ابزار این سفر در روان و جان هر انسانی جاسازی شده است. هر چند بالاجبار همه درین کلاس ثبت نام شده ایم اما ورود به مراحل بالاتر اختیاریست.اگر به درسهای هر مرحله بی توجه نمانیم امتحانات بعدی سهلتر خواهند بود. مدرکی هم در کار نیست، غیر از آنچه روان هر یک ما در هر مرحله به ما و هستی گزارش و گواهی میدهد! معمولا هم ما و هم اطرافیان براحتی متوجه نمره ردی یا قبولی مینویمان میشویم. انسان مینوی به همه عالم بی قید و شرط عشق میورزد. برای شادمانی درونی نیاز به بهانه های برونی و مادی نیست. انسان مینوی آزارش به هیچ موجودی نمیرسد و ظلم به موجودات هستی را تاب نمی آورد!
زمان آن رسیده که درسهای مینوی را آغاز کنیم: قدم اول نشنیده گرفتن افکار منفیست و آینده را زیبا ترسیم کردن. دنیای بی سر و ته امروز برآیند افکار همه ما انسانهاست! نگاهی به دنیای بیرونی بخوبی از درون خانواده بشر در هر زمان خبر میدهد. تنها با زیبائی مینوی درونی میتوان به دنیای زیبای برونی رسید و بس.
آنگاه که برآیند اندیشه های نیک بر افکار مغشوش نفس پرستان طماع و زورگوی و ستمکار غلبه کنند ما خانواده بشر پیروزیم! روشن شدگان تاریخ تنها انسانهای ورای زمان و مکان خواهند بود. اما در نهایت خوبیها بر بدیها و بقول ما ایرانیان اهورائیان بر اهرمنیان پیروزند. چون جهان هستی مثل ما آدمیان بیکار ننشسته بود و در همه این مدت مشغول تکامل بوده. هر چند از دید حواس پنجگانه بشر نامحسوس؛ اما در طولانی مدت میتوان تفاوتها را دریافت. کودکان امروز قابل مقایسه با کودکان قرون گذشته نیستند. حتی اگر هرگز به مدرسه نرفته باشند و در محرومترین نقاط زمین بدنیا آمده باشند بنظر میرسد روان و خرد بشر امروز در سطوح بالاتر مینویست. اتفاقا کودکان شهر نشین بیشتر غرق در مادیات شده و امکان کمتری برای بروز استعدادهای مینوی می یابند. اگر چنین نشود امروز هر کودکی قادرست خدایگونه شود! این احتمال در هزاره های پیش بسیار کمتر بود. مادیات هم تا این اندازه ذهن و وجود بشر را مدام به خود مشغول نمیکرد.
آیا این بی اعتنائی به هدیه های مینوی هستی سزاوارست؟ آیا این همان کفران نعمت نیست که فرشتگان را بال پرواز ببندیم و خودمان هم بجای انسان راستین بودن مثل روباتهای برنامه ریزی شده زندگی کنیم؟ برده وار بدنبال نفس و قدرتهای پوچ بدویم؟!
دگردیسی مینوی دلیل زندگانی ما انسانهاست. وگرنه عقل هم میداند این نوع زندگی منفصل از یکدگر و هستی دیر یا زود محکوم به نابودیست. تصور بفرمائید زمین پر از انسانهای راستین مینوی میبود. آنگاه علم و تکنولوژی هرگز در جهت نابودی زمین و منابع و انسانها بکار نمیرفت. خرد آنست که بنیان تکنولوژی هر عصر را منطبق با چرخه های حیات در زمین پایه ریزد و نه بر نابودی ذخایر زمین. چرخه طبیعی حیات را بر هم زده ایم، چون از چرخه مینوی هستی منفصل شده ایم. زندگی امروز بشر هیچ پیوستگی با محیط اطرافش ندارد. انگار زمین و موجوداتش همه در حال نواختن یک سینفونی زیبا و باشکوهند و تنها ما بنی بشریم که درین میان خارج میزنیم!
انسانهای مینوی هر سازی که بزنند در همراهی با سنفونی زیبای هستیست. گر بگوش جان بشنویم همه روشن شدگان تاریخ نوازندگان ماهر یک سنفونی بوده و هستند. ساز درونشان درست کوک شده.
شاید ما نتوانیم مانند آنان با سنفونی هستی همراهی کنیم، اما بد نیست گهگاهی هم به تماشای این ارکستر زیبا بنشینیم. بلکه ارتعاشات این موسیقی موزون کائنات بر تار و پود وجودیمان اثر کرد و روزی آنها را هم با خود به ارتعاش و رزونانس واداشت! تا نوای نت خاص وجود یکتای خویش را همراه این سنفونی رویائی بشنویم. و بدانیم که هستیم! و از آن پس هستی همواره ما را خواهد یافت: در همان نت بی همتا! آنگاه هرگز گم نخواهیم شد. ما هم میشویم جزو روشن شدگان; اقلا نیمچه روشن شدگان! از گم شدن برای همیشه بهترست.
