۲۰.۱.۹۲
Ensaan/ Human
ف. م. سخن
... هر چه از اهميت انسان اجتماعی و انسان منفرد بگوييم کم گفته ايم. انسانی که سازنده ی تمام چيزهايی ست که ما به عنوان فرهنگ و تمدن بشری از آن ها نام می بريم. مرسوم است که وقتی سخن از فلسفه می شود٬ از سقراط سخن بگوييم؛ وقتی سخن از علم می شود٬ از نيوتون ياد کنيم؛ وقتی سخن از هنر می شود ذهن مان به طرف داوينچی معطوف شود؛ و اين ها نمونه هايی هستند از انسان های عاليقدر و عاليمقامی که جهان را دگرگون کرده اند.
اما اين ها همه نمونه اند؛ نمونه ای از کل بشريت. به عبارتی اگر انسان و فعاليت او از زمان تبديل اش به انسان کنونی نبود٬ اگر تفکر او در مورد از کجا آمدن باد و باران و آتش نبود٬ اگر توانايی او برای کشيدن نقش حيوانات بر در و ديوار غارها نبود٬ اگر نياز به زندگی اجتماعی او در کنار زندگی فردی اش نبود٬ بديهی ست که نه سقراطی بود نه نيوتونی نه داوينچی يی و اين موجود٬ حيوانی بود مانند حيوانات ديگر٬ با نوعی زندگی غريزی و تمام تلاش اش برای ماندگاری و بقا بود و بس.
دين در ادامه ی جادوگری٬ و ايمان در ادامه ی باور به خرافات غير قابل توضيح٬ بخشی از نياز انسان بود برای مقابله با ناشناخته ها و صد البته نقش حيله گرانه ی جادوگرانی که به دنبال کسب قدرت و ثروت و اتوريته بودند و مومنانی که اگر رازی از رازهای خرافی در مقابل چشمان شان آشکار می شد باز بر همان خرافات پای می فشردند چنان که همين امروز در قرن بيست و يکم در امريکا کسانی هستند که تئوری تکامل را رد می کنند و آفرييش انسان را به طور ناگهانی و جدا از ساير حيوانات می دانند و عده ای نيز اعتقاد راسخ به مسطح بودن زمين دارند!
اما چرا انسان نياز به عقيده ای راسخ و بی بروبرگرد برای زندگی دارد و علاقه ای به شک کردن ندارد؟ انسان به طور طبيعی به دنبال آرامش است و آرامش خيال٬ بخشی از آرامش انسانی ست و شک و ترديد و دودلی مانع آرامش است و ايمان به يک دين و قبول يک عقيده و سکون و انجماد فکر در اين چهارچوب او را به آرامش می رساند. حقيقت اين است که شک و ترديد اگر عمق بسيار پيدا کند می تواند باعث فلج فکری انسان شود و به قول برتراند راسل اساسی ترين کاری که فلسفه در عصر ما می تواند انجام دهد اينست که به انسان ياد بدهد چگونه با وجود عدم قطعيت پديده ها دچار چنين فلج فکری نشود. اين کار البته از همه کس بر نمی آيد و جز عده ای که اهل فلسفه و علم هستند کس ديگری به دنبال اين گونه "بازی" های فکری نيست.
اين ها اما بازی نيست؛ کشف تدريجی حقيقت است. چه خوشمان بيايد چه خوشمان نيايد چه آرامش ما در هم بريزد چه نريزد٬ انسان حتی مومن در جست و جوی حقيقت است. برخی اين حس حقيقت جويی را سرکوب می کنند و مجال رشد به آن نمی دهند (چنان که آقای مطهری معتقد بود اگر کسی ايمان دارد نبايد برای او با طرح سوال ايجاد شک و ترديد کرد) برخی ديگر چون فيلسوفان و اهل علم٬ عالما و عامدا به اين حس مجال رشد می دهند و به شکل سيستماتيک به دنبال کشف حقيقت می روند. اما ابعاد ناشناخته ها فراتر از آن چيزی ست که در ذهن ما بگنجد. می گويند اگر عمر تخمينی پانزده ميليارد ساله ی جهان را ميان فروردين تا اسفند يک سال فشرده کنيم نوع بشر حدود ساعت ده و نيم شب روز آخر اسفند به وجود آمده٬ آتش در ساعت ۱۱و ۴۶ دقيقه ی همين روز مهار شده و کل تاريخ مدون بشری ده ثانيه آخر اين روز را تشکيل می دهد! حال چگونه می توان انتظار داشت که نوع بشر که تنها يک دقيقه از اين يک سال را به صورت نظام مند در جست وجوی شناخت جهان پيرامون خود بر آمده در اين مدت اندک موفق به شناخت کل آن شود؟
طبيعی ست که چنين توقعی نمی توان داشت بنابراين انسان دست به ايجاد موضوعات ايمانی برای خود می زند که بخشی از آن در عالی ترين شکل خود تبديل به دين و مکتب و ايدئولوژی می شود. اما اين ها تنها به امور شخصی انسان کار ندارند بل که متوليان آن ها به مانند جادوگران سابق که دنبال قدرت و مکنت و ثروت بودند با اين وسايل بر انسان حکم می رانند و آن ها را در زندان دين و عقيده محبوس می سازند. بيرون آمدن از اين زندان٬ مجازات اش مرگ به خشن ترين صورت ممکن است طوری که انسان٬ ماندگاری در زندان را به رهايی از آن ترجيح دهد.
