semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

* * * *

هیچی داشتم همینجوری با خودم فکر میکردم
چطور شد که اوضاع ایران اینطوری شد ؟

کشور به این خوبی مردم به این خوبی
چی شد که همه ییهو پا به فرار گذاشتن
چه بلایی به سر این ملت اومده
چرا نمیتونن با هم مهربونتر باشن
مگه جا برای همه نیست

اینهمه ملت تو دنیا هست ما هم یه ملت
همش میگن ایران مال همه اقوام است
ما همه اقوام را دوست میداریم
ولی سرمایه های نفتی را بیشتر دوست میداریم
و دلمان میخواهد همش در پایتخت متمرکز باشد.

غربت ندیدن اینها. . .
نمیدونن یه ملت خودشه و خودش
نمی فهمن اگه یه ملت با هم دوست نباشه چی میشه
چرا با هم اینطوری رفتار کردن که اینطوری بشه

هی میگن خانواده خیلی ارزشمند است
خانواده باید با هم خوب و مهربان باشد
خانواده چیز خیلی خوبی است
احترام خانواده واجب است
انشا میگن واسه خودشون

خب ملت هم یک خانواده است
نیست؟
پس احترام این ملت چی میشه
یه جوری با هم رفتار میکنن
انگاری خانواده نیست وبال گردن است
یا که نوکر خانزاد آقایان است یا چی.

خانواده های از هم پاشیده . . .
همینطوری میشن مثل ما ایرانیها.
انگار نه انگار ما یک خانواده ایم.
نه؟

چی شده؟ اتفاق خاصی افتاده تو این سالها؟
چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینهمه دعوا و بلوا؟
چه اتفاقی افتاده برا این خانواده ملت ما

نمیدونم. کی میدونه. . .
دلم میخواد دوباره با هم باشیم همگی
در سرزمین ایران با مهر و صلح و صفا

چرا که نه؟
چه کسی نمیخواد بین ما ملت آشتی باشه؟
چرا نفرت میکارن عده ای در میان ما ؟
یک خانواده که دشمن هم نمیشه
اختلاف نظر یه طرف ولی دشمنی چرا؟

این وضع یک خانواده خوب نیست ها
باید درمان بشه اوضاع این ملت ما

چرا یک عده ای با ملت اینقدر بد رفتاری میکنن
که ملت بفکر بیفته پناه ببره به غریبه ها
این اصلا با عقل و منطق جور در نمی آد ها

یعنی هر طوری فکر کنی
این رفتار یک ملت با خودش اصلا صحیح نیست.

اینکه یک عده ای
بقیه را مثل حیوان حساب کنند و بزنند و برانند؟
همه چیز همگان را فقط برای خودشان بخواهند؟
یعنی خودشان را جدای ازین خانواده میدانند. . .
پس برای چی سوار ملت ایران شده اند که چی؟
دیکتاتوری خانوادگی هم نیست که بگیم خانوادگیست.

نه اینها اصولا به خون این ملت تشنه اند. . .
بنظر میرسد دشمنان بر ملت ایران چیره شده اند.
این طرز رفتار با یک ملت خیلی مشکوک است.
چنین رفتاری فقط از دشمنان ملت بر می آید و بس.

نمیدانم. خدا کند این ملت نجات پیدا کند
دوباره یک خانواده شویم و با هم دوست
دست همه دشمنان از ایران کوتاه باد تا ابد.

این چه بلایی بود
از کجا رسیده بود بما و چرا
همیشه دشمنان روی موج انقلابها سوار شده اند
چه احساس بدیست که فکر کنی خانه در دست دشمن است
لعنت بر هرآنکه آن جنگ را بپا کرد و اینهمه از ما کشت
ولی عوضش خیلی ها پول و پله زیادی به جیب زدند.
دلشان برای ملت ما که نسوخته بوده لابد نه؟

چقدر غمناکست. . .
کسی به فکر فرزندان ایران نیست
انگار نه انگار که ما یک خانواده ایم
استعمار هم استعمارهای قدیم نه اینطوری
اینها مثلا ایرانی هستند و دشمن ایران؟

سرمایه ها را که بردند. . .
پول خون این ملت را که خوردند. . .
حالا دیگر از نام ایران هم چندششان میشود.

تو گویی در تمامی این سالیان
خودشان را ایرانی نمی دانسته اند.
آمده بودند غارت کنند و بروند و رفتند.
باقیشان هم بزودی به اربابان جهانخوارشان می پیوندند.

الهی شر کلهم خاندان کاهنان بی وطن از ایران دور باد.
*  *  *


*  *  *  *  *
داشتم تصور میکردم . . .
چی میشد اگه ایمان داران به ادیان
یک مراسمی هم هر از چند گاه ترتیب میدادن
که در یک ساعت و لحظه در سراسر دنیا
در کنار هم با صلح و صفا به نیایش پرودگار عالم بپردازند
و برای صلح و آشتی جهانیان با خودشان
خودشان را آماده کنند . . .


شاید هم که دیر و دور نباشد آنروز
که همه ما به همه پیامبران اینرا مدیونیم
که همگی برای نجات بشر تلاش کردند

بنظرم ما به همه پیامبران مدیونیم. . .
که در کنار هم در صلح و دوستی بایستیم
رو به برترین اراده هستی برای بودن انسان
انسان بودن در صلح با سایر انسانها . . .


این یعنی کرنش به خواست آفریدگار یکتا.
که پیامران بسیاری را برای آشتی ما بشر فرستاد
و ما آنان را بهانه ادامه جنگهایمان کردیم. . .

امروز بهانه برای جنگ چه بسیارست.
نیازی نیست پیامبران را بهانه ساز توحش بازمانده از دوران پارینه سنگی کنیم.

 
چه حد جای افسوس . . .
که هزاران پیامبر و پیام آور آمده و رفته و ما همچنان
به هزاران بهانه برتریمان را توی سر هم میکوبیم.

ایکاش دیگر پیامبران را بهانه توحش خویش قرار ندهیم.
صد افسوس که همه تلاشهای آنها بی ثمر مانده و زندگانی انسان هم.

نگاهی به پیکره کهکشان ها و راه شیری و آسمان پر ستاره میگوید
چه تنهایی ای انسان . . . که موجودی تنهاتر از تو نیافریده هستی بخش.


و راستی چرا ؟
اندیشه انسان تا کهکشانها سیر میکند
و همین سیر اندیشه ها هر یک از ما را به دنیای دیگری پرتاب میکند
و همین پرتاب شدن به عوالم گوناگون ما را از درک هم عاجز کرده است.

