semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

Political Satire2

.
"ملا خور"
ای خدا هر چه که داشتیم، ملا خور شد!
هم زمین هم آب و خاک و بحر ملا خور شد
.
هم شرف، هم دین و ایمان هم خدا!!
هم جیگر هم کلیه هامان ملاخور شد!
.
باورش هر چند دشوار، بهشت ایران
رفت در حلقوم ملایان و ملا خور شد!
.
مانده از بهشتیان گرسنگانی بر جای
هر چه کاشتیم و درو کردیم ملاخور شد!
.
حالیا گوشت فقط بر دل ملایان است!
هم نخود هم لوبیا هم آب ملاخور شد!
.
بچه هامان چون گرسنه مانده اند بی ارزاق
چاره ای نیست و باید همه ؟  ...!
...
گر سراغ از شیخکی توپول موپول میگیرید
جایتان خالی, همین دیشب  ...
(!!?!! )
* * * * *
گمونم  بر اندازه !
آخر عقل هم یار خوش است. اگر این یارو موسوی برانداز نبود مینشست پای میز گفتگو و گفتمان و کوفتمان و از این جور چیز میزها مشکلش را حل میکرد. هم خودش هم دوستای مافیاییش. لابد این ها همه با خودمونن که نمیتونن پای گفتمان جامه مدنی بنشینند چون میترسند یک وقت اشتباهی حرف دلشون رو بزنند و ما بفهمیم که با ما هستند و حمایت کنیم از اینها. هر کی هم که ما ازشون حمایت کنیم لابد که برای حفظ ظاهر هم که شده باید بره زندون. وگرنه به نظر شما چی شده که زبون این اصلاحاتچی ها رو موش خورده؟ چطور شده که گفتمان با ما و رادیو فردا و امریکا و اروپا و همه ما دشمنان کافر مرتد و محارب و از این جور چیزها شده کار هر روزشون اما یک ساله یک نفرشون هم پای از این جور گفتمان ها و میزها و چیز ها با خود این نظام ننشستند. اگر قهر خالی هم بود که نوروز با یه روبوسی حال شده بود. پس خودشه. همون چیزه ... بر اندازن اینها. فقط از ما میترسند که بفهمیم. چون میخواهند آقا زاده های خودشون را بر تخت بنشانند! یا حاج خانمها را بکنند ملکه ایران. چون این حاج خانومها که ما دیدیم احتمالا به ریاست جمهوری رضایت نمیدهند. تازه تاج جواهر که قشنگ تره. خانما بیشتر دوست دارند تاج جواهر نشان بر سر بگذارند تا اینکه بشوند "خادم ملت". خادم ملت هم کهنه شده. لابد بعدیش میشه نوکر سینه چاک ملت. برای خانمها که این القاب خوبیت نداره. من میگم این خودیهای سابق همه خواب تاج جواهر نشان میبینند. به خصوص حاج خانمهاشون. به خصوص حاج خانومهای موسوی و هاشمی. این دو تا هم که ماشالله زن دوست...شک نکنید که تاج جواهر الان در کارگاهی در حال ساخت است و آخرین مراحل را میگذارند. حالا برای اینکه خیلی سه نشه شاید گفتن رای بدیم: ۱. ملکه یا زهرا باجی رهنورد همسر یا حسین موسایی خامنه ای؟ یا ۲. ملکه فائزه باجی مغز پسته بهرمانی؟ جفتشون هم از کل مردان اصلاح چی چیز ترند. شجاع تر؟ باهوش تر؟ خوشگل تر! امروزی تر؟ جوانتر؟ ... در هر حال جوانترها امروز دلشون شاه و ملکه میخواهد اینها هم که برای همه چیز یکی دو تا بدل دارند. اشکالی ندارد. بگذار تاج جواهر نشان را حالا بسازند. هر وقت آماده شد خلاصه یه جورایی با هم کنار میاییم. شش ماه این یکی. شش ماه اون یکی. دو ماه هم بقیه. قرار داد هم در لندن آماده میشود. فقط کافیست ملت بیایند پای صندوقهای رای!!