با تمام اين احوال و به رغم تمام اين مصائب گروهی هستند که حاضرند تمام ترديدها و دودلی ها و تکفير ها و حتی رنج ها و شکنجه ها و مرگ ها را به جان بخرند و بخشی -گيرم بخش بسيار کوچکی- از حقيقت را آشکار کنند. اينجاست که ارزش انسان و ضد ارزش ايمان مشخص می شود. انسان٬ صاحب ومالک همه چيز بايد باشد و نه ايمان. انسان بايد بر عقيده چيره باشد نه عقيده بر انسان. انسان بايد به طور فردی و اجتماعی مورد احترام قرار گيرد و نه تفکراتی که تا به امروز برای خودشان وجهه قدسی قائل شده اند.
انسان صاحب حق است صرف نظر از رنگ و نژاد و عقيده و زبان و جنسيت. انسان اساس است و نه هيچ چيز ديگر. انسان يعنی موجودی که با پوست و گوشت و سلسله ی عصبی و مغز خود موجودی را می سازد که گاه معيوب نيز هست (به مانند افرادی که با عيب مادرزادی به دنيا می آيند) و گاه موجب آزار و اذيت و نابودی نوع بشر (از قاتل منفرد بگيريد تا صاحبان حکومت هايی که باعث مرگ هزاران انسان می شوند). همه ی اين ها هم به خاطر انسان بودن شان حقوقی دارند که در منشور حقوق بشر و در قوانين کشورهای پيشرفته بر آن ها تاکيد شده است.
در اين صورت ديگر فرق نمی کند که بمبی گوشت و پوست زن و بچه ی اسرائيلی را بدرد يا گوشت و پوست زن و بچه ی فلسطينی را. فرقی نمی کند تبه کار و ضد انسان اسرائيلی باشد يا فلسطينی. فرقی نمی کند به نام اسلام حقوق انسان و منزلت انسانی زير پا گذاشته شود يا به نام يهوديت يا به نام کمونيسم. اصل و اساس در اين شکل از تفکر معلوم است: انسان! و در زمانه ای که در بسياری کشورها حق انسان زير پا گذاشته می شود بايد به بر اين تفکر تاکيد کرد و به شيوه های مختلف اين پيام را به گوش مردم رساند که روزگاری جادوگری و جادوگران٬ روزگاری دين و دينداری و دين بازان٬ روزگاری مکاتب ضد انسانی و مکتب گرايان٬ و اينک...
و اينک انسان!
* * * * * * *
unity
The enlighted
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines
him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth
The Zen Manifesto: Freedom from Oneself Chapter 9
Spirituality
راه یافتن به بعد مینوی یک تلاش نیست، یک نیاز انسانیست که با آگاهی از ماهیت انسان و جهان هستی دست یافتنیست. درین راه همه انسانهائی که در طول تاریخ به این ماهیت دست یافته اند میتوانند راهگشا باشند. صرف حضور فیزیکی یا مینویشان روحفزاست. صرف خواندن اشعار مولاناهای تاریخ و حتی بازدید از آنها پس از قرنها تاثیرگذارست. پیام همه آنها که با هستی یگانه شدند یکیست. هستی حقیقتی متصل و یگانه است. سفر مینوی یعنی یگانه شدن با خود برتر و جهان هستی. این سفری عقلانی و فلسفی نیست! عقلا و علما و فلاسفه راهنمایان این راه نیستند. مگر آنکه خود خدایگونه شوند! آنگاه دگر خود را عالم و فیلسوف نخواهند نامید. چون عقل و علم و منطق و استدلال ابزار شناخت جهان مادیست. و سفر مینوی برای شناخت جهان مینویست. سفریست درونی و شخصی! جهان هستی دانشگاهش، اساتیدش همه روشن شدگان تاریخ بشر! زندگی کلاس درس این سفر!
ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
من از دینداری نمیگویم. تاریخ گواه خیل دایندارانیست که دین را ابزار سرکوب یکدگر کردند. دین تنها ابزار دگردیسی مینوی بود و بس. برای دگردیسی کرمهای در پیله.
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده!
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد!! ما هم میشویم جزو روشن شدگان. اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه که بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود!
اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند!
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟! طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با دیگران دشمنند دست دوستی نمیدهیم! ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم!
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم. مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم!
مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم. حتی در دشوارترین دورانها. بخصوص در دشوارترین دوران!
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند! لطفا این حق را از آنها سلب نکنید. چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر! بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند! پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید! آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عاقل و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست! تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست! چون عقلا و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
: First Lesson on a Spiritual Jurney
Calm your Mind!
Our Inner & Outer world
is the Sum of our Thoughts
_________________________________________