اما همگی یک موجودیم علی الظاهر . . . مگر نه؟
کافی بود انسانیت یکدگر را به رسمیت بشناسیم اما نشناختیم.


نه انسانیت خودمان را به رسمیت شناختیم نه انسانیت سایرین را.
چنین موجود خودخواهی همواره محکوم به تنهایی و جدال خواهد بود.

اینهمه در مذمت خودخواهی گفته اند و ما هنوز . . .
خودمان را انسان تر از بقیه میدانیم و تنها خودمان را انسان.


چه موجود تنهای تنهای تنهای قابل ترحمی
چه موجود پست و عقب مانده و خودشیفته ای
چه موجود جنگ طلب و تمامیت خواهی شده ای انسان.


قابل تشخیص نیست . . .
چنین موجودی حتی برای آفریدگارش هم قابل تشخیص نیست.


آن آفریدگاری که به خودش
برای آفرینش چنین جانور مستکبری تبریک گفته کجاست؟


ایکاش بیاید ببیند شماها را
که چه جور پیامبرانش را بهانه تفاخر خویش کرده اید.
هیچ بعید نیست برای همین گذاشته رفته . . . پیداش نیست.
آفریدگارتان از دیدن این آفریده خودش خجالت میکشد این روزها
با دیدن شما وحوش مذهبی که چگونه به جان هم  افتاده اید بنام او.


بنام او. . . ?
بنام پیامبران او. . . ?!
ایکه آدم اگر نیمچه انسان هم باشد . . .
از این کارهای شما میخواهد آب شود برود در دل زمین

ببین چه کرده اید که دیگر هیچ پیامبری رویش نمی شود بیاید به میان شما.


بیایید قدری آدم شویم . . .
بیایید بنام دین توحش نگستریم بیش از این.


بیایید بنام همه پیامبران نیایش کنیم بسوی آسمان
که تا شاید صلح و صفای ما دل پروردگار عالم را
دگر باره از ما شادمان کند و بتواند به خویش بگوید باز


احسن الخالقین ~


*  *  *  *  *
پرسش فلسفی من اینست. . .
با تو میگویم ای صاحب همه ارواح
ارواح خبیثه را از برای چه آفریده ای

گویمت مرحمتی کن و از زمین دورشان کن
وگر نکنی ما بشر را هم مواخذه مفرمای

من بر قدرت تو تکیه خواهم کرد
که تو ارواح خبیث را باز زندگانیم دور بداری

وگر نداری از من مخواه و مرا قضاوت مکن.
پس به هم ارواحت بگو مرا قضاوت نکنند. . .

تو قادر مطلقی. . .
اگر تو دستور بر حضور ارواح خبیثه دهی
من که باشم که آنها را از خود و زمین دور کنم؟
گر ز من چنین انتظار داری پس هم اینک بگوی
که من هم از تو همین انتظار را خواهم داشت.

چگونه است ای صاحب روح. . .
که ارواح خبیث را به جان بشریت انداخته ای
پس آن مهربانی و مروتت به کجا رفته؟
خیری کن به بشر و بفرمای که دور شوند.

ما بر قدرت لایزال تو تکیه میکنیم
که از ما و از زمین دورشان کنی
همه ارواح خبیث را و زمین نیک گردد
و بشریت همگی نیک و بهشتی گردند.

ما به مهربانی تو باور داریم. . .
که بشریت را از گزند ارواح خبیث
نگاهبان تو بوده ای و تو خواهی بود.

و ما را به نگاهبانی جز تو نیازی نباشد
که تو صاحب ارواحی و نه ما صاحب روح.

وگر ما صاحب روح خویشتنیم
دستور می فرماییم که ارواح خبیث به روح ما نزدیک نشوند.
نه دگر هرگز ما را بیازارند و نه هرگز قضاوتی بر ما برانند.
و این بنظر ما عین عدالت است و ریشه در رحمت دارد. . .
پس ای صاحب ارواح تو دانی و ارواح خبیثت
زین پس همانان را مواخذه و قضاوت کن نه انسان را.

که انسان هرگز خواهان روح خبیثه نبوده است
پس تو هم ای بخشاینده ارواح ای مهربانترین مهربانان
با ما مهربان باش و اینگونه بر ما مقدر نفرمای. . .
که این ارواح خبیث پلید ما را بیش از این بیازارند.
بفرمای که ما را بیش از این نیازارند.
ای قادر مطلق ای صاحب هم ارواح!

در ضمن. . .
اینها به سایر بشریت که ستم میکنند
ما انسانها آزرده خاطر میشویم. . .
پس بفرمای دگر بر هیچ بشری ستم نرانند.
تا بدانیم دوست میداری تو ما بشریت را ای دانای توانا.
تا ما هم روح نیک را که هدیه توست در خود بستاییم
و بیش از این دوست بداریم خویشتن خویش روحمان را
و دوست بداریم هم ارواح نیک را و هم ارواح پلید را
که همگی از تو هستند و تو صاحب همه ارواح نیک و بد.

وگر ارواح همه نیکویند و از ذات نیکوی تو هستند
با ما بگوی این روح خباثت و ظلمت از کجا آمده است.
پس تو که قادر متعالی اینها را هم از زمین دور کن
تا بشریت طبق میل تو نیکو زندگی کنند و نیک انجام.
ای مهربانترین مهربانان . . .
بشریت را بیش از این میازار
ای همه درد و هم درمان از تو
دردهای کل بشر را بگذار که پایان یابند
بگذار که درمان یابند. برگوی که درمان یابند.

ای صاحب روح. . .
گر ز نو از روح نیک خویش بر بشر بدمی
همگان دگر باره نو میشوند همگان دگرباره نیک.

انتظار ما از تو جز این نیست. . .
که بشر همه نو شوند و بشر همه نیک.
و یا ما را قضاوت مفرمایی و برگوی که نفرمایند.

یا رحمان و یا رحیم. . .
ای که تویی الرحم الراحمین.
درهای رحمتت را بر جهان بشریت بگشای.
بگذار بنام تو ای صاحب روح وارد شوند

به اذن تو به نام تو بگذار که درمان شوند
بگذار تا با نام و یاد تو نو نو شود بشر و نیک.