آنانکه از معنویات گریزانند ای کاش بگویند آخر این ایرادش چیست که روزی بی بهانه های مادی شادمان باشید چون میدانید در غم شما هستی ناخشنودست! اگر نبودید کنسرت هستی یک نت کم داشت!
تا حالا دلم برای بشر میسوخت. اما به اینجا که رسید گمان کنم دلم برای جهان هستی بیشتر میسوزد! طفلکی باید بجای نوای خوش میلیاردها جیغ بنفش در هر ثانیه بشنود. اگر انسانهای نیک موسیقی دلنشینند لابد ما آدم بدها هم هر یک بگوش کائنات عین جیغ بنفشیم! تصور کنید زمین و کائنات چقدر از برآیند افکار مغشوش بشریت ناخشنود میشوند.
اگر خود شما بجای زمین بودید روزی چند بار آتشفشانی میشدید؟ طفلی مادرم زمین، عجب تحملی داشته تا بحال! بهترست اقلا آخر هفته ها همگی در سراسر زمین همراه و همنوا سرودهای عاشقانه بخوانیم. حال که نوروز جهانی شده، یعنی به رسم نوروزی همه سیاستمداران دنیا موظفند دشمنیها را به کنار زده و دست دوستی بدهند.
ما ملتها که میتوانیم اقلا دست دوستی بدهیم, نمیتوانیم؟ البته ما با سیاستمدارانی که هنوز با ملتها دشمنند دست دوستی نمیدهیم. ما ملتها بهترست خودمان با خودمان دیدار و گفتگو کنیم و هم به افتخار خودمان خانواده بشر جشن و شادی براه اندازیم و آنچه داریم با دیگران قسمت کنیم و شریک و یاور هم باشیم و آخر هفته ها هم در گروههای مختلف به بهانه های مختلف در سکوت و یا با نجوا اما با دلی سرشار از امید به آینده ای بهتر از عمق وجودمان به کل بشر و زمین و هستی متصل شویم، تنها برای اینکه متصل باشیم و یگانگی هستی را برسمیت بشناسیم.
خیلی مهم نیست در زبان به چه آئینی باور داریم و یا اصلا به خدا و توحید باور نداریم; مهم اینست که خود را جدا از دیگران و هستی ندانیم! مهم اینست که در نفس خود غرق و گم نشویم و هستی را فراموش نکنیم. مهم اینست که افکار منفی را با احترام به خود و اطرافیان و بشریت و هستی رها کنیم و نیک بیندیشیم و نکوئی همگان را بخواهیم و جز نیکی از ما به جهان نرسد! اما در برابر آنانکه موجب آزار انسانها میشوند هم سر فرود نیاوریم! در صف ظالمان نمانیم. فریاد مظلومان را بشنویم و انعکاس دهیم و بشر را به همراهی و همدلی بیشتر تشویق کنیم. همواره صمیمانه رویای رهائی بشر و بهشت جاودان زمین را پیش رو داشته باشیم, حتی در دشوارترین دورانها- بخصوص در دشوارترین دوران.
زمان آن رسیده که عینک باورها را به کنار گذاریم و دوباره با نگاه کودکانه به جهان بنگریم. براستی که کودکان بهترین آموزگاران مینوی ما هستند. بجای فرم دادنشان در قالبهای بسته بیائید کمی هم ما از آنها بیاموزیم. آنها که در زمان کودکی بیدار شده اند خودشان بلدند بدون دخالت بزرگترها مسیر تکاملیشان را بیابند. لطفا این حق را از آنها سلب نکنید! چون در هر حال به راهی که باید میروند. اما با دشوارهای بیشتر. بجای انگولک کردن فرزندان بیائید قدری به درون آشفته خود سر و سامان دهید.
در مسیر مینوی تنها با آنانکه براستی میدانید از انسانهای مینوی بزرگ دورانشان بودند ارتباط برقرار کنید. عقلا و فلاسفه فانوس راه مینوی شما نیستند. پس اول بدانید انسانهائی که این مسیر را رفته اند و خدایگونه شدند چه خصوصیاتی دارند تا به اشارت هر "عاقل ِعالم" به چاه جنون نروید. آن دیوانه ای که مولانا میگوید از هزاران عالم و فیلسوف به رموز هستی آگاهترست. تا بروز و ظهور عشق مینوی و "خدایگونگی" را تشخیص ندادید، بدنبال هر ننه قمری که مدعی روحانیت بود روان نشوید، هر چند معروفترین عالم و فیلسوف دهر هم باشد. بجایش مولانا بخوانید و سماع کنید بهترست; چون عالما و فیلسوفان اگر متکبر هم باشند معمولا همین مقدار سرخوشی طبیعی شما را هم نابود میکنند. شما هم برج زهرماری میشوید مثل خوشان! کجای هستی دائم به غم اندرست؟ پرندگانی که شما دیده اید دائم نوحه میخواندند و بر سر میزدند؟ یا طبیعت حوالی شما یکسر سیاهپوش و در ماتم و عذا بوده؟ آیا هرگز دیده اید حیوانی به حیوان دیگری فخر بفروشد یا حسادت کند؟ انتظار دارید با همین تفاخر به زمین و زمان با هستی یکی شوید؟!