* * * *
از لپ تاپ امیری تا طنز تلخ روزگار!
گمونم امیری سناریوی خود نظام بود برای تودهنی به غربیها که سعی دارند دانشمندان اتمی را از ایران دور کنند.
هر چند امریکا دانشمندان اتمی را نمی رباید بلکه با وعده هایی آنها را از ایران بیرون میکشد.
اما این بار دامی بر سر راه خودشان پهن شد که باور کردند این یارو امیری میخواهد پناهنده شود و در دام افتادند.
احتمالا دام این بود که امیری به اینها بگوید من دوست ندارم خائن معرفی شوم پس با لپ تاپ در مکه منتظر شما هستم، لطفا بیایید مرا دستگیر کنید و ببرید! آنها هم قبول کردند.
جالبتر اینکه در همان دوران فیلمی هم در خصوص همین داستان تله و لپ تاپ قلابی ساخته شده بود!(احتمالا به دستور سازمان امنیت ایران)
در این فیلم هم ماموران ایران به غربیها رو دست میزنند و معلوم میشود لپ تاپ تله ای بیش نبوده و اینها از پیش خبر داشتند و سناریوی خودشان بوده.
حالا! بی خیال ...
هزار و شونصد بار این غربیها برای ما تله گذاشتن و جلوی پای ما چاه و چوله کندن، افتادیم توش؛ یک بار هم خودشون گیر بکنند در تله، چه اشکالی داره؟ واسه مزاح مستضعفین جهان هم که شده بد نیست. حالا یکبار هم دل ما فقیر فقرای مظلوم عالم خوش بشه چطور میشه؟ نه چرخ استکبار از کار میفته و نه از حساب بانکی مافیاهاشون کم میشه.
لازم نیست زیاد نگرانش باشند، بی خیال.
* * *
‎یادم آمد ما ایرانیها رسم خوبی که داریم خیلی دوست داریم خودمون به خودمون ایراد بگیریم و بخندیم. اما خدا نکنه دیگران به ما بخندند!
همیشه خدا این پادشاهان و حاکمان و درباریان ما "تلخک" داشتند که خیلی هم رک و رو راست ایراد هاشون رو به زبان طنز میگفت. و اتفاقا پادشان و حاکمین ایرانی نه تنها از این جور انتقادات سازنده هرگز خشمگین نمیشدند بلکه حتی قسی القلب ترین و دیکتاتور ترین آنها هم از نقد بر حق تلخک خوشش میامد و شهامت و حقیقت را در وی می ستود و میدانست که یا ایرادی برحق است و یا غلو کنایه آمیز وقایع دوران است در زبان شیرین طنز و کلی هم میخندیدند و به خوشی برگزار میکردند و انعامی هم به تلخک ها میدادند. البته شما اگر "تلخک نورچشمی حکام" نبودی بهتر بود همان انتقادات را حتی در مودبانه ترین نثر و نظم تقدیم حکام نکنی چون به جای لبخند و انعام سرت هم میرفت.
خلاصه اینطوری بودیم و هستیم ما ایرانیها. چه میشه کرد.
ما نیت شر را از ده هزار فرسخی هم حس میکنیم. و همانقدر که راستی و حقیقت و شهامت را حتی در دشمنان میستاییم به همان حد هم دروغ و دغل و فریب و ریا و فتنه را حتی در نزدیکترین هایمان هم بر نمیتوابیم و بر آشفته مان میکند. چه چوپانی آزاده باشیم و چه حاکمی ستمگر.
گمونم خامنه ای هم تلخکی حاذق و خوش ذوق داشت که طنزش را بسیار دوست میداشت. حیف این تلخک نیز مانند همه تلخکها به دست مخالفان حاکم به قتل رسید؛ نه به دست حاکم.