ای روح هستی
ای هستی بخش
ای ذات لایزال جهان
ای هستی بی کران
ای قادر متعال ای دانای دانایان
ای مهربانترین مهربانان عالم
از تو برای همه نیکی ها و بدیها سپاسگزاریم.
از تو برای تجربه زندگانی در تو و با روح تو
از تو برای دوباره نو شدن دوباره نیک شدن
از تو برای تجربه در بهشت برینت زمین
سپاسگزاریم ای جان جانان جهان
ای جان بشر ای جان زمین
ای روح هستی ای همه مهر
سپاسگزاریم از تو
دوستت میداریم

تو را با همه ارواحت
تو را با همه مخلوقاتت
تو را با همه وجود دوست میداریم.
در تو و با تو زندگانی بیست است.

دمت گرم خدا جون

Sept 28. 2013
_Canada______________

می اندیشم. . .
جنگ ادیان و مذاهب از سر جهل است.
به روح یکتای جهان هستی باور ندارند.

به اینکه همه پیامبران. . .
از یک سرچشمه لایزال الهی سیراب شده اند
باور ندارند.

خیال میکنند اگر پیامبران بازگردند. . .
برای جنگیدن پیروان جاهلشان با هم
مدال افتخار پخش میکنند یا چه؟

روح پیامبران را حی و حاضر نمی بینند
روح خدا و جهان هستی را حی و ناظر نمی دانند؟

قادر به تصور روح واحد هستی نیستند.
خیال میکنند هر پیامبری از سوی خدای متفاوتیست.

کلام خدا و شیطان را از هم تشخیص نمی دهند.
تقصیر خودشان هم نیست اساتیدشان جاهل بوده اند.
لابد که جاهل بوده اند که پیروانشان اینگونه حیرانند.
*   *   *
می اندیشم. . .
شیطان همان جهل است.
که تفرقه می افکند و جنگ بپا میکند.
جنگهای جهانی هم همه از سر جهل است.
آرماگدون هم از سر جاهلیت و شیطنت است.

اگر بپذیریم روح جهان هستی یگانه و یکتاست.
هر آنکه بدنبال تفرقه است ایمانش پارسنگ برداشته.
جاهل به حقیقتیست که همه پیامبران بارها باز گفته اند.

اگر نپذیریم هستی دارای روحی یکتا و دانا و تواناست
همین میشویم که در پسا مدرن بدنبال تفرقه و استثماریم.
بدنبال بازتعریف برده داری همراه با تکنولوژی نوین! ؟

اینها همه از سر جهل است.
و جهل همان شیطان است که جز جهالت نمی زاید.
و شیاطین محکوم به بازتعریف همان نظامهای جاهلانه پیشینند.

خیلی پر واضح است. . .
که بربریت و استثمار را در هر دوران بازتعریف کرده اند.
خاندان راهزنان جاهلی که خود را خدایان بشریت پنداشته اند.

تافته های جدا بافته از روح یگانه هستی. . .
منفصل از مهر و خرد برتر جاهلانه در پی تفرقه بشریت.

خودشان را در پس دیوارها زندانی جهلشان کرده اند
بشریت همه را جاهلانی حریص و فاسد همچون خویش می خواهند.

از پس پستوهای تاریکخانه های توطیه علیه بشریت
چه جاهلانه برای روح برتر هستی بیلاخ میفرستند.
همه عظمت قابل تصورشان همین نظم معیوب استثمارگرست و بس.

جاهلیت شاخ و دم ندارد. . .
چه در عصر تاریکی و کلونیالیزم و چه در پسامدرن
شیاطین همواره جاهلانه مشغول تفرقه و استثمار بشریت بوده اند.

اساتید اعظم و عظمایشان. . .
همواره آماده به خدمت به شیاطین دهر در هر دوران
همواره جهل پراکنده اند و تفرقه انداخته اند و جنگ و خون درو کرده اند.

از همان روزی که پیامبران را بر صلیب آویختند
از همان روزی که پیامبران را خانه نشین کردند
و کلامشان را با کلام جاهلانه خویش آمیختند. . .

هنوز بشریت برده و روبات همان جاهلان است.
تصور روح یگانه جهان هستی هنوز قدغن! !

جنگ و جهل و تفرقه و استثمار. . .
هر چه بخواهی مهیاست و شیوه جهانداری جاهلان.
شیاطین دهر و دوران.


sept. 2013
_______________________

به چه می اندیشم؟
مگه فرقی هم میکنه من به چه می اندیشم؟

یا اینکه اصلا می اندیشم یا ...نمی اندیشم
چطوره منم درب اندیشه را کلا گل بگیرم, خلاص!

داشتم می اندیشیدیم
این فقط متحجرای ایران نیستن
که هفت میلیون ایرانی از شرشون فراری شدن

شاید خیلی بیش از هفت میلیون آمریکایی هیپی و ضدجنگ
از شر بنیادگراها از آمریکا هم فراری شدن!

بنیادگراهای اسراییل هم شصت ساله
یه ملتو توی شرایط جنگی نگهداشتن!
* * *
چرا اینا این جورین؟! بنیادگراها

تو همه کشورا مردم رو دارن میچلونن
ماموریت دیگه ای جز مردم آزاری ندارن اینا؟

اینهمه موعظات که میکنن
چطوریکیش تو گوش خودشون نمیره؟!

چطور خودشون
از مردم آزاری توبه نمیکنن؟!
* * *
همش میگن...!
اما انگار خودشون نمیشنفن!!
گمونم گوش خودشون بروی کلام حق بسته

همه این کتابها هم اینو گفتن
یادشون رفته...
این بخش رو تحریف کنن.
* * * *
.
Human Beings not Human-doings

?what is work
?is work only moving something forward
A cow can do that

Moving the wheals of history forward
?How about that
?Is that not Work

Phylosophically speaking
that could be one of
!the most important works ever done

The people pushing the wheals of history forward
right now, in front of Wall Street , etc
Are doing more progressive work
than the wall street ever done

and the wall streets
resisting people's forward movement
are standing in the way of Progress

Wall street people & the 1%
!are the real BUMS

The Regressive Forces
 Resisting the Inevitable
Turn of the Ages

This is a great example
of some smarties
lacking Wisdom

for they lack
!Conscience
* * * *
*
وقتي حس ميکنيم دنيا
يا دارد روي سرمان خراب
يا زير پايمان خالي ميشود...
خوبست بخاطر بسپاريم: 

هنرها همه فرمي از مديتيشن هستند
براي فرارفت از زندان سه بعد تضادها
که لازمه برون رفت از موميائي آدموارگيست

ارتباط با "خود برتر"
رويش هشياري دروني و بيداري
بدون نوعي از مديتيشن دشوارست.
نه تنها نيايش مديتيشن است، که هنرها همه نوعي نيايشند
رقص هم ميتواند مديتيشن باشد و هم نيايش و ستايش هستي.