First Lesson on a Spiritual Jurney: Calm your Mind
Zen asks you to come out of the head and go to the basic source.... It is not that Zen is not aware of the uses of energy in the head, but if all the energy is used in the head, you will never become aware of your eternity.... You will never know as an experience what it is to be one with the whole. When the energy is just at the center, pulsating, when it is not moving anywhere, neither in the head nor in the heart, but it is at the very source from where the heart takes it, the head takes it, pulsating at the very source--that is the very meaning of Zazen. Zazen means just sitting at the very source, not moving anywhere, a tremendous force arises, a transformation of energy into light and love, into greater life, into compassion, into creativity. It can take many forms. But first you have to learn how to be at the source. Then the source will decide where your potential is. You can relax at the source, and it will take you to your very potential.When we speak of being "grounded" or "centered" it is this Source we are talking about. When we begin a creative project, it is this Source that we tune in to. This card reminds us that there is a vast reservoir of energy available to us. And that we tap into it not by thinking and planning but by getting grounded, centered, and silent enough to be in contact with the Source. It is within each of us, like a personal, individual sun giving us life and nourishment. Pure energy, pulsating, available, it is ready to give us anything we need to accomplish something, and ready to welcome us back home when we want to rest. So whether you are beginning something new and need inspiration right now, or you've just finished something and want to rest, go to the Source. It's always waiting for you, and you don't even have to step out of your house to find it
In Sanskrit the name is alaya vigyan, the house where you go on throwing into the basement things that you want to do but you cannot, because of social conditions, culture, civilization. But they go on collecting there, and they affect your actions, your life, very indirectly. Directly, they cannot face you--you have forced them into darkness, but from the dark side they go on influencing your behavior. They are dangerous, it is dangerous to keep all those inhibitions inside you. It is possible that these are the things that come to a climax when a person goes insane. Insanity is nothing but all these suppressions coming to a point where you cannot control them anymore. But madness is acceptable, while meditation is not--and meditation is the only way to make you absolutely sane. The Great Zen Master Ta Hui Chapter 11The danger of suppressing one's natural energy in this way is apparent in the cracks of a volcanic eruption about to take place around the edges of the image. The real message of the card is to find a healing outlet for this potential explosion. It is essential to find a way to release whatever tensions and stresses might be building up inside you right now. Beat on a pillow, jump up and down, go out into the wilderness and scream at the empty sky--anything to shake up your energy and allow it to circulate freely. Don't wait for a catastrophe to happen. * * * * * * *
The Enlighted
People are afraid, very much afraid of those who know themselves. They have a certain power, a certain aura and a certain magnetism, a charisma that can take out alive, young people from the traditional imprisonment....
The enlightened human cannot be enslaved - that is the difficulty - and he cannot be imprisoned.... Every genius who has known something of the inner is bound to be a little difficult to be absorbed; he is going to be an upsetting force. The masses don't want to be disturbed, even though they may be in misery; they are in misery, but they are accustomed to the misery. And anybody who is not miserable looks like a stranger.
The enlightened man is the greatest stranger in the world; he does not seem to belong to anybody. No organization confines him, no community, no society, no nation
The Rebel challenges us to be courageous enough to take responsibility for who we are and to live our truth.
This is the way of Zen, not to say things to their completion. This has to be understood; it is a very important methodology. Not to say everything means to give an opportunity to the listener to complete it. All answers are incomplete. The master has only given you a direction... By the time you reach the limit, you will know what is going to remain. This way, if somebody is trying to understand Zen intellectually he will fail. It is not an answer to the question but something more than the answer. It is indicating the very reality....
The buddha nature is not something far away - your very consciousness is buddha nature. And your consciousness can witness these things which constitute the world. The world will end but the mirror will remain, mirroring nothing.* * * * * *
Even in the ever-changing flow of life there are moments in which we come to a point of completion. In these moments we are able to perceive the whole picture, the composite of all the small pieces that have occupied
You are out of jail, out of the cage; you can open your wings and the whole sky is yours. All the stars and the moon and the sun belong to you. You can disappear into the blueness of the beyond....Just drop clinging to this cage, move out of the cage and the whole sky is yours. Open your wings and fly across the sun like an eagle. In the inner sky, in the inner world, freedom is the highest value - everything else is secondary, even blissfulness, ecstasy. There are thousands of flowers, uncountable, but they all become possible in the climate of freedom
The dawn of a new understanding - that the cage has always been open, and the sky has always been there for us to explore - can make us feel a little shaky at first. It's fine, and natural to be shaky, but don't let it overshadow the opportunity to experience the lightheartedness and adventure on offer, right there alongside the shakiness.
Move with the sweetness and gentleness of this time. Feel the fluttering within. Spread your wings and be free.
posted on Dec 4, 2010