جالب نیست؟ حاکمان اولین زندانیان و قربانیان دربار و دستگاه خود بوده و هستند.
هنوز هم کسی نمیپرسد که عالیجناب یک نفری چطور این همه فسق و فجور به راه انداخته؟ جادوگر بوده یا هشت پا؟
و اصل کاریهای پس پرده همواره میمانند تا لابد در آخرین روزهای سقوط حاکمان بر جسدشان نیشخندی زهرآگین زنند. در حالیکه جواهرات دربار را بار شتر کرده و آماده اند تا بقول معروف یواشکی فلنگ را ببندند! (فلنگ دیگه چیه؟)
برخی حاکمان حاذق تر و با ذوق تر اما با علم بر این حقیقت تاریخی، همان اصل کاریهای پشت پرده را در آخرین روزهای پیش از سقوط به زندان می سپارند. شاید برای اینکه آرزوی آن زهرخند را بر دلشان بگذارند. و هم اینکه انتقام قتل تلخک عزیزشان را از آنان ستانده باشند. کسی چه میداند.
در هر حال روان همه تلخک های همه دربارهای تاریخ ایران شاد! و یاد گل آقا هم گرامی باد. که این روزها جایش خیلی خیلی تا بسیار زیاد خالیست!
دیگر کسی نیست امورات مملکت را با طنز و کنایه و چک و بالانس کند! خیلی حیف شد. که وزرای دربار هاشمی و خاتمی تحمل طنز تلخش را نداشتند! بعید نیست یکی از همینها از دستش در رفته و نام وی را هم در لیست بلند بالای قتل های زنجیره ای  چپانده باشد. گفته حالا که قراره مزاحمان را به رسم همه مافیاها سر به نیست کنیم این یکی هم روش! یک منتقد کمتر بهتر!

آئینه چون عیب تو بنمود راست
خود شکن آئینه شکستن خطاست

البته آئینه شکستن خطاست اما قتل منتقدان, جنایت علیه ملتست و بشریت. بیچاره ملتها و بشریت!
چقدر دیگر باید دندان روی جگر بگذارند تا دوران استکبار کارتلها و مافیاهایشان به سر آید؟
دیر و دور نیست. بهترست بجای جنایت به فکر شرافت باشند.
چون بقول مایاها  تا 2012 و پایان " استبداد و استعمار و استکبار و مافیاها" یه چیزی حدود هشتصد روز بیشتر فرصت باقی نمانده  تا "آدم شوند".
بنظر شما هشتصد روز برای آدم شدن کافیست؟
چه میدانیم، بلکه هم شدند. بالاخره اتفاق است دیگر.
ییهو دیدی معجزه شد!  :)
* * * *
موسیقی
.
ما آیات اعدام را موسیقی خوش نمی یاید!
بر سر زنید، فغان کنید! شیون کنید، زاری کنید.
صدای شیون و زاریتان عین موسیقیست به گوش ما
.
این پرندگان هم بی موقع
به میان مراسم شیون و زاری ما آمده و
عیشمان را منقص میکنند.
.
هوس کرده ایم
جیک جیک گنجشکان و نغمه مستانه بلبل را هم
ممنوع و خلاف شرع اعلام کنیم.
.
ممبعد از هر پرنده و جنبده ای
نغمه ای روح فزا در آمد
در دم حدش بزنید!
تا دلمان خنک شود.
.
حالام گریه کنید
کمی هم خاک بر سر بریزید
آفرین! همینطوری خوبه عالیه!
...
آخیییییییییییش
قند در دلمان آب شد
عجب لذتی دارد تماشای حماقت شما
بخصوص همراه با خون و جنون!
.
سفره را پهن کنید
این خونها اشتهایمان را باز کرده
.
عاشورا نبود چه میکردیم؟
حالا باز خوبه اوین هست!
شکنجه نبود چه میکردیم؟
.
زهرمار!
خفه اش کنید این بلبل بی محل را
.
چه غلطهای اضافی ضد شرع!
موسیقی در جهنم ما ممنوع!
بفرستید این محارب را به بهشت.
.
بنالید! خون بپا کنید!
شلاق بزنید، سنگسار کنید
...
آخیییییش!
دلمان کمی خنک شد
.
حالام نیشها بسته
همگی خفه!هیشکی نفس نکشه!
صف بکشید، نماز میخوانیم:
.
... ولاالظاااااااالللیییییییین!!
* * * * * * * * * * *
آخوندها! توجه!