زندگي هشيار سراسر ستايش هستيست و بالاترين "نماز".
تنها عدم بهره برداري هشيار و خردمندانه
از داده هاي هستيست که نيايش نيست!
لعن هستيست. ارتجاعيست.

آدمواره ماندن عين لعن هستي و وجودست،
عين لعنت فرستادن بر "خدا" يا جان و خرد جهان.
*
سياست آنجا که جدالي براي قدرتست ارتجاعيست
و نفريني که خود بر خويشتن و بشر ميفرستيم.
از اينروي سازه و رويشي در بر نخواهد داشت. آفرينشي در کار نخواهد بود.
اينچنين سياست و حتي ديانتي نه کار است و نه هنر!
*
از ديدگاه جهان هستي احتمالا برترين "کار"
و برترين ستايش و نيايش ها آفرينش هنريست.

درينجا بياد حرف پدرم مي افتم
که با اطمينان ميگفت: هنر؟ هنر که کار نيست!
هنر اصلا وجود خارجي ندارد! (؟!)
*
و من هم يقين دارم آدمواره دينخوي انسان نيست.
هشياريش عموما در حد حيوان و جماديست، البته با خلاقيتي بسيار کمتر.
نه هرگز ميرقصد، نه هرگز قهقهه ميزند، نه حتي اشک ميريزد، نه همدردي ميداند،
نه عشق بي قيد و شرط سرش ميشود، نه کاري جز براي سود يا تفاخر خويش هرگز از وي سر زده!
سالهاست خودش را موميائي کرده و خبر ندارد!

ميخواهد مرا هم به زور موميائي کند
و ميدانم اين تازه بهترين راه ابراز علاقه اوست;
مثل همان ستايشش از خدا و هستي در دو بعد و نيم خلاصه ميشود.

طفلکي خلاقيتش رشد نکرده.
يعني خودشناسيش در حد نباتي باقي مانده. مثل باقي مرتجعين گرام.

راست مي گفت، هنر در زندگيش وجود خارجي نداشت!
زين روي عين مردگان مي زيد. همگان را هم مرده مي پسندد.
*
آري ميگفتم، هنر برترين مديتيشن است
که روان را فرا مي روياند!

و خلاقيت لازمه تکامل است
فرارفت در وراي تضادهاي سه بعد

خوبست بخاطر بسپاريم
* * * * *  
.
می اندیشم که شاید:

آرزوهای نیکوی بشر
از جنس برترین انرژیهاست
از انرژی اندیشه هم برتر!

که آرزوهای پرولتاریا
احتمالا نیکوتر و برترست
که نیروی بودن و رفتن
احتمالا در پرولتاریا بیشترست

که با معجونی از امید و آگاهی
پرولتاریا در تغییر
و عبور ازین چرخه باطل تحجر و ایستائی
بس قادرتر و تواناترست!

دگر به چه می اندیشم
آرزوها ... آرزوهای نیک انسان
نمی باید اینهمه از هم بدور زیست
نمی باید دیواری به دور خود کشید

در جدائی از پرولتاریا
انرژی بودن و رفتن را
از دست خواهید داد!

بشر در تمامیتش زیباست
برای بقای همگان و رفتن و نماندن
می بایست همه یک خانواده شویم باز!
* * *
تمدنها آمدند و رفتند
برترین آثار بر جای مانده از تمدنها
در روان پاک و خالص انسانها جاریست

رایحه ای دل انگیز
همچنان در فضای تمدنها باقیست
برخاسته از عمق فرهنگ ناب انسانی
برآمده از جان و روانهای پاک!

من انعکاس فرهنگ ناب را
از ماورای زمان می بینم
در عمق چشمان مهربان!
نه در خرابه های باستانی
نه در مدرنیته سترون غرب

آثار فرهنگ راستین انسانی
در عمق وجود بازماندگانش پیداست

شاید هم برترین انرژیها
آرزوهای والای محقق شده اند
در ارتعاش از ماورای زمان
در جای جای زمینمان هنوز
در وجودهای پاک به ارتعاش!

انسان باشی مرتعش خواهی شد
در مکان تحقق آرزوهای والا
در خواستگاه اندیشه های نیک
در جایگاه شکفتن انسانها!

از اعماق تمدنها تا اینک
انرژیهای برتری در کارند

موسیقی دلوازشان را می شنوی
رایحه خوش انسان برتر بودن
هنوز دلها نوازد در آن فضا!
* * *
پرولتاریا قرنها
با این انرژیها زندگی کرده!

و تو در کاخهایت زندانی شدی
و تو از هستی به دور مانده ای
و تو از طبیعت انسانی
و من از طبیعت انسانی
و ما از طبیعت انسانی
به دور مانده ایم! باور کن.

دلم نمیخواهد از تمدن دور شوم
دلم نمیخواهد به غرب وحشی مدرن بازگردم.

رزونانس با انرژیهای برتر
نیازی حیاتیست در من!
آنرا از من بگیرید می میرم.

انرژی حیاتیمان را از ما گرفته اید
داریم می میمیریم، باور کن.
مرده متحرک شده ایم ما همگی!

انرژیهای برتر!
کجایند آن انرژیهای برتر؟
بشر بدون آنها خواهد مرد!

خراب کنید دیوارهاي اين خرابکده را

فرهنگ و تمدن راستین نه در کاخهاست.
(تقدیم به قیام مردم مصر)
* * * * *

Equilibrium
قانونمندی هستی بسوی موازناتی تعادلیست؟
آیا به راستی اینچنین است؟! ... چرا؟
...
پس یعنی خیر و شر هم می باید در موازنه باشند؟
این دگر چه جور منطقیست؟
تحمیل شر بر ما، چرا؟!

...
این همانست که گویند :

خدا دست شیطان را باز گذاشته و گفته برو هر غلطی خواستی بکن!
این یعنی همان: "بیا و خوبی کن!"
...
توازن خیر و شر اجازه نخواهد داد که:
"از هر دست بدهی از همان دست میگیری."
اینها با هم در تناقض است.

...
شاید خیر و شر هم نسبیست.
اما این خود بهانه خوبیست برای شر!
...
شاید هم این موازنات تنها در سه بعد مطرحند.
شاید مشکل دانشمندان با معادلات در همین نکته است.
آیا در ورای سه بعد هم همین موازنات برقرارست؟
اگر باشد که وعده بهشت هم باد هواست!

...
تا همینجا کافیست.

