نمایید رحمت است!
گاو نیم که هر روز همان علف نشخوار کنم
* * * * *
گفت موری با یکی موری دگر:
این چه جن است و پری نامش بشر؟
.
گفت: اینها شایعه است دیوانه جان!
مانده رویاها بجای از پدران
.
رو به مدرسه پسر درست بخوان
غرق در اوهام و رویاها نمان!
* * * *