طبق آخرین گزارشات محرمانه:
در نظام نوین ایران
آبرویتان پیش خرید شده
البته با کلی چک و چانه!

.
هم قرارست کوچ بفرمائید
به هوائی خوش با اهل خانه
هم حرمسراهایتان براه خواهد بود
هم برو بیاهای شاهانه!

.
زن عقدی از هر شهری دو تا
صیغه ای هم هر چه خواهانه
همه برای شما آزادست!
به شرطها و شروط چندانه
.
شهرکی دبش برایتان سازیم
با همه امکانات مدرنانه
خانه های بزرگ با ایوان
برج و باروی چند دندانه

دور تا دورتان گل و بوستان
هم درخت میوه هم گلستانه
.
خودکفا خواهید بود آنجا
بهترینهای بهشت مال شما
از عسل تا شیر کم چربی
از هلو تا هندوانه بی دانه

.
بخوشی زندگی کنید آنجا
همچو استراحتگاهی زیبا
با دم و دستگاه شاهانه
هم حقوق مکفی ماهانه!

.
اطعمه اشربه همه مجانی
سرو میشود در رستورانی
هم سونایتان براه هم جکوزی
هم ماساژ طبی جانانه

.
سالی یکبار خرج سفر با ما
میرویم می گردیم دور دنیا
از هاوائی تا به ساحل عاج
کشتی خصوصیمان بر امواج
اهل موجسواری هستی یا نه؟

.
زود، تند، سریع دست بکار شوید
هم که آماده باشند اهل خانه
چمدانها را بایست بست!
اطلاع رسانی کنید شبانه:

.
باید از ظلم و جور دست شست
نیک کردار باید شد و درست
در دکان خرافات باید بست
کار مفید بدنیا بسیارست!

.
نام روحانی پاسداشت باید
هر خری را این نمی شاید
دین که هر کی به هر کی نیست!
اینهمه شیخ و ملا برای چیست؟
گو تمام شد  دور یارانه!

.
دست چین میکنید بهترینها را
بهترینهای با صفا و تقوی را

همگی می روید به کوه و قله
می نشینید بست یک چله!
نبرید هر که میزند چانه
یا می آورد عذر و بهانه

.
در سکوت شب زیر نور مهتاب
خوف و رنجهایمان بسپار به آب


هم که ضحاک را بیاد بیار
در دماوند به یکی غار
رفته در خواب نازانه
نکشد دگر شاخ یا شانه!

.
کاوه را یاد کن در شبها
آتشی افروخته بر قله ها

و فریدون را که در راهست
او که بعد ضحاک، شاهست
با سپاه ایران شانه به شانه
همه ایرانیار و پاسدار خانه

.
دل ایرانیان به حق شادست
دستها را به دست هم دادست

باز با همت و رشادت کاوه ها
جای جای میهن آزاد و آبادست
باز یک ملتیم ما و همسانه
هم رهائیم، هم شادمانه!

.
راز بهروزی تو هم اینست
ظلمت و خرافه کی دینست؟
که پیام یکیست و دیگر هیچ
و رهائیست آن پیام یکدانه!

.
تو یکی، من یکی و او یکی
هم بدنیا می آئیم و میرویم یکی

نه تو را به قبر من بگذارند
نه به قبر تو رود آن یکی!
پس یکی باش! خودت، چو دردانه
بیش ازین خود و خلق مرنجانه!