حرصم میگیرد، گاه از موازنات حرصم میگیرد.
دلم میخواهد به خدا بگویم: جانا, بیا و کمتر شیطنت کن.
ناراحت نمیشود، میداند آئینه شکستن خطاست.
طنین بازتاب کدامین نواست این اکو؟
...
هیچ میدانید این موازنات و معادلات که می نویسید یعنی چه؟
در نهایت همه خبر از زندانی میدهند که ما فعلا در آن گرفتاریم.
همین زندان سه بعد و نیمی!

چرائیش را هر یک از وجدان پرسیم.
بلکه دانستیم و چاره اندیشه کردیم.

...
آیه "فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره..."
هم با توازنمندی جور نیست.
یا منظور آیه به این سه بعد نیست،
و یا توازنمندی کاملی در کار نیست.
حالت دیگر چیست؟!
...
شاید هم دست شیطان تنها در همین سه بعد بازست.
یا در چهار بعد.
چون خیر و شر مادی نیست.
اما در دنیای مادی مصداق پیدا میکند.
همانند سایه!
همان سایه ایست که افلاطون میگفت.
بحث ارتباطات ابعاد هم بحث جالبیست.
* * *
تا اینجا که شر در چهارمی هم هست
احتمالا بهشت همان فوق هفتمیست!!
آخر چطور به فرشتگان قبطه نخوریم؟
همینطوری کشکی یکضرب رفتند بهشت!
...
میگویند خدا انسان را آفریده
تا از ورای آزمونهای زندگی
به مقامی برتر از فرشتگان دست یابد!
...
بیاد این ضرب المثل میفتیم که:
"از طلا بودن پشیمان گشته ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنید."
زبان حال انسان دوران است:
یا ما را به جنگ جهانی دیگری امتحان نفرمائید
یا مرحمت فرموده ما را همان "فرشته" کنید!
خیلی هم ممنون.
...
خلاصه نفهمیدیم این میوه ممنوعه چه بوده
که ما بنی آدم را در سه بعد محبوس کرده!
شما فهمیدید؟
...
گیریم شیطان یه غلطی کرده! به ما چه؟
فرزندان را هم به گناه والدین نمیزنند!
گیرم در بعد چهار تا هفت هم یه غلطی کرده بوده باشیم
خودمان که نمیدانیم چه غلطی کرده ایم.
این دگر چه جور محاکمه غیر عادلانه است.
* * *
لانه مورچه ها بیادم می آید
می پائیدمشان و دنیایشان برایم جالب بود:
چه خوش خیال و هیجان زده
در دو بعد و نیمشان تلاش میکنند برای معاش. و دیگر چه؟
خوشا بحالشان;
خرد هم  دشوار آزمونیست!
* * * *
پاسخ مولوی :
>  آن جهان جز باقی و آباد نیست    زآنكه تركیبِ وی از اضداد نیست
> .... آرزو
 * * * * * * * .
"دیو"ها کجایند؟ "فرشتگان" کجا؟
با چشم جان که بنگری، می بینیشان
در کمال تعجب، نه در دو سوی خطوط جبهه ها
که در کنار هم! همبند! همه جا! 
در درون هر فرد، تا همه دسته بندیها!
...
انگاری که دستی از غیب
به دقت آنانرا در کنار هم چیده باشد
در توازن و تعادل و مکمل هم!
در تعادل و تعامل و مکمل هم؟
اما چرا؟ چه حکمتیست؟
...
پس "نبرد خیر و شر" چه میشود؟!
اینکه چیدمان یک آرایش جنگی نیست!
...
پس پیروزی نهائی
در چنین چیدمانی
چگونه حاصل خواهد شد؟
یا که تا ابد به تعادل و تعامل خواهیم ماند؟
...
پس این نبردی درونیست!
سلاح نبردی درونی چیست؟
آنگاه که هر یک از ما
افسار ز دیو برگیریم!
و فرشته را بال بگشائیم؟
...
و بهمین ترتیب
از درون هر فرد
تا هر جامعه و گروه و دسته بندی دیگری
...
آری، انگاری راه همینست
اینهم برای خودش چیدمان جالبیست ها!
پس تلاشمان برای صف آرائی خیر و شر بیهودست.
...
هستی به حکمتی
دیو و فرشتگان همه را
به دقت در هم و همراه هم چیده است
هیچ دسته بندی و گروهی هم مستثنی نیست
...
آری، در چیدمان خیر و شر
آرایش جنگی در کار نیست!
فکرش را بکن!
جالب نیست؟!!
آخر این دگر چه حکمتیست.
...
همه با هم، در کنار هم!
گر به زندانیم یا که رها:
.
یا به هم زنجیر و هم بندیم
یا به پروازیم ما با هم!
.
تا درین سه بعد گرفتاریم
رهائی نیست ما را ز هم!
.
چیدمانمان هم آرایش جنگی نیست!
چیدمانی تعادلی - تعاملیست؟!
.
تا به اینجا هم هر گلی که زدیم
انگاری بر سر خودمان زده بودیم!
...
آخر اینطوری که نمیشود!
در نهایت چه؟! آیا باز:
همه با هم به دوزخ خودساخته خوی خواهیم کرد؟
یا که بال پرواز هم شده، و می پریم تا به بهشت!
* * *
دیوها و فرشتگان
.
یک پای به دوزخیم و پائی به بهشت!
یک روز به مسجدیم و روزی به کنشت!
.
یک چند چو دیو و دد به جنگیم با هم
یک چند دل شکسته بندیم با هم!
.
اینگونه که کجدار و مریز ره پوئیم
در برزخ خود تا به ابد می موئیم!!
.
ای دیو درون! بیا و افسار بده دست خرد
وی دیو برون! تو هم روان یاب و خرد!
.
پَر ده تو فرشته را و بالش بگشا
بسپار زمین را به خرد بهر خدا!
.
بسپار زمین را به خرد بهر خدا!
* * * *
کو؟!
.
گفتنی بسیارست, اما...
باز وجدان هوس خلوت با ما کرده!

زمان خلوت با خویشتن برتر فرارسیده
تجربه میگوید به وجدان گوش فرا ده! آسانترین راه همین است!
عاقبتت از وجدان هیچ رهائی نیست.
. . . 
باز نقاد درون
سر به سرمان گذاشته و دست بردار نیست که نیست.
هر چه میگوئی هم گوشش بدهکار نیست که نیست!

تا می آئی کمی به خودت ببالی... تا بخودت میگوئی:
به به! ببین! ظرف درونت پر و لبریزست!
سر و کله اش پیدا میشود که: کو, کو؟

راست میگوید! جامم تهیست
لحظه ای پیش پر بود. چطور ممکن است؟
تا پلک میزنی, نی ز جام خبرست و نی ز می!
...
این بار خیلی غافلگیر نشدم
سر از بازیش درآوردم:
پیمانه تا خالی نشود, باز  پر نخواهد شد!
گاه  پاسخ را  پیشاپیش  میدانیم.
...
این بار جنگ و جدلی در کار نیست.
راست میگوید!
حق همیشه با وجدان است!

