semi philosophical
~political satire~

no mo' ho'ly and mo'dern slavery!
please

۲۲.۱۲.۸۸

* سمبل محو پلیدی آتش است

.
سردار حافظ امنیت ظالمان
رسم چهارشنبه سوری ایرانیان
همیشه تاریخ بوده و خواهد ماند بدان

این رسم نشانه ایست از محو ناپاکیها
سمبلیست از دود کردن هر آنچه پلشتیها

گواهیست که اهرمن نمیماند در سراپرده خانه ها
شعریست از شعور پاکسازی مظاهر بدی و پلیدیها

شمه ایست از اهرمن ستیزی ایرانیان
اعلام برائت ایرانیان است از مظاهر اهرمنان
اعلام حضور فرشتگان زمان در برابر ابلیسان!
زنگ جرس است بهر رسوائی ظلم و بیداد زمان!!

حال تو با من بگو سردار:
مگر تو خدای ناکرده پلید و پلشتی برادر؟
مگر تو اهرمنی و ابلیسی دور از جان؟!
مگر تو حافظ امنیت اهرمنان ظالمی برادر جان؟

پس از چه رو چنین پریشان شده ای اینزمان؟
از چه اینچنین غمین و نالان آمده ای عزیز جان؟
فرشتگان را از رسوائی ابلیسان چه غم برادرم؟
نکوخویان را از محو پلیدیها چه باک سردار جان؟

بیا تو هم با همه ایرانیان:
تو هم سر از پلیدیها بگردان!

خوی بگردان برادر جان!
خوی بگردان و خود فرشته شو سردار!
آداب نوروزی و رادمنشی ایرانی را بجای آر!

خوی بگردان! برادرم سردار!
نو شو تو هم با هستی! و انسان را حرمت بدار!

امنیت کدام مهمترست حاکمان یا هم میهنان؟
چیست مهمتر از جان و مال و نوامیس ایرانیان؟

چشم جان بگشای سردار! ره شرافت را بیاب
خانه از غیر تهی دار و وطن را در بیاب

پس تو هم در سور ِنور با ما بساز
پس تو هم با نـور بر ظلمت بتـاز

پاک کن دل را و جان
باش بیدار دل و با وجدان!

خانه دل بتکان! تا بتکانی با ما:
شر این اهریمنیان را تو هم از ایران!

خود بدان سردار جان:
شرح این خانه تکانیهای ما ایرانیان
شرح حول حالنا باشد همه اینها بدان!

نو شویم ما همچو هستی و زمین و هم زمان
نو کنیم جامه به تن هم نو کنیم جان و روان

شرط اول دوری پلیدی است از جانمان!
شرط دوم دوری از ظلم است و از بیدادشان!
* * *
گویمت رازی ز این "خانه تکانیها" بدان:
1. نو تر آن روز! که اول بتکانی جان خویش!
سور آتش پاک گرداند پلیدی از همه دلهای ریش

سمبلیست این آتش!
سمبل محو پلیدیها ز جان

نو شدن باید! بگاه روز ِنو، نوروزگان!
نو شدن شاید چو هستی و زمین و هم زمان!

2. پس دو دیگر شست و رفت "خانه" است
خانهء اول: تو را ایران و بعد کاشانه است!
خانه من، خانه تو، خانه ایرانیان
خانه تن خانه دل خانه روح و است و جان

خانه دوم: در و همسایه ات
خانه سوم: بود کاشانه ات

پس بیالای و بروب از هر پلشتی "خانه" را
هم به آتش هم به آب تطهیر ده سامانه را
* * *
باز رمز دیگری خواهی تو از نوروزمان
رسم میهمانداری نوروز را گویم بدان:

رسم نوروزی یکی "میهمان نوازیهای" ماست
سرسرا پیراسته چون گردد، سزاوار شماست!

خانه دلهای زنگاری نیازش رفت و روست
خانه دل چون صفا یافت شود خانه دوست!

"دوست" را دلهای پر نفرت کجا بودست جای؟
زین سبب هم دل بشاید شست و هم خانه سرای

سمبل پاکیزگی ها آتش است
پس بسوز از جان و دل هر چه غش است

زین سبب از روی آتش میپریم:
اهرمن را از سر و هم از سراها میبریم!

گویمت! سردار ایران این کلام
در نیار شمشیر ظلمی از نیام!

رو بگو ابلیس خویان را سلام
بهر مارمولک جماعت بر پیام:

آتش عشق است در ایران همیشه پا به راه
آخرین چهارشنبه امسال یکی از صد گواه

اهرمن خوی ار نئی، تَرست ز این آئین ز چیست؟
شرح "حول حالنا" بشنو ز آتش دان که چیست:

این همانست نگاهش کردی ار با چشم جان
"سور و شورش" هم بود فرهنگ ایرانی بدان

پس بیا! گر حال حول حالنـا داری تو هم
پس بپر! از روی آتش جان نو یابی تو هم

گو: پریم از رویت آتش! محو گردد کل ناپاکیها!
بلکه همت گر بود احسن شود احوال دوران هم چو ما

اهرمن گر هم برآشفتست از این احوال ما
گو: برو حال خودت حـول نما چون حـال ما

آتشی از عشق افروز و بسوزان شـر ز جان
یا برو برگرد به صحراها و در ایران نمان!

بت پرستی و پلشتی، ظلم و زور و صـد فسـاد
رسم ما ایرانیان چون نیست، گو: بر باد باد!

جشن و شور و سور ما سر تا به سر نیایش است
جان ِبخرد! جان هستی! داند این بهتر ز هر ستایش است

آنهمه نعمت کرامت افتخار! ایرانیان را از چه بود؟!
گر بهین رسم نیایش راه و رسم و کیش و آئینش نبود؟

نحسی ِنفرت جنایت ظلم بیداد و ستم! را دور کرد
در همه تاریخمان چهارشنبه سوری ظالمان را گور کرد

ظالمان را رسم و آئینهای ایرانی اگر آزرده است
به که عبـرت بُرد ز تاریخ و کشید از ظلم دست

تا که بوده رسم ایرانی: همین جشن و سرور است! همین!
از هزاران سال پیش ... تا ... صد هزاران بعد از این!

هر که نتوان دیدن ایران به جشن و در سرور
گو: کند گم گورش از ایران به صحراهای دور

unity

The enlighted

People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....

The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.


The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation

The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth

The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9

Spirituality


راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!

ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!

زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.



آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.



آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!



من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.



دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!



انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!

شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.



آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!



تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!



اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!



اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.



ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!



خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!



مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!



زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.



در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!



: First Lesson on a Spiritual Jurney

Calm your Mind!



Our Inner & Outer world

is the Sum of our Thoughts

_________________________________________