هم که بگذار من یکی باشم
و مرا مگیر ز من، دزدانه!
.
شرط ماندگاری بین ما اینست
رسم ایرانی زیستن همینست!
.
گر قبول داری که بسم الله
ور نه خواهی ماند: بیگانه!!
* * * * * *
چُـرت انقلابیـون!

گفتی ببین که شیخ انقلابمان را دزدیدِش!
یک لقمه چپـش کرد و شبـانه بلعیــدِش!!

.
گفتی و همچنان رفتی چپـیدی بزیر عبا
گویا کسی تو را با آن شتـر ندیــدِش!

.
حالا که گیر کرده انقلابتان در گلوی شیخ
ترسی زنی تو مشـتی هم بر پشت خمیـدِش
* * *
کِیفت هنوز به همان "انقلاب بلعیده" کوک!
چشمت بر دهان شیـخ! بلکه بالا آوریـدِش؟!

.
چاقست دماغتان هنـوز... به بــوی هر آنچ
سی سال در جهاز هاضمه اش شیخ لِهیــدِش!

.
گفتم در انتظار کدامین معجزه ای؟ گفتی که هان!
"بـل اسهـال گرفت شیخنـا، وز یُوبسی رهیــدِش!"

.
گفتـم به ماتحـت شیـوخ انـقلابـت مجــــوی
کان تحفه دُر هم اگر بود، تا بحال گندیدِش!!
. 
گفتـی چـرا چُـرت انقلابیـون بیـهوده میدری؟
گفتم کنون انقلابی هموست که چرت شمایان دریدِش!
*

پاشو! منشین "بر در ارباب بی مـروت دنیـا!"
کاین خواجه را نیست اعتباری به ریشِ سفیـدِش!
* * * * *
.Aug 2011
.
الا  ای امام  جماعت  مکن  دلبری!
خلایق به اطوار سُجدت شده حشرّی
.
خدائی تو یا حور؟ عجب محشری!!
به یک غمزه جان میستانی و نان می بری
.
نه تنها به یک عشوه نان می بری
که هوش از سر شیعیان می بری!
.
رها کرده اند عشق و ناموس باز
بیاورده  پیش  تو  دست  نیاز!
.
که ای مه لقا  حور و غلمان  پیر
چو عاشق کشی٬ حال دستم بگیر!
.
ز ترس جهنم دگر دل نبازم به کس!
کنون راه تنها بر عشق تو بازست و بس
.
حرامست چون عشق در دین ما!
بیا  یک  شبی  خود به  بالین  ما
*
برو یک شبی هم به بالین مشتی رجب
که می میرد هر شب ز عشقت به تب!
.
سحرگاه  هم  به غلوم  سر بزن
پمادی  تو بر  زخم اصغر بزن
.
که او هم شده عاشق چشم تو!
چو در خواب دیده ته و پشم تو
.
اوایل  خیالش  تو  پیغمبری!
که در خواب هوش از سرش می بری
.
ولی پیش پریشب  که دیدت  به سُجد
یک افطاری انداخت و  داد  مُژد
.
که پیداش کردم  همینست  یار!!
همانکه به خواب اندرم داشت کار
.
همان خوش خرامی که در خواب ما
کند پشت  بر ما  و  کان را  هوا
.
خودش بود ابوالفضلی آن بی قرار
یکی نامه دادم :  بیا  قال  نزار!

*
بیا  جان جانان   آملا  کپُل!
که اصغر شود چاکرت ای تپُل
.
بیا تا بجورد  سر و پشم  تو!
خودش وسمه خواهد زدن چشم تو
.
یکی عشوه کن  تا شوم  چاکرت
به عاشق  بده  گر دهی  باکرت!
.
نده قلب خود را به مَشتی رجب
که در انتخابت شویم در عجـب
*
چه  دانند  از عشق  مردان  پست
که  آرام ِ شیرین بر ِ خسرو است
* * * * * *

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________