هر چند توجیه منطقی برایش نیابی.
هر چند در نقدهایش به قدر من هم تخفیف ندهد.
و به هزار ترفند از چاپ همین مطالب هم طفره رود...
اما یقین دارم نیتش خیر است.
* * *
 نهیب وجدان
.
صد نهیبم میزند وجدان همی:
کاین اراجیف از کجا می آوری؟!
...
من درآوردیست نیمش! ای شریف
نقد کن, اما  کمی  ده  تخفیف
.
نیم دیگر هم سر خود, بی خبر
آید از "سایکی" دنیا و بشر
.
از ضمیر ناخودآگاه جهان
حق جرقه میزند در جانمان
.
جمعی از مهر و خرد, هم روح و جان
اندک اندک میرسد   در هر زمان
.
گاهگاهی هم ز گردونه سپهر
فوج فوج آید همی سیلاب مهر
.
خیر می بارد ز گیتی بر بشر
تا بشوید از دل و جان هر چه شر
.

کل عالم در صف تطهیر خود سوی خداست
انتخاب سمت حرکت همچنان هم با شماست!
.
در نهایت  طبق قانون تکامل, سرنوشت
گر تو خواهی یا نخواهی, می برد ما را بهشت!
...
باز سین جیم میکند بی وقفه نقاد درون:
کی تو  پروانه شوی؟ از پیله کی آئی برون؟!
.
بازپرسیدی و شرحه شرحه شد قلبم,  شریف
پیله های آخرین را نیستم من خود حریف
.
تک به تک بشکافتم بس پیله ها, صدها,هزار
تا به زندان جهانخواران مردم آزار!
.
اینک اینجا با بشر زندانی مشتی خل و دیوانه ام
خود ندانم من دگر  کرمم و یا  پروانه ام!
.
بسکه لولیدیم و  پیله ها تندیم دور هم
عاقبت با جهل و جور زنجیر گشتیم ما به هم!
.
اینچنین زندان نه حق من نه انسانیت است
پس چرا سهم بشر: قبطه به پروانه, و حیوانیت است؟
.
جز تکامل آفرینش را همی تقدیر نیست
هان ای اهل زمین! خود کرده را تدبیر چیست؟
.
راه چاره کندن این پیله از بیخ و بن است
دیر بجنبیم, جنس پیله فیبر نانو-کربن است!
. . .
طوطیانیم ما, جهانخواران چو آن بازار گان
بلکه در کار ببستیم  پیام  طوطی  هندوستان
 * * * * * *
در آغوش مام زمین
.

در کمال تعجب, امروز هم با خروس خوان, چشم جان بستم و چشم سر گشودم!
نوای موسیقی از یکشنبه بازار بگوش میرسد; بیاد می آورم که هنوز همینجایم!
در آغوش مام زمین.
*
 همه جا نورانیست!
خورشید با نورافکنش بدنبال انسان میگردد.
بروم سلامی عرض کنم بلکه اینبار ما را بجا آورد!
*
درود بر تو ای آفتاب عالمتاب!
از کهکشان چه خبر؟ از جهان هستی، از عالمیان و آدمیان؟! می بینم هنوز هم بیصبرانه منتظری!
*
درود بر تو ای کوه پر ابهت و زیبا!
از اطراف و اکناف چه خبر؟ از دل مام زمین خبر داری؟!
*
و شما درختان عظیم الجثه کهن!
شاهدان زنده صدها سال تردد و جنجال!
حالتان خوبست؟ خوشحالم اقلا چند تایتان هنوز درین حوالی پای برجائید.
روزمرگی ما را آرام و صبور به نظاره نشسته اید؟!
*
و جای بسی خوشبختی, که از همین بالکنی محقر و این پنجره کوچک رو به جهان،
جهانی هر روز با تو خوش و بش میکند و بی آنکه خودت بدانی, یک جورائی هوایت را دارد!
*
نفسی عمیق!
شکر و سپاسی و آغاز روزی دیگر.
روز دیگری از عمر عطا شده را چگونه به سر رسانیم که درخور انسان باشد و جهان؟
*
بهانه ها یکی یکی می آیند!
فعلا که ما را بال پرواز بسته است، بهتر از شکرگذاری و همنشینی با ابر و باد و مه و خورشید و فلک کاری نیست!
*
همچنان در بین دو دنیا سرگردان!
نه از این چیزی دستگیرمان شده و نه از آن! نه حور و پری شدیم و نه انسان! نه پرنده، نه درخت، نه کوهساران!
*
اما باز هم جای شکرش باقیست.
.
نه بر اشتری سوارم؛ نه چو خر به زیر بارم
نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم
.
من نه اینم، نه که آنم
هر چه اندیشم همانم!
* * * *
به پرواز می اندیشم

روزی روزگاری
قدرت پرواز داشتم
یادش به خیر!
.
پرواز بر روی دشتها و تپه ها
همچون پرندگان
چه زیبا بود
چه رویائی!
.
سالیانیست که دیگر
خواب پرواز نمی بینم
.
اما مدتیست بیاد می آورم
که چه رویای عجیبی بود
و احتمال میدهم
که روزگاری
همه ما
قدرت پرواز داشتیم
یادش به خیر!
.
میدانم بسیارانی تجربه کرده اند
و اندیشیده اند هم که شاید روزی
انسان قدرت پرواز داشته
و بیاد می آورد
ضمیر ناخودآگاه ما
خاطراتی را
از روزگار یا جائی دگر؟
اما کی و کجا؟!
.
جای دیگری نبود
همینجا بود روی زمین خودمان
زمان دیگری بود؟!
خاطراتی از گذشته یا آینده!
.
میرسد آنروز که بشر
دوباره بال پرواز بگشاید؟
.
یا همان زمان بود؟
همزمان و در بعدی دیگر!
.
خواب و رویا:
فرصتیست آیا
برای تجربه بعدی دیگر؟!
.
بعید نیست که چنین باشد
پیشینیان هم از آن سخن گفتند
لابد به تجربه سخن میگفتند!
.
ابعاد یازده گانه
بحث جدیدیست در علم
اما نه در عرفان
.
هزاره هاست که بشر
پرواز را از یاد برده
تله پاتی را هم همینطور
یگانگی هستی را به همچنین
.
پنج هزار سال, کم و بیش
زمانی بس اندک است
برای یک کهکشان!
به قدر یک پلک بر هم زدن
.
چشمکی زده و
هزارن سال ما را
دنبال نخود سیاه فرستاده!
.
امان از این یکی یار!
با یک عشوه جان میستاند و
به اشارتی دیگر جان میبخشد
آنهم جانی هزاران ساله!
.
زمان عشوه گری کهکشان راه شیری است
تا این بار...
چه را هلاک کند و که را جان بخشد
.
چشمک بزن! کهکشان من
که انسان دلش برای پرواز لک زده

از تو به یک اشارت
از ما به سر دویدن!

* * * *

 زندگی: تجربه وجود از رشد خویشتن؟!
.
اینطور به اندیشه میرسد و می باید گفت:
که این زندگانی آزمایشگاه کیمیاگریست و همه سنگهای کانی رنگارنگیم با جلوه ها و درجات خلوص گوناگون!
که پس هدف غایی چه میتواند بود جز خلوص و جلوه گری؟
اول همه انبار میشوند! درجات خلوص بالاتر به تدریج در آزمایشات مختلف، زیر نظر کیمیاگر، به خلوص بالاتر میرسند.
اگر درجه خلوص خیلی پایین باشد، یا دور ریخته میشود و یا اول "خرد میشود", اگر در دلش چیز جالب توجهی بود سپس به آزمایشگاه و تحت نظر استاد میرود. گاهی هم چنان شل و ول است که در اولین ضربه ها از هم میپاشد! وا میرود و دگر سنگ کانی نیست و همان شن و ماسه است یا پودر سنگ. آنگاه مسیرش جای دیگریست و برای جلوه گری شانس بیاورد با سایر مصالح قاطی شده و در بنایی و یا موزاییک زیبایی زیر دست هنرمند استاد دیگری جلوه گری کند. 
* * *
 اما چرا خلوص و چرا جلوه گری و برای که و چه؟!
این پرسشی است جالب تر و مقدم تر، که در ابتدای راه میباید از خود میپرسیدیم!!
* * *
اگر حرکت جهان کمالیست:
پس لابد کمال در همین خلوص و جلوه گریست! جز این است؟!
.
حال اینکه دلیل کمال چیست؟ و چرا حرکت؟ چرا کمال؟!  ... پرسش دیگریست.
و یا اینکه آیا کمال جبر است یا به اختیار ما؟ یا بخشی به اختیار و بخشی جبر است؟ یا در نهایت جبر است؟!
* * * 
اگر وجود به ذات خود اهل حرکت و کمال باشد آنگاه چه؟! 
اگر وجود در خود حرکت کمالی را پنهان داشته باشد، پس "کمال وجودی" در نهایت جبر است!
حال پرسش این است که پس هدف چیست
مقصد و مقصود این کمال چیست و کجاست؟ و آیا هدفی از پیش تعیین شده است یا خیر؟!
.
که باز برمیگردیم به همان خلوص و جلوه گری؛ و اینکه چرا خلوص وجود و چرا جلوه گری؟
برای رسیدن به کمال؟ هدف این است؟!
* * *
اگر هدف از پیش تعیین نشده:
پس "خدا" و "آگاهی کل هستی و وجود" ... نمیداند آن چیست!!
* * *
اگر هم وجود در "ضمیر باطنی  و در آگاهی نهفته اش" میداند هدف چیست:
پس هدفی هست; درک هم شده است!
.
یعنی به ادراک کل وجود در آمده است.
هر چند همه از آن آگاه نباشیم; اما کل وجود به آن هدف هم آگاه است و هم اینک به آن رسیده یعنی ادراکش کرده است. (خدا!)  
* * * 
با این شروط:
در نهایت همه به سوی "هدف کمالی وجود" رهسپاریم!!
چه بدانیم و چه ندانیم! چه بخواهیم و چه نخواهیم; چه بنشینیم و چه قیام کنیم.
 مقصد یکیست! و تفاوت در سرعت و شتاب حرکتهاست!
* * * *
پس چه عواملی در "سرعت و شتاب" حرکت کمالی وجود دخیل است؟!
خلوص؟! جهت؟!  نیت؟! و ...دیگر چه؟ خود آگاهی! دانش و بینش! خرد!
مهر و نکویی؟ عشق به نیکیها و کمالات؟
* * *
کمالات در چیست؟ در خلوص و جلوه گری؟!
خلوص چگونه جلوه میکند؟  (الماس وجود انسان چگونه درخششی دارد؟)
در نیکیها و مهر؟ در خرد و بینش و ادراک؟ در تقوا؟ در آرامش درونی؟ در شادمانی راستین؟ 
در شتاب برای کمال؟ یاری رساندن به حرکت کمالی وجود؟
* * *
اگر "قوانین هستی" منطبق بر "حرکت کمالی کل وجود" باشد: 
جبریست که فارغ از هر نیت و هر جهت و هر سرعت و هر عامل دیگر در نهایت محقق خواهد شد
و با افزودن نسبیت زمان و مکان، احتمالا:
در ابعادی دیگر محقق هم شده است  و ما نمیدانیم; یا برای ما تنها رویاییست تا حدودی قابل تصور!
* * *
اگر وجود را هدفیست که درک هم شده است:
پس ما اینجا چه میکنیم؟!
.
ما همان شن و ماسه ها و سنگ های کانی هستیم که هنوز به دست کیمیاگران به خلوص و جلوه نهایی نرسیده ایم؟ پس در انبار جهان در انتظار زمان خلوص خویشتنیم؟!  
(حیف علم منطق نمیدانم؛ اما پرسش را خوب میدانم! آنقدر خواهم پرسید که خدا کلافه شده و سر آخر پاسخی در حد ادراک عنایت فرماید. تنبیه هم نخواهم شد، چون خودش میداند پرسش دست خودمان نیست و خودش ما را همینطوری آفریده!)
.
تصور میکنم خدا را از همین تخسی ما انسانها خوش می آمده! چون برای مثال:
خیلی میبخشد! فضولیست، اما آیا ممکن نبود که از همان اول کل جهان در نهایت خلوص و جلوه گری و در کمال نهایی آفریده شود؟!
.
من که میگویم خدا را از همین تخسی ما انسانها خوش می آمده و مایل است ما را در همین حرکت سرگردان، جویان و پرسان به سوی هدف غایی ببیند، باز شما بگو خدا با ما سر شوخی ندارد!!
* * *
مادر را تاتی تاتی طفل چقدر خوش میاید؟ خوش تر آنگاه که به آغوشش باز گردد! نه؟! 
حالا شما هر چه میخواهی بیاندیش، محترم! اما پنداری خدا ما را برای همین طفل گونه آفریده! و جهان را هم...
پس "رشد" به خودی خود بخشی از هدف پدیداری جهان است!
که معلوم میشود چرا جهان و وجود مدام در حال رشد است. 
.
خدا را ایستایی و توقف خوش نمی آید:
اگر میامد جهان را در همان کمال نهایی میآفرید!
.
مگر اینکه جهان "آگاهی باطنی" یا "روح" یا خدایی نداشته باشد، و پدیده ای باشد کاملا بیخبر از پدیداری و وجود و غایت خویش!
پس چرا دنیا بر عکس شده:
آنان که به ظاهر مدام دم از خدا و روح میزنند، قائل به جمادی و ایستایی شده اند!
آنانکه حرف خدا و روح را نمیزنند شتابشان برای حرکت و رفتن و شدن و رسیدن و رشد بیشتر است انگار!!
* * * 
باقی بماند. به اینجا که میرسیم، بس غمگنانه میشود.
ما را هم همچون خدا از این همه تحجر و هم تحمیل ایستایی خوش نمیاید.
شاید چون که تحجر با قوانین هستی نمی خواند؛ و ما انسان ها هم با همان قوانین پدید آمدیم!
حالا هر طور که پدید آمدیم... جدا از قوانین وجود نیستیم. بهتر که بیشتر خود و این قوانین را دریابیم, بلکه از اینهمه سر در گمی و  ناخوشنودی بشر کاسته شود.

پاسخ دین فروشان را که هزاران سال است شنیده ایم و کفایت نکرده!
بلکه خودمان همت کنیم و به پاسخ های جدیدی برسیم. یا در پاسخ های پیشین بیشتر غور کنیم, بلکه منظور پیام ها را بهتر درک کنیم.

منظورشان هر چه بود:
بی شک این بن بست کنونی بشر نبود!!
* * * * * *
>  Dec 21, 2010
بعدها درین شب یلدای میهن، گوش بر حافظ خوانی جناب نوح، پاسخی برین پرسش از کهنترین اندیشه های بشری می آید:

(از خاطرات این یکی یلدا زلزله های ایران و ژاپن بسنده میبود اما خبرهای بد دیگری هم بر آن افزوده شد. و خسوف یلدائی هم که در انگل ستان کاملش روئت شد. اگر قسمت نبود از پس لرزه های فردا جان بدر بریم، دیدارمان به بهشت.) 
Yeshayahu (43:12): "Va'atem eidai ... va'ahni Keil" :
"You are My witnesses ... I am God." 
* * * * * * *
 
حق اگر همه جا هست، پس باطل مطلق نیست!
.
گمونم بهترین راه تشخیص حق از باطل همان تقوی است
بهترین راه تشخیص تقوی چیست؟
. . .
به ریش و تسبیح و حرف است؟ به سجاده و دلق است؟  یا به جلوه های دیگری از کل وجودی انسانها؟
درجه بندی هایش چیست؟ نماز بالاترین تقوی است یا حج؟ یا حجاب؟ یا عفاف؟ یا انساندوستی؟ یا چه؟
چرا نمیگویند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد؟
چه کسی درجات حق و باطل را به هم ریخته؟ و چرا؟!
ظواهر کی و چگونه و چرا ملاک تقوی شد؟
.
بله راه دشواریست خلوص درون!
همه میدانیم: کربن هم بی مرارت الماس نشد...

اما اگر هم شد جز برای نور فشانی نشد!
لابد نیتش پاک و خالص بود که خالص شد.
.
آب هم نیتش زلال بود که زلال شد؛
نیتش سیراب کردن بود که باران شد.
همان شد که گیاه آمد؛ وگر نه نمی آمد.
همه آمدند تا زمینه برای آمدن انسان فراهم شد؛ اینهمه از نیات نیک ممکن شد.
و ما انسانیم: حاصل تلاش بی منت ابر و باد و مه و خورشید و فلک !
.
محصول چنین تلاش خالصانه ای نمیتواند که زیبا و خالص و زلال نباشد.
یک جای این معادله جور در نمی آید؛ ایراد کار از جای دیگریست.
نیات ناپاک در طبیعت نیست؛ حتی در قانون بقای وحش.
.
نیات ناپاک از جای دیگری آمده؛ اما از کجا؟
هر چه هست، هیچ با زیبایی و زلالی طبیعت و زمین همخوان نیست.
از یک جنس نیست، و نمیتواند باشد! نه، باور نمیکنم آنهمه نیات زلال و ناب چنین ثمری دهد.
.
یک جای این معادله ایراد دارد. اما کجا؟
چیست آن عنصر پلیدی، آن نیت شوم و شر؟ اهریمنش نامیدیم اما به راستی چیست؟
از کی و کجا وارد چرخه وجود کمالی ما شد؟ از جهشی معکوس؟ یک جور بیماریست؟!
.
هیچ پلیدی بدون نیت پلید پدیدار نمیشود!
پس آن نیت پلید از کجاست؟ (باز هم اهریمن؟)

چیست آخر این اهریمن؟
تشخیص خیر و شر بدون این دانش آیا ممکن است؟
.
توانایی فهم و درکش را داریم؟
توان رویارویی با اهریمن را داریم؟
.
رویاروی شویم که چه بشود؟
اکسیری که اهرمن را خوش نیت کند داریم؟

اگر داریم چرا یک پای نیت خودمان مدام میلنگد؟!
;)

* * *
لیاقت عدالت را نداشتم
.
من اعتراف میکنم:
که خودم نسبت به دیگران به اندازه کافی عادل نبودم که لیاقت عدالت کامل را داشته باشم
شما چطور؟
.
اگر عمل و عکس العمل از قوانین این عالم هستی باشد
و از هر دستی بدهی از همان دست میگیری
برای اینکه عدالت دریافت کنیم هم لابد که میباید ابتدا خودمان نسبت به دیگران عادل باشیم.
.
خدا وکیلی
برآیند عدالت و بی عدالتی های کل ما ملت را حساب کنید
اقلا بدانیم چقدر به جهان هستی بدهکاریم و تا چه حد میتوانیم طلبکار باشیم و دقیقا کی میتوانیم انتظار داشته باشیم که اگر طلبی هم داریم پس بگیریم.
.
به نظرم این حساب سر انگشتی برای همه ما لازم و ضروریست؛ بلکه هم روزی از خجالت یکدگر و هستی در آمدیم!!
* * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________